مسیحیت و معناى زندگى

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسندگان


اشاره:

آدمى همواره در تکاپوى یافتن معنایى در زندگى خویش بوده و از آموزه هاى دین براى معنادارى زندگى خویش مَدَد جسته است. امروزه، به رغم تردیدها و تشکیک ها در این مسئله، بسیارى مانند نویسنده مسیحى این مقاله بر این باورند که در این روزگار نیز مى توان براى معنادارى زندگى بشر از آموزه هاى دینى بهره گرفت. وى در این مقاله افزون بر این که کوشیده است تا نشان دهد که زندگى یک انسان مسیحى مى تواند به پشتوانه آموزه ها و باورهاى اساسى مسیحى مانند اعتقاد به وجود خدا و زندگى پس از مرگ، داستان هاى اناجیل درباره زندگى عیسى و فراداستان عظیم تاریخ نجات آدمى معنادار باشد به نحوى به بسیارى از تردیدها در این زمینه پاسخ داده است. با این همه، وى بر این عقیده است که متدینان به ادیان دیگر نیز زندگى خویش را معنادار مى یابند و لذا به هم کیشان خویش گوشزد مى کند که باید از سَرِ تواضع این حقیقت را پذیرفت که آموزه هاى دیگر ادیان نیز به زندگى بسیارى از انسان ها معنا بخشیده اند.

 

هنگامى که از فیلسوفان درباره معناى زندگى سؤال مى شود، غالباً ابراز تحیّر مى کنند. گمان مى کنم که این مسئله بدان دلیل است که آنان این پرسش را مبهم مى بینند و لذا درباره این مسئله نیز نامطمئن اند که چه چیزى را مى توان پاسخ بدان پرسش دانست. با طرح برخى وجوه تمایز در پرسش از معناى زندگى مى توان به وضوحى در این پرسش رسید; راه دستیابى به این وجوهِ تمایز نیز این است که شمارى از پرسش هاى متفاوتى را نشان دهیم که مدعى اند که در ردیف پرسش هاى ناظر به معناى زندگى اند. در این بحث، این نکته را مسلم خواهم ساخت که پرسش ها درباره معناى زندگى ناظر به معناى زندگى آدمى است. اگرچه مى توان محدوده برخى از پرسش هایى را که بدانها خواهم پرداخت، گسترده گرفت تا دست کم زندگى برخى از حیوانات را دربرگیرد، ولى براى این که توجه خود را بر پرسش هاى مهم دینى و درجه اول متمرکز کنم، از گسترش محدوده این پرسش ها صرف نظر مى کنم.

تمایز نهادن میان پرسش هاى خاص[1] و عام[2] درباره معناى زندگى مفید است; مثلا مى توان از خویش پرسید که آیا زندگى انسانى خاص معنادار است، هم چنان که مى توان از خویش پرسید که آیا زندگى تمام انسان ها معنادار است. نیز تمایز نهادن میان پرسش هاى ارزش شناختى و غایت شناختى درباره معناى زندگى سودمند است; مثلا مى توان سؤال کرد که آیا زندگى انسان به خیر و صلاح اوست، همانطور که مى توان پرسید که آیا زندگى انسان در راه هدفى صرف مى شود. من به پرسش هاى خاصّ و عام درباره ارزش زندگى انسان توجه خواهم کرد و نیز به موضوعات خاص و عامى خواهم پرداخت که ناظر به هدف زندگى انسان است. در بررسى چنین پرسش ها و موضوعاتى، میان آن دسته از آنها که پاسخ هاى دینى و غیردینى دارند و آن دسته از آنها که تنها پاسخ دینى دارند، تمایز قائل خواهم شد. در نهایت، از شیوه اى بحث خواهم کرد که در آن به وضوح پاسخ هاى مسیحى به پرسش هاى خاص و عام درباره ارزش و هدف زندگى آدمى در داستان هاى انجیل از زندگى عیسا و در فراداستان عظیم تاریخ نجات، تعبیه شده است.

 

پرسش هاى ارزش شناختى: ارزش هاى زندگى انسان

تصور مى شود که اگر زندگى شخصى انسان برخوردار از ارزش واقعى[3] مثبتى باشد، معنادار است. همان گونه که رونالد دوورکین[4] اخیراً گفته است، مردم متدین و غیرمتدین، هر چند درباره این که چرا زندگى آدمى مقدس است، توافقى ندارند ولى مى توانند درباره این که زندگى آدمى مقدس[5] است و لذا برخوردار از ارزش واقعى مثبت است، توافق داشته باشند.(1) این نکته طبیعى است که وجه تقدس زندگى انسان نزد مسیحیان، آفرینش ایشان بر صورت خدا و شباهت با او است. خداوند نخست در سفر پیدایش مى فرماید: «و خدا گفت آدم را به صورت ما، و شبیه ما بسازیم»، و در آیه بعدى مى فرماید: «پس خدا آدم را به صورت خود آفرید، او را به صورت خدا آفرید» (پیدایش 27ـ26:1). از آن جا که خداوند از اساس کاملا خوب[6] است انسان هایى هم که به صورت او آفریده شده اند، نیز اساساً خوب خواهند بود، البته با درجه کمترى. آیین یهود و اسلام، دو دین عمده توحیدى دیگر، مى توانند با مسیحیت در این تبیین از تقدس زندگى آدمى شریک باشند، زیرا آنها نیز کتاب مقدس یهودیان را معتبر مى شمارند.

بى تردید، اگر چنین آفرینشى در کار باشد، هر انسانى بر صورت خدا و شبیه او آفریده شده است، و لذا زندگى هر انسانى مقدس و به همین جهت داراى ارزش واقعى مثبت است. اگر ارزش مثبت کلّ حیات بشر، حاصلِ جمع ارزش هاى واقعى تمام زندگى هاى شخصى اوست، پس ارزش واقعى کلّ حیات بشر نیز مثبت خواهد بود و در این صورت جهانِ مشتمل بر زندگى انسان، اگر وضع بدین منوال باقى بماند،[7] از جهان فاقد آن بهتر خواهد بود. به علاوه، اگر هر انسانى بر صورت خدا و شبیه او آفریده شده است و اگر داشتن ارزش واقعى مثبت براى معنادارى انسان کافى است، زندگى انسان در کلّ عالم و نیز در ساحت شخصى معنادار خواهد بود. اما مسئله این است که ارزش واقعى اى را که زندگى انسان از آفرینش خویش بر صورت خدا و شباهت با او مى گیرد، از این مطلب جداست که زندگى همین انسان در مقام عمل چگونه مى گذرد. زندگى انسانى که روى هم رفته چنان فلاکت بار است که بهتر آن بود که هرگز پا به عرصه وجود نمى گذاشت، مى تواند برخوردار از ارزش واقعى مثبت باشد; بدین معنا که این ارزش از وجود کسى سرچشمه گرفته باشد که چنین زندگى فلاکت بارى دارد و در عین حال بر صورت خدا و شبیه او آفریده شده است. همین نکته موجب مى شود تا در کفایت چنین ارزشى در تضمین معنادارى زندگى شخصى هر انسان یا کلّ حیات بشر تردید کنیم; زیرا نکته این بود که همین ارزش واقعى مثبت از کسى گرفته شده که زندگى فلاکت بارى دارد و در عین حال بر صورت خدا و شبیه او آفریده شده است.

