نقدهایى بر مسیحیت از علامه بلاغى

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده


علامه شیخ محمدجواد بلاغى نجفى، از علماى امامیه و از مفاخر شیعه از تبار خاندان بلاغى، از قدیمى ترین خاندان هاى نجف که داراى ریشه علمى و فرهنگى و ادبى بودند، در سال 1282ق به دنیا آمد. تحصیلاتش را در نجف و کاظمین گذراند و از 1326ق تا چند سال بعد در سامرا و کاظمین اقامت گزید و سپس به نجف بازگشت و تا هنگام مرگ در شب دوشنبه 22 شعبان 1352ق در همان جا اقامت گزید. از اساتید مشهور ایشان مى توان از آقارضا همدانى، آخوند خراسانى، میرزا محمدتقى شیرازى، صاحب فتواى جهاد علیه انگلیس، شیخ محمد طه نجف و سید محمد هندى نام برد. مرحوم بلاغى حدود چهل و هشت تألیف دارد که همه حاکى از نبوغ و دانش اوست. از مهم ترین آثار ایشان، تفسیر ارزشمند آلاء الرحمان فى تفسیر القرآن است. ایشان در مقدمه تفسیر خویش به مسائلى از جمله تعریف معجزه و دلیل آن، گوناگونى معجزات پیامبران، معجزه بودن قرآن، مقایسه میان مانندناپذیرى قرآن از نظر علم به غیب و چگونگى وضعیت اناجیل از این نظر و نیز چگونگى جمع آورىِ قرآن پرداخته است، وى در کتاب ارزشمند الرحلة المدرسیة یا المدرسة السیارة اثبات کرده که دین جاوید ابدى، اسلام است. در این کتاب، میان چند نفر گفتوگویى انجام گرفته تا پیرامون تورات، انجیل، زبور و قرآن بى طرفانه تحقیق کنند و یافته هایشان را با یکدیگر تطبیق دهند و حقایق را از آنها درآورند. البته نویسنده در خلال این کتاب درباره توحید، نبوت و معاد نیز سخن گفته و هر یک را با دلایل عقلى و نقلى از کتاب مقدس و قرآن به اثبات رسانده است. کتاب مهم الهدى الى دین المصطفى، که در ادامه این مقاله به گزارش مختصرى درباره آن خواهیم پرداخت، یکى از مهم ترین آثار ایشان و در شمار ارزشمندترین کتاب هاى نوشته شده در مناظرات اسلام و مسیحیت است.

علامه بلاغى از معدود چهره هاى علمى است که به دلیل تسلط بر فنون مختلف ادبى و حکومتى، به توفیقات بى مانندى دست یافت. وى قصیده معروفى در 109 بیت در پاسخ به قصیده انکاریه یکى از مردم بغداد درباره حضرت ولى عصر، عج الله تعالى فرجه، سرود و وجود حضرت را اثبات کرد. وى زبان هاى فارسى، انگلیسى و عبرى را به خوبى مى دانست؛ چنان که رساله اى درباره وضو و نماز و روزه طبق مذهب شیعه به زبان انگلیسى نوشت. وى براى تعلیم زبان هاى عبرى و انگلیسى سختى هاى زیادى متحمل شد تا جایى که گفته اند که زبان عبرى را از یهودیانِ دوره گرد، که آن روزها در شهرهاى عراق اجناس خویش را مى فروختند، یاد گرفت و حتى گاه مجبور مى شد که همه اجناس فرد یهودى دوره گرد را یک جا بخرد تا از او درباره یک واژه یا ترکیب، سخنى بپرسد یا گاهى شیرینى و شکلات مى خرید و به بچه هاى یهودى مى داد تا از آنان چیزى بشنود و فرا گیرد. وى آگاهى گسترده اى از ادیان مختلف داشت. در کنار همین مزایا، باید از کمالات اخلاقى او نام برد. او همواره از پاکى نیت، سلامت نفس، انتقادپذیرى، فروتنى، زهد، کوششِ مداوم، بلندطبعى و آزادگى و ده ها صفت حسنه دیگر برخوردار بود. براى نمونه، گفته شده که هرگز نمى خواست نامش بر روى کتاب هایش نوشته شود.[1]

 

الهدى الى دین المصطفى

این کتاب در دو جلد ]412ص + 324ص[ در سال هاى 1330ـ1332 در صیداى لبنان به چاپ رسیده است.

این اثر در اصل، رد بر دو کتاب الهدایة و کتابى است که جرج سیل انگلیسى، در قرن 17 میلادى، نوشت و فردى به نام هاشم عربى آن را ترجمه و یک مقاله و پاورقى هایى نیز بدان اضافه کرد. ترجمه عربى کتاب سیل در 321 صفحه همراه با مقاله مترجم در 95 صفحه، در سال 1891 چاپ شد.[2] البته نویسنده کتاب الهدایة، که در چهار جلد و در مصر به سال 1900 میلادى به چاپ رسیده،[3] معلوم نیست.

نکته دیگر آن است که کتاب الهدایة و کتاب مستشرق انگلیسى در رد دو کتاب اظهار الحق نوشته ملا رحمت الله هندى و کتاب سیف حمیدى است که ما از نام کتاب دوم و به تبع آن از اصل کتاب اطلاعى به دست نیاوردیم؛ اما کتاب اظهار الحق در دو جلد منتشر شده است. بنابراین، مى توان گفت که کتاب الهدى الى دین المصطفى از مرحوم بلاغى ردِ ردِ کتاب اظهار الحق است. در عین حال، بلاغى مواردى را که به نظر خویش مبهم بوده و متکلف از آن سوءبرداشت کرده، بیان و شرح کرده و نیز مطابق مذهب شیعه مطالب و مسایل بااهمیت دیگرى را بدان افزوده است.

مرحوم بلاغى در این کتاب از رموزى چون متکلف و متعرب استفاده کرده که این دو کلمه اشاره به نویسنده مسیحى کتاب الهدایه و مترجم کتاب جرج سیل است. سبب انتخاب واژه متکلف آن است که او به دشوارى و با استدلال هاى سست و خلاف واقع مى خواهد نظریه خود را اثبات نماید و مقصود از متعرب کسى است که خود را عرب معرفى کرده، با این که عرب نیست.

مرحوم سید احمد صفایى، استاد دانشکده الهیات و معارف اسلامى دانشگاه تهران، در سال 1335 جلد اول کتاب را ترجمه کرد که پس از حیات ایشان به چاپ رسید.[4]

چنان که گذشت کتاب داراى دو جلد است که مجموعاً 14 مقدمه دارد. جلد اول دربرگیرنده سیزده مقدمه و جلد دوم مقدارى از مقدمه سیزده و مقدمه چهارده است.[5]وى در مقدمه اول، به بیان اسامى کتب عهدین و رموز قراردادى آنها در این کتاب و نسخه هاى متعددى که در اختیار نویسنده بوده، پرداخته است. در مقدمه دوم، به بیان زمانى که تورات و انجیل به تدریج در آن مدت وحى شده و آغاز و انجام آن طبق مندرجات عهدین، مى پردازد. نویسنده سپس دیدگاه متکلف (صاحب الهدایه) را مطرح کرده است، مبنى بر این که روش وحى قرآن بر خلاف روش وحى کتب آسمانى است؛ به سبب آن که کتب آسمانى یک مرتبه وحى شده، ولى قرآن به تدریج نازل گشته است.

در مقدمه سوم، وى بیان مى کند که ترتیب نظم و کتابت عهدین با ترتیب وحى و الهام آنها اختلاف دارد و این مطلب از خود کتب عهدین قابل اثبات است. وى مواردى را در این باب ذکر مى کند.

