مبانى انسجام اسلامى در گفت وگو با آیت الله تسخیرى

نوع مقاله: مقاله پژوهشی


آیت الله شیخ محمدعلى تسخیرى در سال 1323 خورشیدى در نجف اشرف در خانواده اى روحانى از خطه مازندران به دنیا آمد و در کنار تحصیلات ابتدایى، متوسطه و دانشگاهى (در دانشکده فقه نجف اشرف) تحصیلات حوزوى را تا مرتبه اجتهاد در نجف اشرف سپرى کرد و از محضر بزرگانى چون آیت الله سید محمدباقر صدر، آیت الله خویى، آیت الله سید محمدتقى حکیم و آیت الله شیخ جواد تبریزى بهره گرفت. از سال 1350 به بعد، ایشان فعالیت هاى علمى خود را در حوزه علمیه قم ادامه داد.

ایشان از چهره هاى شناخته علمى و فرهنگىِ جهان اسلام مى باشد که همواره در پى معرفى درست تشیع و ایجاد تفاهم و همدلى میان مسلمانان بوده و خدمات ارزنده اى در این قلمرو به اسلام و تشیع نموده است.

مشارکت در ده ها کنفرانس علمى در کشورهاى مختلف ـ به عنوان برگزارکننده یا عضو هیئت رئیسه یا میهمان ـ، عضویت در هیأت امنا و شوراى عالى چندین مرکز دانشگاهى و مجمع علمى در ایران و دیگر کشورها و تدریس در مراکز علمى گوناگون از جمله فعالیت هاى مؤثر ایشان در زمینه هاى علمى و فرهنگى است.

ایشان در مجمع فقه اسلامى در جده (وابسته سازمان کنفرانس اسلامى) از 1362 تاکنون به عنوان تنها نماینده رسمى تشیع امامى در تثبیت و ترویج مبانى فقهى و اصولى تشیع نقشى در خور تقدیر داشته اند.

ایشان مسئولیت هاى فرهنگى مختلفى داشته اند، از جمله ریاست سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامى، معاونت بین الملل دفتر مقام و معظم رهبرى و هم اکنون دبیر کل مجمع جهانى تقریب مذاهب و نیز رئیس هیأت امناى مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب مى باشد.

از ایشان ده ها کتاب و صدها مقاله (به تألیف یا ترجمه) منتشر شده که برخى از آنها از قرار ذیل است:

محاضرات فى علوم القرآن، الاقتصاد اسلامى، القواعد الاصولیة و الفقهیة على مذهب الامامیة (در سه جلد)، تفسیر قرآن کریم (در سه جلد)، دروس فى اصول الدین، و الامامة و الولایة فى القرآن الکریم.

 

خوشحال هستیم که پس از مدت ها این امکان فراهم شد تا خدمت شما برسیم. ما در دو محور، یعنى تقریب و هویت تشیع که یکى از مؤلفه هاى مهم در فهم و تلقى درستِ تقریب و انسجام است با شما گفتوگو خواهیم کرد. طبعاً مایل هستیم که بحث جنبه علمى و نظرى داشته باشد، ولى در عین حال مشاهدات و تجربیات جنابعالى هم مى تواند به ملموس شدن موضوع بحث کمک کند. قبل از هر چیز اگر امکان دارد مشخصه هاى تقریب مورد قبول و مطلوب را بیان فرمایید.

n به همه عزیزان خوش آمد مى گویم. انصافاً مجله هفت آسمان جاى خود را در ایران به خوبى باز کرده است. امیدوارم همین راه و سطح علمى را ادامه دهید و ان شاءالله به روزى برسیم که مجله را به زبان هاى دیگر نیز منتشر کنید. اما نسبت به تقریب، من ابتدائاً این توضیح را بدهم که ما گاهى از وحدت سخن مى گوییم، گاهى از انسجام و گاهى از تقریب; مقصود ما از تقریب، تقریب اندیشه هاست، یعنى تقریب بین اندیشه هاى مذاهب اسلامى. تقریب مقدمه تحقق انسجام اسلامى یا وحدت است. این هدف ناظر به موضع گیرى هاى عملى است. داعیه انسجام مربوط به موضع گیرى هاى عملى همه افراد امت اسلامى نسبت به چالش هاى فراروى امت است، چه چالش هاى خارجى و چه چالش هاى داخلى. مسائل بزرگ امت، مسئله فقر، حقوق بشر، خانواده، اقتصاد و ... و مسائل وارداتى مثل سکولاریسم، جهانى سازى، تهاجمات فرهنگى و... . در مورد همه اینها امت اسلامى باید یک موضع منسجم داشته باشد. مقام معظم رهبرى کلمه «انسجام» را به کار برده است، زیرا براى تحقق وحدت راه هاى گوناگونى وجود دارد، اما مهم انسجام همه این امت در قبال این چالش هاست. پس منظور ما از وحدت، وحدت موضع گیرى هاى عملى است و راهى که این امکان را به وجود مى آورد تقریب مذاهب است. در مسئله تقریب، ما این داعیه را نداریم که مذاهب از مواضع خودشان عقب نشینى کنند، بلکه همه مذاهب باید با قوت و استدلال و منطق از موضع گیرى ها و از خطوط اصلى خود دفاع کنند. ما در فراخوانى به تقریب به عقب نشینى دعوت نمى کنیم.

اصولا تقریب در چهار مرحله انجام مى گیرد; نخست جستوجوى مشترکات است، یعنى به این سمت برویم که حوزه مشترک بین مذاهب را کشف کنیم. برخى از محققان مدعى هستند که نوددرصد مساحت زندگى مسلمانان، از نظر فکرى، تمدنى و رفتارى مشترک است. گاهى بعضى از محققان این مساحت مشترک را به سطح نود و پنج درصد مى رسانند و برخى هم حتى بالاتر. حالا ما بیاییم هشتاد و پنج درصد را در نظر بگیریم که این خود مساحت عظیمى است که باید کشف شود. ما با این هدف تقریباً بیست جلد کتاب از روایات مشترک را چاپ کرده ایم; روات و روایات مشترک، احکام فقهى مشترک، دیدگاه هاى اعتقادى مشترک.

