شاکیه موُنىِ جوان

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسندگان


اشاره

آنچه در پى مى آید توضیحى مختصر اما دقیق درباره نام ها و القاب شاکیَه موُنى بوداى تاریخى و نیز خانواده، ایل، محیط زندگى و دوران پیش از ترک خانه او به قلم داى ساکو ایکه دا، نویسنده و پژوهشگر ژاپنى و رهبر جنبش سوکه گکّاى  (Soka Gakkai)(جامعه بین المللى ارزش آفرینى) است. ایکه دا در این مجال به دنبال ترسیم تصویرى بشرى از شخصیت بوداى تاریخى، به دور از افسانه هاى ساخته شده پیرامون زندگى اوست. بوداى تاریخى در مقابل مفاهیم متعدد از بوداهاى مختلف و متعالى است که بعدها در سنت هاى مختلف بودایى به دور شخصیت بوداى تاریخى تنیده شد و او را از مقام یک انسان عادى به درجه الوهیت و واقعیت مطلق و مانند آن بالا برد. نویسنده به اختصار به تبیین نام هاى مختلف بودا مثل شاکیه مونى، گئوتمه، سیدراته و لقب بودا مى پردازد و درباره نژاد شاکیه، موقعیت جغرافیایى کپیله وستو، وضع ظاهرى و زندگى خصوصى پیش از بیدارى بودا، هنگامى که در قصر پدر در ناز و نعمت بود مى پردازد.

 

شاکیَه موُنى

هر ژاپنى که این اسم را بشنود حتماً فکرش به آیین بودا مى رود، چون شاکیَه موُنى S¨a¦kyamuni بنیادگذار این دین بزرگ جهانى بود. اما این مرد برجسته کى بود و کِى و کجا زندگى مى کرد، و روزگارى که او در آن به تبلیغ این ایمان نو پرداخت چه جور زمانه اى بود؟ اینها چند تا از آن سؤال هایى اند که مى خواهم در صفحات آینده دنبال کنم.

در خیالم تصویرى از او که چه طور مردى بوده دارم ــ مردى که هیچوقت از یاد نبرد که چه طور مثل انسان هاى دیگر لبخند به لب داشته باشد، گیریم که ناچار مى بایست از این یا آن گزاره فلسفى یکى را انتخاب کند; فرزانه اى که گاهى در خلوت و گاهى در اعتلا، و وقت دیگر آرام و خاموش، این طرف و آن طرف مى رفت و فارغ دلانه راه خودش را طى مى کرد، و اساس این راه، اصولى بود که در دل اش حک شده بود. این آن تصویر شاکیَه موُنى است که من امیدوارم اینجا نشان بدهم.

مردى بود که آموزه اش نه با منطق  سخت گیرانه و محکمى همراه بود نه با عقیده اى پُرهیجان، و نه نظام فلسفى وسیعى داشت که بتواند کوه ها را از جا بکند، بلکه مردى بود با زبانى کمابیش ساده و بى تکلف، و حکایت ها و تمثیل هایى مى آورد که هر کسى بتواند بفهمد، و سعى مى کرد در هر کسى دلى را که در هستى درونى او خانه دارد بیدار کند. اما با این حرف نمى خواهم این فکر را القا کنم که او هیچ فلسفه اى نداشت. وقتى با آن شیوه بى ریایش با بشریت حرف مى زند، انسان در دل آن کلمات روشن و ساده پژواکى از یک عالم دیگر مى شنود، یعنى عالَمِ مرد بیدار راستینى که با ظلمت درونش پنجه در پنجه انداخته و به آن غالب شده و به آخرین منزلِ حقیقت رسیده است.

تأکید مى کنم که این نظر شخصى من است درباره شاکیه موُنى. من مدت ها آن شاکیه موُنى را، که یکى از مردهاى بى شمارى است که راه یا طریقت را مى جسته اند، ستوده و خود را مجذوب او دیده ام. مى خواهم این شاکیه موُنى را برایتان وصف کنم نه آن بنیادگذار دین را که بى خود به او مجد و جلال بخشیده اند.

اینجا سعى ام این بوده که در چند کلمه طرح کوتاهى از تصویرِ انسانىِ شاکیه موُنى بکشم. اما همین که بخواهیم پا از این طرح خشک و خالى آن طرف تر بگذریم و به حقایق عینى زندگى و تعالیم او برسیم با کمبود غم انگیزِ اطلاع صحیحِ تاریخى و زندگى نامه اى او روبه رو مى شویم. در واقع، بر اساس این مختصر منابعى که به دست ما رسیده تقریباً محال است که با قطع و یقین بشود زندگى و شخصیت مردى را بازسازى کنیم که بیش از دو هزار سال پیش زندگى مى کرده. وانگهى، چون او پیشواى یک دین بزرگ بود شاگردها و پیروانش در قرن هاى بعد با آن شوق و شورى که داشتند مى خواستند به او شکوه ببخشند و او را خدا کنند، بنابراین، انبوهى از مصالح افسانهوار دور اسم او جمع شد که فایده اش فقط تیره تر کردن همین مختصر حقایقى است که درباره او مى دانیم.