در مقدمه چهارم، به بیان حالات غریبى که در کتب عهدین براى پیامبران هنگام نزول وحى و جلوه جلال خدا دست مى داد و نیز حالات عجیبى که براى انبیاء در مقام تبلیغ امر خدا در عهدین ذکر شده، مى پردازد. به عنوان مثال، درباره حزقیال نقل شده که وقتى منظره شبیه جلال پروردگار را مشاهده کرد، به صورت به زمین خورد و گفت: «آواز قائلى را شنیدم. چون این را به من گفت، روح داخل من شده، مرا بر پاهایم بر پا نمود. آنگاه روح مرا برداشت و برد و با تلخى در حرارت روح خود رفتم و دست خداوند بر من سنگین مى بود» (حزقیال 1: 38، 2: 2، 2: 14). درباره دانیال نیز آمده است: «صداى انسانى را از میان نهر شنیدم که ندا کرده، مى گفت اى جبرائیل! این مرد را آگاه ساز و چون آن مرد به توقفگاه من آمد، هراسان شده، به روى خود بر زمین بى حس و بدون حرکت افتاده بودم و او مرا لمس نمود و در جایگاهم برپا داشت» (دانیال 8: 16ـ19).

در مقدمه پنجم، در پى آن است که به مواردى اشاره کند که یهودیان و نصرانیان پس از ایمان آوردن و عهد و پیمان بستن، از دیانت خود برگشتند، آن را شکستند و به شرک و بت پرستى روى آوردند. از باب نمونه مى توان به قوم موسى، علیه السلام، اشاره کرد که پس از آن که بازگشت حضرت موسى(ع) از کوه سینا به تأخیر افتاد، با زیورآلات خود گوساله اى ساختند و آن را خدا قرار دادند (سفر خروج 32: 1ـ9) یا این که آنان پس از اقامت در شطیم، با دختران مواب زنا کردند و از قربانیان بتان آنان خوردند و براى خدایانشان سجده کردند (سفر اعداد 25: 1ـ4). به هر حال، کار به جایى رسید که یهودیانْ بیت المقدس را به بتکده تبدیل کرده، آن را پلید و ویران ساختند و درهاى خانه خدا را بستند و دیرزمانى بدون خداى حق و کاهن و معلم و شریعت تورات باقى ماندند و براى شریعت و تورات کتابى در بین ایشان باقى نماند. لذا پادشاه ایشان یعنى پوشیا در عین این که مؤمن به خدا و در پى شریعت بود، دوازده سال به کتاب دسترسى نداشت و از محتویات آن چیزى نشنید و این در حالى بود که مطابق شریعت موسى، قرائت روزانه تورات بر پادشاهان بنى اسرائیل واجب بود.

درباره نصرانیان زمان عیسى نقل شده که آنان در عین این که در عید فصح در اورشلیم به معجزاتى که از ایشان صادر شد، ایمان آوردند، حضرت از آنان بر جان خویش هراس داشت و به آنان اطمینان نداشت چون آنان را مى شناخت و از باطن آنان آگاه بود (یوحنا 2: 23ـ 25). پس از مصلوب شدن مسیح نیز نقل شده که یازده شاگرد این سخنان زنان را که مسیح روز سوم از میان مردگان برخاست، تکذیب کردند و آنان را پریشانگو دانستند؛ در حالى که مسیح بر حواریون ظاهر شده، آنان را به جهت سنگدلى و بى ایمانى و این که قیام او را تصدیق نکردند، سرزنش فرمود (لوقا 24: 11 و مرقس 16: 14).

از آن جا که تکیه گاه عمده مسیحیان در مقام بحث و مناظره با مسلمانان محتویات عهدین است، نویسنده در مقدمه ششم، صلاحیت کتب عهدین را براى استناد به آن علیه مسلمانان انکار مى کند؛ با این بیان که اولا مرتبط ساختن هر یک از این کتب به پیامبرانى که مرکز وحى و الهام بودند، به طریق تواتر که مفید قطع و یقین باشد، غیر ممکن است؛ لذا سند کتاب ها به وحى متصل نیست. ثانیاً تنها از طریق خبر دادن خاتم انبیاء و قرآن مى توان به رسالت پیامبران گذشته و کتاب هاى الهامى و آسمانى آنان یقین پیدا کرد؛ زیرا اگر در رسالت پیامبر و اصالت قرآن شک کنیم ـ چنان که مسیحیان درصدد آنند ـ براى ما راهى به شناسایى هیچ پیامبر مرسل و کتاب وحیانى باقى نمى ماند. ثالثاً پاره اى از این کتب با صراحت به تحریف پاره اى دیگر گواهى مى دهند (به عنوان نمونه نگاه کنید به: ارمیا 23: 36 و 8: 8 و 9).[6]

برخى از کتب عهدین نیز به طور ضمنى بر تحریف گواهى مى دهند (سفر تثنیه 18:20ـ22). رابعاً مى توان از مضامین عهدین موانعى را براى نبوت مسیح و رسالت و روحانیتش به دست داد؛ حتى از مضامین آنها، شرکِ موسى، هارون، سلیمان، مسیح و کفر ارمیا و سزاوار بودن قتل آنان نیز به دست مى آید. خامساً اگر به دقت در ترجمه ها و چاپ هاى کتب عهدین نگاه شود، تغییر و تبدیل و تحریف آشکار و روشنى از جانب کشیشان و رهبران دین مسیح مشاهده مى گردد که وى مواردى را ذکر کرده است.

در مقدمه هفتم، نویسنده ابتدا روش بحث و مناظره خویش با مسیحیان را بیان مى کند و پس از آن به نقد روش مسیحیان مى پردازد.

وى مقدمه هشتم، به نبوت، رسالت و عصمت پیامبر مى پردازد. این مقدمه داراى دو باب و هر بابى دربردارنده چند فصل است. باب اول درباره رسالت و نبوت پیامبر در چهار فصل است: بیان رسالت پیامبر؛ هدف و نتیجه مطلوب از فرستادن پیامبر؛ عصمت پیامبر؛ اعتراضات بر عصمت پیامبران و پاسخ آنها و اثبات حق و رفع شبهات. باب دوم درباره گناهانى که در کتاب هاى مقدس به پیامبران نسبت داده شده است. این باب، شانزده فصل دارد که عبارت است از؛

فصل اول: در بیان حال حضرت آدم، و آنچه در شأن وى گفته شده است

درباره نبوت ایشان از قرآن به سوره آل عمران آیه 31 استناد شده و درباره نافرمانى وى به سوره بقره آیه 25 و 36 و سوره طه آیه 121 و 117ـ 119 و سوره اعراف آیه 23 و 189ـ190 اشاره شده است. نویسنده به گونه اى مفصل بدان پاسخ گفته، خبط و اشتباه متکلف را که بى مورد بر قرآن و مبلغ آن یعنى پیامبر اسلام، صلى الله علیه و آله، حمله کرده، آشکار مى سازد.

فصل دوم: در بیان آنچه درباره حضرت نوح گفته شده است

قرآن کریم مکرر رسالت و نبوت نوح را بیان کرده است که به عنوان نمونه مى توان به سوره هود آیه 25 اشاره کرد. در کتاب مقدس نیز در سفر پیدایش باب ششم بندهاى 9 و 13 و نیز در باب هفتم بند اول آن و باب هشتم بند 15 و 120 و رساله عبرانیان، باب 11، بند 7 و غیر این موارد به نبوت ایشان اشاره شده است. نویسنده سپس آیات 24 و 47 نوح و 282 بقره و 49 و 47 هود را که مورد اعتراض متکلف قرار گرفته و نبوت حضرت را زیر سؤال برده، بیان نموده و بدان پاسخ گفته است.