همین نکته نیز ما را وامى دارد تا در برابر تهدیدى نسبت به معناى زندگى آدمى قرار گیریم که برخى شرور خاص آن را پدید مى آورند. مریلین مکورد آدامز[8] در اثر اخیر خود درباره شرورِ هولناک، این خطر را با صراحت خاصى به تصویر کشیده است. او در فهرست زیر، فقراتى را به عنوان شرور ترسناک و عظیم ذکر مى کند: «تجاوز به یک زن و بریدن بازوهاى او، شکنجه روحى و روانى که هدف نهایى آن خُرد کردن شخصیت یک فرد است، افشاى[9] عمیق ترین علایق یک شخص، جور و ستم[10] فرد به بچه هاى خویش، کودک آزارى از نوعى که ایوان کارامازف[11] توصیف کرده است، هرزه نگارى درباره کودکان،[12] زناى با والدین،[13] مرگ تدریجى با گرسنگى، مشارکت در اردوگاه هاى مرگ نازى ها، انفجار بمب هاى هسته اى بر سر مناطق مسکونى، وضعیتى که فرد باید انتخاب کند که کدام یک از فرزندانش زنده بمانند و کدام یک از فرزندانش را تروریست ها بکشند، باعث بدقیافه شدن یا مرگ اتفاقى یا ناخواسته کسانى که آدمى بیش از همه آنها را دوست دارد.(2)

آدامز خود ارتباط میان شرور هولناک و معناى زندگى انسان را روشن مى سازد. او مى گوید که شرور مذکور در فهرست او، نمونه کامل ترس و وحشت اند، «زیرا باور من بر این است که بیشتر مردم در حین ارتکاب این شرور یا تحمل درد و رنج آنها، در نگاه اول دلیلى بر تردید در معناى مثبت زندگى خویش مى بینند.»(3) تعریف آدامز از شرور هولناک به ما این امکان را مى دهد تا میان ارزش در زندگى انسان و معناى آن ارتباطى ببینیم. این تعریف به شرح زیر تفسیر شده است: e شر هولناکى است، اگر و تنها اگر مشارکت شخصِ p در  eبراى هر شخصى در نگاه اول موجب تردید در این مسئله شود که آیا زندگى شخصِ p، بر فرض مشارکت شخصِ p در e، مى تواند روى هم رفته براى شخصِ p خیر و صلاح عظیمى[14] داشته باشد.»(4) من تصور مى کنم که تأکید آدامز بر ارتباط میان معناى مثبت زندگى انسان و خیر و صلاح آن براى صاحبان آن زندگى درست است. به نظر من، زندگى انسان تنها اگر، روى هم رفته، به خیر و صلاح صاحب آن زندگى باشد معناى مثبتى دارد. بنابراین، اگر زندگى انسان، روى هم رفته به خیر و صلاح صاحب آن زندگى نباشد، معناى مثبتى ندارد.

بدین سان، شرور هولناک براى معناى زندگى انسان خطرسازند، زیرا در نگاه اول باعث تردید هر کسى در معنادارى زندگى مبتلایان به چنین شرور هولناکى مى شوند، چه به عنوان قربانى این شرور و چه به عنوان عامل این شرور. با وجود این دلیل تردیدآمیز، معقول است که با توجه به تمام جوانب مسئله، دلیلى بر عدم تردید در معناى مثبت چنین زندگى هایى داشته باشیم. اگر دلیلى بر این تصور داشته باشیم که ]آثار زیان بار[ شرور هولناک بر زندگى انسان از بین رفته است، خودِ دلیلى که در نگاه نخست حاکى از تردید در معنادارى زندگى مبتلایان به شرور هولناک بود، رخت برخواهد بست. آدامز مى گوید که خداوند مى توانست ]آثار زیان بار[ این شرور را بدین شکل از بین ببرد که ابتلا به این شرور را در زمره ارتباط شخص مبتلا به شرور با خداوند بداند. او سه طریق ترسیم مى کند که در آنها این نکته مى تواند تبلور یابد: (1) شرور هولناک و مصیبت بار مى توانند راه همدردى مبتلایان به این شرور با مصائب و مرگ مسیح باشد; (2) شرور هولناک و مصیبت بار مى توانند باعث قدردانى چشمگیر خداوند شوند; (3) شرور هولناک و مصیبت بار مى توانند در زندگى باطنى مبتلایان به این شرور بصیرتى درباره خدا ایجاد کنند، خدایى که قادر به احساس آلام و رنج هاى آنها است. شاید چنین به نظر رسد که تنها طریق نخست براى مسیحیان جالب باشد، ولى ظاهراً دو طریق آخر براى دیگر خداپرستان نیز سودمند است. خلاصه کلام این که خداگروى در جهان بینى خویش منابعى عقلانى براى ردّ این ادعا دارد که مبتلایان به شرور هولناک به ناچار فاقد معناى مثبتى در زندگى خویش اند; خداگروى مى گوید که حتى زندگى هایى که مواجه با چنین شرور هولناکى بوده اند، در کل مى توانند به خیر و صلاح صاحبان آن باشند.

البته، این سخن بدین معنا نیست که تمام کسانى که به شرور هولناک مبتلا هستند، زندگى هایى خواهند داشت که روى هم رفته به خیر و صلاح آنها است. ممکن است که در زندگى پس از مرگ مصیبت هاى ناگوارى مانند عذاب ابدى جهنم باشد که حتى خداوند آن را از میان برندارد و شاید نتواند از میان بردارد. روشن است که کسى که تا ابد در جهنم عذاب مى کشد، زندگى اى خواهد داشت که روى هم رفته به خیر و صلاح صاحب آن نیست و بنابراین زندگى اى عارى از معناى مثبت خواهد داشت. به عبارت دیگر، آموزه سنتى جهنم حداقل معنادارى برخى زندگى هاى انسان را با خطر جدّى مواجه مى کند و ]از قضا[ مواجه کرده است، زیرا آموزه جهنم خصوصاً شکل خشنى از مسئله شر است.(5)