مثلا حتى تعیین دوره دقیق زمان زندگى او مشکل است. مردم هند باستان، که شاکیه موُنى بین آنها زندگى مى کرد، به ثبت وقایع تاریخى یا به دگرگونى ها و تغییرات این جهانىِ جامعه انسانى چندان رغبتى از خود نشان نمى دادند و بیشتر در پى کشف آن حقایق جاودانى بودند که وراى این رویدادهاى روزانه جهانِ نمودین قرار دارد. مشخصه مردم هند این طورست که حتى از چهره پُرارج و قربى مثل شاکیه موُنى هم هیچ شرح حال دقیقى به جا نگذاشته اند، هر چند دقت کرده اند که اندیشه ها و آموزه هاى دینى او را حفظ کرده به نسل هاى بعد برسانند.

مى گویند هندى نوعاً دیدش درباره زمان، حتى امروزه روز هم، بى اعتنایى است; و مسافرانى که به آن کشور رفته اند از قطارهایى که سرِ وقت حرکت نمى کنند و مردمى که ساعت ها بعد از موعد به قرارشان مى رسند، داستان ها مى گویند. اما به یک معنا، همین روحیه بى اعتنایى به زمان و پرهیز از پاى بندى به آن، همین خلق و خویى که نقطه ساکنى مى طلبد که از آنجا در ذات وِراى چرخه هاى متغیر بى پایان محیط خود کندوکاو کند، نوعى فلسفه ژرف و نوعى دین به وجود آورده که آیین بودا نماینده آن است.

پُرپیدا است که سرشت مردم هند فلسفى و درون بین است. آیین بودا و فلسفه برهمنىِ پیش از آن هر دو در نظرپردازى لنگه ندارند و به مرتبه خیلى بلند چشمگیرى از رشد فلسفى رسیده اند، که در زمان شروع آنها احتمالا در جهان از همه بالاتر بوده اند. از این نظر هند کشورى است که براى پژوهنده فلسفه و اندیشه دینى افسون بى پایانى دارد، هر چند شاید کسى را که طالب داده هاى تاریخى و زندگى نامه اى است کلافه بکند. اینجا مهمترین نکته فهمیدن این خوى اساسى مردم هند است، براى این که در بررسى دقیق آموزه هاى آیین بودا، در روشن کردن بعضى مشکل هایى که با آنها روبه رو مى شویم به ما کمک مى کند.

من همان اول کار بر کمبود داده هاى قابل اعتماد را درباره زندگى شاکیه موُنى تأکید کرده ام، اما منظورم این نبود که هیچ مأخذى در دست نداریم. در واقع چند زندگى نامه از او در دست اند که معروف ترین شان بودّه چَریتَه Buddha Charita یا کردارهاى بودا است اثر اَشوَه گوشَه As¨vagos¤a، شاعر پرآوازه هندى قرن اول یا دوم میلادى. اما این آثار تا قرن ها بعد از مرگ شاکیه موُنى سروده یا نوشته نشده بودند، و به نظر مى رسند که با افسانه هاى زیادى مخلوط شده اند. به اعتقاد من رویکردِ درست این نیست که سعى کنیم این عناصر افسانهوار را از زندگى شاکیه موُنى جدا کرده دور بریزیم، بلکه باید دید چه طور و چرا این جور افسانه ها پیدا شده اند. حس مى کنم که از این طریق مى شود به حقیقت نزدیک شد. وانگهى، در سوُتره ها، یا کتاب هاى مقدسى که حاوى آموزه هاى شاکیه موُنى اند، اغلب مقدارى عبارت توصیفى هست که به ما امکان مى دهد دست کم به اختصار هم که شده در چند و چون این مرد بررسى کنیم.

از آنجا که امروزه اطلاعات تاریخى موثقى در دست نیست، دانشمندها سرِ تاریخ هاى دقیق زمان زندگى شاکیه موُنى همسو نیستند، گرچه عموماً نظرشان این است که او در قرن ششم یا پنجم قم زندگى مى کرد. بیایید این مشکل تاریخ گذارى را کنار بگذاریم و توجه مان را متمرکز کنیم روى چیزى که مى شود درباره زندگى و شخصیت بنیادگذار آیین بودا دانست.

 

اسم هاى شاکیه موُنى

شاید بتوانیم با بررسى اسم هاى گوناگون او شروع کنیم. عموماً قبول کرده اند که شاکیه موُنى پسر فرمانرواى قلمرو کوچکى بود که ایل یا طایفه شاکیه  S¨akyaبر آن ریاست داشت. همه در ژاپن او را به اسم شاکوُسون  Shakusonمى شناسند. این اسم شکل ژاپنى و کوتاه شده ى صورت چینى همین اسم است که آن هم خودش شکلى از عنوان سنسکریت شاکیه موُنى بَگْوَت  Bhagavat ]شاکیه موُنى سرَور یا بغِ شاکیه موُنى[ است که معنى لفظى اش «داناى شاکیه، سَروَرِ عالم» است. پس، اسمى است شایسته و احترام آمیز براى بنیادگذار یک دین بزرگ.