فصل سوم: در بیان مقام حضرت ابراهیم و مطالبى است که درباره وى بیان شده است

در قرآن آیات 26 سوره حدید، 41 سوره مریم، 124 بقره، 161 انعام، 36 و 37 نجم و 18 و 19 اعلى بر رسالت حضرت دلالت دارد. در سفر پیدایش، باب 20 بند 7 خدا او را پیامبر خود دانسته و در کتاب اشعیا، باب 41 بند 8 و رساله یعقوب، باب 2 بند 23 و کتاب دوم تواریخ، باب 20 بند 7 از وى به خلیل الله تعبیر شده است.

اما متکلف به استناد آیات 75ـ 78 سوره انعام قائل شده که قرآن فرموده است که ابراهیم در ورطه پرستش اصنام افتاد و سوره بقره آیه 260 دلالت مى کند که ابراهیم در قدرت خدا شک و تردید داشته است و نیز از سوره انبیاء آیات 62ـ63 استفاده مى شود که ابراهیم، نعوذ بالله، دروغ گفت و همچنین از سوره صافات آیات 88 ـ 89 همراه با تشبث به روایتى به دست مى آید که ابراهیم با نظر کردن در علم نجوم، عمل حرامى مرتکب شد و به گفتار خویش که «من بیمارم» دروغ گفت. نویسنده به تمام موارد به گونه مفصل پاسخ گفته است.

فصل چهارم: در بیان نبوت حضرت اسحاق و آنچه درباره وى گفته شده، است

در قرآن آیات 50 سوره مریم و 163 نساء بر نبوت حضرت دلالت دارند. در کتب مقدس نسبت هایى چون دروغگویى (سفر پیدایش، باب 26 بند 7)، شراب خوارى (سفر پیدایش، باب 27 بند 5) به حضرت اسحاق داده شده که گویا متکلف درصدد پاسخ برآمده و در پى آن است که به نحوى نقص به ساحت اسحاق را برطرف سازد.

فصل پنجم: در بیان نبوت حضرت یعقوب و آنچه در شأن وى گفته شده است

همان آیاتى که درباره نبوت پدرش در فصل پیش گذشت، به نبوت ایشان نیز تصریح دارد. در سفر پیدایش باب 35 بند 1 آمده: «خداوند به یعقوب گفت» و در بند 9 آمده: «خداوند براى یعقوب آشکار شد» و در بند 10: «خداوند او را اسرائیل نامید» اما در پیدایش باب 27 حکایتى را در باب خیانت یعقوب به برادر بزرگ ترش عیسو ذکر مى کند که نه شایسته اسحاق پیامبر است و نه درخور یعقوب نبى.

فصل ششم: در بیان نبوت حضرت یوسف و آنچه درباره وى آمده است

در قرآن، سوره انعام آیات 84 ـ 86 بر نبوت ایشان دلالت دارد. متکلف با استناد به آیه 23 سوره یوسف، که حال وى را با زلیخا، همسر عزیز مصر، بیان فرموده، گفته است که قرآن به یوسف نسبت داده که وى آهنگ آمیزش با زلیخا کرد و زلیخا هم آهنگ آمیزش با وى نمود؛ در حالى که یوسف منزه از آن است. نویسنده در پاسخ مى گوید: اولا از کجا معلوم که مقصود، آهنگ «آمیزش» با زلیخا بوده بلکه شاید منظور آهنگ دفاع از پاکدامنى خود با زدن زلیخا و امثال آن باشد. ثانیاً جمله «آهنگ وى کرد» به صورت مشروط است؛ یعنى با غفلت از برهان روشن پروردگار و نبودن عصمت، یوسف چنین آهنگى مى کرد. خصوصاً در تتمه آیه و جمله اى که خداوند قبل از آیه مذکور از یوسف حکایت کرده است، او را کاملا تبرئه مى کند و از سوى دیگر آیه 33 و 51 به صراحت بیان مى دارد که دامن یوسف در این داستان پاک است.

فصل هفتم: در بیان نبوت حضرت موسى و آنچه درباره ایشان گفته شده است

درباره نبوت ایشان چه در قرآن و چه در عهدین آیات فراوانى هست. اما در شأن ایشان به آیات 14 و 15 سوره قصص و سوره شعراء آیه 20 استناد شده که وى عمداً مردى قبطى را گشت؛ در حالى که قتل او بر موسى مباح نبود. همچنین متکلف جریان حضرت موسى و حضرت خضر در قرآن را افسانه اى تلقى کرده یا آن را از خرافات یهودیان دانسته، به دلیل آن که این حکایت در تورات با توجه به این که قدیمى ترین کتاب هاى دنیاست، وجود ندارد! متکلف سخن موسى به ساحران را، که در سوره شعراء آیه 43 و اعراف 115ـ 116 نقل شده، اجازه اعمال سحر یا وادار کردن و برانگیختن آنان به سحر دانسته که چنین کارى نامشروع و حرام است. نویسنده در پاسخ آن مى گوید: اولا حقیقت گفتار آن است که آنان موسى را مخیر کرده بودند که عصایش را قبل از سحر ساحران یا پس از آنها بیندازد که موسى مطابق مصلحت، شق دوم را انتخاب کرد (به سوره اعراف رجوع شود). ثانیاً نظیر این گفتار در کتاب اول پادشاهان باب 18 بند 23ـ30 از ایلیاى پیامبر نقل شده که به پیامبران بعل گفت: شما براى خداى خود بعل، قربانى سوختنى ذبح کنید و در مذبح قرار دهید و نام خدایانتان را بخوانید تا آتش قربانى شما را بسوزاند و من گاو دیگر را حاضر ساخته، آتش مى زنم و اسم یهوه را مى خوانم. هر خدایى که به آتش جواب داد، او خدا باشد. پیامبران بعل پذیرفتند و آنها ابتدا چنین کردند.

فصل هشتم: در بیان نبوت هارون و آنچه درباره وى گفته شده است

درباره نبوت ایشان در سوره هاى مریم آیه 54 و مؤمنون آیه 45 بدان اشاره شده است. در عهدین کتاب خروج، باب 7 بند اول آمده است: «و خداوند به موسى گفت: ببین تو را بر فرعون خدا ساخته ام و برادرت، هارون، نبى تو خواهد بود...». اما در شأن هارون و موسى در سفر اعداد، باب 20 بند 12 آمده است: «موسى و هارون به خدا ایمان نیاوردند.»در سفر خروج، باب32 بند اول پس از طولانى شدن بازگشت موسى از کوه طور به داستان ساختن خدا و پرستش او توسط هارون اشاره مى کند. در حالى که در سوره طه آیات 88 ـ91 خداوند متعال هارون را از این نسبت ها و تهمت ها مبرا ساخته است.

فصل نهم: در بیان نبوت حضرت ایوب و آنچه درباره وى ذکر شده است

در قرآن درباره نبوت ایشان در سوره نساء آیات 163ـ 165 اشاره شده و در شأن او سوره ص آیه 44 فرموده است: «انا وجدناه صابراً نعم العبد انه اوّاب». به نبوت ایشان در عهدین کتاب ایوب، باب 38 بند اول و باب 40 بند اول و باب 42 بند 7 اشاره شده است. در باب شأن ایشان، در عهدین مقاماتى براى او ذکر شده است؛ اما امورى نیز به وى نسبت داده شده که درخور شأن ایوب نیست. به عنوان نمونه، به همان کتاب ایوب، باب 9 بند 21ـ24 و 28ـ 35 و باب 10 بند 1ـ 8 مى توان اشاره نمود.

فصل دهم: در بیان نبوت و شأن حضرت داود و نسبت هایى که به ایشان داده شده است

در قرآن سوره هاى بنى اسرائیل آیه 55، نساء آیه 163، انعام آیات 84 ـ90 به نبوت او اشاره دارد و در عهدین کتاب سموئیل دوم باب 23 بند 1ـ3 و کتاب اعمال رسولان، باب دوم بند 30 از قول پطرس تصریح کرده که داود پیامبر بوده است.