حداقل دو راه وجود دارد که مسیحیان و خداگروان دیگر مى توانند به این خطر پاسخ دهند. هر دو طریق، درباره آموزه سنتى جهنم به عنوان مکان عذاب ابدى رویکردى اصلاح گرایانه[15] دارند. راه نخست از دیدگاهى فراگیر[16] درباره نجات آدمیان حمایت مى کند. بر طبق این دیدگاه، حتى اگر جهنم جاى عذاب باشد و در آخرت برخى از مردم ابتدا به جهنم بروند، هیچ کس براى همیشه در جهنم نمى ماند. در نهایت تمام انسان ها متقاعد[17] مى شوند تا اتحاد با خدا را طلب کنند و آنگاه خداوند براى همیشه آنان را در رؤیت سعیده[18] با خویش متحد مى سازد. وقتى که انسان مطمئن شد که در رؤیت سعیده با خدا متحد شده، آسوده خاطر مى شود که روى هم رفته زندگى به خیر و صلاح او (مرد یا زن) است. راه دومِ پاسخ به این خطر در این است که جهنم را دور افتادن کامل از خدا بدانیم. بر طبق چنین دیدگاهى، جهنم چیزى جز وضع و حال آدمى نیست که به اختیار خود از خدا دور افتاده است. بر طبق همین دیدگاه، در جهنم نیز از کیفر جسم آدمى[19] یا اضطراب روحى[20] خبرى نیست. کسانى که دور افتادن از خدا را براى همیشه برگزیدند بزرگترین خوبى ها را از دست داده اند، ولى زندگى ایشان روى هم رفته چنان فلاکت بار نیست که بگوییم بهتر بود که هرگز پا به عرضه وجود نمى گذاشتند. در عوض، اگرچه زندگى آنان به هیچوجه آن گونه نیست که مى توانست باشد، روى هم رفته زندگى در جهنم به خیر و صلاح آنها است. بنابراین، اگر کسانى که دیدگاه هاى اصلاح گرایانه درباره جهنم دارند، حاضرند تا هزینه سنگین تجدیدنظر کردن در آموزه سنتى جهنم را بپردازند، پس مسیحیان و خداگروان دیگر به میزان قابل قبولى مى توانند معتقد شوند که انسان ها به رغم وجود شرور هولناک در این عالم، مى توانند زندگى هایى داشته باشند که روى هم رفته به خیر و صلاح آنان باشد. از این رهگذر، آنها مى توانند این تهدید را نسبت به معناى مثبت زندگى آدمى، هم نسبت به زندگى افراد و هم نسبت به کل زندگى آدمى،... دهند; تهدیدى که وجود شرور هولناک در این عالم و وجود جهنم در آن عالم پدید آورده است.

از تأمل درباره ارتباط میان ارزش زندگى انسان و معناى آن، چه درس هایى باید آموخت؟ من مى گویم که درس اساسى این است که زندگى انسان معناى مثبتى دارد، مشروط به آن که اولا آن زندگى ارزش واقعى مثبتى داشته باشد و ثانیاً روى هم رفته به خیر و صلاح صاحب آن زندگى باشد. سه دین عمده توحیدى بر این باورند که آفرینش زندگى انسان به صورت و شبیه خداوندى که خیر مطلق است، موجب تضمین نخستین شرط ضرورى برخوردارى از معناى مثبت زندگى انسان است. مسیحیان و دیگر خداگروان مى توانند بگویند که تلفیقى از آموزه رستگارى،[21] که بیان مى کند که خداوند چگونه مى تواند ]آثار زیان بار[ شرور هولناک در این عالم را از بین ببرد و آموزه زندگى پس از مرگ، که در نظر گرفته شده است تا مانع پیدایش هر نوع شر هولناک غیرقابل توجیه و جدیدى در آن عالم گردد، موجب تضمین دومین شرط ضرورى در معناى مثبت زندگى انسان است. آیا اینک مى توانیم نتیجه بگیریم که وجود هر دو شرط براى برخوردارى زندگى انسان از معناى مثبت کافى است؟ گمان مى کنم که چنین نتیجه اى در این مرحله از بحث نابهنگام باشد. بسیارى از فیلسوفان معتقدند که معناى زندگى انسان تا حدى به اهداف زندگى او ارتباط دارد; اهدافى که ممکن است یا در درون زندگى باشند یا براى زندگى باشند. در بحث بعدى به برخى موضوعات خواهم پرداخت که با معنا و هدف در زندگى انسان ارتباط پیدا مى کند.

 

پرسش هاى غایت گروانه: اهداف زندگى انسان

پُل ادواردز[22] در بحثى که به نوعى ادعا شده که بحثى جا افتاده است زیرا آن بحث در دایرة المعارف فلسفى مک میلان، مدخلى در باب معنا و ارزش زندگى است مى گوید که زندگى انسان مى تواند کاملا فارغ از این که خدا یا زندگى پس از مرگ وجود داشته باشد یا نه، معنا داشته باشد. ادواردز گمان مى کند که «وقتى مى پرسیم زندگى فلان شخص خاص معنایى دارد یا داشته است، معمولا به موضوعات کلى توجه نداریم، بلکه به این مسئله توجه داریم که آیا اهداف خاصّى را باید در زندگى آن شخص خاص پیدا کرد.»(6) او مى گوید که هنگامى که یک زندگى را معنادار توصیف مى کنیم ظاهراً دو چیز را در نظر داریم: ابتدا بر این نکته تأکید مى کنیم که زندگى مورد بحث داراى هدف یا اهداف برجسته و جامعى بوده که شمار زیادى از کارهاى شخص را هدایت مى کند; دوم این که این کارها و احتمالا کارهاى دیگرى که مستقیماً به این هدف عمده ارتباطى پیدا نمى کنند، با شور و علاقه خاصى انجام شده اند به گونه اى که آن شور و علاقه قبل از دلدادگى شخص به هدفش وجود نداشته یا اگر چنین هدفى در زندگى شخص پیدا نشده بود اصلا آن شور و علاقه تحقق پیدا نمى کرد.(7) به همین ترتیب، ادواردز مى گوید که وقتى یک زندگى را زندگى ارزشمندى توصیف مى کنیم، به نظر مى رسد که بر دو چیز تأکید مىورزیم: «نخست، این که این شخص داراى اهدافى است (مگر این که آن فرد از دنیا رفته باشد یا از درد و رنج خویش کاسته باشد) که به نظر نمى رسد که براى او چیز پیش پاافتاده اى باشد و دوم، این که واقعاً امکان داشته باشد که شخص به این اهداف دست پیدا کند.»(8) به مَدَد این دو گزاره اما با جرح و تعدیلى در آنها، پیشنهاد مى کنم که بگوییم زندگى انسان معنادار است تنها اگر (1) آن زندگى داراى اهدافى باشد که صاحب آن زندگى آنها را غیرپیش پاافتاده و قابل دسترسى بداند; و (2) کارهایى نیز در آن زندگى وجود داشته باشد که ]اولا[ به سوى رسیدن به آن اهداف تعبیه شده باشند و ]ثانیاً[ با شور و علاقه انجام شوند. ظاهراً این مطلب روشن است که حتى اگر خدا یا زندگى پس از مرگ وجود نداشته باشد، زندگى بسیارى از انسان ها این دو شرط ضرورى معنادارى را برآورده خواهند کرد.