وانگهى، از قدیم ترین زمان ها در هند به او بودا مى گفتند، که بودیسم یا آیین بودا از همین اسم گرفته شده است، و او على الرسم در جنوب و جنوب شرقى آسیا و کشورهاى غربى به این اسم معروف است. کلمه بودا در سنسکریت به معناى «روشنى یافته» ]یا «بیدار» و «روشن» [است یا به معناى «آن که در بابِ واقعیت نهایى به روشنى رسیده است». در نوشته هاى بودایى گرایش محکمى هست که کلمه بودا را به کار ببرند که هم اشاره است به شاکیه موُنى و هم به هر موجودى که تجسمِ آرمان هاى نهایىِ ایمان بودایى است. بعضى دانشمندها هم مدعى اند که غرض از این کلمه هیچ وقت این نبوده که اسم خاص کسى باشد.

در نوشته هاى قدیمى، و همین طور در سرى لانکا، تایلند، اندونزى و در سایر کشورهایى که مکتب محافظه کارِ آیین بوداى تِیرهواده  Therava¦daرواج دارد، او به گئوُتَمَه Gautama بودا هم معروف است. حالا عموماً متفق اند که گئوُتَمَه ]بهترین گاو، یا دارنده ى بهترین گاو[ اسم خانوادگى او و اسم یکى از تیره هاى ایل شاکیه است که او به آن تعلق داشت.

بالاخره، در گزارش هاى تاریخى اغلب به اسم سیدارْته  Siddha¦rthaبرمى خوریم که گویا اسم دوره بچگى یا اسم کوچک شاکیه موُنى است. این کلمه هم مثل کلمه بودا در سنسکریت معناى خاصى دارد و شاید بشود آن را «به مقصد رسیده» یا «بهره یاب»[1]ترجمه کرد. بنا بر بودّه چَریتَه، این اسم را براى این به شاکیه موُنى داده بودند که در وقت تولد او قلمرو شاکیه به ثروت و رونق رسیده، و تمام آرزوهاى پدرش، شوُدودَنَه S¨uddhodana، برآورده شده بود. اما بعضى دانشمندها مدعى اند که این سیدارته واقعاً اسم شاکیه موُنى نیست بلکه لقب احترام آمیزى است که پیروان اش قرن ها بعد به او داده اند تا حرمتى براى آن روشن شدگى اى باشد که او به آن رسیده بود.

 

ایل شاکیه

مى گویند مقر ایل شاکیه، که شاکیه موُنى در بین آن متولد شده بود، شهر برج و بارودارى بود به اسم کَپیلَهوَستوُ Kapilavastu. جاى دقیق جغرافیایى آن مدت ها محل بحث بود، اما گفته اند که در دامنه هاى جنوبى رشته کوه هاى هیمالیا واقع بود، در شمالِ حوزه رود گَنگ و تشکیل یک مصب مى داد. بنا به تازه ترین مطالعات باستان شناختى روشن شده که این محل در ناحیه تیلائوراکوت  Tilaurakotدر ]جنوب[ کشور کنونى نپال واقع بود. اما بنا به گزارش هاى سنتى، شاکیَه موُنى نه در خود شهر بلکه در باغ هاى لوُمبینى Lumbini، در پانزده مایلى کَپیلَهوَستوُ، به دنیا آمد.

تا زمان تولد شاکیه موُنى  تعدادى شهر در این منطقه هند رشد کرده بودند، و احتمال مى رود که کَپیلَهوَستو به بزرگى شهرهاى آن زمان نبوده باشد، خصوصاً در مقایسه با مراکز بزرگى مثل راجگَهَه Ra¦jagaha ]راجگیر کنونى[، که پایتخت ایالت مَگَدَه  Magadhaبود. سیوُاَن زانگ  Hsuan tsang(600ـ664)، رهروِ زائر چینى، در داـ تانگ سىـ یوُـ جى Ta-t'ang hsi-yu-chi، که سفرنامه هند اوست، یادآور مى شود که اقلیم سرزمین شاکیه ها گرم و خاک آن خیلى باروَر است. کتاب هاى اولیه ى بودایى بارها از برنج یاد مى کنند، که نشانه آن است معیشت مردم آن زمان بیشتر متکى به کشاورزى بود. شاید بهتر باشد که کَپیلهوَستوُ را کمابیش یک شهر آرام روستایى تصور کنیم.