در شأن و مرتبت وى، آیات 21ـ24 سوره ص، درباره داورى و قضاوت میان دو برادر است. البته متکلف معتقد است این جریان از تورات، کتاب سموئیل دوم، باب 11 بند 2ـ27، که همان داستان داود و همسر اوریا است، گرفته شده است؛ در حالى که در همین سوره آیات 25 و 26 داود را بنده مقرب و نیکو منزلت خدا و جانشین او در روى زمین دانسته است.

فصل یازدهم، در بیان نبوت حضرت سلیمان و آنچه درباره وى آمده است

نبوت وى در قرآن در سوره انعام، آیه 84 و 89 و نساء آیه 163ـ 165 بیان شده است. در عهدین، کتاب اول پادشاهان، باب 3 بند 5 و کتاب دوم تواریخ ایام، باب اول بند 7 و غیر آن به او اشاره شده است.

آیات 30ـ33 و 34ـ 35 سوره ص درباره مرتبه و شأن او نازل شده که متکلف بر آنها ایرادهایى گرفته و مرحوم بلاغى بدان پاسخ داده است. البته در کتاب اول پادشاهان، باب 11 بند 3، گناهانى چون ازدواج با هفتصد زن و نگاه داشتن سیصد کنیز به وى نسبت داده است.[7] نیز ازدواج با زنان بت پرست نسبت داده شده است. با توجه به این که در کتاب خروج، باب 34 بند 16 و کتاب تثنیه باب 7، بند 3 و 4 چنین ازدواجى حرام دانسته شده، مطابق همان کتاب خروج، باب 20، بند 14 و کتاب تثنیه، باب 5 بند 18 از اقسام زنا و حرام خواهد بود.

فصل دوازدهم، در باب نبوت الیسع و مطالبى که درباره وى گفته شده است

سوره ص، آیه 48 در قرآن و کتاب دوم پادشاهان، باب 9، بند اول در عهدین به نبوت ایشان تصریح شده است. در کتاب پادشاهان، باب 8 بند 7ـ10 و نیز باب 6 بند 19 به ایشان نسبت دروغ داده است. حتى گفته شده که او سه مرتبه دروغ گفت.

فصل سیزدهم، در بیان نبوت ارمیا و آنچه درباره وى ذکر شده است

نبوت وى در کتاب دوم تواریخ ایام، باب 36 بند 12 بیان شده و در کتاب ارمیا، باب 4 بند 10 به ارمیا نسبت داده که ایشان خدا را فریبکار دانسته است.

فصل چهاردهم، در بیان نبوت حزقیال و مطالبى که درباره وى گفته شده است

اهل کتاب نبوت وى را بدیهى مى دانند و کتاب حزقیال، که اواخرش بر تبلیغ تورات و احکام آن مشتمل است، نزد آنان به جز سامریان از کتاب هاى الهامى یعنى از منبع وحى و کلام خدا است.

فصل پانزدهم، در بیان رسالت مسیح و مطالبى که درباره ایشان گفته شده است

در قرآن آیه 171 سوره نساء و 75 سوره مائده در اثبات رسالت ایشان دلالت دارد.

نویسنده معتقد است که ادعاهاى مطرح شده در مورد اشاره عهد قدیم به وى و رسالتش پاره اى از آنها وجود ندارد و مواردى نیز قابل انطباق بر عیسى نیست و برخى صریحاً به سلیمان بن داود مربوط است و بعضى نیز رمزهایى است که قابل انطباق بر وى و دیگران است؛ حتى انطباقش بر دیگران شاید اولى باشد.

 

فدا و سرّ آن

یکى از مسائل اساسى در مسیحیت، مسئله فدا و قربانى شدن عیسى براى گناهکاران است. مسیحیان معتقدند که مسیح خود را فدا ساخت تا آنان را از لعنت شریعت نجات دهد؛ زیرا به سبب آن ملعون گردیدند (رساله پولس به غلاطیان، باب 3، بند 13)؛ براى این که در تورات نوشته شده است که هر کس که به چوبه دار آویخته شود، ملعون است.

نتیجه و فایده تجسم مسیح و مصلوب شدن وى در آن است که وى کفاره گناهان پیروان خویش شود؛ زیرا همگان خطاکار و به کسى نیازمندند که گناهانشان را جبران کند. وقتى به جهانیان نگاه مى کنیم، هیچ کس را مصون از گناه نمى بینیم و عذاب گناه، مرگ ابدى در جهنم مى باشد. از آن جا که خداى متعال پاک و منزه است، عدل وى مستلزم این است که گناه را این گونه کیفر دهد. لذا مسیح عذابى را که ما سزاوار آن بودیم در بدن خود پذیرفت و ما را با نظر لطف خویش از این جزا و کیفرى که مدیون بودیم نگاه داشت؛ زیرا خدا آن اندازه جهان را دوست دارد که یگانه پسر خود را فدا کند تا تمامى مؤمنان به او از هلاکت نجات یابند و حیات ابدى نصیب ایشان گردد.

اما سؤال این جاست که متجسدِ مصلوب کیست؟ اگر گفته شود خداوندى است که لباس بشر را بر تن کرده تا مقامش بالا رود و او همان اقنوم و عنصر پسر است یعنى یکى از اقانیم سه گانه پدر، پسر و روح القدس چگونه خداى یگانه، سه گانه مى شود و یکى، سه تا مى گردد؟ کدام یک از آنها مى بخشد و کدام بخشنده مى شود؟ ممکن است جواب داده شود که باید ساکت شد و صرفاً ایمان آورد؛ چون عقل این امور را درک نمى کند و فهم آن از وظایف عقل نیست بلکه معناى آن را باید از تعلیمات کشیشان مؤید به روح القدس فراگرفت و این همان راز آلوده بودن دین مسیحى است.

در پایان پانزده فصل گذشته نویسنده نتیجه مى گیرد که عقل و نقل هر دو آشکارا بر عصمت پیامبران از گناهان، خطاها و زشتى ها دلالت دارد؛ لذا ممکن نیست که در کتاب منسوب به وحى و الهام از یک سو بر رسالت و نبوت شخصى تصریح کند و از سویى دیگر آشکارا عملى را که عقلا یا شرعاً قبیح است به وى نسبت دهد. در مقایسه قرآن با تورات و انجیل، به دست خواهیم آورد که قرآن به صراحت عمل حرام یا ترک واجب یا فعل قبیحى را به رسول یا نبى نسبت نداده است بر خلاف عهدین. بنابراین یا عهدین در توصیف آنان به رسالت دروغ گفته است یا این که آنان پیامبرند و گناه مرتکب نشدند. در هر دو صورت عهدین از حجیت ساقط مى شود.

فصل شانزدهم: در عصمت حضرت محمد بن عبدالله، صلى الله علیه و آله و سلم، و مطالبى که به این موضوع مربوط است

نویسنده در این فصل به اشکالاتى که از سوى متکلف اعم از آیات قرآن، روایات و جریان هاى تاریخى مطرح شده، پاسخ مى گوید که به اختصار به مواردِ اشکال شده اشاره مى کنیم. از سوره ضحى آیه 7 و افسانه غرانیق همراه با آیات 19 و 20 سوره نجم بت پرستى پیامبر را اثبات کرده و در تأیید کلام خود به آیات 1 و 2 سوره احزاب و بنى اسرائیل آیه 73 و حج 52 و زمر 65 نیز استناد کرده است.

