آیین بودا در ایران

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسندگان


 

اشاره

این مقاله تحقیق است روش مند درباره حضور «آیین بودا در ایران» قرن ها پیش از فتوحات مسلمانان، که ریچارد فولتس، دانش یار رشته دین در دانشگاه فلوریدا آن را نوشته است. وى نویسنده چندین کتاب، از جمله دین هاى جاده ابریشم است که اخیراً جناب استاد پاشایى آن را با قلمى شیوا به فارسى برگردانده است.

این نوشته در آغاز به بررسى تاریخ ورود آیین بودا به ایران مى پردازد، و این که چگونه بازرگان ایرانى آیین بودا را از طریق جاده ابریشم به ایران آوردند و چگونه فرهنگ ایرانى بر آن تأثیر نهاد. چارگوش در آوردن استودپه هاى بودایى، که محل نگهدارى بقایاى بوداست، کندن غراهاى مقدس در دل سنگ، که نمونه آن در دره بامیان افغانستان است، پیکره تراشى و نقاشى تمثال هاى بودا، پیداشدن میتریه، موعود بودایى، که لنگه روشن سوشیانت زردشتى است، شکل گیرى بوداسف اَمتیابه با نشان هاى روشنایى، که همان نشانه هاى زروان است، از جمله تأثیرهاى ایرانى بر آموزه ها، فرهنگ و هنر بودایى به شمار مى رود. این نوشته سرانجام با بررسى افول آیین بودا در ایران در آغاز قرن چهاردهم در دوره مغولان به پایان مى رسد.

 

شواهد و مدارک در زمینه آیین بوداى ایرانى متأسفانه کم و پراکنده و تکّه تکّه تر از هر یک از دین هاى تاریخى دیگر ایران است. این امر دست کم تا حدى از این حقیقت سرچشمه مى گیرد که آیین بودا دینى است که روزگارى در ایران رواج داشت و بعد پاک از این سرزمین ناپدید شد، و این ناپدید شدن در حدود هزار سال پیش کامل شد. در نتیجه، آگاهى از رابطه ایران با این دین جهانى بزرگ بیشتر محدود به استنباط ها و مفروضاتى است که مبتنى بر منابع ناروشن و دست دوم است. با این همه، روشن است که در تعدادى از کشورها نسبت عظیمى از جمعیت ایرانى به آیین بودا عمل مى کردند، خصوصاً در شرق، و به همین اندازه روشن است که بودایى هاى ایرانى این سنت را با شمار بزرگى از اندیشه هاى ایرانىِ متمایز پُر کردند که خصوصاً در آیین بوداى مهایانه امروزى حىّ و حاضر است.

آیین بودا در زمانى در حدود قرن پنجم قم در هند شمالى پیدا شد، در محیطى که فرهنگ هاى آریایى و بومى آسیاى جنوبى نزدیک به یک هزاره آنجا با هم حشر و نشر داشتند. به این ترتیب، از همان ابتدا این محیط فرهنگى تاحدى در میراث فلات ایران مشترک بود.

آموزه اصلى بودا بیشتر فلسفه بود تا دین، اگرچه بالاخره اندیشه هاى آن عمومیت پیدا کرد و همین باعث شد که گروه ِ مدام رو به گسترش ِ باورها و اعمال دینى آن پیدا شود که اینها را از خیلى از فرهنگ هاى محلّى که آیین بودا آنجاها جا خوش کرده بود جذب کرده بود. خود بودا، که اسم کوچکش سیدارْتَه[1] بود، از طایفه شاهى گئوُتَمَه،[2]نظرى در زمینه واقعیت و عملى براى زندگى در آن واقعیت توسعه داد. آموزه اش در «چهار حقیقت جلیل» خلاصه مى شد: زندگى رنج است، این رنج علتى دارد به اسم «تشنگى» یا «آز»، و راهى براى پایان دادن به رنج هست و آن «راه هشتگانه جلیل» است، یعنى شناخت درست، اندیشه درست، گفتار درست، کردار درست، زیست درست، کوشش درست، آگاهى درست، و یکدلى درست یا تمرکز درست.

فقط بعدها بود که خیلى از پیروان بودا چیزى را عمومیت دادند و از آن بت ساختند که خیلى ساده به صورت یک انضباط فکرى خیلى خشک و سخت شروع شده بود. چون اولین گسترش آیین بودا در بیرونِ هند در جهت شمال غرب و در میان اقوام ایرانى بود، طبیعى بود که خیلى از باورها و اعمال دینى محلى این اقوام به سنت عامیانه بودایى راه پیدا کند.

آیین بودا اولین فلسفه کلى جهان بود. بودا تعلیم مى داد که تحلیل او از گرفتارى انسان و راه خلاص شدن از آن کارى فرهنگْ بند[3] نبود، بلکه براى همه صادق بود. خیلى نگذشت که رهروها یا رَهبان هاى بودایى راهىِ اشاعه آموزه هاى بودا شدند. حتى در افسانه اى آمده که دو بازرگان ایرانى، به اسم هاى تَپَسّوُ و بَلّیکه[4] که در هند تجارت مى کردند، مجلس بودا را از زبان خود او شنیدند و پیام او را به وطن شان در ایالت باکتریا[5]آوردند. اگرچه سند محکمى از این دو تن در دست نیست، دستِ کم داستان شان قابل قبول به نظر مى رسد. اما از این معلوم نمى شود که رواج آیین بودا پیش از عهد آشوکاشاه، از سلسله مَئوُرَیه[6] در اواسط قرن سوم قم، شروع شده باشد.