مرحله دوم، مرحله توسعه این دایره است. من احساس مى کنم که مجال توسعه خیلى باز است، حتى در اصول فقه، نه فقط در فقه و جزئیاتش. در اصول فقه هم اگر همدیگر را خوب بشناسیم، مى بینیم که خیلى زمینه هاى مشترک وجود دارد. من به عنوان نمونه، به یک مسئله از اصول فقه و یک مورد از حدیث اشاره مى کنم. در خصوص اصول فقه شما به قیاس توجه کنید. اجتهادها و قیاس هاى ما و آنها خیلى به هم نزدیک است. در موارد کمى از قیاس ها ما با هم اختلاف داریم. در مسئله استحسان هم همینطور است. اگر تعریف هاى استحسان را ببینیم، بعضى از تعریف ها را هم ما و هم اهل سنت رد مى کنیم، مثل «ما یستحسنه المجتهد بعقله» این را نه اهل سنت قبول دارند و نه ما. برخى ها را هم ما قبول داریم و هم آنها: «تقدیم اهم الدلیلین». این یکى از تعاریف استحسان است. در اجلاس بزرگى در مسقط، این مسئله در مجمع الفقه کنفرانس اسلامى مطرح شد. ما ادله مان را بیان کردیم و آنها هم ادله شان را. جلسه طولانى اى بود. بالأخره بعد از مناقشات زیاد به یک تعریف مشترک رسیدیم و همه آن را امضا کردند. جا دارد که در اصول فقه که تأثیر زیادى در فقه دارد ما بحث و گفتوگو کنیم و به ایده هاى مشترک برسیم. حالا یک مثال حدیثى مى زنم. ببینید حدیث «سیکون بعدى اثنا عشر» هم پیش ما و هم پیش آنها مسلم است. جالب اینجاست که این حدیث با نقل هاى مختلف در صحیح بخارى هم آمده است. بخارى در زمان امام جواد(علیه السلام) زندگى مى کرده است و هنوز تعداد ائمه ما به دوازده عدد نرسیده بود. اینها در تطبیقات این حدیث، تفسیرهایى دارند و ما تفسیر دیگرى; مثلا سیوطى گفته است که این دوازده امام خلفاى اربعه، معاویه و... هستند. بعد آمده است بین عباسیان یک مهدى را پیدا کرده و گفته است که این را هم مى توان به آنها ملحق کرد و هر چه سعى کرده که آنها را به عدد دوازده برساند، نتوانسته است. گفته است که بعداً افراد دیگرى هم ظاهر خواهند شد. در خصوص این که این دوازده خلیفه، چه کسانى هستند؟ گفته است شاید در آینده خلفایى خوشنام بیایند. مدتى بعد خلافت اسلامى از بین رفت. شیعه مى تواند این را بررسى کند و نشان دهد که خصائص لازم براى «اثناعشر خلیفه» در کدام سلسله غیر از ائمه معصومین(علیهم السلام) وجود دارد. این روایات بر هیچ مجموعه اى منطبق نیست. علاوه بر این که خود قرآن مى گوید که نقباى بنى اسرائیل از طرف خدا منصوب هستند، پس این «اثناعشر خلیفه» که مثل نقباى بنى اسرائیل هستند هم باید تأیید الاهى را داشته باشند. اگر ما بیاییم و با این منطق عقلانى برخورد کنیم مى توانیم به نتایج مشترک برسیم. پس مرحله دوم مرحله توسعه این محدوده از راه تفهیم و تفاهم و شناخت موضع گیرى هاى دو طرف است. مرحله سوم، همکارى فیمابین همه مذاهب براى تحقق این مشترکات است. در اینجا هم بحث مفصلى وجود دارد که این همکارى چگونه باید باشد. همه اینها به انسجام اسلامى منتهى مى شود.

مرحله چهارم، مرحله معذوردانستن است; حالا اگر در یک مساحتى اختلاف باقى ماند همدیگر را معذور بداریم و بدانیم. حالا که بحث و مناقشه کردیم و نتوانستیم به نتیجه اى برسیم، همدیگر را معذور مى داریم و به عنوان برادرانِ داراى حقوق مشترک باقى مى مانیم، هر چند اختلاف نظر هم داریم. ما هرگز نمى توانیم اختلاف نظر را از بین ببریم. اختلاف امرى طبیعى است. ما هیچ نصى نداریم که بگوید که شما اختلاف نظر نداشته باشید یا اختلاف نظر را مذمت کرده باشد. بله، از تفرقه منع شده، از نزاع منع شده، چون اسلام دینى فطرى است و تعالیم قرآن فطرى است. اختلاف نظر امرى طبیعى و فطرى است و اسلام هم آن را به رسمیت شناخته است. بیاییم این حسن ظن را داشته باشیم، که همه از روى اعتقاد قلبى خودمان روى مواضع خودمان پافشارى کرده ایم، نه از روى عناد و جنگ و همه با هم در آن دایره بزرگ اسلام خواهیم ماند. همه روى اصول ورود به قلمرو امت اسلامى توافق داریم، و طبیعى است که در داخل این امت اختلاف نظر هم وجود دارد. من کتابى را از یکى از نویسندگان عرب خواندم که در آخر آن نوشته شده «هذا هو الحق المبین و ما عداه هو الکفر المبین». ما این را نمى خواهیم. قرآن حتى به پیامبر اکرم مى گوید وقتى مى خواهى با کفار وارد بحث شوى، با این روحیه وارد شو که: «وَإِنَّا أَوْ إِیَّاکُمْ لَعَلَى هُدًى أَوْ فِى ضَلال مبین»; (سبأ: 24) وقتى در مورد کفار اینطور بحث مى کنیم، حالا بین خودمان سراغ تکفیر برویم!!! این پدیده متأسفانه در طول تاریخ در همه اطراف و مذاهب وجود داشته است.

ما باید به جایى برسیم که همدیگر را معذور بدانیم و بگوییم که من به اینجا رسیدم، شما هم به آنجا رسیدید. هر دو هم مى خواهیم حقیقت را کشف کنیم. مانعى نیست که هر مذهبى بگوید که من مذهب حق هستم و باید هم اینطور بگوید وگرنه، براى چه من باید شیعه باشم یا شما سنى باشید؟ من به این دین و مذهب ایمان آوردم، چون آن را بر حق مى دانم. دیگرى هم همینطور... . ولى با این همه باید بنشینیم و مشترکات خودمان را به دست بیاوریم. من هیچ مانعى نمى بینیم که هر دو بگوییم ما بر حق هستیم. من مى گویم بر صوابم و شما بر خطا، و شما مى گویید من بر صوابم و شما بر خطا. این مشکلى ندارد، اما متأسفانه ما این را به حوزه کفر و ایمان سرایت مى دهیم. مى گوییم من اهل ایمان هستم و تو اهل کفر و بالعکس. این خطاى بزرگى است که باید از آن برحذر باشیم.