چیزى که درباره جمعیت این ناحیه به ما گفته اند نسبتاً تعجب آور است. به این معنى که مى گویند دو ایل شاکیه و کولیه Koliya روى هم رفته در حدود یک میلیون نفر جمعیت داشتند. البته این رقم نه گویاى اندازه جمعیت خود شهر کَپیلَهوَستوُ است و نه مى توان فرض کرد که مبتنى بر سرشمارى دقیقى باشد. به هر حال، به نظر مى رسد که چنین رقمى براى ایل هاى نسبتاً کم اهمیتى مثل کولیه و شاکیه خیلى درشت است، و احتمالا بهتر است فرض را بر این بگذاریم، که در بیشتر آثار اولیه همین طور است، که مقصود از رقم یک میلیون صرفاً یعنى «بى شمار».

درباره نژاد شاکیه موُنى بحث هاى فراوانى کرده اند. وینسِنت اسمیت تاریخ نگار انگلیسى این نظریه را آورده است که شاکیه موُنى به یک ایل کوه نشینِ گوُرکه[2]مانند با مختصات نژادى نزدیک به مختصات تبتى ها تعلق داشت، که این او را در شمار عضوى از نژاد مغولى قرار مى دهد. این فرض مبتنى است بر پژوهش هاى اخیر که نشان مى دهد دامنه هاى هیمالیا زمانى سکونت گاه قومى از نژاد تبتىـ برمه یى بود.

اما این نظر از عمومیت بیشترى برخوردار است که اصل شاکیه موُنى و هم قبیله اى هایش هندو است. پشتوانه این نظر این واقعیت است، یعنى این طور ادعا شده، که شاکیه ها مغرورانه از خودشان با عنوان «هورزاد» یا «فرزندان خورشید» حرف مى زنند، و این رسمِ ادعاى خورشیدزادگى در میان اقوام هندوآریایى بى نهایت رواج داشت. در واقع از سرودهاى باستانى وِدایى هند روشن مى شود که خداى خورشید در شمار قدیمى ترین خدایانى است که اقوام هندوآریایى مى پرستیدند. از این گذشته، متن هاى چینى اغلب به شاکیه ها به عنوان «مردمى از تخمه خورشید» اشاره مى کنند، و این نشان دیگرى است بر ادعاى پیوند آنها با خورشید، و بنا بر این هندوآریایى بودند.

اما به نظر من استنباط نیاکان هندوآریایى شاکیه موُنى فقط از روى این واقعیت مِهرپرستى بعید است، چون این مهرپرستى شکلى از دین است که تقریباً در میان تمام اقوام باستانى رایج بوده است. مى توان به پرستش آماتِه راسوُ Amaterasu، بانوخداى خورشید، در ژاپن فکر کرد. وانگهى، نمونه هاى فراوانى از دودمان هاى حکومت گر باستانى هستند که مدعى اند از زادگان راستین خورشید ]یا مهرداد و مهرزاد[اند. خورشید عموماً در میان اقوام باستانى موضوع پرستش بود، و براى شاکیه موُنى ادعاى «خورشیدزادگى» شاید فقط یک شیوه حرمت گذاشتن و بزرگ داشتن نیاکان اش بود.

مشکل دیگر با این حقیقت پیدا شد که کتاب هاى مقدس از شاکیه موُنى به عنوان فرزند یک نیاى اسطوره اى به اسم ایکْشواکوُ Iks¤va¦ku، یا نیشکرشاه، یاد مى کنند که بنیادگذار خاندان شاهى ایل پوُروُ  Puruبود; و در وِداها، که قدیمى ترین کتاب هاى ساکنان هندوآریایىِ هندند، قوم پوُروُ را دشمن هندوآریایى ها وصف کرده اند. از این رو، بعضى دانشمندها مدعى اند اگر نیشکرشاه را واقعاً نیاى شاکیه موُنى و قوم اش بدانیم، در این صورت آنها نمى توانستند از اقوام هندوآریایى باشند.

من شخصاً فکر نمى کنم که تعیینِ قطعىِ اصل نژادى شاکیه موُنى ممکن باشد، چرا که او قرن ها پیش زندگى مى کرد. اما این را هم نمى شود انکار کرد که در آن شیوه هاى تفکر که به آیین بودا مربوط مى شود مختصاتى هست که قویاً ارتباط آن را با اقوام آریایى و فرهنگ شان القا مى کند. اصل نژاد بنیادگذار این آیین هرچه باشد در این شکى نیست که پرورده ى قلمروِ فرهنگى هندو آریایى بود.

 

محیط تاریخى

حالا بیایید ببینیم درباره موقعیت سیاسى هند، در حول و حوش زمانى که مى گویند شاکیه موُنى زندگى مى کرد، چه مى شود دانست. کتاب هاى بودایى و نوشته هاى دیگر از «شانزده سرزمین بزرگ» حرف مى زنند، که ظاهراً دولت هاى عشیره اى بودند که براى استیلاى بر یکدیگر با هم در جنگ و جدال بودند. از این میان برجسته تر از همه دولت هاى مَگَدَه، کوشَلَه Kos¨ala، وَجّى Vajji، وَسْتَه Vasta، و اَوَنتى Avanti بودند. سواى این دولت هاى بزرگ تر از عشایر گوناگونى هم یاد شده است، مثل بَگّه، بوُلى، موریه، مَلّه، کولیه و شاکیه، که پیش از این از آن گفتیم.