اگرچه حالا بعضى دانشمندها شک دارند که خود آشوکا هیچ وقت بودایى بوده باشد، دستِ کم او حامى گسترش آموزه بودایى بود، که به آن فقط به صورت دَرْمَه[7]اشاره شده است. به دستور آشوکا تعدادى کتیبه بودایى را در سراسر قلمرو او روى سنگ ها و میل ها نوشتند. قلمرو او از شمال هند تا حواشى شرقى امپراتورى یونانىِ سلوکیه کشیده مى شد. سلوکیه فقط نیم قرن پیش جاى سلسله هخامنشى را گرفته بود. دستِ کم شش تا از کتیبه هاى آشوکا در شمال غرب هند حاوى ترجمه هایى به زبان آرامى بودند که قبلا زبان دیوان سالارى هخامنشى بود و به این ترتیب احتمالا مقصود از این کتیبه ها ایرانى ها بودند. فرمان هاى شاهى او صراحت به این دارد که داعیان یا بشیرانى را براى گسترش دَرمَه پیش کمبوجَه ها[8] (ایرانى ها)، و یونَه ها[9] (یونانى ها) فرستاد.[10] ترجمه هاى آرامىِ فرمان هاى آشوکا تلاش آگاهانه اى را در اضافه کردن طعم ایرانى ]به آن فرمان ها[ نشان مى دهد، مثل اضافه کردن مکرر صفت «خوب» (یک اشاره احتمالى به «بهدین» یا دین بهى زردشتى ها) و حذف اشارات به دِیوَهها،[11] که هندى ها آنها را خدایان کوچکترى مى دانستند اما در آیین زردشت آنها را دیو دانسته بد داشتند.

رهروهایى که مى خواستند رهنمودهاى آشوکا را دنبال کنند و آموزه بودا را گسترش دهند به دلایل آشکارى مى بایست در طول راه هاى بزرگ تجارى سفر کنند. خطرات سفرهاى دور و دراز ایمنىِ تعداد مسافران را مى طلبید، و عقل حکم مى کرد هر که مى خواست راهىِ سفر شود همسفر یکى از کاروان ها بشود. بنابراین گسترش آیین بودا بستگى تنگاتنگى با سفر دور و دراز داشت.

این رهروان هر وقت که فرصتش پیش مى آمد اسکان مى گرفتند و در نقاط گوناگون در طول راه هاى تجارى دیرهایى بنا مى کردند. به مرور بازرگان هاى مسافر در طى سفرهاى شان شروع کردند به پوست تخت انداختن در دیرها. این دیرها نه فقط منزلگاهى براى علاقه مندان به آیین بودا بود، بلکه جایى هم براى پیشکش آوردن مسافرها براى بودا به شکل انواع بذل و بخشش بود، که به آنها امید یک سفر بى خطر مى داد، و دیرها از این راه ثروتمند مى شدند. خیلى نگذشت که بعضى دیرها در واقع حسابى صاحب مال و مکنت شدند، که این به آنها قدرت خرید مزارع و انواع دارایى هاى دیگر مى داد. به این طریق همزیستى رَهبان ها و بودایى هاى معمولى ]که در اصطلاح «پیش نشین» خوانده مى شوند [محرک اقتصادىِ متقابلا تقویت کننده اى براى رشد و گسترش اجتماع بودایى به وجود آورد.

دقیقاً همین الگو بعدها در گسترش مسیحیت، مانویت و اسلام هم دیده مى شود.

این خطّه شمال غرب شبه قاره هند ــ کمابیش جایى که حالا پاکستان است ــ منطقه انتقال بین ایران و جهان هندى بود، درست همان طور که بین النهرین بین ایران و قلمروِ سامى بود. در ابتداى فتوحات اسکندر فرهنگ یونانى هم به این معجون اضافه شد. بعدها این منطقه تسلیم امواج پى درپىِ آسیایى هاى ایرانى و ترک هاى آسیاى مرکزى مى شود که دنبال در اختیار گرفتن شبکه هاى تجارت اند، و از این راه همچنان عناصر فرهنگى بیشترى را به این محیط جهانْ شهرى مى آورند. آیین بودا، که با درگیرى اش در اقتصادِ تجارتِ راهِ دشوار و دور تقویت شده بود، دین اصلى این خطّه شد و توانست تا فتوحات اعراب در قرن هفتم م دوام بیاورد. اما آیین بودا در مقام یک جهان بینى رو به توسعه در هند شمال غربى زیر تأثیرات اقوام فراوان آن منطقه بود.

 

آیین بودا در ایران شرقى

بعد از سقوط سلسله مَئوُریَه در اول قرن دوم قم منطقه مرزى ایران شرقىـ هند شمال غربى غالباً بازى گاه بى ثباتى شد که گروه هاى گوناگون براى رسیدن به قدرت در آن با یکدیگر رقابت مى کردند. اینها بیشتر پارتى هاى ایران شمال شرقى بودند; سَکاها، یک قومِ در اصل چادرنشین ایرانىِ استپ هاى اوُراسیا; و کوشانیان، که به یک زبان ایرانى (باکتریایى) حرف مى زدند اما در اصل از قسمت شرقى آسیاى داخلى بودند و شاید تا حدى خاستگاه شان از تخارى هاى هندو اروپایى زبان بود هر یک از این گروه ها به بردبارى دینى پاى بند بودند، و این کار هم آمیزى اندیشه ها و عجین شدن سنت ها را آسان مى کرد.

شکوفایى و تحول آیین بودا بیشتر ناشى از حمایت بازرگان هاى مسافرى بود که به دیرها و بقاع بودایى بذل و بخشش مى کردند. به این دیرها ویهاره[12] و به این بقعه ها که معمولا بقایاى جسد بودا را در آن نگه دارى مى کردند، استوُپه[13] مى گفتند. اهمیت اقتصادى و دینى استوُپه ها به دوره اسلامى کشیده مى شود و تا امروز هم در افغانستان و آسیاى مرکزى ادامه دارد. بقاع مشایخ صوفیه، مثل استوُپه هاى پیش از آن، زیارتگاه و مراکز اصلى دین عامیانه اند. نماد این استمرار را مى توان در عَلَم هایى دید که روزگارى ایرانى هاى بودایى بالاى استوُپه ها مى افراشتند، و امروزه هم در آن منطقه همان عَلَم ها زینت بخش قبه هاى بقاع صوفیه اند.