 

بر روى نکته مهمى انگشت گذاشتید. ما به خاطر قیاس، برخى مذاهب را به شدت نقد مى کنیم، حال آن که مثلا ابن حزم حتى قیاس منصوص العلّة را هم قبول ندارد و از طرف دیگر شیخ مفید استادش ابن جنید اسکافى را به خاطر اقبال زیاد به قیاس مورد نقد و نکوهش قرار مى دهد.

n ابن حزم با این که اموى بود و خیلى هم ضد شیعى بود در این خصوص خیلى افراطى است. وى استحسان را هم قبول ندارد. اصولا دیدگاه هاى مختلفى در این زمینه وجود دارد. شافعى هر کسى را که استحسان را قبول داشته باشد، بدعتگزار مى داند، اما فقیه دیگرى مى گوید نه دهم فقه استحسان است. واقعاً آدم متحیر مى شود که نه دهم کجا و بدعت کجا؟ واقعیت این است که چون اینان از استحسان دو تعریف دارند این اختلاف پیش مى آید. پروژه تقریب مى آید و این دو فرد و دیدگاه را به هم نزدیک مى کند تا همدیگر را بهتر بشناسند.

 

به لحاظ تاریخى آیا مى شود در تاریخ شیعه و تاریخ اهل سنت این روحیه معذورداشتن را نشان داد؟

n بهترین نمونه برخورد ائمه مذاهب است. ببینیم که برخورد امام صادق(علیه السلام) با ائمه دیگر مذاهب چگونه بوده است؟ امام چگونه با مکاتب دیگر برخورد مى کرد؟ امام صادق(علیه السلام) چهارهزار راوى و شاگرد داشت; امام چگونه با اینها برخورد مى کرد؟ اکثر اینها شیعه نبودند. با این که امام مى داند که شاگردش شیعه نیست، با او با ملاطفت برخورد مى کند، با او بحث و مناقشه مى کند، او را به عنوان مسلمان قبول دارد و مى گوید که این باور اوست. روایتى را شیخ صدوق در خصال نقل مى کند و سندش را تا مالک مى رساند. امام مالک مى گوید: به مجلس جعفر بن محمد وارد شدم، ایشان براى من متکایى آورد. امام صادق(علیه السلام) به مالک مى گوید «انى احبک» جالب اینجاست که مالک هم از امام صادق(علیه السلام) تعریف مى کند: «هر گاه او را دیدم ماکان الا قائماً أو صائماً أو...» آن وقت امام فرمود: «یابن ابى عامر أخاف ان أقول لبیک و یقول الله لا لبیک...» این رابطه بین امام صادق(علیه السلام) و ائمه مذاهب است. یا رابطه بین ابن حنبل و ائمه. ابن حجر در کتابى که در ردّ شیعه نوشته از ابن حنبل که وهابى ها خودشان را به او منتسب مى کنند همین روایت سلسله الذهب امام رضا(علیه السلام) را نقل مى کند، سپس مى گوید به خدا سوگند، اگر این سند براى یک دیوانه خوانده شود، از دیوانگى نجات پیدا مى کند.

ابن حنبل شاگرد شافعى است، شافعى شاگرد مالک، و مالک شاگرد امام صادق(علیه السلام)است. ابن حنبل برخلاف عثمانیه و برخى دیگر، خلفاى راشدین را چهار نفر مى داند. اصل روایات غدیر از احمد حنبل و از مسند اوست. احمد در مقابل خلفا موضع گیرى هاى تندى دارد، از معتصم کتک هم خورد. هر چهار نفر از خلفا کتک خوردند، هم ابوحنیفه، هم شافعى، هم احمد و هم مالک. حتى روایت شده که عده اى در جایى نشسته بودند و مى گفتند که «علی والخلافة هل...» احمد به آنها حملهور شد و گفت شما را چه شده است که «تحدثون فى علی والخلافة، والله خلافت زینت على نبود، بلکه على زینت خلافت بود».

نقل شده است که مجلسى را منصور برگزار کرد و امام صادق(علیه السلام) را دعوت کرد. همه علما نشسته بودند. هر چه از امام مى پرسیدند، امام صادق(علیه السلام) اقوال مختلف را بیان مى کردند که مثلا اهل شام چنین مى گویند، به این علت; اهل کوفه چنین مى گویند به این علت و... سپس نظر خودشان را با دلائل آن بیان مى کردند. بعد از این که مجلس تمام شد، یک راوى که به صورت گذرى به آن جلسه آمده بود، از ابوحنیفه پرسید که داناترین مردم کیست؟ وى جواب داد: «أعلم الناس أعلمهم بالخلاف» داناترین فرد کسى است که به اختلافات داناتر باشد. ابوحنیفه از امام صادق(علیه السلام) فراوان تجلیل کرده است. شافعى چقدر درباره اهل بیت(علیه السلام) شعر گفته است. همه ائمه اربعه مذاهب به تشیع متهم هستند.

 

 

آیا مى توان گفت که با شناخت دیگر مذاهب، حتى نقاط قوت و ضعف مذهب خودمان را بهتر مى توانیم بشناسیم.

n بله، شناخت دیگر آراء، به شناخت ما از مذهب خودمان عمق بیشترى مى دهد. ما حتى براى شناخت مذهب خودمان و ایمان بیشتر به عمق ادله خودمان، باید نظرات دیگران را بدانیم. آنها هم همینطور... اگر انسان بخواهد به راه و خطش مطمئن باشد باید نظرهاى دیگران را هم بشنود. هیچ عالمى نمى تواند مجتهد باشد، مگر این که آراى دیگران را هم بداند.

 

مطلبى را از آیت الله بروجردى نقل مى کنند که براى شناخت بهترِ روایات خودمان باید روایات یا آراى فقهى اهل سنت را بشناسیم.

n بله، برخى از روایات ما ناظر به آراى آنهاست و برخى آراى آنها مى تواند قرینه اى باشد که به ما در فهم روایاتمان کمک کند.

 

آیا مى توانیم بگوییم که احادیثى که در باب تعادل و تراجیح آمده و گفته «خذ ما خالف العامه» تلویحاً ما را به شناخت متون و منابع آنها فراخوانده است؟

n نکته اى را باید در اینجا بگویم. برخى گمان مى کنند که عامه یعنى این مذاهب اربعه. با این که چنین نیست. لفظ عامه در زمان امام صادق(علیه السلام) رایج شد و در آن زمان اصلا مذاهب اربعه وجود نداشت. پس مقصود این مذاهب موجود نیست. مقصود چیز دیگرى است که یکى از استادان ما مى فرمود. مرحوم سید محمدتقى حکیم بر آن بود که مقصود از عامه، فقها یا فتواى مشهور بین شیعیان است، فتواى مشهورى که فتواى عموم تلقى شود.