از بین «سرزمین هاى بزرگ» یادشده، سرزمین کوشله که پَسِیندى شاه  Pasenadiفرمانرواى آن بود، و مَگَدَه که بیمبى ساره شاه  Bimbisa¦raبر آن حکم مى راند، از همه مهم تر بودند. خصوصاً این دومى ــ که از دانایى سیاسى و تدبیر بیمبى ساره بهره مى برد ــ خیلى زود توانست کوشله و وَجّى را جذب کند و ]بعدها[ یک سلسله شاهى به اسم مَئوُریَه  Mauryaبنا بگذارد. سومین پادشاه معروف این سلسله ]آشوکا[، که در قرن سوم قم زندگى مى کرد، موفق شد تمام قاره هند را، به استثناى انتهاى جنوبى آن، زیر فرمان خودش متحد کند.

در طى مدتى که شاکیه موُنى آیین را تعلیم مى داد، مَگَدَه در میان ستیزه گرهاى قدرت طلب هنوز نوپا بود. فقط پس از آن که بیمبى ساره به تخت نشست این سرزمین به سرعت گسترش پیدا کرد و قدرت اش از مقر آن رو به بیرون تا کمر رود گنگ وسعت گرفت طورى که بخش زیادى از منطقه بِهار کنونى، در جنوب گنگ، را به تصرف در آورد.

به نظر مى رسد که در طى دوره معروف به شانزده سرزمین بزرگ، شاکیه ها نسبتاً در موضع ضعف بوده اند و مقرشان در کَپیلَهوَستُو، چنان که دیده ایم، مرکز چندان مهم یا پُرقدرتى نبود. در واقع، شاکیه ها احتمالا از نظر سیاسى به کوشَلَه وابسته بودند، که این دولت نیرومندى در غرب بود که بیشترین قسمت شرق اوُتّرَه پرادِیشِ  Uttara Pradeshکنونى را زیر فرمان خود داشت. این را از عبارتى که در کتاب هاى قدیمى آمده مى دانیم. آنجا مى خوانیم که چه طور شاکیه موُنى که در طول گنگ رو به جنوب سفر مى کرد با بیمبى ساره، پادشاه مَگَده، دیدار و گفتوگو کرد. شاکیه موُنى در جواب پادشاه مى گوید او عضو طایفه اى است «که از قدیم به کوشله وابسته بوده اند».

پس شاید بتوان این طور نتیجه گرفت که شاکیه ها فرمانرواهاى دولت کوچک نیمه مستقلى بودند که پایتخت شان کَپیلهوَستوُ بود و به سرزمین کوشله در غرب وابسته بودند. دانشمندها درباره ساختار سیاسى دقیق چنین دولت هاى قبیله اى کوچک اتفاق نظر ندارند. بعضى آنها را جمهورى هاى اشرافى مى دانند که شورایى از ریش سفیدانِ آن طایفه «انجمن»  [sangha]مى کردند و درباره سیاست هاى دولت مشورت مى کردند. آنها در تأیید این نظر به این نکته اشاره مى کنند که گویا فرمانرواى شاکیه ها را از میان یک گروه ده نفرى از سرکرده ها انتخاب مى کرده اند. اما دانشمندهاى دیگر حرکت دولت هاى طایفه اى هند آن زمان را در جهت یک دولت منفردِ قدرتمندِ بسیار متمرکز مى بینند، و بر این باورند که اگر اینها خودمختارى هاى واقعى نبودند دست کم الیگارشى هایى بودند که چند برگزیده به آنها فرمان مى راندند.

ساختار سیاسى داخلى دولت شاکیه هر چه باشد این یک نکته مسلم است که سرنوشت ناگزیر این دولت کوچک و ناتوان این بود که به تصرف این یا آن سرزمین بزرگ که از هر طرف آن را در میان گرفته بودند در آید. شاکیه موُنى پسر فرمان رواى یک چنین دولت عشیره اى کوچکى بود که پیداست بخت از او برگشته است. روزى وظیفه هدایت این دولت از میان آینده تاریک و متزلزل اش به دوش او مى افتاد، و به همین دلیل هم چشم امید همه سخت به او بود. بى شک بین این دو امرى که خواهیم گفت مى بایست رابطه مهمى وجود داشته باشد: از یک طرف اندیشه اوست به این مقام و به امکانِ برآوردن چنین انتظاراتى، و از طرف دیگر عزم بعدى اوست به ترک کَپیلهوَستوُ و رهاکردن نقش اش به عنوان وارث تاج و تخت و پیش گرفتن زندگى بى خانگىِ رهروانه.