آیین بودا در قرن هاى قبل از فتوحات اعراب در قسمت شرقى سراسر جهان ایرانى رواج داشت. مکان هاى بودایى را در افغانستان، ترکمنستان، اوزبکستان و تاجیکستان، و همین طور در خود ایران، پیدا کرده اند. مدت ها معروف بود که منطقه باکتریا ــ جایى که قسمت شمالى افغانستان است و تا حد زیادى فارسى زبان مانده است ــ در دوره پیشااسلامى مرکز بودایى مهمى بود. آن چه فقط تازگى ها بیشتر از کار باستان شناختى در ترکمنستان، معلوم شده نقش مهمى است که پارتى ها در قرن هاى پیش تر در انتقال آیین بودا داشته اند. اگرچه در منابع چینى ذکر تعدادى از رَهبان هاى مهم بودایى آمده که از پارتیا / پارت[14] آمدند، مثل اَن شیگائو[15]، مترجم قرن دومىِ متن هاى بودایى. نظر بیشتر بوداشناسان غربى این بود که آیین بودا فقط در بخش کوچکى از خود پارت رواج داشت.

اما کار باستان شناختى در دوره شوروى حکایت دیگرى مى گوید. هم حجم و هم تمایز دستکارى هاى بودایى از کاوشگاه هاى بودایى حضور نیرومند بودایى را آنجا در زمان هاى پارتى و کوشانى، از حدود قرن اول تا قرن سوم، القا مى کند، یعنى موقعى که قدرت ساسانى حمایت روزافزونى براى زردشتى گرى با خود آورد.

ماریکو نامبا والتر[16] از نظر دانشمندهاى شوروى حمایت کرده یادآور مى شود که دانشمندهاى غربى فقط تازگى ها از میزان یافته هاى دوره شوروى با خبر شده اند. او یادآور مى شود که موزه تاریخ ترکمن در عشق آباد پُراست از اشیاى بودایى کاوش شده از ناحیه مرو که روزگارى تا عهد مغول در قرن سیزدهم مرکز تجارى مهمى در جاده ابریشم بوده است و با آمدن مغول ها ویران شده است. در حدود صد سنگ نوشته بودایى ــ که بیشترشان اهدائات بودند ــ در مارگیانا/ مرغیانا ]ناحیه مرو[ پیدا شده اند که تاریخ شان از قرن اول قم تا قرن پنجم م است. متن هاى سنسکریت مکتب سَرواستىوادین،[17] که تاریخ شان به قرن پنجم مى رسد، آنجا کشف شده اند. متأسفانه، چون کار دانشمندانه در ترکمنستان به طور چشمگیرى از زمان استقلال این کشور در 1991 کند شده، بیشتر این مواد بررسى نشده مانده اند و اهمیت آنها خیلى کم درک شده است.

رغبت دانشمندهاى غربى بیشتر این بوده که آیین بودا را ببینند که از گنداره[18] (شمال غربى هند) مستقیماً از راه شهرهایى مثل ختن و کوُچَه[19] در حوضه تاریم[20] به چین رسیده است. اگرچه ظاهراً یک راه انتقال از این طریق بوده، یعنى از گذرگاه هاى سخت گذرِ کوه هاى قراقورُم، اما شواهدى دالّ بر یک «راه فرعى» غربى از طریق پارت هم وجود دارد. اگرچه هیچ متن بودایى به پارتى در دست نیست، اما تکامل اصطلاحات بودایى در زبان هاى دیگر این را القا مى کند که لااقل در چند مورد آیین بودا از راه پارت منتقل شده بود. این به روشن شدن این نکته کمک مى کند که چرا این همه مترجم مهم بودایى چین از تبار پارتى بودند.

اگر آیین بودا در پارت رواج داشته که این ناحیه در قسمت شمال شرقى جهان ایرانى متمرکز بود، روشن نیست که نفوذ آن تا کجاى نواحى دورترِ غرب رخنه کرده بود. بازتاب هاى اندیشه هاى بودایى در برخى جنبه هاى مسیحیت دیده مى شوند، وا گرچه سند این امر هنوز کمابیش مه آلود است اما واقعیت این است که هند و مدیترانه از نظر فرهنگى (بیشتر از طریق داد و ستد) مرتبط بودند، و این ارتباط از ایران مى گذشت. از آنجا که آیین بودا قویاً همنشین فعالیت تجارى بود، اجتماعات بازرگان هاى بودایى هندى در ایران غربى زندگى مى کردند یا در آن سفر مى کردند. نمى دانیم هندى هاى مهاجر در جمع کردن نوگرویده هاى به آیین بودا در ایران غربى و بین النهرین چقدر موفق بودند، اما به نظر مى رسد که تعداد بودایى ها در غرب خیلى کمتر از شرق بود.