 

با توجه به این که در زمان امام صادق(علیه السلام) مذاهب هنوز شکل نگرفته بودند شاید مقصود از عامه، عموم مردم، و آنهایى باشد که به مبانى علمى اشراف ندارند، یعنى توده مردم.

n باید این واژه و مفهوم را دقیقاً در فضاى زمان خودش بفهمیم و معنا کنیم.

 

چنان که شما فرمودید این که همدیگر را معذور بداریم مى تواند یکى از دلائل و مبانى رویکرد به تقریب باشد; آیا مى توان باز از این سنخ مبانى، بنیان هاى نظرى و مبانى استوار دیگرى را که بتوانیم تقریب را بر آنها استوار کنیم یافت و نشان داد؟

n ما مى توانیم بر چند اصل به عنوان مبانى تقریب تأکید کنیم. یکى از این مبانى، همین عقلانیت در برخورد است. ببینید اسلام دین برخورد عقلانى و گفتوگوى عقلانى است. قبل از اسلام سطح گفتوگو خیلى پایین بوده است. کسى که تاریخ مسیحیان و یا یهودیان آن زمان و نحوه جدالشان را مطالعه کند، مى فهمد که اسلام یک انقلاب عجیبى در برخورد و در گفتوگو به وجود آورد. این خودش یک بحث مفصلى را مى طلبد. همین عقلانیتى که اسلام آورد، یکى از مبانى تقریب است. یکى دیگر از مبانى تقریب، آزادبودن اجتهاد است. اسلام اجتهاد را آزاد گذاشته است. مجتهد باید بنا به ضوابط و طبق درک خودش استنباط کند. و این امرى طبیعى و فطرى است. نمى توان باب اجتهاد را بست، پس یکى از مبانى، همین آزادى تفکر و استنباط است.

تعلیمات قرآن در این خصوص بهترین مبنا و راهگشا است. این اصولى که من اشاره کردم از اصول قرآنى است. همین آیه «َإِنَّا أَوْ إِیَّاکُمْ لَعَلَى هُدًى أَوْ فِى ضَلال مُّبِین» (سبأ: 24) گویاى همین منطق است ببینید در آیه شریفه: «قُل لا تُسْأَلُونَ عَمَّا أَجْرَمْنَا وَلا نُسْأَلُ عَمَّا تَعْمَلُونَ» (سبأ: 25) چه تقابل زیبایى بین «اجرمنا» و «عما تعملون» وجود دارد. سوره سبأ به خوبى فضاى عقلانى گفتوگو را نشان مى دهد و مى گوید که در فضاى هیاهوى جاى گفتوگو نیست: «قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَة أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَى وَفُرَادَى ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا مَا بِصَاحِبِکُم مِن جِنَّة...» (سبأ: 46) نباید در گفتوگو فضاى هیاهو وجود داشته باشد. همین پایه تقریب است. اصلا قرآن مسلمانان را طورى تربیت مى کند تا به سمت مشترکات بروند. نوع برخورد با اهل الکتاب «قُلْ یَا أَهْلَ الْکِتَابِ تَعَالَوْاْ إِلَى کَلَمَة سَوَاء بَیْنَنَا وَبَیْنَکُمْ» گویاى همین تربیت است. منظور آیه فقط اهل کتاب نیست. اگر مشترکات داشته باشید باید دنبال آن بروید. به طریق اولى این برخورد بین خود مسلمانان هم باید باشد. وقتى مسلمانان مى خواهند با هم برخورد کنند باید مشترکات را کشف کنند و به دست بیاورند. این خودش مبنا مى شود، به اضافه آیات زیادى که درباره وحدت و اهمیت وحدت و ضرورى بودن وحدت براى پیروزى وجود دارد. آیات وحدت خودش یک باب عظیمى است. آیات اخوت و این که مؤمنان با هم برادرند و حتى آنهایى که دارند با هم مى جنگند با هم برادرند در این سیاق مى گنجد. آیات اخوت، آیات وحدت، آیات انسجام و همه اینها مبنایى هستند براى مسئله تقریب.

 

در مورد خطاباتى که در قرآن کریم متوجه مؤمنان شده به ضمیمه روایاتى که در مورد تغایر اسلام و ایمان آمده است چه مى فرمایید؟ آیا مى توان آن خطابات را مخصوص شیعیان دانست؟

n این تغایر به باب دیگرى اشاره دارد و آن این که اسلام، یک مرحله لفظ دارد و یک مرحله نفوذ به قلب که همان ایمان است: «قَالَتِ الأَعْرَاب ءَامَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَ لَکِن قُولُوا أَسلَمْنَا» (حجرات: 14). قرآن مى فرماید: «أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ الله وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَلا یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَیْهِمُ الاَْمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمِْ» یعنى آیا وقت آن نرسیده است که مؤمنان به مرحله خشوع برسند، یعنى زمانى که به خشوع قلبى نرسیده اند هنوز ایمانشان کامل نیست. این آیه و نظائر آن نشان دهنده تفاوت اسلام و ایمان و مراتب اسلام و ایمان است. ولى ایمان به معناى تشیع نیست. تشیع گویاى مراتب بالاترِ ایمان است، نه این که مطلق ایمان برابر با تشیع باشد. اصطلاح مؤمن به معناى شیعه مربوط به دوره هاى متأخر است و هرگز شامل کاربردهاى قرآنى نمى شود.

 

موانع نظرى و عملى تقریب چیست؟

n موانع تقریب مذاهب چند چیز است; یکى عامل خارجى است. دشمنان امت اسلامى دائماً وارد صحنه شده و مانع نزدیکى مسلمانان شده اند. بعد از جنگ سى و سه روزه لبنان دیدیم که چه فتنه عظیمى را در جهان اسلام راه انداختند و بین شیعه و سنى در عراق و در کشورهاى دیگر درگیرى به وجود آوردند. ما در اجلاس هاى مختلفى حاضر شدیم و تلاش کردیم که بر این فتنه ها فائق آییم. مهم ترین اجلاس، اجلاس دوحه بود که تقریباً فتنه را خاموش کرد.