واضح است که زندگى انسان مى تواند این دو شرط ضرورى معنادارى زندگى را برآورد و در عین حال لبریز از کارهاى شیطنت آمیزى باشد که سمت و سویشان اهداف شیطانى است. بسیارى از مأمورانِ علاقه مند به هیتلر اهداف آدم کشى خویش را غیرپیش پاافتاده و قابل دسترسى مى شمردند و با شور و علاقه آنها را پیگیرى مى کردند.(9) ادواردز پیشنهاد مى کند که پاسخ به این مسئله بر اساس تمایز نهادن میان معناى ذهنى[23] و عینى[24] از ارزش داشتن زندگى باشد. او تصریح مى کند که «به معناى ذهنى، اگر بگوییم که زندگى کسى ارزشمند است صرفاً بدین معناست که او دلداده برخى هدف هاست که آنها را پیش پاافتاده نمى شمارد و این هدف ها براى او دست یافتنى است.(10) به عکس، به معناى عینى وقتى کسى مى گوید که زندگى برخى افراد ارزشمند است بدین معناست که او دلداده برخى اهداف خاص است که هم دست یافتنى است و هم ارزش مثبت دارد.»(11) در این بحث، استفاده از تمایز زیر سودمند خواهد افتاد; تمایز میان معنادارى زندگى انسان و معناى مثبت داشتن زندگى انسان. بنابراین، پیشنهاد مى کنم که بگوییم زندگى انسان داراى معناى مثبت است تنها اگر (1) در آن زندگى اهدافى وجود داشته باشد که صاحب آن زندگى آنها را غیرپیش پاافتاده و دست یافتنى بداند; (2) این اهداف ارزش مثبتى داشته باشند; (3) در آن زندگى کارهایى وجود داشته باشد که به سوى رسیدن به آن اهداف تعبیه شده باشند و با شور و علاقه انجام شوند. تردید در این سخن فراتر از حدّ معقول است که بگوییم زندگى بسیارى از انسان ها حتى اگر خدا و زندگى پس از مرگ هم نباشد، سه شرط ضرورى بالا براى برخوردارى از معناى مثبت را برآورده مى کند.

البته، ادواردز مى پذیرد که برخى پرسش ها درباره معناى زندگى در جستوجوى پاسخ هایى بر اساس اهداف در زندگى انسان نیست، بلکه به دنبال یافتن پاسخ هایى بر اساس اهداف براى زندگى انسان است. او مى گوید که «گاهى اوقات شخصى مى پرسد که آیا زندگى معنادار است یا نه. آنچه او مى خواهد بداند این است که آیا شعور فراانسانى اى وجود دارد که طرحى درافکنده باشد تا انسان ها همراه با دیگر موجودات در این عالم در خدمت هدفى باشد ـ خواه نقش آنها شبیه شاید نقش آلت موسیقى (یا نوازنده آن) در یک سمفونى باشد یا نباشد.»(12) خداگروان سنتى بر این باورند که خدا، کُل عالم امکان را آفرید و وجود آن را براى اهداف خویش حفظ کرد، و بسیارى از آنها نیز باور دارند که خداوند انسان ها را براى اهداف خاصى آفریده است. چه اهداف خاصى مى تواند در میان باشد؟ یک پاسخ مسیحى ارتدوکسى و ساده به این پرسش در کتاب تعالیم دینى[25] بالتیمورِ[26] کاتولیک رُم یافت مى شود. پاسخ به پرسش 103 هدف الاهى براى زندگى انسان را روشن مى سازد: «چرا خداوند ما را آفرید؟ خدا ما را آفرید تا نیک خویى[27] خویش را نشان دهد و شریک ما در خوشبختى بى پایان در بهشت گردد.»(13) پاسخ به پرسش 104 به ما مى گوید که چه کنیم تا این هدف الاهى تحقق یابد: «چه باید بکنیم تا به خوشبختى بهشت برسیم؟ براى رسیدن به خوشبختى بهشت باید معرفت پیدا کنیم، محبت بورزیم و به خداوند در این جهان خدمت کنیم.»(14) به عبارت دیگر، هدف عمده خداوند براى انسان ها این است که آنها به رؤیت سعیده خداوند در زندگى پس از مرگ برسند و اهداف فرعى خداوند براى انسان ها این است که آنها باید در این زندگى معرفت پیدا کنند و محبت بورزند و به او خدمت کنند. بیشتر مسیحیان در این مسئله اتفاق نظر دارند که اطاعت در برابر اوامر محبت آمیز خداوند در رأس خدمت به خداوند است; امرى که بر طبق انجیل متى، عیسى در پاسخ به پرسش حقوق دان فقیهى بیان کرده است. عیسى مى گوید: «باید خداوند، خداى خود را، به همه دل و تمامى نفس و تمامى فکر خود محبت نما. و این است حُکم اول و اعظم. و دوم مثل آن است یعنى همسایه خود را مثل خود محبت نما. بدین دو حکم، تمام تورات و صُحُف انبیاء متعلق است» متى 40ـ37:22.

بنابراین، از دیدگاه مسیحیان اهداف خداوند براى زندگى انسان شامل چیزهایى مانند لذت از رؤیت سعیده خداوند در زندگى پس از مرگ و اطاعت در برابر اوامر محبت آمیز خداوند در این زندگى است. از مسیحیان خواسته شده است تا اهداف خداوند بریا زندگى انسان را هدف اساسى در زندگى خود قرار دهند و در جهت تحقق آنها عمل کنند. از آن جا که خداوند خیر کامل است، اهداف او براى زندگى انسان بى گمان از ارزش مثبت برخوردار خواهد بود. بدین سان، مسیحیانى که اهداف الاهى براى زندگى انسان را اهداف خویش قرار مى دهند و با شور و علاقه براى رسیدن به آنها کار مى کنند سه شرط ضرورى براى معناى مثبت در یک زندگى انسانى را برآورده مى سازند. بى تردید، اگر خدا یا زندگى پس از مرگ وجود نداشته باشد برخى از این اهداف مانند رؤیت سعیده خداوند، برخلاف آنچه مسیحیان باور دارند، دست یافتنى نیست. اما از آن جا که مسیحیان چنین اهدافى را دست یافتنى مى دانند، مى توانند آن اهداف را از خویش بدانند و بدین طریق شروط ضرورىِ معناى مثبت در یک زندگى انسانى را برآورده سازند.