مدرک حضور بودایى ها در ایران غربى محدود است. کِرتیر/ کَردیر، موبد ساسانى، شَرَمَنَه (رَهبان هاى بودایى) را در شمار غیرزردشتى ها مى آورد و امیدوار به از بین بردن آنهاست. عناصرى از شمایل نگارى بودایى در برخى هنر دوره ساسانى وجود دارد. مثلا در طاقِ بستان، میترا را مى بینیم که روى گل نیلوفر ایستاده است. یادمانه هاى سنگْ کندِ بودایى را در استان فارس، در جنوب ایران، بازشناخته اند، و به تازگى نوزده مجسمه بودا، به سبک گندارَه، آنجا کشف شده اند. اسم محل ها سرنخ دیگرى به ما مى دهد. تعدادى از روستاهاى خراسان غربى ــ و حتى تا رى، نزدیک تهران ــ اسم نوبهار دارند، که مشتق از سنسکریت نَوَه ویهارَه[21] یا «دیر ]بودایى [نو» است.[22]

در طول ساحل ایران جنوبى هم اسم چاه بهار در بلوچستان و بتخانه و بهارستان در فارس اشاره است به این گذرگاه بازرگان هاى بودایى از هند. تیز، در ساحل ]مکران، در هشت کیلومترى چاه بهار [نزدیک مرز پاکستان، که در شاهنامه آمده، در قرن دوازدهم یک اجتماع بزرگ مهم بودایى داشته است، و شاید حتى در آغاز عصر اسلامى داراى یک دستگاه ادارى بودایى بوده است.[23]

البته اینها نشانه هاى کوچک اند. از طرف دیگر، اگرچه اهمیت آیین بودا در پارت همچنان محل بحث است، اما شواهد باکتریا بسیار غنى است. یکى از برجسته ترین نمونه هاى تلفیق ایرانىـ بودایى پیکره اى از بودا است که در قراتپّه پیدا شده است و کتیبه «بودا مزدا» دارد. این دیوارنگاره دوره کوشانى بودا را نشان مى دهد که دورش شعله ها زبانه مى کشد، که ظاهراً یادآور خود اَهورا مزدا است.

بقایاى باستان شناختى استوُپه ها و دیرهاى بودایى در سراسر باکتریا یا خیلى از توصیفات اماکن بودایىِ ایرانى در گزارش هاى مسافرهاى بودایى چینى و جاهاى دیگر تکمیل مى شوند. مشهورترینِ اینها بى شک سیوُاَن زانگ،[24] رهروِ بودایىِ چینى است که در اوایل قرن هفتم به امید پیدا کردن متن هاى معتبر سنسکریت و بردن آن به چین از طریق آسیاى مرکزى به هند سفر کرد. سیوُاَن زانگ مى گوید در زمان او بلخ در حدود صد دیر بودایى و در حدود سه هزار رَهبان داشت، که همه شان به مکاتب هینَه یانه («گردونه کوچک») تعلق داشتند. گزارش او به اهمیت اقتصادى این دیرها، که غالباً مورد تهاجم ارتش هاى چادرنشین بودند، توجه دارد:

بیرون شهر، رو به جنوبى غربى، دیرى هست معروف به نَوَه سَنگارامَه،[25] که آن را یکى از شاهان پیشین این سرزمین ساخته است. این دیر را فقط استادان، که در شمال کوه هاى بزرگ برفى ساکن اند، و نویسنده هاى شاسْتره ها[26] هستند، اشغال کرده اند و کارهاى ستایش انگیزشان را در آن ادامه مى دهند. پیکره اى از بودا اینجا هست که از گوهرهاى شاهوار مى درخشد، و تالارى که این پیکره در آن است آراسته به اشیاى گرانبهاى نفیس است. به این دلیل است که غالباً سرکرده هاى سرزمین هاى همسایه، که تشنه مال و منال بودند، به آن دستبرد مى زدند.

     این دیر پیکریى از وَیشرَوَنَه دِیوَه[27] دارد که با نفوذ معنویش، به شیوه هاى نامنتظر، از حریم دیر محافظت مى کند. تازگى ها پسر یِه هوُخانِ[28] ترک گردنکشى پیش گرفت و در رأس سپاهى به قصد حمله به این معبد راه افتاد به این خیال که جواهرات و اشیاى گرانبهاى آن را تصاحب کند. موقعى که لشکرش در زمین بازِ نزدیک معبد اردو زد، شب وَیشرَوَنه دِیوَه به خوابش آمد و به او گفت: «زورت از کجاست که گستاخى کرده اى این معبد را ویران کنى؟» و بعد نیزه اش را به طرف او انداخت که به تنش فرورفت. خان، هراسان بیدار شد، و قلبش درد گرفت. خوابش را به همراهانش گفت، و بعد براى این که از گناهش توبه کند، به سمت معبد دوید تا کسب اجازه کند که پیش رهروان به جنایتش اقرار کند، اما پیش از آن که جوابى بگیرد مرد.

 

بعد سیوُاَن زانگ به شرح بقایاى ارزشمندى که در آن دیر بود ادامه مى دهد. اینها اشیاى مورد حرمت بودایى هاى محلى بود:

در داخل دیر، در تالار جنوبى بودا، یک تشت شستشو هست که مال بودا بود. در حدود 9 لیتر گنجایش دارد و به رنگ هاى گوناگونى است که چشم را خیره مى کند. اسم بردن از طلا و سنگى که تشت از آن ساخته شده سخت است. دیگر، یک دندان بودا است که طولش یک اینچ ]دو و نیم سانت[، و عرضش به اندازه هشت یا نُه دهم اینچ، رنگش سفید مایل به زرد است; پاک و درخشان است. باز، یک جاروى بودا هست که از گیاه کاشَه[29] درست شده است. طولش 60 سانت و دورش هفت اینچ است. به دسته اش گوهرهاى گوناگون نشانده اند. انجمن هاى مؤمنان و پیش نشین ها در هر یک از شش روز روزه براى این سه بازمانده ]بودا[ پیشکش ها مى آورند. در نظر آنهایى که بیشترین ایمان را در وقت ات پرستش دارند از این اشیا جلال و شکوه مى تابد.