عامل دوم شناخت وارونه از همدیگر است. شناخت معکوس خودش عواملى دارد; یکى از این عوامل مطالعه آراى دیگران از روى کتاب هاى مخالفان آنها یا هر کسى غیر از خود آنهاست. روابط تاریخى گذشته همواره تأثیرات خود را داشته است. به هر نحو، شناخت وارونه از همدیگر عامل خیلى مهمى است. سنى ها تصور مى کنند که شیعه ها یک فرقه اى خارج از اجماع امت هستند، لذا برخى از آنها به ناحق عقایدى را به شیعه نسبت مى دهند، مثلا نظر یک عالم یا حتى برخى از عوام را به کل مذهب نسبت مى دهند. یک عالم سنى به من مى گفت: همه شما قائل به تحریف قرآن هستید. گفتم: از کجا این حرف را مى زنید؟ گفت از کتابى که یکى از اصول شماست. گفتم، این کتاب چیست؟ گفت، کتاب «فصل الخطاب». این نوشته جزوه اى است که محدث نورى در نجف تهیه کرد و ضربه بزرگى هم به شیعه زد. این را آن عالم سنى به عنوان اصلى از اصول تشیع تلقى مى کرد. وقتى به او گفتم که علماى ما از گذشته تا آیت الله خوئى در رد این مدعا چه گفته و چه نوشته اند گویى این فرد سنى تازه به کشف عظیم و جدیدى رسید. ما هم گاهى تصور مى کنیم که مثلا همه اهل سنت ناصبى و دشمن اهل بیت هستند. بعضى از روحانیون ما همّ و غمشان فقط مجادله و درگیرى با اهل سنت است.

 

برخى روایات مى گوید که ناصبى فقط کسى نیست که ما را نصب و لعن بکند; بلکه کسى که با شیعیان ما سر ستیز داشته باشد هم ناصبى است. مفاد این روایات تعمیم ناصبى به بسیارى از اهل سنت است.

n من شرایط این روایت را نمى دانم، ولى معلوم است که ناصبى در لسان روایات و منابع فقهى و کلامى ما کسى است که با اهل بیت دشمنى داشته باشد. الآن در جهان اسلام، حتى یک نفر نیست که با اهل بیت عداوت داشته باشد. شیعیان وقتى مى بینند که سنى ها روز عاشورا را روزه مى گیرند خیلى ناراحت مى شوند. تصورشان این است که این روزه گرفتن یعنى دهن کجى به اباعبدالله(علیه السلام). با این که به هیچ وجه اینطور نیست. اینها روایاتى در این زمینه دارند. حالا اصل آن روایات از کجاست، آیا کسى آنها را وضع کرده یا... معلوم نیست. تصورشان این است که روز عاشورا، روز مقدسى است و باید در آن روز روزه گرفت. جالب اینجاست که حتى عاشقان اهل بیت(علیه السلام) در مصر نیز در روز عاشورا روزه مى گیرند. جالب تر آن که آیت الله خویى هم، همین استحباب روزه گرفتن در روز عاشورا را نقل مى کند. نمى توان یکطرفه تفسیر کرد و به بدبینى ها دامن زد. دید معکوس و نگاه غلط نسبت به همدیگر یکى از موانع است.

یکى دیگر از موانع تقریب رفتارهاى تحریک آمیز است که عداوت و دورى را بیشتر مى کند، چه از سوى اهل سنت و چه از سوى شیعه. یکى از این رفتارها همین مسئله تکفیر است. تکفیر کارى است بس زشت. جالب اینجاست که فردى که دیگرى را تکفیر مى کند، یک قولى را از او مى گیرد و در ذهنش تحلیل مى کند و پیش خودش مى گوید که این به کفر یا شرک منتهى مى شود و لازمه اش شرک یا کفر است، پس فلانى مشرک یا کافر است. نمى آیند از او سؤال کنند که آیا این تلازم یا آن لازمه را قبول دارد یا نه؟ در ذهن خودش، این ملازمه هست، مثل تلازم بین شفاعت و شرک یا بین تبرک و شرک. خوب بیا این لازمه را مطرح کن و بپرس که آیا اصلا من این ملازمه را قبول دارم؟ من وقتى مى گویم توسل یا شفاعت، شفاعت یعنى چه؟ شفاعت، یعنى مى آیم پیش این مردى که مقرب درگاه الاهى است و از او مى خواهم که براى من استغفار کند و از خدا بخواهد که فلان حاجت مرا روا کند. خوب استغفار پیامبر براى مؤمنان در قرآن هم آمده: «وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ». به توسل هم در قرآن اشاره شده است: «وَابْتَغُواْ إِلَیهِ الْوَسِیلَه». شفاعت، پاداشى است به شفیع و فرصتى است براى برگشت ما به خدا. من از شفاعت این تفسیر را دارم. اما آن طرف در ذهنش چیز دیگرى است. و این گونه باعث دورشدن مذاهب از همدیگر مى شود. به اعتقاد من اینها موانعى هستند در راه تقریب مذاهب و اگر بخواهیم زمینه روانى تقریب را فراهم کنیم باید این موانع را به تدریج و در فرآیندى طبیعى پشت سر بگذاریم.

 

علامه طباطبائى در جایى مى فرماید که آن چیزى که ضرورى اسلام است، شهادتین است. بقیه مسائل ضرورى هر فرقه اى است، آن هم بنا به تفسیر خودش.

n بله، ما مى گوییم که ما در اصول یکى هستیم. اصول چیستند؟ آنچه چهارچوب امت اسلامى را شکل مى دهد و مسلمانان بر آن اتفاق دارند عبارت است از اصول. آنچه پذیرفتن آن به معناى ورود به حریم امت است و نپذیرفتن آن به معنا خروج از امت است عبارت است از اصول. در این اصول ما مشترک هستیم و اتفاقاً قرآن هم این اصول را معین کرده است: ایمان به خداوند و روز جزا، ایمان به پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و ایمان به پیامبران و کتاب هاى آسمانى و فرشتگان. حالا دیگران این را توسعه داده و گفته اند که انکار امور واضحه اسلام که در حکم و معناى انکار توحید یا نبوت است نیز موجب کفر و خروج از ایمان مى شود. ما در اصول با هیچ کدام از اهل قبله اختلاف نداریم.

 

حال که بحث به اینجا رسید لطفاً بفرمایید که اساساً حقیقت تشیع چیست؟ یعنى وجه ممیز شیعه از دیگر فرق اسلامى چیست؟ روشن است که قوام تشیع به امامت و ولایت است، اما ما با کدام تفسیر از تشیع و از امامت مى توانیم در حوزه تقریب باقى بمانیم؟