ازدواج رسول خدا با زینب دختر جحش که همسر زید بن حارثه بوده است، دستاویز دیگر متکلف و مترجم عربى در تذییلش مى باشد و این جریان را با داستان رابطه زناى داود با همسر اوریا مقایسه کرده است. اشکال دیگر متکلف و متعرب داستان افک است. متکلف به آیه 67 انفال و 43 توبه استناد کرده که پیامبر در بسیارى از اوقات در کارهاى خود خطا و اشتباه داشته است و سوره عبس را بر این شاهد گرفته که عادت و روش ایشان چنین بوده که از صاحبان جاه و شوکت طرفدارى مى کرده و به مسکینان و فقرا اعتنایى نداشته است. در قسمتى دیگر به آیاتى تمسک مى جوید تا اثبات کند که از پیامبر اکرم، صلى الله علیه و آله، گناه صادر مى شده است مانند سوره انشراح، آیات 1ـ3 سوره فتح، آیه 55 سوره مؤمن، آیه 19 سوره محمد، صلى الله علیه و آله. متکلف همچنین با استناد به آیاتى مانند 105ـ106 سوره نساء در پى آن بوده تا اثبات کند که پیامبر در قضاوت خویش از عدل و انصاف منحرف مى شد و ظالمانه قضاوت مى کرد. دست آخر این که متکلف معتقد است در قرآن آیاتى چون یونس 94ـ 95 و 105ـ106 وجود دارد که دلالت مى کند که پیامبر درباره خدا شک و تردید داشته است و مقتضاى شک و تردید در خدا کفر است، پس پیامبر کافر شده است.

مقدمه نهم و دهم، به ادله اثبات رسالت و نبوت از جمله تعریف معجزه و موانع رسالت و نبوت که یکى از آن موانع شراب خوارى است، مى پردازد.

نویسنده در توضیح ادله اثبات نبوت مى گوید: این ادله باید برحسب اوضاع و احوال مردم و شرایط زمان، مقتضى تصدیق به صدق دعواى پیامبر بوده، براى احتجاج و قطع عذر مردم کافى باشد. به علاوه، باید هنگام دعوت و تقاضاى تصدیق، مردم مدعو بدان علم و اطلاع داشته باشند یا تحصیل علم و اطلاع براى آنان ممکن باشد. مثل این که پیامبر سابق که نبوتش نزد مردم ثابت شده، با نص صریح به نبوت شخص مدعى نبوت بعدى تصریح کند. از این گذشته، حجت و دلیل باید حتماً از قبیل اعمال خارق العاده و معجزه باشد. البته با وجود دلیل اول و دوم دلیل سوم لازم نیست.

 

معجزه چیست؟

در نظر نویسنده، «معجزه کار خارق العاده اى است که پروردگار به دست فرستاده خود آشکار مى سازد، به طورى که سایر افراد بشر از اظهار مثل آن عاجز باشند و بدین وسیله معلوم شود که خداوند به قدرت باهره خود آن معجزه را به دست پیامبرش آشکار ساخته تا مردم رسالت را تصدیق کنند».

در نظر متکلف، معجزه «امرى است که بر خلاف عادت و داعى به سوى خیر و سعادت باشد. معجزه باید نافع و سودمند باشد. پس مثل سخن گفتن سنگ ریزه و انار و انگور و در و دیوارهاى خانه و سخن گفتن درخت و گواهى دادن گرگ براى حضرت محمد ]صلى الله علیه و آله[ به پیامبرى و حرف زدن آهو معجزه نیست، زیرا از این امور به انسان سودى نمى رسد و سزاوار این است که این امور در ردیف خرافات شمرده شود.»

نویسنده در پاسخ آن، ابتدا به اولین معجزه از معجزات حضرت مسیح یعنى تهیه کردن شراب به وسیله مسیح به درخواست مادرش براى شراب خواران در مجلس عروسى (انجیل یوحنا، باب دوم، بند 2ـ12) استناد مى کند و سپس مى گوید: مگر به جز اقتضاى هدایت مردم به صدق دعواى نبوت و برّ و نیکى ایمان منفعت و فایده دیگرى نیز لازم است؟ مگر وسیله هدایت بودن همان خیر و سعادت نیست؟ بنابراین اگر معجزات و کرامات پیامبر اسلام، معجزه به شمار نیاید چون سود و فایده ندارد، سفید شدن دست حضرت موسى و اژدها شدن عصا (سفر خروج، باب 4، بند 1ـ10 و 30) نیز نباید معجزه باشد و نیز سخن گفتن الاغ بلعام و پاسخ دادنش هم فایده اى ندارد (سفر اعداد، باب 22، بند 28 و 30).

نویسنده در مقدمه دهم به امورى که از موانع رسالت و نبوت به شمار مى آید، پرداخته است که عبارت است از: 1 و 2. پیامبرى که نبوت و رسالتش معلوم و محقق است، مدعى نبوت و رسالتى را به طور آشکار تکذیب کند یا آن که پیامبر حقیقى براى کذب مدعى نبوت علامتى و عنوانى را معین کند که بر او منطبق باشد. 3. مدعى نبوت از نبوت شخصى خبر بدهد در حالى که آن شخص بر کذب این مدعى نبوت در دعواى نبوت تصریح کند. 4. مدعى نبوت مرتکب عملى شود که در قانون شرع یا عقل این عمل زشت و گناه به شمار آید؛ براى این که عقل و نقل به لزوم عصمت براى نبى حکم مى کند و عمل زشت از مدعى نبوت دلیل بر عدم عصمت وى است، پس او نبى نیست. مى توان به همین سان گفت که اگر مدعى نبوت به مسایلى چون شرک و پرستش غیر خدا و... که خلاف عقل است دعوت بکند یا در تعلیمات و استدلال هایش تناقضاتى وجود داشته باشد که از قبیل نسخ حکم نباشد، کذب مدعایش معلوم مى شود. 5. آشامیدن شراب که کلید بدى ها و زشتى ها و پرده درى و بى شرمى و منافى با وظیفه پیامبر و سفارت او از جانب خدا بر بندگانش براى هدایت و تکمیل و تهذیب و اصلاح مدنیت و اخلاق ایشان است؛ چنان که اعتبار عقل و تأیید نقل مقتضى این معناست. در قرآن در سوره مائده 91 و بقره 219 بر حرمت آن تصریح و در عهدین کتاب حبقوق، باب 2 بند 5 و کتاب هوشع، باب 4 بند 11 و امثال سلیمان، باب 20 بند 1 و باب 23، بند 29ـ30 و بند 32.

البته مورد اخیر را نیز باید به مورد قبلى ملحق ساخت ولى چون نویسنده بدان تأکید دارد و از سوى دیگر در عهدین مواردى را به انبیا نسبت داده اند، ما نیز مستقل آورده و صرفاً به برخى از آنها اشاره مى کنیم: سفر پیدایش: باب 19، بند 3ـ 38 که مسکر چه جنایتى بر حضرت لوط عادل نیکوکار وارد ساخته است و نیز رجوع کنید به؛ رساله دوم پطرس، باب 2 بند 7ـ 8 و سفر تثنیه، باب 21، بند 18ـ21 و... .

مقدمه یازدهم، در وجوب نظر و تحقیق در دعواى رسالت است؛ نویسنده معتقد است که کسى که ادعاى رسالت مى کند باید درباره اش تحقیق و تأمل کرد تا راستى ادعایش آشکار گردد و در صورت راستگویى باید به او ایمان آورد و در صورت دروغگویى لازم است او را انکار کرد. در صورتى که وضعیت شخص مدعى معلوم نبود، باید به طریقه عقلا و بر طبق مقتضاى عقل عمل کرد. نویسنده این مقام را مقامى مى داند که شیطان پرچم گمراهى را افراشته و سپاهش را بسیج کرده و با تمام تجهیزات، ارتش خود را مجهز ساخته است. در این سپاه، غفلت، عصبیت، تقلید، راحت طلبى، دوستى دنیا، هواى نفس، نفس اماره استخدام شده است. بنابراین ایشان در ذیل دو فصل به این بحث پرداخته و در ضمن ده امر موانع روشن و منقولات متناقض رسالت مسیح را یادآورى کرده است که در همین امور عدم تواتر کتب عهدین و تناقض در تعلیمات مسیح را نیز به گونه مستدل و مبرهن بیان شده است.