 

پُرپیداست که اجتماع بودایى بلخ بیشتر مجذوب معجزات و آداب بود تا مجذوب آن نوع از پرورش فردىِ دل که بودا در اصل در یک هزاره پیش یا پیش تر تعلیم داده بود، اما این یقیناً نامتعارف نبود. بنا به آن چه سیوُاَن زانگ مى گوید، اصلا تعجبى ندارد که رهروان بلخ در به جا آوردن آداب رَهبانى (وینَیَه)[30] آن قدر بى نظم باشند «که به زحمت مى شد بین پارساها و گناهکارها فرق گذاشت».

پیوندهاى تنگاتنگ رهروان بودایى و مقاماتى هاى حکومت هم در کتیبه اى که سر درِ معبد نوبِهار را مى آراست تأیید مى شود. این کتیبه امروزه موجود نیست اما مسعودى، تاریخ نگار قرن دهم م آن را در مروج الذهب آورده است: بوداسف مى گوید:

براى خدمت به دربار شاهان سه صفت لازم است: «فراست، شکیبایى و ثروت».

 

و زیر آن یکى به عربى نوشته بود:

بوداسف خلاف گفته است. آزاده اى که یکى از این سه صفت را داشته باشد باید از آن دربار فرار کند».

 

خاطره ثروت هاى افسانه اى و آرایشى که با معابد و پیکره هاى بودایىِ ایران شرقى همراه است در سنت شعرى ایرانى دوره هاى اسلامى حفظ شده است. این سنت شعرى اولین بار دقیقاً در آن بخش از جهان ایرانى شکل گرفت که آیین بودا تا آمدن اسلام آنجا رواج داشت. «معشوق» ]یا، شاهد[ آرمانى شده اى که شاعران از او مى گویند، غالباً به شکل «بُت ماه چهر» ]یا، ماه رخ، مَه جبین،[31] و مانند اینها[ (که بُت، از نظر لغوى، همان بودا است) وصف مى شود، و گاهى با جزئیات دیگر مثل «سیم تن»،[32] بودن، که یادآور این واقعیت است که پیکره هاى بودا را غالباً با رنگ نقره اى مى پوشاندند. به نظر، ملکیان شیروانى «سرنمون شاعرانه بت ]در شعر فارسى[ نشانه به نشانه پاسخى است به سرنمونِ هنرى بوداى ایرانى شرقى». همین طور، خطاب شاعرانه «اى بُت» بازمانده غیردینى خطاب مقدس بودایى اَهو بوُدّو[33] است.

 

تأثیرات ایرانى در آیین بودا

آمیزش ظریف اندیشه هاى ایرانى با سنت رو به گسترشِ بودایى در متن اقوام ایرانى آسیاى مرکزى از هر جاى دیگرى آشکارترست، مثل سغدى هاى ماورالنهر و سکاهاى ختن. مثلا ترجمه هاى ختنى براى دَرَمه، به معنى آیین بودا، اصطلاح ایرانى داتَه[34] را به کار مى بردند. اصطلاح بوداـ داتَوُ ]بودا ـ داتَه[ یا قانون / آیین بودا را شاید بتوان با مزداـ داتَه (قانون مزدا) مقایسه کرد. همین طور متن هاى ختنى از مفهوم ایرانى خَوَرنه / فَرّ (ختنى فَرَّه)[35] استفاده مى کنند که به معنى «خوشبختى اى که از پیروى راه بودا سرچشمه مى گیرد.»[36] هنر بودایى گندارى / گندْهارى[37] از دوره کوشانى گهگاه از نمادگرایىِ خَوَرنَه شعله هایى که از شانه هاى بودا یا هاله دور سرش بلند مى شود استفاده مى کنند.

در کتیبه هاى آرامى آشوکا، نویسنده هاى بودایى ختنى و سغدى از به کاربردن اصطلاح دِیوَه پرهیز مى کردند. در ختن به جاى بانوخداى هندى شکوفایى، معادل ایرانى او را، یعنى شندْرَه مَتَه[38] (سپنتَه اَرَمیتى)[39] ]اسپندارَمذ / اسفند [را گذاشته اند. میثره / میترا[40] در متن هاى بودایى سغدى دیده مى شود و به صورت پیکره اى  همراه مجسمه کوچک ترِ دو مجسمه عظیم بودا در بامیان است; زُروان، خداى ایرانى زمان، در یک جاتَکه سغدى (داستان تولد بودا در تجسم ها یا زندگى هاى پیشین اش) به جاى برَهْمَن به کار مى رود، حال آن که در چند متن ایندره[41] خداى هندى، اورمَزد مى شود. اما بودایى ها تماماً با آیین زردشت همساز نبودند. آنها عمیقاً از شمارى از اعمال زردشتى، از جمله ازدواج با همخون ها ]محارم[، کشتن مرسوم حیوانات «بد»، مثل مار و عقرب، و در هواى آزاد رهاکردن اجساد انتقاد مى کردند.

چارگوش درآوردن استوُپه را بودایى هاى ایران شرقى از سنتى گرفتند که از پیش در معمارى مقدس آن ناحیه وجود داشت. این سبک بالاخره در سراسر جهان بودایى به صورت یک هنجار در آمد. خدمت دیگر ایرانى به معمارى بودایى، کندن غارهاى مقدس در دل سنگ بود ــ فنى که میراث معمارى خاکسپارى هخامنشى بود ــ که سراسر چین و هند در اماکن بودایى رواج پیدا کرد. معروف ترین نمونه ایرانى، دو مجسمه عظیم سنگْ کَندِ بودا در دره بامیان افغانستان اند،[42] یکى که بلندیش 30 متر دیگرى 45 متر است، که تاریخ آن به قرن ششم، مى رسد. مجسمه بلندتر، که ظاهراً به آن رنگ سرخ زده بودند[43] در منابع قرون وسطایى و اسلامى به آن به شکل بوداى سرخ، و مجسمه کوچک تر به بوداى سفید اشاره مى شود، که احتمالا به این یکى رنگ سفید زده بودند.[44]این دو مجسمه عظیم تا این اواخر باقى بود و رژیم متعصب طالبان در 2001 آنها را به صورت فاجعه آمیزى نابود کرد.