n لازم نیست که همه ما به یک برداشت برسیم. لازم است که همه آن اصول کلى را بپذیرند تا جزء امت اسلامى محسوب شوند. ولى در داخل امت اختلافاتى هست که یکى از آن اختلافات در پیرامون مسئله امامت و ویژگى هاى امام مثل منصوص بودن و عصمت است. باید در این خصوص بحث کنیم. اگر به جایى رسیدیم که مورد وفاق همه عالمان مسلمان بود این مى شود همان مشترکات وگرنه در داخل مسائل اختلافى باقى مى ماند. در مسئله ولایت ما قائل به این نیستیم که هر که به این ولایت ایمان نداشته باشد خارج از اسلام است. از رفتار و برخورد و روایات ائمه شرطیت امامت باورى در مسلمانى افراد به دست نمى آید. ما معتقد هستیم که هر که به ولایت اهل بیت ایمان نداشته باشد شیعه نیست، ولى این امامت از اصول دین و از اصول اسلام نیست. ما ایمان به اهل بیت و ولایت اهل بیت را رکن اساسى تشیع مى دانیم، ولى حداقل لازم براى مسلمان بودن همان اصولى است که به عنوان اصول دین شمردیم. در اینجا روایات و بحث هایى مطرح مى شود که مثلا شرط قبولى اعمال را ولایت مى داند و... اینها بحث هاى دیگرى است. اگر زمان صدور این روایات را در نظر بگیریم، فتاواى علما را در تاریخ در نظر بگیریم، مى بینیم که توجه اینها به کل امت اسلامى است. ولایت در اینجا همین محبت اهل بیت است که همه مسلمانان بدان پاى بندند. انکار ولایت به معناى خاص شیعى آن نمى تواند فرد را از اسلام خارج کند. روایتى که مى گوید اساس اسلام پنج چیز، و مهم ترین آنها ولایت است باز تفسیر خاص خود را دارد. مقصود از ولایت در اینجا دو چیز است: یکى مودت اهل بیت که این از مسلمات اسلام و مورد اتفاق همه مسلمانان است. قرآن فرمود، است: «قل لا أسألکم علیه اجراً إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى» (شورى: 23) انکار این مودت به انکار قرآن و رسالت برمى گردد. یکى هم بعد اجتماعى و تشریعى اسلام یا همان مسئله حکومت اسلامى است. کسى که به اوامر ولى امر عمل نکند معصیت کرده و فاسق شده است.

حالا اگر یک نفر آمد و بحث کرد و به این نتیجه نرسید که ائمه ما معصوم و ولىّ امر مسلمانان هستند، آیا مى توانیم بگوییم که وى کافر است؟! به چه دلیل؟ حتماً باید تفسیر وى را دید. اگر محبت اهل بیت را نداشت یا اهل جحد و عناد بود، براى او ثابت شد، اما معتقد نشد و عمل نکرد، خب چنین کسى اعمالش مورد قبول نیست. چارچوب کلى همان ایمان به خداوند، ایمان به پیامبر اسلام و ایمان به قرآن است که البته فرموده هاى قرآن و پیامبر اکرم ما را به ضرورت مودت عترت، اهل بیت مى رسانند و انکار مودت، یعنى انکار قرآن.

در هر حال باید از تکفیر و تفسیق دست برداریم. من در مجمع الفقه جهانى که فقهاى جهان اسلام در آن حاضر بودند گفتم که: در هر فرقه و مذاهب سفیهانى وجود دارند که وظیفه عقلاى هر مذهبى آن است که آن سفها را ارشاد و کنترل کنند تا بتوانیم به هم نزدیک شویم. با این افراطى هاى شیعه یا سنى به جایى نمى رسیم.

در همین فتنه اخیر، خیلى ها رفتند پیش علماى اهل سنت و آنها را تحریک کردند و گفتند که حزب الله شیعه است و در پى ترویج تشیع در همه جهان اسلام و عرب است. کار به جایى رسید که برخى حزب الله را لعن مى کردند، یا حتى دعا مى کردند که اسرائیل پیروز شود. بعضى ساده هستند، بعضى مزدور، بعضى متعصب، همه اینها را تحریک کردند و مى خواستند یک فتنه عظیمى را برپا کنند. خدا شاهد است که من ترس این را داشتم که ما دوباره وارد جنگى صدساله در کل جهان اسلام شویم و میلیون ها نفر کشته شوند. خیلى زحمت کشیدیم تا توانستیم آتش این فتنه را خاموش کنیم. یکى از اهل علم به اندونزى رفته بود و در آنجا از تشیع به نحو تحریک آمیزى تبلیغ مى کرد. در اندونزى بیست هزار شیعه در کنار بیش از یکصد میلیون سنى زندگى مى کنند. شیعیان به ما پناه آوردند که به وضع ما رسیدگى کنید. چیزى نمانده که با این تحریکات، ما را قتل عام کنند. من شخصاً پیش آن عالم رفتم و واقعیات را براى وى مطرح کردم. بحمدالله دیدگاه او عوض شد.

برخى مى آیند و منازعات و مجادلات شیعه و سنى را در طول تاریخ زنده مى کنند و به اختلافات دامن مى زنند و گاهى هم بعضى از خرافات و موهومات را علم مى کنند، مثلا این مقبره ابولؤلؤ خرافه اى بیش نیست. قبر درویشى است به نام ابولؤلؤ. در همه تواریخ آمده که وى خادم دشمنان اهل بیت بود. خوب مشخص است که در آن زمان غلامان تابع مولاى خودشان بودند. این آقا در زمانى که بین اسلام و کفر جنگ مهمى درگرفته بود خلیفه دوم را ترور کرد وى را در مدینه مى گیرند و مى کشند. همه مورخان این را نقل کرده اند. ناگهان مى بینیم که قبرى موهوم از طرف افراطى هاى سنى و شیعه علم مى شود. یکى از علماى اهل سنت مى گفت اگر ما براى ابن ملجم قبرى بسازیم و به زیارت او برویم، آیا شما ناراحت نمى شوید؟! تازه، ابن ملجم نمازشب خوان و با پیشینه تشیع بود، اما ابولؤلؤ نامسلمان مجوس بود. من گفتم که این کار سفهاى ماست. هم شما و هم ما باید در برابر این سفیهان بایستیم.

 

تا چهوقت ما مى توانیم مدعى شویم که این کار سفهاى ماست. ما در مباحثاتى که با پیروان دیگر فرق داریم اگر اطلاعات آنها کم باشد مى گوییم این کار سفهاى ما و کار برخى از عوام ماست. اما بعضى مواقع مى گویند که فلان عالم شما چنین و چنان گفته است؟

n رفتارهاى ناموجه که به افراد بى سواد محدود نمى شود. گاهى از برخى از اهل علم هم، سخن یا رفتار عوامانه و سفیهانه سر مى زند. اتفاقاً در اینجا هم شما مى توانید دست دشمنان خارجى را ببینید. چه کسى این را القا مى کند و از این القائات سود مى برد که مثلا فلسطینى هاى طرفدار حماس را تنها بگذاریم و به آنها کمک نکنیم، چون مثلا سنى هاى متعصبى هستند؟! چه کسانى از تضعیف برخى از عالمان لبنانى در خط مقدم مبارزه با اسرائیل سود مى برند؟!