شاید تذکرى درباره این که از چه حیث پاسخ ساده کتاب تعالیم دینى بالتیمور درباره اهداف خداوند براى زندگى انسان گمراه کننده است، لازم باشد. مسیحیان نباید گمان کنند که خداوند در آفرینش عالم صرفاً اهدافى براى انسان ها در این عالم و نجات آنها داشته است. برنامه مقدر الاهى، کُل آفرینش را دربرمى گیرد و بى تردید مشتمل بر اهدافى براى بسیارى از بخش هاى غیرانسانى عالم است. در داستان آفرینشِ کتاب مقدس، خداوند به انسان ها «تسلط بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و بهایم و بر تمامى زمین و همه حشراتى که بر زمین مى خزند، مى دهد» (پیدایش 26:1). اما من تصور نمى کنم که مسیحیان و دیگر خداگروان عطیه تسلط بر ماهیان دریا و... را جوازى از سوى خداوند بر سوءاستفاده از طبیعت بدانند. بهتر است از منظر الاهى به تدبیر طبیعت بنگریم. بنابراین، مسیحیان باید آماده باشند تا، به عنوان بخشى از خدمت خود به خداوند در زندگى این جهان، خود و عمل خویش را بر طبق اهداف الاهى براى بخش هاى غیرانسانى طبیعت قرار دهند تا آن جا که بتوانند به چنین اهدافى پى ببرند یا حدس و گمان هاى معقولى را درباره آنها فراهم آورند.

این بحث تاکنون برخى شروط لازم برخوردارى زندگى انسان از معناى مثبت را ارائه کرده است. برخى از این شروط بر اساس ارزش ها و برخى دیگر بر اساس اهداف مشخص شده اند. طبیعى است که از خود بپرسیم که چگونه نگاه هاى ارزش گروانه و غایت گروانه درباره معناى زندگى انسان مى توانند با هم هماهنگ شوند. یک پیشنهاد جالب و باارزش این است که شروط ارزش گروانه و غایت گروانه براى برخوردارى زندگى انسان از معناى مثبت به طور جداگانه ضرورى و به طور مشترک کافى است. اما من از رویکردى نسبتاً متفاوت درباره مشکل هماهنگ کردن نگاه هاى ارزش گروانه و غایت گروانه حمایت مى کنم. اگرچه من نمى دانم چگونه این مطلب را اثبات کنم ولى گمان مى کنم که شروط ارزش گروانه و غایت گروانه از نظر مفهوم دو نوع معناى متمایزند، و لذا من معتقدم که زندگى انسان مى تواند داراى بیش از یک نوع معنا باشد. به نظر من ممکن است که زندگى انسان قبل از مرگ قطعاً برخوردار از معناى مثبت ارزش گروانه و فاقد معناى مثبت غایت گروانه باشد و نیز ممکن است که زندگى انسان قبل از مرگ قطعاً فاقد معناى مثبت ارزش گروانه و واجد معناى مثبت غایت گروانه باشد. بنابراین، حس و شهود من درباره این مطالب مرا در طبقه بندى معناى زندگى انسان نسبت به وجود یک ]معیار[ تمایزدهنده و نه یکى کننده آنها ترغیب مى کند. لذا من طرح زیر را درباره هماهنگ ساختن دو نگاه متفاوت درباره معناى زندگى پیشنهاد مى کنم.

(م ـ الف)[28] زندگى انسان برخوردار از معناى مثبت ارزش گروانه است اگر و تنها اگر: (1) آن زندگى داراى ارزش واقعى مثبت باشد و (2) آن زندگى روى هم رفته براى شخصى که آن را مى گذراند خوب باشد;

(م ـ غ)[29] زندگى انسان برخوردار از معناى غایت گروانه مثبت است اگر و تنها اگر: (1) آن زندگى داراى برخى اهداف باشد که صاحبِ آن زندگى، آنها را غیرپیش پاافتاده و قابل دسترسى بشمارد; (2) این اهداف داراى ارزش مثبت باشند; (3) آن زندگى همچنین برخوردار از اعمالى باشد که به سمت دست یابى به این اهداف قرار داده شده باشند و با شور و اشتیاقى به جا آورده شوند;

(م ـ ک)[30] زندگى انسان معناى کامل مثبتى دارد اگر و تنها اگر آن زندگى برخوردار از هم معناى ارزش گروانه مثبت باشد و هم برخوردار از معناى غایت گروانه مثبت.

تااینجا استدلال من این بود که مسیحیان و خداگروان دیگر با پویاسازى آموزه هاى سنتى یا اصلاح شده آفرینش و نجات مى توانند ادعا کنند که زندگى انسان ها هم برخوردار از معناى ارزش گروانه مثبت است و هم داراى معناى غایت گروانه مثبت. بنابراین، خداگروى جهان بینى خوشبینانه اى را ارائه مى کند که زندگى انسان ها در آن مى تواند داراى معناى کامل و مثبتى باشد. امّا من تصور مى کنم که خداگروى مسیحى این مطلب را دست کم با ارائه دو داستانِ مثل هم به شیوه اى خاصّ عرضه کرده است. وظیفه نهایى من این است که چیزى درباره یکنواختى روایت مسیحى از معانى زندگى انسان بگویم.

 

یکنواختى در داستان: دو حکایت مسیحى

در اوج رونق پوزیتیویسم منطقى، بحث فلسفى درباره معناى زندگى در معرض شک و تردید قرار گرفت. هنگامى که جوان بودم بیش از یک بار این دلیل را به سود شک و تردید درباره معناى زندگى شنیدم که بدین نحو بیان مى شد. حاملان معنا مانند متون یا گفتارها سرشتى زبانى دارند. امّا زندگى انسان سرشتى زبانى ندارد. بنابراین، نسبت دادن معنا به زندگى انسان به «خلط مقولى»[31] دچار شده است. از این رو، پرسش از چیستى معناى زندگى انسان یک شبه پرسش است.

در زمان خود ما در دوران پس از پوزیتیویسم، احتمالا این استدلال بسیار شتاب آلود و آشفته بنظر مى رسد و لذا نتیجه متقاعدکننده اى در پى نخواهد داشت. مطمئناً زندگى انسان به خودى خود یک متن یا یک گفتار نیست، امّا از حوادثى که زندگى انسان را شکل مى دهند مى توان حکایت کرد و حکایت هاى زندگى انسان ها سرشت زبانى معنادارى دارند. به علاوه، تاریخ انسان مى تواند موضوع یک فراداستانِ زبانى معنادار باشد. البته چنین نیست که تمام داستان هاى زندگى انسان ها حاکى از برخوردارى آنها از معناى مثبت به یکى از معانى اى که در بالا بیان شد، باشند. مثلا یک حکایت ممکن است زندگى انسان را بر اساس «قصه اى به تصویر کشد که حاکى از هیچ چیز نیست و آن را یک احمق گفته و مملو از سر و صدا و هیجان است.»(16) یا ممکن است یک حکایت زندگى انسانى را توصیف کند که فاقد معناى مثبت به معناى سه گانه اى که در فصل قبل بیان شد، باشد. با وجود این، برخى داستان ها زندگى انسان هایى را مطرح مى کنند که از این معانى سه گانه برخوردارند. داستان هاى انجیل از زندگى عیسى شرح زندگى انسانى است که براى مسیحیان اهمیت خاصّى دارد.