مقدمه دوازدهم، بحث نسخ در شریعت الهى است؛ نویسنده در این مقدمه در سه فصل به بیان حقیقت نسخ و مراد از آن در اصطلاح، امکان نسخ و بیان وقوع نسخ پرداخته است. از نظر وى نسخ در اصطلاح عبارت است از برداشتن حکم شرعى به وسیله تشریع حکم دیگرى برحسب اقتضاى مصلحت و اصلاح که مخالف حکم اول است. البته با این شرط که غالباً رفع حکم شرعى را بعد از وقت عمل نسخ گویند. لذا علامه بلاغى رفع حکم قبل از عمل را تخصیص مى داند؛ ولى نویسنده اظهار الحق هر دو قسم را ـ چه قبل از وقت عمل و چه پس از آن را ـ از اقسام نسخ به شمار آورده است.

در هر صورت، نسخ بر داشتن حکم اول نیست بلکه با پایان یافتن مصلحت آن حکم نزد خدا، خود به خود مرتفع مى شود. از این جا به دست مى آید که خداوند در آغاز تشریع احکامِ منسوخ، استمرار و ابدیت آنها را اراده نکرده تا عدول از آن و اراده دیگر لازم بیاید. مرحوم بلاغى در ضمن بیان امکان نسخ، بر آن است که اثبات کند که خود مسیحیت و یهودیت نیز به نسخ معتقد است؛ گرچه از اسم آن بیزار است. اول دلیل بر نسخ، وقوع آن در عهدین است که ایشان به طور اجمال 47 مورد را ذکر کرده است. به عنوان مثال، تورات اباحه عامه اى که در سفر پیدایش، باب 9 درباره خوردن هر جنبنده زنده مطرح کرده، در سفر لاویان، باب 11 و سفر تثنیه، باب 14 نسخ کرده و بسیارى از حیوانات را تحریم نموده است. نمونه دیگر، تورات جمع بین دو خواهر در ازدواج را حرام کرده (سفر لاویان، باب 18، بند 18) ولى بیان کرده که یعقوب راحیل را با خواهرش لیه تزویج کرد و سنواتى به حال اجتماع در نکاح وى باقى ماندند (سفر پیدایش، باب 29، بند 23 و 30ـ 35). از همه اینها گذشته، نویسنده از کتاب اظهار الحق نقل کرده است که حواریان قائلند که به جز چهار حکم بقیه احکام عملى تورات نسخ شده است. از پولس نیز نقل شده که وى سه حکم از آن احکام چهارگانه را نسخ کرده است.

مقدمه سیزدهم، این مقدمه در پى آن است که اعتراضات وارد بر قرآن کریم را دفع نماید. این اعتراضات در ضمن چند فصل است که در این جلد تنها به دو فصل آن پرداخته است. یکى اعتراضات بر قرآن کریم به لحاظ عربیت است که به گونه مفصل و در حدود صد صفحه است و دیگرى اعتراضات به لحاظ وضع زمین که در چند صفحه مختصر مى باشد. به عنوان مثال معترض اشکال کرده است که در سوره مائده، آیه 69 صابئون در حالت رفعى است ولى در سوره بقره، آیه 62 و سوره حج، آیه 17 در حالت نصبى است. آیات به ترتیب عبارت است از:

ان الذین آمنوا والذین هادوا والصابئون والنصارى من آمن بالله والیوم الآخر و عمل صالحاً فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون

ان الذین امنوا والذین هادوا والنصارى والصابئین من آمن بالله والیوم الآخر و عمل صالحاً فلهم اجرهم عند ربهم و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون

ان الذین امنوا والذین هادوا والصابئین والنصارى والمجوس والذین اشرکوا ان الله یفصل بینهم یوم القیامة.

 

سؤال این است که چرا در یک آیه حالت رفعى و در دو آیه دیگر که به لحاظ ظاهر نیز هر سه یکى است، در حالت نصبى است؟ نویسنده پاسخ گفته که علت رفع آن است که صابئان در نظم و سبک آیه از دیگران امتیاز داشته باشد و این امتیاز به سبب این نکته است که گرچه آنان به لحاظ توحید از یهود و نصارى دورترند، ولى در این که هر یک از آنها که ایمان بیاورد و عمل صالح داشته باشد از عذاب در امان است و از این جهت مانند یهود و نصارى است؛ اما در سوره بقره به این قاعده نیازى نیست، زیرا تنزل در ترتیب در آن آیه براى اشاره به این نکته کافى است. سوره حج نیز محلى براى این نکته وجود ندارد.

آیات دیگرى که مورد ایراد معترض قرار گرفته است عبارتند از؛ سوره بقره، آیات 72ـ73، 17، 170، 177، 229 و 275 و سوره تحریم، آیه 2 و سوره نساء، آیه 160 و سوره یوسف، آیه 15 و سوره حج، آیه 19 و 25 و سوره قصص، آیه 46 و 76 و سوره قیامت، آیات 1ـ3 و سوره واقعه، آیه 75ـ76 و سوره حدید، آیه 28ـ 29 و سوره منافقون، آیه 9ـ10 و سوره صافات، آیه 130 و 123 و سوره حجرات، آیه 9 و سوره انبیاء، آیه 3 و سوره انسان، آیه 1 و سوره کهف، آیه 77 و سوره مائده، آیه 110 و 93.

آیاتى که به لحاظ وضع زمین مورد اعتراض است، عبارت است از: سوره یوسف، آیه 49 و سوره اسرى، آیه 1 و سوره نحل، آیه 15 و سوره حجر، آیه 19 و سوره ق، آیه 7 و سوره نوح، آیه 18. البته نویسنده پاسخ هاى هر یک را به گونه مفصل و به صورت استدلالى و یا احیاناً با جواب هاى نقضى بیان کرده است.

اما جلد دوم کتاب، چنان که گذشت. ادامه مقدمه سیزدهم است که علاوه بر دو فصل مذکور در جلد اول، دو فصل دیگر نیز به این مقدمه اختصاص داده شده و آن دو عبارت است از: فصل سوم درباره خلقت آسمان ها و اشکالاتى که از سوى متکلف نسبت به آسمان هاى هفت گانه و نظرات هیأت قدیم و جدید مطرح شده است. فصل چهارم به اعتراض هایى که درباره قصص قرآن و تاریخ آنها وارد شده، پرداخته شده است. این فصل حجم عمده جلد دوم کتاب را به خویش اختصاص داده که حدود 250 صفحه مى باشد. در این فصل تقریباً به تمام قصص انبیاء از آدم ـ که خلقت ایشان باشد ـ تا خاتم که جریان معراج حضرت از مسجدالحرام تا مسجدالاقصى و سپس معراج به آسمان باشد، پرداخته است.

مقدمه چهاردهم، در این مقدمه به بیان دیدگاه هاى عهدین در باب لاهوت (توحید) و نبوت ها و شریعت و آداب و رسوم مى پردازد. این مقدمه از هشت فصل در باب الهیات و شریعت یهودى در تورات تشکیل شده است که به صورت فهرستوار بدان اشاره مى کنیم:

فصل اول در باب الهیات است. در این فصل به توحید الهى در عهدین اشاره کرده و اشکالاتى که در آن وجود دارد و به خلقت آسمان ها و زمین و آنچه در آن است و به بحث نبوت و انبیاء و شعایر و آداب و رسومى که در تورات وجود دارد، پرداخته است.

فصل دوم: در مورد پوشیدنى ها و خوراکى ها است.

فصل سوم: در طهارت و نجاست است.

فصل چهارم و پنجم: نکاح و طلاق را مطرح مى کند.

فصل ششم: در جنگ و جهاد مى باشد.

فصل هفتم: در باب حقوق و کیفرها یعنى قصاص، تعزیرات، حدود و دیات است.

فصل هشتم: در کیفیت ارث است.