 

 

برگردیم به بحث اصلى; آیا قبول دارید که در زمینه روایات اعتقادى، ما از لحاظ تفسیرهاى عمیق عالمانه با یک خلأ عظیمى روبه رو هستیم؟

n من هم این خلأ را قبول دارم. ما روى روایات اعتقادى از لحاظ سند و مضمون باید کار کنیم و این را به دیگران هم تفهیم کنیم. من مى خواهم صریحاً به شما بگویم که ما در فقه اهل اجتهاد هستیم، ولى در عرصه هاى اعتقادى و در زمینه هاى اجتماعى و عملى، به ویژه در میدان تبلیغ و خطابه اَخبارى هستیم و هنوز به اندیشه اصولى نرسیده ایم. ما در اعتقادات هنوز اَخبارى هستیم. هر روایتى را که درمنابع مى بینیم مى پذیریم و نقل مى کنیم.

 

برخى مى گویند که ما حق نداریم هیچ روایتى را کنار بگذاریم و رد بکنیم. روایت حتى اگر ضعیف هم باشد مى تواند مورد استفاده قرار بگیرد.

n آیا مى توان به روایتى که در سند آن یک فاسق یا یک مجهول الحال است عمل کرد و به آن معتقد شد؟! این همان روش اخبارى گرى است.

 

براى پیشبرد تقریب چه باید کرد؟

n براى تحقق تقریب و انسجام راهکارهاى مختلفى وجود دارد. به نظر من، امام خمینى(ره) همه راهکارها را به کار گرفت. اولا باید تقریب را به فرهنگ عمومى مسلمانان تبدیل کنیم. هر فرد مسلمان باید به دیگر مسلمانان به عنوان برادر نگاه کند. حقوق آنها مثل شیعیان و محترم است، هرچند بین ما اختلاف مذهبى وجود دارد. نگوییم که چون او از فرقه من نیست، پس مى توانم غیبت او را بکنم، او را کنار بگذارم و... باید فرهنگ تقریب را از علما به توده هاى مسلمان گسترش داد. باید همه آموزشگاه ها، دانشگاه ها، علما، منبرى ها، نویسندگان و... این فرهنگ را در ذهن افراد مسلمان جا بیندازند. یکى از مطالبى که ما را به مسئله انسجام مى رساند اشاعه برخورد عقلانى و گفتوگوى منطقى است. ما که مأموریم تا با کفار گفتوگوى منطقى بکنیم مشخص است که گفتوگو بین خودمان چگونه باید باشد. یکى از روش ها تعمیق فرهنگ وحدت است، همین فرهنگ قرآنى وحدت. قرآن مى فرماید: «وَلاَ تَکُونُواْ کَالَّذِینَ تَفَرَّقُواْ وَاخْتَلَفُواْ مِن بَعْدِ مَا جَاءَهُمُ الْبَیِّنَاتُ وَأُوْلَئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ» (آل عمران: 105) در یک جایى قرآن به این توسل جسته است که ببینید چگونه دشمنان شما با هم وحدت پیدا کرده اند، پس شما هم وحدت داشته باشید: «وَالَّذینَ کَفَرُواْ بَعْضُهُمْ أَوْلِیَاء بَعْض إِلاَّ تَفْعَلُوهُ تَکُن فِتْنَةٌ فِى الأَرْضِ وَفَسَادٌ کَبِیرٌ» (توبه: 74) شما اگر مثل آنها نشوید، گرفتار فتنه و فساد مى شوید. باید این فرهنگ وحدت را بین مسلمانان فراگیر کنیم. یکى از راهکارها تعمیق شعائر وحدت آفرین است، مثل حج، نمازهاى جمعه و جماعت و... . لذا امام خمینى(رحمهم الله) مسئله وحدت و مسئله برائت از مشرکین را در حج مطرح کرد و این عین هدف انبیاست. قرآن خیلى واضح مى فرماید که «وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِى کُلِّ أُمَّة رَّسُولا أَنِ اعْبُدُواْ الله وَاجْتَنِبُواْ الطَّاغُوتَ» (نحل: 36) حج در پى همین است، ولى به شکل نمادین. باید این شعائر را تثبیت و تعمیق کنیم. اشاره کردم که امام همه این روش ها را دنبال کرد. امام مسئله وحدت را اعلام کرد. امام احیاى شعائر را مطرح کرد. امام روش هاى گوناگون بیدارى اسلامى را احیا کرد، از ایمان توده ها استفاده کرد. بزرگ ترین هنر امام این بود که بیدارى اسلامى را رهبرى کرد و رشد و توسعه داد. و مقام معظم رهبرى هم بر همین تأکید دارند.

 

آیا نباید در مقاطع ابتدایى یا راهنمایى یا دبیرستان، حداقل در دروسى که مربوط به تعلیمات دینى مى شود، دست کم، یکى دو درس راجع به وحدت اسلامى باشد؟

n این کار ضرورت دارد. من در جلسه اى با دست اندرکاران آموزش و پرورش گفتم که شما وظیفه بزرگى دارید و باید وحدت را در عمق جان این بچه ها جا بیندازید. ما به عکس، خلاف این را در ذهن آنها جا مى اندازیم و براى او دشمن درست مى کنیم. نه، باید بگوییم که تو جزو یک امت بزرگ هستى و باید به همه افراد امت به عنوان برادران خود نگاه کنى. به نظرم آموزش و پرورش و آموزش عالى مى توانند نقش عظیمى را در ایجاد فرهنگ وحدت ایفا کنند. ما رفتیم روى آیسیسکو، نهاد فرهنگى آموزشى کنفرانس اسلامى کار کردیم. یک شوراى عالى وحدت به نام تقریب تشکیل دادند. من هم به عنوان نائب رئیس انتخاب شدم. باید خیلى کار کنیم و ایده انتقال دادن مسئله تقریب از مرحله نخبگان به توده هاى مسلمان را دنبال کنیم.