اگر سخن اخیر نیکولاس ولترسترف[32] را بپذیریم، گمان مى کنم داستان هاى انجیل را «به عنوان «انگاره هاى»[33] عیسى بهتر بتوان درک کرد; داستان هایى که سروده شده اند تا روشن سازند که او واقعاً چه کسى بود و در واقع در زندگى، مرگ و رستاخیز وى چه اتفاقى افتاد.»(17) همانطور که سایمون شَما[34] در کتاب اخیر خود، واقعیات بى روح،[35] درباره مرگ ژنرال جیمز ولف[36] در دشت هاى ابراهام مى گوید، آنچه داستان ها در مواردى بر آن تأکید دارند این «نیست که وقایعْ فلان طور و بهمان طور رخ داده اند بلکه این است که، چه آن وقایع رخ داده باشند یا رخ نداده باشند، این وقایع مى توانستند فلان طور و بهمان طور رخ دهند.»(18) بنابراین، اهمیت انگاره عیسى که براى پیروان مسیحى او روایت شده، در این است که آن انگاره الگویى در اختیار آنها مى نهد که تا آنجا که شرایط اجازه مى دهد، داستان زندگى خویش را با آن سازگار سازند. البته، این سخن که مسیحیان در زندگى خویش باید به زندگى عیسى تأسى جویند، موضوعى آشنا در معنویت مسیحى است; توماس آکمپیس[37] در تشبّه به مسیح[38] همین موضوع را با استحکام خاصى پرورانده است. سورن گرکه گارد[39] در اثر خویش، عمل در مسیحیت،[40] همین مطلب را بر اساس تفاوت فاحشى که میان ستایش کردن از مسیح و تشبه به مسیح مى نهد، توضیح مى دهد.

بر طبق سخن آنتى کلیماکوس،[41] نام مستعار نویسنده کتابِ عمل در مسیحیت، «زندگى مسیح در این عالم الگوست; من و هر مسیحى باید تلاش کنیم تا زندگى مان را شبیه زندگى او بسازیم.»(19) این مطالبه جدّى است زیرا شباهت باید تا آن جا که ممکن است حاصل شود. او به ما مى گوید: «پیرو باش» بدین معنا که زندگى تو باید به آن اندازه شبیه به مسیح باشد که انسان مى تواند در زندگى خود به او تشبّه بورزد. مسیحى که باید به او تشبه ورزید، مسیح با جلال و جبروتى نیست که رجعت کرده بلکه مسیحى است که در تاریخ آدمى به صلیب کشیده شده است. بنابراین، پیروان مسیح باید با مسیح در خفت[42] و خوارى[43] وى به همدلى رسیده باشند.

نکته اى که از این مطلب استفاده مى شود این است که پیروان مسیح آمادگى تحمل درد و رنج را داشته باشند، همانطور که مسیح درد و رنج را تحمل کرد. آنتى کلیماکوس مى گوید که مسیح آزادانه خواست تا انسانى بى آلایش باشد; زیرا او «خواست تا بیان کند  که حقیقتِ ]مسیح[ باید از چه چیز رنج ببرد و باید در هر نسلى از چه چیز رنج ببرد. بنابراین، پیروان مسیح باید تحمل درد و رنجى شبیه درد و رنج مسیح را بخواهند. آنتى کلیماکوس لوازم این سخن را توضیح مى دهد: «رنج بردنى که تا حدّى شبیه به رنج بردن مسیح است به این نیست که از سَرِ شکیبایى امور اجتناب ناپذیر را تحمل کنیم، بلکه به این است که از شرارت و پلیدى مردم رنج ببریم; زیرا انسان به عنوان یک مسیحى یا از آن رو که مسیحى است مى خواهد و تلاش مى کند تا کارهاى خوب انجام دهد. بنابراین انسان مى تواند با بى توجّهى به تمایل خویش به خوبى ها، از این درد و رنج دورى بجوید.»(22) امّا از آن جا که مسیحیان بى توجّهى به خوبى ها را بر نمى تابند، باید دقیقاً به خاطر سعى و تلاش براى انجام خوبیها با طیب خاطر از شرارت و پلیدى مردم رنج ببرند.

آنتى کلایمکوس به طرز ملیحى شرح مى دهد که اگر طیف هاى مختلفى از مردم فرهیخته هم عصر مسیح بودند، چگونه ممکن بود از او برنجند. یک انسان خردمند و فهمیده مى تواند بگوید: مسیح درباره آینده خویش چه کرد؟ هیچ. آیا او شغل ثابتى[44]داشت؟ نه. انتظارات[45] او چیست؟ هیچ. یک کشیش مى تواند او را به عنوان «یک شیّاد یا عوام فریب»(25) متهم کند. یک فیلسوف مى تواند او را به خاطر فقدان یک نظام ]فکرى [و تنها داشتن «اندکى پند و اندرز، تعدادى ضرب المثل و چند حکایت»، که او مُدام آنها را تکرار و بازگو مى کند و بدین طریق خلایق را غافل مى کند،»(26) به نقد بکشد. دیگران مى توانند او را به شیوه هاى دیگرى مسخره و از او عیب جویى کنند. با این همه، آنتى کلیماکوس بر این نکته تأکید مى کند که هیچ کس نمى تواند به ایمان کامل مسیحى دست یابد بى آن که ابتدا با احتمال اهانت مواجه شود. او مى گوید که انسان «از احتمال اهانتِ شخص، یا به اهانت روى مى آورد یا به ایمان ولى هرگز به ایمان دست نمى یابد مگر از طریق احتمال اهانت.»(27) بنابراین، پیروان مسیح نیز مى توانند امید داشته باشند که آزاردهنده[46] شمرده شوند; آن هم از سوى کسانى که تصمیم گرفته اند تا به اهانت بیشتر از ایمان توجه کنند.

بنابراین، پیروان مسیح باید به خاطر تلاش براى انجام کارهاى خوب انتظار مصائب رنج آور داشته باشند و امیدوار باشند تا آزاردهنده به حساب آیند. اگر کسى مى خواهد به عنوان یک پیرو به مسیح بپیوندد، باید آگاهى واقع بینانه از شرایطى داشته باشد که آیین مریدى بر اساس آن شرایط، تعیین شده است. بر طبق سخن آنتى کلماکوس، آن شرایط به قرار زیر است: «درست هم چون یک انسان فقیر، خوار، اهانت شده، مسخره شده شویم و حتى اگر ممکن باشد اندکى بیش از اینها. به علاوه، توجه کنیم که پیرو انسانِ خوارى هستیم که هر انسان فهمیده اى از او مى گریزد.»(28) اگر هیچ یک از پیروان مسیح در معرض چنین رفتارهایى قرار نگیرند حتماً نتیجه اقبال خوشى است که آنها نمى توانستند روى آن حساب کنند یا انتظار آن را داشته باشند. هیچ یک از کسانى که صرفاً دوستدار مسیح اند، نمى خواهند بر اساس شرایط فوق به مسیح بپیوندند.