تأثیرات ایرانى در هنر بودایىِ معروف به مکتب گنداره هم دیده مى شود. این مکتب در دوره کوشانى در قرن هاى اول و دوم میلادى پیدا شد. پیکرتراشى و نقاشىِ تمثال هاى بودا از آن زمان به بعد پیدا مى شود و عموماً آنها را پدید آمده از شکل هاى غربى، خصوصاً یونانى، و تا حدى هم ایرانى مى دانند.

یک ویژگى متمایز در هنر گنداره رواج نوىِ پیکره بوداسَف[45] است. بوداسف ها کسانى هستند که به میل خود رهایى شان را به تأخیر مى اندارند که شاید به دیگران کمک کنند که به مقصدِ رهایى برسند، بر اساس این اصل که «هیچ کس رستگار نمى شود مگر آن که همه رستگار شوند.» آرمان بوداسف با ظهور آیین بوداى مَهایانه[46] («گردونه بزرگ») همراه است، و این جنبشى بود که در شمال غرب هند پیدا شد و با مکاتب تثبیت شده به مبارزه برخاست (مکاتب نیکایَه[47]، که مَهایانى ها به آن هینه یانَه[48] یا «گردونه کوچک») مى گویند)، و این کمى پیش از عصر مسیحى بود، مهایانى ها بیشتر با یکى دانستن شان با بعضى متن ها مشخص مى شوند، خیلى از متن ها را ظاهراً در ناحیه مرزىِ چندفرهنگىِ هندىـ ایرانى تألیف کرده بودند.

بنابراین، پیداکردن چهره ها و مفاهیم ایرانى در نظام مَهایانه چندان تعجب انگیز نیست. احتمالا مشخص ترین اینها بوداسَفْ مَیتریَه[49] است که در آینده بودایى خواهد شد که به صورت یک منجى ظهور خواهد کرد. او لنگه روشنِ سوشیانت[50] زردشتى است. مَیْتریَه معروف ترین چهره بوداسف است که در هنر گنداره دیده مى شود. بوداسف دیگر اَمیتابَه،[51] بوداى روشنایى، است که همان نشانه هاى زروان را دارد. سوم، اَوَلوکیتشوَرَه[52]است، که در عناصر معینى با میترا اشتراک دارد. در اسطوره شناسى ختنى بودایى چهره کشیتى گَربَه[53] را مى بینیم، که در هیچ جاى دیگرِ جهان بودایى نیست. او راهنماى روان ها در گذشتن از همان «پل مرگ» است که طنین زردشتى دارد.[54]

درست همان طور که عناصر شمایل نگارى بودایى در ایران غربى پیدا مى شود، ویژگى هاى متعدد ساسانى هم در هنر بودایى شرق ایرانى دیده مى شود. یکى از اینها نقش گریفین[55] است; دیگرى اردکى است که گردن بندى را نگه داشته است. در یک مجسمه قرن هفتمى بامیان، مَیتریَه را این طور تراشیده اند که تاجى به سر دارد که شبیه تاج خسرو دوم پادشاه ساسانى است. هم چنین خیلى از بوداهاى بامیان روبان هایى به سبک ساسانى به موى شان بسته اند.

بودایى هاى آسیاى مرکزىِ دوره کوشانى شروع کردند به ساختن استوُپه به عنوان محل نگهدارى بقایاى بودا. به نظر مى رسد که معمارى خیلى از این بقاع را، که اجازه مى داد زائران آن را طواف کنند، از معمارى آتشکده هاى زردشتى گرفته باشند. عمل تکریم بقاع با حلقه هاى گل، که در باکتریا رسم بود، ظاهراً استمرار آیینى بود که با بانوخداى ایرانى اَناهیتا پیوند داشت.

بازرگان ها و بشیرانى که آیین بودا را به آسیاى مرکزى و چین بردند بیشترشان پس زمینه ایرانى داشتند، خیلى ها پارتى بودند، در حالى که دیگران سغدى هایى بودند از جایى که حالا اوزبکستان است، یا سَکاهایى از ختن، از جایى که حالا چین غربى است. بازرگان ها و مسافرهاى دیگر مى بایست چندزبانه باشند، و به این معنى آنها غالباً مهارت شان را در ترجمه متن ها به کار مى بردند، خیلى از ترجمه هاى کتاب هاى بودایى از زبان هاى هندى به چینى کار مترجم هایى بود که اسم هاى ایرانى داشتند.

از دوره تانگ به این طرف یکى از مردم پسندترین شکل هاى آیین بودا در چین معروف بود به مکتب پاکبوم که آموزه اش این بود که شخص براى رستگارشدن فقط مى بایست دَم مرگ اسم بودا را به زبان بیاورد. آن وقت اَمیتابه، بوداى روشنایى، آن محب را به پاکبوم خوشبختى، معروف به سوُکاوَتى[56] مى برد که جایى در غرب واقع بود. این ایمانِ رستگارشناختىِ چشمگیر مخالف رویکرد «خودت بکنِ» آیین بوداى آغازینِ نیکایه در هند است، و به نظر مى رسد که خیلى بیشتر مدیون سنت ایرانى است.