 

خانواده شاکیه موُنى

پیش از آن که به انگیزه هایى نگاه کنیم که شاکیه موُنى را به ترک زندگى شاهانه واداشت، بیایید بررسى کنیم چه چیزى درباره اعضاى بلافصل خانواده او مى شود دانست که شاید در کشیدن تصویر روشن ترى از او به عنوان یک شخص به ما کمک کند.

همان طور که پیش از این گفتیم، اسم پدرش شوُدودَنَه بود. این اسم را در ترجمه هاى اولیه چینى کتاب هاى مقدس بودایى به جینگ ـ فان وانگ Ching-Fan vang برگردانده اند، یعنى «شاه برنجِ پاک». شاید بپرسید پدر شاکیه موُنى چه طور یک چنین اسم کنجکاوى برانگیزى داشت. کلمه سنسکریت در واقع به معناى «شیربرنجِ خالص» یا نوعى شیربرنج است و اشاره به غذایى است که برنج را با شیر و لوبیا مى پختند و کره به آن اضافه مى کردند.[3] این غذا را در آن زمان یکى از لذیذترین غذاها مى دانستند، و این اسم را ظاهراً از آن رو به پدر شاکیه موُنى داده بودند که دیگران این طور فکر کنند که او در مقام سرکرده شاکیه ها از این لطیف ترین غذاها مى خورده است. این لقب دلیل دیگرى است بر این که شاکیه ها اول از همه قومى کشاورز و شبان بوده اند. وانگهى، توجه به این امر چنان که هجیمِه ناکامُورا Hajime Nakamura، دانشمند برجسته بودایى، یادآور شده است مهم است که پدر شاکیه موُنى صرفاً «شاه» خوانده شده نه «شاه بزرگ» ]یا، شاهنشاه[، چنان که رسم بوده است فرمانرواهاى قدرتمندتر دولت هاى آن زمان را این طور بنامند، و این نشانه دیگرى است بر ناتوانى نسب طایفه شاکیه.

عموماً مادر شاکیه موُنى را ملکه مایا مى خوانند. کتاب هاى مقدس او را با لقب «مایاى بزرگ» ]مَهامایا[ بزرگ مى دارند و عبارات گوناگونى در توصیف او به کار مى برند، با این همه به هویت او چندان اشاره اى نمى کنند. فرض این است که او دخترى از یک خاندان با نفوذ قبیله شاکیه بود، و در افسانه آمده که قبیله مادریش کولیه بود، که پیدا است در همسایگى شاکیه ها زندگى مى کردند. در قدیمى ترین کتاب هاى مقدس شرحى از یک جدال بر سر حقى بین شاکیه ها و کولیه ها آمده است، و بعضى دانشمندها از آن این طور استنباط کرده اند که این دو طایفه در دو طرف رود روهینى زندگى مى کردند.

در گزارش هاى سنتى آمده موقعى که ملکه مایا از کَپیلهوَستوُ به دیدن خانواده اش مى رفت شاکیه موُنى را در باغ هاى لوُمبینى به دنیا آورد، و خودش هم یک هفته بعد درگذشت. کودک را خاله اش، مَهاپرَجاپَتى Maha¦ Praja¦pti، بزرگ کرد.

مى گویند بعدها موقعى که شاهزاده جوان از مرگ زودهنگام مادرش باخبر شد شاید به سرشت ناپایدار زندگى بیدار شد و همین او را واداشت که دست از خانه و کاشانه شاهى اش بکشد. این که آگاهى به مرگ مادر چیزى بود که واقعاً او را به زندگى رهروانه کشاند براى من محل تردید است. اما براى یک مرد جوان با چنان حساسیت عاطفى شدید، آن طور که من شاکیه موُنى جوان را در خیالم مجسم مى کنم، مرگ هر خویشاوند نزدیکى مى بایست ضربه ى سنگینى بوده باشد و روى او این اثر را گذاشته باشد که رنج، جزء ناگزیر همه زندگى انسان است.

 

سال هاى آغازین زندگى شاکیه موُنى

سرشت حساس شاکیه موُنى جوان در عبارتى از کتاب هاى مقدس بهتر نشان داده شده است. او پس از قدم گذاشتن به راه زندگى دینى و رسیدن به روشن شدگى، به سال هاى کودکى اش نگاه مى کند و مى گوید «اى رهروان، از من سخت پرستارى مى کردند،... من در چنین ناز و نعمت فراوان پرورده شده بودیم. آنگاه این ]اندیشه[ در من پیدا شد: «مرد معمولىِ نیاموخته، که خود دستخوشِ پیرى... بیمارى... و مرگ است و از ]آنها [نگذشته است... آنگاه ]که پیرمرد، بیمار، و[ مرده اى را مى بیند از خطر آگاه مى شود، سرگشته مى شود و رو مى گرداند و به خود هشیار مى شود. من نیز که دستخوش (پیرى، بیمارى،...) مرگم، آیا باید... رو بگردانم؟ آن شایسته من نیست؟» چون این اندیشه در من پیدا شد، مستى باده ]جوانى، ثروت،... [یکباره از سرم پرید».[4]