میان یک پیرو[47] و یک دوستدارِ[48] صرف چه تفاوتى است؟ آنتى کلیماکوس مى گوید: «یک پیرو یا به آنچه مسیح تحسین مى کند، آراسته است یا سعى مى کند تا بدان آراسته گردد»، «و یک دوستدار مسیح خویش را بر کنار نگاه مى دارد تا به آنچه مسیح تحسین کرده، آراسته گردد یا حداقل تلاش مى کند تا بدان آراسته گردد; در حالى که آگاهانه یا ناآگاهانه بدین نکته توجه ندارد که آنچه تحسین شده، متضمن مطالبه اى از اوست. تفاوت میان یک پیرو و یک دوست دار مسیح را باید با وضوح بیشترى در واکنش متضاد آنها به مطالبات عملى و جدّى آیین مریدى دید. یک دوستدار صرف تنها حاضر به تظاهر به پیروى مسیح است. بر طبق سخن آنتى کلیماکوس، «یک دوست دار حاضر به انجام هیچ فداکارى نیست; به هیچوجه از حق خویش صرف نظر نمى کند، از هیچ چیز دنیوى دست بر نمى دارد، مایل به تغییر در زندگى خویش نیست، تمایلى به آراستگى به صفات پسندیده ندارد، مجالى به بارتاب آن صفات پسندیده در زندگى اش نمى دهد ــ امّا در مقام حرف و سخن، درباره این که چه اندازه قدر و ارزش مسیحیت را مى داند، کم نمى آورد.»(30) برعکسِ دوست دار صرف مسیح، پیرو مسیح علاوه بر این که در مقام سخن به حقیقت مسیحیت اذعان دارد، با قاطعیت از «آموزه هاى مسیحى در اخلاق و تکلایف و درخواست مسیحیت براى مُردن براى این دنیا و چشم پوشى از این امور خاکى و کف نفس[49] تبعیت مى کند.»(31) آنتى کلیماکوس به طنز این نکته را اضافه مى کند که دوستداران صرف مسیح مسلّماً از یک پیرو واقعى مسیح خشمگین مى شوند. هیچ یک از مسیحیان دیدگاه افراطى کرکه گارد درباره مقتضیات مریدبودن را نخواهند پذیرفت. از مسیحیان دعوت شده تا داستان هاى زندگى خویش را با انگاره مسیح منطبق سازند، انگاره اى که در داستان هاى انجیل جاى دارد. حال اگر بپذیریم که دیدگاه افراطى کرکه گارد نزدیک به سخت گیرین[50] تفسیر درباره سرِّ این دعوت است، مى توان از آن درباره معانى زندگى بخصوص مسیحى درس گرفت. اگر فرض کنیم که زندگى یک پیرو موفق مسیح، بنابر روایت کرکه گارد از یک پیرو موفق، به رغم رنجى که احتمالا در زندگى او وجود دارد، برخوردار از معناى غایت گروانه مثبت خواهد بود، ظاهراً هیچ مشکلى وجود نخواهد داشت. از نظر کرکه گارد، پیرو موفق مسیح کسى است که علاقه و سعى خود را صرف انجام امور نیک کند. امّا اگر فرض کنیم که چنین زندگى هایى برخوردار از معناى ارزش گروانه مثبت نیز خواهد بود، با مشکل مواجه مى شویم البته اگر زندگى با مرگ جسم متوقف گردد; زیرا براى صاحبان برخى از این زندگى ها روشن مى شود که روى هم رفته زندگى شان خوب نیست. امّا، البته زندگى این جهانى مسیح، که با رنج وحشتناک و مرگ خفت آورى پایان یافت، درست به همین مشکل دامن مى زند. امّا این بخشى از ایمان مسیحى سنتى است که زندگى مسیح با مرگ جسم او پایان نیافته است بلکه بعد از رستاخیز وى استمرار یافته و تا بازگشت او به بهشت استمرار خواهد یافت و بدین جهت زندگى او روى هم رفته خوب است. شبیه زندگى خود مسیح، زندگى حداقل پیروان موفق مسیح، بنابه روایت کرکه گارد از پیرو موفق، روى هم رفته براى آنها نیز خوب است. تنها اگر آنها در وراى مرگ به نوعى زندگى پس از مرگ قائل باشند به نظر مى رسد براى کسب معناى ارزش گروانه مثبت و در نتیجه کسب معناى کامل و مثبت براى زندگى تمام یکسانى که داستان هاى زندگى شان، تا آن جا که در توان انسان است، با الگو و سرمشق مطرح در داستان هاى انجیل از زندگى مسیح هماهنگ است. بنابر روایت کرکه گارد از مفاد چنین هماهنگى، بقاى پس از مرگ ضرورى است.

همچنین مسیحیت قصّه سرنوشت آدمى را از دریچه فرا داستان عظیم تاریخ نجات انسان باز مى گوید. قصه سرنوشت آدمى با آفرینش او به صورت خدا و شبیه او آغاز مى شود. تجسد، که خداى پسر در آن کاملا انسان مى شود و انسان گناهکار را آزاد مى سازد، واقعه اى سرنوشت ساز است. این قصّه با وعده آمدن ملکوت خدا به او خود مى رسد. بر سر برخى پرسش ها درباره جزئیات تاریخ نجات در مسیحیان انشعاب پیدا شده است. آیا در نهایت تمام انسان ها نجات خواهند یافت؟ اگر برخى انسان ها نجات نیابند، خدا چنین وضعیتى را براى آنها رقم نزده است؟ امّا چارچوب کلى حکایت، عشق خدا به بشریت و تألمات او را آشکار مى سازد; تألماتى که خواسته الاهى بوده و در ضمن آنها عشق خدا اظهار شده است. تأکید داستان بر آنچه خدا براى انسان ها انجام داده، نیز این نکته را روشن مى سازد که از نگاه خدا انسان ها مهم اند.

حکایت تاریخ نجات، برخى از اهداف خدا براى تک تک انسان ها و کلا بشریت را آشکار مى سازد. مسیحیان امیدوارند تا خویش را با این اهداف هم سو سازند و تا آن جا که شرایط آنها اجازه مى دهد، براى پیشبرد آن اهداف اقدام کنند. بنابراین چنین اهدافى مى تواند از زمره اهدافى باشند که به زندگى مسیحى معناى ارزش گروانه مثبت مى دهد و در نتیجه کمک مى کنند تا به زندگى مسیحى معناى کامل و مثبت دهند. به یقین، ما مى توانیم بگوییم که هر مسیحى و در واقع، هر انسانى نقش معنادارى، در اجراى نمایش بزرگ تاریخ نجات دارد; البته اگر دیدگاه مسیحیت درباره ترکیب این نمایش بزرگ حتى تا حدودى درست باشد.