نویسنده سپس در چند صفحه پایانى کتاب به گونه مختصر به شریعت عهد جدید اشاره کرده است.

 

نقد و بررسى

در ارزیابى کلى کتاب به این نکات باید توجه داشت:

1. قوت در استدلال همراه با استفاده از مطالب خود کتب عهدین در پاسخ به اشکال هاى متکلف و متعرب از مزایاى نوشته و نقاط قوت نویسنده به شمار مى آید؛ به خصوص با توجه به این مطلب که نویسنده براى فهم مطالب، مجبور شده است با مشقت و رنج فراوان، زبان هاى عبرى و انگلیسى را نیز بیاموزد.

2. از آن جا که این کتاب ردّ ردّ کتاب اظهار الحق، ملارحمت الله هندى است، ایشان اگر اشکال یا ایرادى در آن کتاب وجود داشته یا نکته اى به صورت مبهم بیان شده و مورد اشکال متکلف و متعرب قرار گرفته، دوباره آن مسئله را مطرح کرده و به گونه مفصل و دقیق تر بدان پاسخ داده است.

اما با تمام مزایایى که این نوشته دارد، محتواى کتاب مشتمل بر مقدماتى چهارده گانه است؛ یعنى گویا هنوز نویسنده به اصل مطلب خویش وارد نشده است. بنابراین، اگرچه شاید دأب ایشان در نوشته هاى خویش نیز چنین باشد، ولى این روش با سبک و روش نوشتارهاى متعارف همخوان نیست و نقص کتاب به شمار مى آید. نکته دیگر آن است که برخى از مطالب نوشته، متداخل است و در مجموع کتاب چندان مضبوط است؛ چنان که مسئله و مطلبى در چند جاى متفاوت مطرح و تکرار شده است، از سوى دیگر، کتاب بسیار فنى نوشته شده و براى هر کس قابل استفاده نیست. حتى مترجم فارسى جلد اول نیز نتوانسته است به روان کردن مطالب چندان کمک کند. و بالاخره این که در مواردى ـ البته بسیار اندک ـ نشانى مطالب اشتباه است که مترجم فارسى نیز بدان اشاره کرده است.

در هر صورت مطالعه کتاب را براى علاقه مندان به مطالعات تطبیقى ادیان و کسانى که در پى آنند تا از اشکالات وارد بر عهدین اطلاع یافته و پاسخ ایرادهایى که بر قرآن و سیره پیامبر اسلام وارد شده آگاهى یابند، توصیه مى شود.

 

رساله التوحید و التثلیث

«التوحید و التثلیث» رساله اى است به عربى، در پاسخ به نامه یکى از ساکنانِ ناشناس نواحى سوریه که براى علامه محمدجواد بلاغى (1282ـ1352ق) فرستاده بود. نویسنده نامه در رساله خویش مسائلى را در دفاع از توحید و تثلیث در مسیحیت مطرح کرد و مرحوم بلاغى آنها را به گونه اى مستدل و مستند به کتاب مقدس پاسخ گفت. این رساله اولین بار در مطبعه عرفان صیدا (لبنان) در سال 1332ق به چاپ رسید. نسخه محققانه دیگرى از کتاب به همت نشر دارقائم آل محمد در قم به سال 1411ق منتشر شده است. در مقدمه این نسخه، گردآورنده درباره نویسنده به نکاتى اشاره کرده و در پایان کتاب، رساله اى با 713 عنوان کتاب یا مقاله در رد بر یهود و نصارى ذکر شده است.

مجموع صفحات رساله التوحید و التثلیث به همراه رساله اى که گردآورنده در پایان آن به عنوان کتاب شناسى در رد یهود و نصارى بدان افزوده، 220صفحه است. لازم به ذکر است که سید محمود مرتضوى از دانش پژوهان مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمینى، رساله «التوحید و التثلیث» را ترجمه کرده که هنوز به چاپ نرسیده است.

برخى از مسائل مهم و اساسى که فرد ناشناس در دفاع از تثلیث بدان پرداخته، عبارت است از:

1. عقل انسان را از میانه راه به همان توحید ساده باز مى گرداند؛

2. شناخت امرى بسیط است؛

3. نپذیرفتن مسیحیت سبب دورشدن از معرفت جلال خدا و مجد او در اقانیم سه گانه و تجسد و قداست و علو او مى شود؛

4. محروم ماندن از محبت، رحمت و برکت فداى خدا به برکت فداکننده کریم؛

5 . ندیدن جلال و مجد مسیح پروردگار که سبب انکار عالم لاهوت اقدس مى شود و منزلت آدمى را تا عالم پست ناسوت و ناقص طبیعت پایین مى آورد؛

6. تمجید از مسیحیت به سبب کثرت پیروان و تشرف سلاطین فراوان به آن که نویسنده این را نشانه حقانیت مسیحیت دانسته است؛

7. منت گذارى بر انسان ها به سبب آن که رسولان مردم را به حقیقت خداى سه گانه و جلال و عزت اقانیم تعلیم داده اند؛

8. استناد به تورات (پیدایش 1:1ـ31) و این ادعا که لفظ «الوهیم» بر تثلیث دلالت دارد و بر همین اساس، جملاتى در تورات که از صیغه جمع در مورد خداوند استفاده شده، بر این امر دلالت مى کند (پیدایش 3:22)؛

9. وى از تکرار لفظ خدا، بر یکى بودن خدا با سه اقنوم استدلال مى کند و از این دلیلى واضح تر و نورى روشن تر نمى بیند؛

10. در کتاب مقدس نام پدر و پسر و روح القدس آمده است؛

11. در الوهیت مسیح هیچ عاقلى نباید شک کند و بهترین دلیل بر الوهیت ایشان، الهامِ پولس است در آن نقل که خدا به هیچ یک از فرشتگان نگفته است: «تو پسر من هستى. من امروز تو را تولید نمودم» و نیز «من او را پدر خواهم بود و او پسر من خواهد بود.» (رساله به عبرانیان، 1:5)؛

12. تمسک به سجده افراد گوناگون در برابر عیسى؛

13. برخاستن عیسى از میان مردگان (رستاخیز عیسى).

فرد ناشناس در بخش هاى پایانى نامه خویش مى گوید: اگر دین مسیح را بپذیرید، از سختى هاى جسمانى که به نابودى و هلاکت انسان مى انجامد، رها شده، در آرامش و راحتى شریعت روحانى وارد مى شوید؛ نیاز به یک ماه گرسنگى و تشنگى در گرماى سوزان عراق ندارید؛ درد و زشتى ختنه در پسرانتان نخواهید داشت؛ از شرافت ثروت و نام و نشان با عظمت بهره مند شده، نیازى به حج بیت الله الحرام ندارید.