با توجه به ظاهر جسمى اش بعدها او را آراسته به «سى و دو نشان متمایز و هشتاد نشان جسمى» دانستند. سى و دو نشان متمایز اینها است: انگشتان بلند، دستانى که تا زانو مى رسد، چهل دندان، و سایر مشخصات غیرعادى که اگر واقعاً کسى داراى آن صفات باشد تبدیل به یک جور غول مى شود. اما به گمان من نباید این اوصاف را در معناى لفظى آنها گرفت. آیین برهمنى که دین مسلط هند زمان شاکیه موُنى بود، مفهوم مشابهى از این سى و دو نشان غیرعادى دارد که صفات چَکرَهوَرتین راجه Cakravartin-ra¦ja، یا «شاه گرداننده چرخ» ]یا، شاه چرخ[ است که پادشاه آرمانى است. احتمال مى رود که شاگردهاى شاکیه موُنى از آنجا که آرزو داشتند استاد بزرگ شان را تجلیل کنند و نشان بدهند که انسان کامل است، این سى و دو نشان را از آیین برهمنى گرفته به بودا دادند.

در عبارتى که پیش از این آورده شد و شاکیه موُنى در آن از خاطرات اش مى گوید، خود را این طور وصف مى کند «من ]نازک اندام و بسیار ظریف بودم و [از من سخت پرستارى مى کردند... و در ناز و نعمت فراوان پرورده شده بودم» هرچند شاید نسبتاً لاغر و بسیار حساس بوده باشد، لازم نیست که او را واقعاً پسر رنگ پریده و از نوع کتابخوان تصور کنیم. از اینها گذشته، او شاهزاده بود و مى بایست به تربیتى که فراخور او باشد تن بدهد تا در وقت مقتضى بتواند وارث تخت پدر باشد. در افسانه آمده که شوُدودَنه براى این به پسرش هنرهاى کشوردارى و رزمى یاد داد که سرنوشت طایفه شاکیه در دست او بود. از آنجا که شاکیه موُنى طبیعتاً جوانى بیشتر درون گرا و فلسفى بود پدرش بى شک مراقبت خاصى مى کرد که آموزش جسمى و نیز آموزش اخلاقى و روانى درستى براى او فراهم کند. شاید آنجا که گفته «از من سخت پرستارى مى کردند» مقصودش همین بوده.

علاوه بر این، شاکیه موُنى مى گوید که زیرجامه و جامه هاى دیگرش از ابریشم بود، و تمام روز چترى بالاى سرش زده بودند. سه کاخ داشت، یکى براى زمستان، یکى براى تابستان، و یکى براى فصل باران، که در آنها زندگى مى کرد و پیرامون اش را ندیمه ها و رقصنده ها و مطرب هایى گرفته بودند که همه در خدمت او و اسباب عیش و نوش او بودند. چه تمام جزئیات این توصیف را راست بدانیم چه ندانیم، پیداست که شاهزاده جوان با چه مراقبت و بریز و بپاشى بزرگ مى شده.

واقعه دیگرى در کتاب هاى مقدس آمده که نشانى از ظاهر جسمى شاکیه موُنى به دست مى دهد. مى گویند پس از آن که پا به زندگى رهروانه گذاشت از دولت مَگَدَه دیدن کرد و با بیمبى ساره شاه به گفتوگو نشست. بالاى بلند و سیماى شاکیه موُنى چنان به دل شاه نشست که از او خواهش کرد سردار سپاه مگده بشود. نگفته پیداست که شاکیه موُنى این پیشنهاد را رد کرد. ما نمى دانیم که او در فنون رزمى تا چه اندازه آموزش دیده بود، اما شاه بى خود چنین پیشنهادى به او نمى کند، مى باید چیزى در سیما و اندام او بوده باشد که نشان مى داد او رهبر طبیعى انسان ها است.

بى شک بیش از همه فکر سرنوشت مردم اش بود که در جوانى به جان اش سنگینى مى کرد، چون او خیلى خوب مى دانست که دولت شاکیه کوچک و ناتوان و دائماً در معرض تهدید همسایه گان اش است. حساسیت و سرسپردگى اش به عدالت مى بایست شب و روز او را به فکر واداشته باشد که به هر طریق شده مردم اش را به ساحل امن برساند. او به رغم محیط گرم و اغواگرى که در آن پرورده شده بود به نظاره و درون بینى روآورد، و علت اش این بود که عمیقاً نگران نقشى بود که مى بایست در آینده به عهده بگیرد. به اعتقاد من شاکیه موُنى جوان را مى توان به انسان دوست و طالب حقیقتى وصف کرد که حس شدیدى از عدالت دارد.