 

بسیار گفته مى شود که اگر ما خیلى سراغ تقریب و وحدت اسلامى برویم چه بسا ممکن است عِرق شیعى گرى در مردم تضعیف شود و هویت متمایز تشیع از بین برود و زمانى به خودمان بیاییم و ببینیم که چیزى به نام تشیع باقى نمانده است. در این خصوص چه مى فرمایید؟

n آیا افرادى که این حرف ها را مى زنند بیشتر از ائمه ما نگران تشیع هستند؟ در زمان ائمه بعضى از شیعیان مى خواستند از دیگر مسلمانان دورى کنند. امام معصوم با هزار راه اینها را وارد جامعه مى کرد. اینها را وارد رگه هاى جامعه مى کرد و مى فرمود که بروند با جامعه اختلاط کنند. البته هم زمان باید براى شیعیان اصول تشیع را به طور خیلى منطقى و زیبا جاانداخت و باورهاى شیعى را در دل هایشان استوار ساخت. خلاصه حرف من این است که ما در تقریب در پى آن نیستیم که هیچ مذهبى در تعلیم پیروانش کوتاهى کند و معتقد نیستیم که هیچ مذهبى از اصول مسلمه اش عقب نشینى کند، حتى از فروع هم نباید بگذرد. اینها باید باشد، ولى باید به سمت شناخت و بسط مشترکات برویم. به این سمت برویم که بدون عدول از اصول و فروعِ خودمان، دیگران را بشناسیم و با آنها تعامل داشته باشیم. چه بسا بعضى از احکام پیش ما مثلا مستحب یا مباح است، ولى در نزد دیگران حرام است. براى این که نزدیکى ایجاد کنیم مى توانیم از بعضى مستحبات عملا دست بکشیم و یا آنها از بعضى از مستحباتشان دست بردارند. مستحبات که لازم الاجرا نیستند. من یک بار در مشهد گفتم که هیچ عالمى بنا به هیچ روایتى الزام به لعن نکرده است. هیچ کس لعن را واجب نکرده است. خیلى دست بالا بگیرند مى گویند مستحب است. بعضى هم که اصلا آن را حرام مى دانند. حالا این یک حکمِ غیر الزامىِ وقتى که پاى یک حکم الزامى عظیمى مثل وحدت امت اسلامى و کیان و موجودیت امت در میان مى آید، یا بدتر این که ممکن است به قتل شیعه یا سنى منجر شود آیا نباید کنار گذاشته شود؟!

خلاصه این که هیچ مذهبى نباید از هیچ اصل و حتى هیچ فرع مسلمى بگذرد. اما اگر بعضى از فرع ها حالت تزاحم پیدا کنند باید اهم و مهم را در نظر بگیریم و به سمت وحدت برویم. ما متأسفانه دغدغه وحدت را نداریم. قرآن مى گوید: «هُوَ الَّذِیَ أَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِینَ» (انفال: 62) مؤمنان و عامل مؤید پیروزى پیامبر بودند «وَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنفَقْتَ مَا فِى الأَرْضِ جَمِیعاً مَّا أَلَّفَتْ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَکِنَّ الله أَلَّفَ بَیْنَهُمْ» (انفال: 63) اینطور قرآن روى وحدت تأکید مى کند. به نظر من علماى بزرگ و آگاه هر مذهبى باید بیایند و حوزه ها و دانشگاه ها و علماى خود را به سمت این حرکت سوق بدهند و وظیفه عقلاى هر مذهبى این است که اجازه ندهند تا رفتارهاى عوامانه صبغه مذهب را به خودش بگیرد. این وظیفه علما و عقلا و البته وظیفه دولت ها نیز است که از رفتارهاى فتنه انگیز جلوگیرى کنند تا بتوانیم به آن حالت انسجام برسیم.

 

به نظر شما آیا نظام جمهورى اسلامى در این زمینه وظایف خود را انجام مى دهد؟

n من معتقد هستم که جمهورى اسلامى نقش بزرگى دارد، چه در داخل و چه در خارج. در داخل مى بینیم که از این روش هاى افراطى و خرافاتى جلوگیرى مى کنند و جهت گیرى ها به سمت وحدت است و ارشادات رهبرى در این خصوص تعیین کننده است، حتى رهبرى به کرّات مسئله اهانت به مقدسات را مورد اشاره قرار دادند و فرمودند که از آن بپرهیزید. من معتقد هستم که حکومت ایران در قبال انسجام در داخل خیلى کار کرده و در عرصه بین المللى هم پرچمدار تقریب و انسجام اسلامى است. البته هنوز ما در اول راه هستیم و راه هاى ناپیموده بسیارى را پیش رو داریم. مى باید هم علما و هم مسئولان همه کشورهاى اسلامى به سمت این وظیفه اى که به نظرم مقدس است حرکت کنند.

 

به نظر شما آیا وقت آن نرسیده که در خصوص ماجراهاى تلخ صدر اسلام و آنچه پس از پیامبر اکرم رخ داد، یا تفسیرها و قرائت هاى دیگرى را به دست دهیم که اینقدر نفرت زا و دشمنى آفرین نباشد یا دست کم آنها را از اولویت هاى تحقیق و تبلیغ خودمان خارج کنیم؟

n مرحوم آیت الله محمدحسین آل کاشف الغطاء منازعات و اختلافات صدر اسلام را به اجتهاد و تأویل اصحاب بر مى گرداندند و مى گفتند که آنها درست یا نادرست هر کدام تأویل و اجتهادى داشتند و رفتارهایشان را باید از این منظر تحلیل کنیم یا دست کم این گونه وانمود کنیم تا آتش فتنه و آشوب فروکش کند.

 

آیا مى توانیم همان دیدگاه شهید صدر را مطرح کنیم که اختلاف اصلى میان على(علیه السلام) و همفکرانش با برخى از اصحاب بر سر همین قلمرو اجتهاد و التزام به نصّ بوده است. اختلاف اصلى در این بوده که آیا در همه امور حتى در امور به اصطلاح حکومتى و اجتماعى باید به نص معتقد باشیم و یا در غیر از عبادیات مى توانیم اجتهاد کنیم.

n واقعیت این است که بسیارى از اصحاب بر این گمان بودند که مسئله اى مثل تعیین جانشین پیامبر به انتخاب مسلمانان یا اهل حل و عقد واگذار شده و اگر نصى هم بوده تکلیف آور و الزام کننده نبوده است. اما در اینجا معضلى هست که باید علماى اهل سنت آن را حل کنند و این که با توجه به این همه اختلاف در فروعات و جزئیات، چه برسد به تفاصیل اعتقادى، چگونه پیامبر هیچ تدبیرى براى آینده جامعه اسلامى نیندیشیدند. اگر فرض کنیم که هیچ فردى را هم منصوب نکردند، اما چطور مى شود که حتى نگفتند که پس از من چگونه رهبر و پیشواى خود را برگزینید یا حتى فرهنگ انتخاب شورایى را به مسلمانان یاد ندادند. نمى توان به پیامبر که آنقدر دلسوز امت بود این اهمال را نسبت داد. در هر حال امیدوارم که با گفتوگو و تعامل مسلمانان از هر مذهب و فرقه اى هم بتوانیم بر بسیارى از مشکلات فائق آییم و هم بسیارى از حقائق را روشن سازیم.