در نمونه دیگر، در چینِ تانگ هر ساله وسیعاً آیینى برگزار مى شد که در آن «ارواح گرسنه» نیاکانِ در گذشته را اطعام مى کردند، که این شبیه جشن «همه روان ها» ]یا جشن همه فرَوَهَرها[ى فرَوَردیگان[57] بود; شاید آن آیین چینى از این جشن زردشتى گرفته شده باشد. این نظر ایواموتو یوُتاکا[58] ]ژاپنى[ است. به عقیده او اسم چینى این جشن (از طریق سغدى) از لغت ایرانى «روان» مى آید، و باز به نظر او آن حکایت رهایى که با آن همراه است ــ که در آن رَهبان پارسایى به اسم موُـ لیاَن[59] به میل خود به جهنم مى رود که مادر گناهکارش را نجات بدهد ــ شکلى از اسطوره یونانى دیونوُسوس[60] و سِمِلِه[61] است که ایرانى ها آن را به چین بردند.[62]

 

ناپدید شدن آیین بوداى ایرانى

مغ هاى زردشتى در دوره ساسانى با پشتگرمى قدرت دولت مانع پیشرفت آیین بودا به غرب شدند. آیین بوداى ایرانى بیش از هر جاى دیگرى در شرق قدرت داشت، یعنى در جایى که حالا افغانستان شرقى است، که این خیلى از مرکز کنترل ساسانیان دور بود. این قلمروها را اعراب مسلمان در قرن هفتم فتح کردند. علاقه اعراب به این بود که زمام جاده هاى تجارى را به دست بگیرند آنها را مستقیماً به میدان رقابت اقتصادىِ با بازرگان ها و دیرهاى بودایى کشاند.

اشارات دشمن ستیز قرآن ]کریم[ به اعراب «بت پرست» ]مُشرکین [مکه زمان پیامبر به آسانى تبدیل به سلاح عقیدتى علیه بودایى ها شد که به خلاف مسیحى ها، یهودى ها، و زردشتى ها مشمول قانون اسلامى «اهل کتاب» نمى شدند. با تحکیم قدرت مسلمانان در ایران شرقى، بودایى ها شکار آسانى شدند، و به نظر مى رسد که تا قرن نهم ]سوم هجرى[ بیشتر بودایى هاى ایرانى دین شان را رها کرده مسلمان شده بودند.

با این همه، همان طور که غالباً در گروِش هاى دینى دیگر هم دیده شده، بودایى هاى ایرانى که به اجتماع اسلامى پیوسته بودند تأثیراتى را هم با خودشان آورده بودند. خاندان برمَکى[63] در نیمه اول قرن نهم در مقام وزیر ]عباسیان [زمان قدرت را در دستگاه خلافت به دست گرفتند. برمکیان در اصل متولى بقاع بودایى شهر بلخ بودند. نظر ریچارد بالیت[64] این بوده است که این میراث هم پایگاه قدرت منطقه اى بودایى هاى قبلى را به برمکیان داده بود و هم حکومت مرکزى بغداد را قادر کرده بود که از طریق نفوذ برمکیان در ایران شرقى اِعمال قدرت بکنند.

از صوفیه، ابراهیم اَدهم (مِتـ. در حدود 790م)، صوفى مشهور ]قرن دوم هجرى[ از بلخ بود و از یک خاستگاه بودایى آمده بود. یکى از صوفى هاى «مست» (صاحب وجد) ]اهل سُکر[، یعنى بایزید بسطامى (متـ. 874 م) در اصل شاگرد آموزگارى اهل سِند بود،[65]که در آن زمان هنوز ناحیه اى شدیداً بودایى بود. ردّ پاى بعضى اندیشه هاى بودایى را مى توان در فلسفه عرفانى اینها و صوفى هاى دیگر ایران شرقى گرفت. مثلا مفهوم «فنا» ــ که با اصطلاحات «فنا فى الله» تعبیر و مقصد نمایى صوفى گرفته مى شود ــ شباهت محکمى با مفهوم بودایىِ نیروانه دارد. بعضى فرقه هاى دگراندیش مثل اهل حقِ اسماً شیعه دوازده امامى در ایران غربى ــ مانند جنبش هاى قدیمى تر مانویت، مزدکیّت و ابومسلمیه (که از همه آنها در فصل هاى بعدى بحث مى شود) ــ عقیده به تولد مجدد را نگه داشته اند که این باور احتمالا خاستگاه هاى بودایى یا دست کم خاستگاه آسیایى جنوبى داشته است.

آیین بودا بقاى کوتاهى را در نیمه قرن سیزدهم در عهد ایلخانیان تجربه کرد. بنیادگذار این سلسله، هولاکوخان (که از 1256 تا 1284 م سلطنت کرد) و جانشینش ارغون خان (که از 1284 تا 1291 م سلطنت کرد) اِسماً بودایى بودند. آنها بازرگان هاى بودایى بیگانه را به تجار مسلمان محلى ترجیح مى دادند، و براى ساختن نهادهاى بودایى و انتقال دارایى (یعنى همان «غارت») مسلمان ها به بودایى ها اجازه مى دادند. حاجت به گفتن نیست که این کارها نارضایى و دشمنى اکثریت مسلمان ایران را برانگیخت. بعد از گرویدن غازان خان، ایلخان مغول، به اسلام در حدود ابتداى قرن چهاردهم فعالیت بودایى تند و تیز در ایران از بین رفت، و دیرها و بقاع نوساز بودایى یا تخریب و یا تبدیل به مسجد شدند. آیین بودا از آن موقع دیگر اساساً از ایران غایب شده است.



[1]. Siddharta

[2]. Gautama

[3]. «فرهنگْ بند» را براى culture-bound به کار برده ام، به قیاس «بازوبند» و «زانوبند»، به معنى «بسته به فرهنگ». چیزى که به فرهنگ خاصى بسته شده و محدود به آن و زیر مهار آن است و در همان فرهنگ اعتبار دارد. م.

[4]. Tapassu و Bhallika. نگاه کنید به ریچارد فولتس، دین هاى جاده ابریشم (ترجمه ع. پاشایى). نشر فراروان، تهران، 1385، ص. 56. م.