امّا درباره آن کسانى که هم سویى خویش با اهداف خدا را رد مى کنند، چه باید بگوییم؟ مرقس 21: 14 به نقل از عیسى مى گوید: «به درستى که پسر انسان به طورى که درباره او مکتوب است، رحلت مى کند. لیکن واى بر آن کسى که پسر انسان به واسطه او تسلیم شود، او را بهتر مى بود که تولد نیافتى.» اگر براى یهوداى اسخریوطى[51] بهتر آن بود که زاده نمى شد، پس زندگى، روى هم رفته براى او خوى نیست، و در نتیجه فاقد معناى ارزش گروانه مثبت است. اگر این نگاه سنتى را بپذیریم که یهوداى اسخریوطى در حالى از جهان رخت بربست که در مخالفت با اهداف خدا ثابت و محکم بود و لذا تا ابد در جهنم رنج خواهد بُرد، این نتیجه گیرى درست خواهد بود که زندگى او فاقد معناى ارزش گروانه مثبت است. امّا اگر نظریه رستگارى فراگیر آدمیان را بپذیریم، حتى یهوداى اسخریوطى سرانجام به سوى خدا برخواهد گشت و خویش را با اهداف خدا هم سو خواهد کرد و نجات خواهد یافت. اگر چنین شود، حتى زندگى یهوداى اسخریوطى در نهایت داراى معناى ارزش گروانه مثبت و معناى غایت گروانه مثبت خواهد بود. به هرحال، این سخن درست نیست که براى یهوداى اسخریوطى بهتر آن بود که زاده نمى شد.

تامس نیکل[52] در بحث جذّابى پیرامون معناى زندگى مى گوید که از نگاه آفاقى[53] و فارغ دلانه، زندگى انسان ها فاقد اهمیت یا ارزش زیادى[54] است. او مى گوید: هر گاه از افقى بالا و فارغ از التزام به این زندگى، بدان دلیل که زندگى توست، و شاید حتى مى توان گفت فارغ از احساس یگانگى است با انسان ها، به سعى و تلاش هایت نظر کنى، نوعى همدلى با فقراى بیچاره را در خود احساس مى کنى و کم و بیش از کامیابى آنها مسرور و از ناکامى هاى آنها دل نگران مى شوى.»(32) امّا نیکل در ادامه مى گوید: «اگر فقراء بیچاره ]در زندگى[ دچار ناکامى شوند، چندان اهمیتى ندارد و شاید اگر اصلا پا به عرصه وجود نمى گذاشتند هم اهمیتى نداشت.»(33) من گمان مى کنم که مسیحیان به درستى بر جذابیت این بُعد از دیدگاه آفاقى تأکید مى کنند. از دیدگاه آنها، دیدگاه آفاقى دیدگاه خداى عالمِ مطلق و خیرخواه مطلق است. ایمان مسیحیان به آنها مى گوید که انسانیت براى چنین جزایى آن قدر مهمّ است که او آزادانه تجسد در قالب انسان را بر مى گزیند و رنج مى برد و براى وظیفه اش جان مى دهد.

دامى که مسیحیان باید از افتادن در آن دورى کنند، پذیرش این نکته است که انسانیت مهم ترین چیز یا تنها چیز مهمّ از منظر خدا است. چنین مفروضاتى حاکى از یک انسان گرایى[55] جهانى غرورآمیز است. نیکل ادعا مى کند که عام ترین تأثیر دیدگاه افاقى باید نوعى تواضع باشد; اذعان به این که تو اهمیتى بیش از این که هستى ندارى یا اذعان به این واقعیت که چیزى براى تو از اهیمت برخوردار است یا اگر تو کارى انجام دادى یا از چیزى رنج بُردى، آن چیز یا کار خوب یا بد خواهد بود، حاکى از اهمیت صرفاً موضعى این واقعیت است.»(34) مسیحیان بر این باورند که انواعى از واقعیت هایى را که نیکل یادآور شد، بیش از اهمیتى صرفاً موضعى دارند و دلایلى بر این باور خویش دارند.

آنها باید از تواضع برخوردار باشند تا اذعان کنند که چنین واقعیت هایى ممکن است به درستى اهمیت جهانى کمترى از واقعیت هاى دیگرى داشته باشد که خدا از آنها آگاه است. به عبارت دیگر، در نگاه معتدل مسیحى، درباره این که براى انسان ها چه چیز خوب یا بد است که انجام دهند یا رنج آن را تحمل کنند، واقعیت ها اهمیت جهانى دارند; زیرا خدا به آنها اهمیت مى دهد ولى اگر مسیحیان گمان کنند که خدابه چنین واقعیت هایى بیش از چیزهاى دیگرى که در جهان آفرینش وجود دارد، اهمیت مى دهد، به دلیل و شاهد[56] خواهند بود. زندگى هاى انسان و حیات انسانى عموماً از لحاظ آفاقى مهمّ اند. اما در اهمیت آنها نباید مبالغه شود.

و نباید مسیحیان هم در وثوق به منشأ داستان هایشان درباره معانى زندگى مبالغه کنند. داستان هاى انجیل به تفاسیر مجال مى دهند و از نظر تاریخى تفاسیرى مقبول، متنوع و غالباً متعارض دارند. هرگاه تفاسیر معقول رو در روى هم قرار مى گیرند، باید از وثوق به صحت انحصارى هر یک از آنها کاست. علاوه بر این، ادیان دیگر داستان هاى قابل قبولى دارند تا درباره معانى زندگى سخن بگویند، همانطور که برخى نگرش هاى غیردینى درباره معانى زندگى حرف دارند. با توجه به چالش میان کثرت گرایى معقول در درون مسیحیت و کثرت گرایى معقول در میان ادیان، مسیحیان باید به هنگام طرح ادعاهایى درباره معانى زندگى، تواضع معرفتى را پیشه خود سازند. من تصور مى کنم که مسیحیان مى توانند در این باور که داستان هاى مسیحى بهترین داستان درباره معانى زندگى را فراهم مى کنند، بر حق باشند، امّا به باور من، در ادعاى فراهم ساختن داستان کامل معناى زندگى باید با ترس و لرز قدم برداریم. با این که مسیحیت معانى زندگى ]مسیحیان[ را برمى آورد، ولى این مطلب نباید به مسیحیان چنان تضمینى بدهد که در آنها گرایش مبتکرانه اى پیدا شود و داستان خویش را از دیگر سرچشمه هاى بصیرت در معانى زندگى جدا و برتر بدانند.[57]

 

 

 

 

 

 



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[28]. مخفف معناى ارزش گروانه.

[29]. مخفف معناى غایت گروانه.

[30]. مخفف معناى کامل.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[57]. به دلیل کمبود جا امکان چاپ پى نوشت هاى مؤلف فراهم نمى باشد.