علامه بلاغى در پاسخ به این انتقاد فرد ناشناس که شما چون آیین مسیحى را نپذیرفته اید، از شناخت جلال و عظمت الهى در اقانیم ثلاثه دور و محروم شده اید، مى گوید: با اعتقاد به آموزه توحید، از معرفت و شکوه کدامیک از اقانیم سه گانه محروم هستیم؟ پدرى که در آسمان است یا پسرى که متجسد شده، ستمدیده است و با ذلت و خوارى در زمین بر صلیب رفته است یا روح القدس که آسمان برایش باز شده، به شکل کبوترى مجسم پایین مى آید و سپس چون زبانه آتش تقسیم مى شود؟ اگر مجد و جلال براى پسرى است که در زمین متجسد است، چرا پسر آن را براى خود خواسته و از پدرى که او را «اله» خوانده نفى مى کند؟ با توجه به این مطلب که عیسى اعتراف مى کند آنچه را که پدر مى داند، او نمى داند و قدرتى جز آنچه پدر به او عطا کرده ندارد، (یوحنا5:19و30،12:49) و پدر از او بزرگ تر است (همان14:28 و 10:29) که در سختى ها و اوقات نیاز نزد او التماس و زارى مى کند (همان11:41و42 و متى26:39)، چنین تجسدى چه عظمت و منزلتى دارد که ابلیس او را بر بالاى کوه بلندى ببرد و جلال آن را به او نشان دهد و بگوید اگر مرا سجده کنى همه اینها را به تو مى بخشم (متى4:1ـ11)؛ یا زمانى که نزدیک بود بر صلیب رود، گریست و محزون و غمگین گشت تا آن جا که با اصرار فراوان از پدر خواست که بلا را از او دفع کند (همان26:39). آیا این از عدالت پدر است که او را بر معامله اجبار کند؟ چرا رحمت پدر شامل این پسر که با اصرار طلب عفو مى کرد، نشد ولى شامل گناهکاران شد؟ این چگونه عدالت و قداستى است که از آن دم مى زنید؟ در حقیقت، تاریخ پیدایش آموزه هایى چون تثلیث و اقانیم سه گانه، تجسد و دیگر فروعات به برهما و بودا مى رسد و مسیحیان از پیروان و شاگردان آنها به شمار مى آیند. در عین حال، وى اضافه مى کند که اگر بخواهید تثلیث را بر پایه کتاب مقدس اثبات کنید، باید متن مذکور داراى شرایط حجیت باشد که عبارت است: صدور قطعى کتاب از کسى که به او نسبت داده مى شود؛ 2. مصون ماندن از تحریف و تبدیل و زیاده و نقصان در گذر ایام؛ عدم شهادت برخى از مطالب آن بر تحریف برخى دیگر و دلالت آنچه در کتاب آمده، بر اصل مدعا.

اما چنان که ملاحظه مى شود، متون مورد استناد هیچ یک از شرایط مذکور را ندارد؛ لذا نمى توان براى اثبات به کتاب مقدس استدلال کرد. با این همه، اگر ادعا شود که لفظ «الوهیم» در تورات بر تثلیث دلالت مى کند، پاسخ این است که در زبان عبرى گاهى «یم» در آخر لفظ عَلَم مى آید، مانند بنیامین. بنابراین، لفظ الوهیم مى تواند علم براى «الله» باشد. به علاوه، در ترجمه ها لفظ «الله» را به جاى «الوهیم» برگزیده اند و کسى آن را «آلهه» ترجمه نکرده است و اگر براى اثبات تثلیث به جملاتى از تورات استناد شود که فعل هاى آن با صیغه هاى جمع آمده است (پیدایش 1:26و 3:22 و11:5)، پاسخ آن است که در تورات در موارد فراوانى ضمایر مفرد و جمع و مذکر و مؤنث به جاى هم به کار رفته است و کاربرد کلمات به شدت ناهماهنگ و مضطرب است و این اضطراب در فعل و هیأت آن نیز به چشم مى خورد؛ براى مثال، ضبط یعسو (اعداد9:17ـ20) و نعسو (اعداد 9:21و 10:18و21)؛ یموئیل (پیدایش 46:10؛ خروج6:15)و «نموئیل» (اعداد 26:12).

نویسنده در پاسخ به این استدلال که در کتاب مقدس نام هاى پدر و پسر و روح القدس آمده است، مى گوید: تردیدى نیست که عهد جدید بدون اصل و نسب است و آغاز و انجامى ندارد. پدران کلیسا مرتب فقره مذکور را از عهد جدید کنار گذاشتند، اما معاندین آن را بازگرداندند.

در مورد الهام پولس و تولد عیسى از خدا پاسخ آن است که فقره اول در مزمور دوم آمده و بر مسیح قابل تطبیق نیست؛ زیرا ولادت عیسى را به هر شکلى که محاسبه کنید، در زمان نگارش این مزمور نبوده یا الهام نیست.

افزون بر این، اگر افراد مختلفى در برابر عیسى(ع) سجده کردند، دلیل بر آن نیست که مسیح خداست؛ زیرا در کتاب مقدس، در موارد متعددى، سجده براى غیر خدا نقل شده است؛ چه سجده انبیاء براى بشر عادى یا بشر عادى براى انبیاء یا پیامبرى براى پیامبرى دیگر (نگاه کنید به: پیدایش 23:7و12 و 33:3؛ و 48:12؛ خروج 18:7؛ اول سموئیل2:21 و 42:8؛ اولِ پادشاهان1:16؛ همان2:19).

همچنین براى اثبات الوهیت عیسى نمى توان به بیان یوحنا به مسیح که گفت: «اى خداوند من! واى خداى من!» (یوحنا20:28) استناد کرد؛ زیرا خود یوحنا یادآورى کرده است که کلمه ربّ به معناى معلم است: «بدو گفتند: ربّى یعنى اى معلم در کجا منزل مى نمایى؟» (یوحنا1: 39 و نیز یوحنا20:16ـ19). جداى از این، در انجیل یوحنا مطالبى است که با اناجیل همنواى دیگر سازگارى ندارد؛ مانند خبرداشتن شاگردان مسیح و حتى یهودیان از کشته شدن مسیح در اناجیل سه گانه (نگاه کنید به: متى16:21و22؛ همان27:63) و عدم اطلاع آنان در انجیل یوحنا (یوحنا20:9). اگر گفته شود که آنان هرچند کلامش را شنیدند ولى بدان ایمان نداشتند. مى گوییم که اگر به صدق کلام مسیح ایمان نداشتند، چگونه انجیل مى گوید که آنها به الوهیت او معتقد بوده اند؟

 

 

 

 

 



[1]. براى آگاهى از مباحث این قسمت نگاه کنید به: مقدمه کتاب الهدى الى دین المصطفى، نوشته سید توفیق فکیکى محامى، منشورات المکتبة الحیدریة، نجف، 1385ق، ج1، ص3ـ21؛ و به تبع آن کتاب بیدارگران اقالیم قبله، محمدرضا حکیمى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران، بى تا، ص180 به بعد؛ مقدمه اسلام آئین برگزیده (الهدى الى دین المصطفى)، ترجمه سید احمد صفایى، انتشارات آفاق، تهران، بى تا.

[2]. عنوان مقاله جرج سیل از زبان نویسنده کتاب چنین است: «این مقاله اى است راجع به اسلام که جرجیس صال انگلیسى متولد قرن 17 میلادى، که زادگاه و محل نشو و نماى او انگلستان بوده، نوشته است و هاشم عربى که ساکن بلاد فرنگ بوده آن را به عربى ترجمه کرده است». گفته شده که نام نوشته هاى مستشرق مزبور مباحث تمهیدیه بوده و نویسنده اظهار الحق نام جرج سیل را «قسیس سیل» ذکر کرده است.

[3]. جلد اول الهدایة، چاپ دوم، سال 1900 میلادى در 320 صفحه، جلد دوم در 1904 میلادى در 300 صفحه و جلد سوم در 1900 میلادى در 304 صفحه و جلد چهارم در 1902 میلادى در 304 صفحه چاپ شده است.

[4]. گفتنى است که جلد دوم کتاب هنوز ترجمه نشده است.

[5]. معروف آن است که کتاب 16 مقدمه دارد ولى کتاب پیش روى نگارنده 14 مقدمه بیشتر ندارد.

[6]. نویسنده از کتاب اشعیا 29: 16 نقل کرده: «واى از تحریف شما» و عبارت عبرانى آن «ها فخیخیم» ذکر کرده در حالى که طبق آدرس مذکور عبارت چنین است: «اى زیر و زبرکنندگان هر چیز! آیا کوزه گر مثل گل محسوب مى شود یا مصنوع درباره صانع خود گوید مرا نساخته است و یا تصویر درباره مصورش گوید که فهم ندارد؟».

[7]. کتاب تثنیه، باب 17، بند 17، بر پادشاه بنى اسرائیل زن بسیار را حرام کرده است.