[5]. Bactria. اسم قدیمى سرزمین میان رشته کوه هاى هندوکش و آمودریا، که مرکز آن باکترا (بلخ کنونى) بود; در کتیبه هاى ایرانى نام آن به صورت باخترى آمده است. از (دائرة المعارف فارسى مصاحب، ذیل باکتریا). م.

[6]. Maurya

[7]. dharma

[8]. Kamboja

[9]. Yona یا yavana. م.

[10]. نگاه کنید به ع. پاشایى، هینه یانه، تهران، نگاه معاصر، 1380، ص. 121ـ150. م.

[11]. deva

[12]. viha¦ra، که شکل فارسى شده اش بِهار است.

[13]. Stu¦pa

[14]. سرزمین کوهستانى در جنوب شرقى دریاى مازندران، که از شمال به دشت حاصلخیز استراباد و صحراى ترکستان، و از جنوب به کویر نمک محدود بود. در دوره سلوکیه پایتخت آن نزدیک دامغان کنونى بود. اشکانیان پارتى بودند. (خلاصه شده از دایرة المعارف فارسى مصاحب). م.

[15]. An Shigao

[16]. Mariko Namba Walter

[17]. Sarva¦stiva¦din

[18]. Ghandhara

[19]. Kucha

[20]. Tarim

[21]. Navaviha¦ra

[22]. ــ فولتس، دین هاى جاده ى ابریشم، ص127.

[23]. ؤ ذیل تیز در دایرة المعارف فارسى مصاحب. م.

[24]. Xuanzang

[25]. Nava Samgha¦ra¦ma

[26]. Sha¦stra

[27]. Vaishravana Deva

[28]. Teh-hu Khan

[29]. kasha

[30]. vinaya

[31]. شرابِ لعل کش و روى مَه جبینان بین / خلاف مذهب آنان جمال اینان بین. (حافظ). م

[32]. تنش سیم و شاخش ز یاقوت و زر / بر او گونه گون خوشه هاى گهر (فردوسى. به نقل از فرهنگ بزرگ سخن)م.

[33]. aho Buddho

[34]. da¦ta: داد

[35]. khavarna. به پهلوى xwarrah، فارسى کنونى فَرّ به معنى «فرّ، شکوه، خوشبختى» (د. ن. مکنزى، فرهنگ کوچک زبان پهلوى، ترجمه دکتر مهشید میرفخرایى). تهران: پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، ص166، و به سغدى بودایى prn (فَرْن) دکتر بدرالزمان قریب، فرهنگ سغدى، لغت شماره 7182، تهران: فرهنگان. م.

[36]. براى نمونه هاى بیشتر در زمینه اصطلاحات بودایى ختنى، ؤ دکتر مهشید میرفخرایى، درآمدى به زبان ختنى، تهران، پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، 1383، مخصوصاً فصل 4 آن. م.

[37]. Gandha¦ran

[38]. Shandramata

[39]. Spanta

[40]. Mithra

[41]. Indra

[42]. بهتر است بگوییم «بودند». م.

[43]. در گذشته مجسمه هاى بودایى را، به خاطر لباس هایى که به تن داشتند، از هر جنسى که بودند، رنگ مى کردند، یا در واقع نقاشى مى کردند. گویا این رسم را از یونانى ها آموخته بودند. م.

[44]. اشاره است به «سرخ بت و خِنگ بت» که نام شان در ادبیات فارسى آمده است و گویا عنصرى بلخى مثنوى اى به همین نام داشته است. «خِنگ» به معنى سفید، اسب سفید و مانند اینهاست. (براى «خنگ» و ترکیب آن ؤ فرهنگ بزرگ سخن.) م.

[45]. Bodhisattva

[46]. Maha¦ya¦na

[47]. Nika¦ya

[48]. Hinaya¦na

[49]. Bodhisattva Maitreya

[50]. Saoshyant

[51]. Amitabha

[52]. Avalokiteshvara

[53]. Kshitigarbha

[54]. گویا مراد نویسنده از «پل مرگ» همان «چینَود پُل» C§inwad-puhl است. سطر «... که در هیچ جاى دیگر جهان بودایى نیست» را احتمالا باید توضیح این نقش تازه کشیتى گَربَه، یا زهدان زمین، دانست، و الا خود او در اسطوره شناسى هندى و بودایى چهره برجسته اى است. م.

[55]. griffin. حیوانى که تنه شیر و سر و بال عقاب را دارد. م.

[56]. Sukha¦vatâ¦

[57]. Fravardigan

[58]. Iwamoto Yutaka

[59]. Mu-Lien. همان مَئوُدگلیایَنه Maudgalya¦yana است که یکى از ده شاگرد بزرگ بودا است. م.

[60]. Dionysos

[61]. Semele

[62]. اسم چینى این جشن یوُـ لَنـ پن، و ژاپنى آن urabon است. نظر قبلى آن را مشتق از ullambana ى سنسکریت مى داند. م.

[63]. این اسم احتمالا از لغت بَرَمیکَه baramika ]یا، پَرَمیکه[، به معنى «روحانى بودایى» گرفته شده است، برمکیان در ادبیات اروپایى به Barmeades معروف اند (نویسنده).

[64]. Richard Bulliet

[65]. مقصود ابوعلى سندى است. نگفته نماند که برخى «سِندى» را از سِندِ هند نمى دانند. براى این نظر  ؤدکتر عبدالحسین زرین کوب، جستجو در ت صوف ایران، ص. 48 این اسم را سُندى هم خوانده اند. ؤ شیخ روزبهان بقلى شیرازى، شرح شطحیات. انجمن ایران شناسى فرانسه در تهران. ص 77. م.