از مهم ترین رویدادهاى سال هاى جوانى شاکیه موُنى ازدواج او با یَشودَرا  Yas¨odhara¦بود. بنا به بعضى افسانه ها شاکیه موُنى او را در یک آزمون رزمى همراه با رقباى گوناگون اش، که پسرعمویش دِیوَه دَتّه Devadatta هم بین آنها بود، بُرد و حتى مى گویند بعد از آن که شاکیه موُنى به روشن شدگى رسید و سفر تبلیغى اش را به قسمت هاى دیگر هند پیش گرفت، دیوَه دَتّه به کَپیلهوَستوُ رفت و سعى کرد در غیاب او یَشودَرا را از راه به در کند. هرچند که شاکیه موُنى و دیوه دتّه پسرعمو بودند ظاهراً اختلاف سنى داشتند، و آنچه در این داستان آمده که این دو براى به دست آوردن یَشودرا رقیب هم بودند احتمالا حقیقت ندارد.

خود یَشودرا هم دخترعموى شاکیه موُنى بود، و به جز این دیگر تقریباً چیزى درباره او نمى دانیم. این امر بى شک تا حدى به این واقعیت مربوط است که شاگردها و پیروان شاکیه موُنى در سال هاى بعد بیشتر به زندگى بعد از ترک خان و مان و رسیدن او به روشن شدگى علاقه مند بودند و چندان توجهى به رویدادهاى جوانى او نداشتند. همین طور این نکته مى تواند نشان آن باشد که یَشودرا در واقع نقش چندان قاطعى در زندگى شوهرش نداشت، اما فروتن و خوددار بود همان طور که شایسته هر زن بزرگ زاده هندى است. اگر او به خاطر خلق و خوى بدش، مثل همسر سقراط، معروف بود شاید تاریخ شرح کاملترى از او نگه مى داشت. اما به طور کلى همسران فیلسوفان و اندیشمندان بزرگ در کانون توجه نیستند و یَشودرا هم از این قاعده مستثنا نیست.

معلوم نیست که شاکیه موُنى در چه سنى ازدواج کرد; در بعضى گزارش ها آمده در شانزده سالگى، و در بعضى دیگر هم نوزده سالگى یا بیشتر. یَشودرا برایش پسرى آورد که اسمش را راهوُله Rahula گذاشتند، که بعدها یکى از ده شاگرد اصلى بودا شد. در این نکته تمام گزارش ها متفق اند، اما به جز اینها دیگر چیزى از زندگى زناشویى او نمى دانیم. اگر این نظر را بپذیریم که شاکیه موُنى در شانزده سالگى ازدواج کرد آسان مى شود تصور کرد که پدرش چون نگران آینده پسر درون گرایش بود ترتیب یک ازدواج پیش از وقت را داد به این امید که چیزى نمى گذرد که او آرام و آماده جانشینى او مى شود.

اما نه ازدواج، که مهم نیست چقدر درخشان و پرشکوه بود، توانست آن نگرانى عمیقى را که شاکیه موُنى درباره مسئله پیرى و بیمارى و مرگ در دل داشت از خاطرش بیرون کند و نه دلخوشى هاى زندگى زناشویى. در این بین، راهوُله دنیا آمد که واقعه خیلى بزرگى بود، چون معنى اش این بود که شاکیه موُنى حالا وارثى دارد که رشته جانشینى را حفظ کند، و خود او، اگر دلش مى خواست، آزاد بود که از ادعاى تاج و تخت چشم پوشى کند و از خانه به بى خانگى برود.

 



[1]. مرکب از دو جزء sid-dha به معناى رسیده، یافته، به انجام رسیده، کامل شده، تحقق یافته، و ar-tha به معنى کار، پیشه، مقصد، مقصود و هدف; معنا و علت، سود و ثروت، و مانند اینها. م.

[2]. Gurkha عضوى از گروه قومى راجپوت که در استان گورکه نپال فراوان اند. دین شان هندو و زبان شان هندو آریایى است (وبستر). م.

[3]. در واقع برگردان چینى به بافت واژه سنسکریت شوُدودنه (به پالى، سوُدودنه) توجه داشته است. چرا که Suddhodana مرکب از دو جزء است یکىـــ suddho به معنى ناب و خالص که هم ریشه همان «زدوده»ى فارسى است; و جزء دوم dana که آن نیز همان «دانه» است، روى هم رفته یعنى «زدودهْ دانه». نکته این است که در برگردان چینى «دانه» را برنج دانسته اند. یادآورى این نکته شاید خالى از فایده نباشد که امروزه هنوز در مازندران منظور از «دونه» dune، یا دانه، مطلق دانه برنج است و نه هیچ دانه دیگر. م.

[4]. ع. پاشایى، بودا، تهران، چاپ نهم (ویرایش سوم)، 1386، ص126ـ127. م.