معرفى و نقد کتاب زندگى نامه پیامبر اسلام[ص]

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده


کارن آرمسترانگ، زندگى نامه پیامبر اسلام محمد]ص[، ترجمه کیانوش حشمتى
تهران: انتشارات حکمت، 1382، 377ص.

خانم کارن آرمسترانگ، نویسنده 64 ساله ایرلندى، از صاحب نظران مشهور در عرصه دین در جهان انگلیسى زبان است که هفت سال از عمرش را در سلک راهبه هاى کاتولیک در کلیساهاى شهر لندن سپرى کرده، آثار متعددى درباره ادیان مختلف نوشته است. وى مؤلف کتاب معروف تاریخچه اى از خدا است که تاکنون به بیش از سى زبان ترجمه شده است. از دیگر آثار آرمسترانگ مى توان از این کتاب ها نام برد: در جستوجوى خدا: بنیادگرایى در آیین یهود، مسیحیت و اسلام، آغاز: تفسیرى نوین از پیدایش، تاریخ اورشلیم: یک شهر، سه دین و خداشناسى از ابراهیم تاکنون. جدیدترین کتاب او که سه ماه قبل منتشر شده، محمد پیامبر عصر ما نام دارد.

کتاب مورد نظر این مقاله، زندگى نامه پیامبر اسلام محمد(ص) است که یک ماه پس از حادثه یازدهم سپتامبر انتشار یافت و به پرفروش ترین کتاب سال آمریکا تبدیل شد. خانم کارن آرمسترانگ این کتاب را پانزده سال پیش در اوج درگیرى غرب در ماجراى سلمان رشدى نوشت. البته از مدت هاى مدید، نحوه برخورد و تعصبات شدید حتى در لیبرال ترین کشورها و گروه هاى فکرى بر ضد اسلام، فکر وى را مشغول کرده بود. وى به نظرش مى رسید که اتفاقات وحشتناک قرن بیست نیز هنوز نتوانسته است از توسعه نگرش انحرافى و نادرست علیه دینى که بیش از یک میلیارد نفر از آن پیروى مى کنند، جلوگیرى کند.

در سال 1990 هنگامى که مؤلف، مشغول نوشتن این کتاب بود، سازمان هاى خبرى غرب چنان وانمود کردند که گویى تمامى دنیاى اسلام تشنه به خون سلمان رشدى است. نویسندگان و متفکران انگلیسى نیز از فرصت استفاده کرده، چهره هایى غیرواقعى و گاه وحشتناک از اسلام معرفى کردند. از نظر آنان، اسلام ذاتاً دینى مداراناپذیر و متعصب است و حساسیت مسلمانان در مورد سیماى پیامبرشان در کتاب سلمان رشدى نیز امرى بى مورد و غیرمنطقى است.

کارن آرمسترانگ در مقدمه کتاب ابراز مى دارد که این کتاب را به این سبب نوشت که افسوس مى خورد که سیماى حضرت محمد(ص) براى مردم غرب فقط تصویرى باشد که کتاب رشدى ارائه مى دهد یا تصویرى باشد که از خاطرات دوران جنگ هاى صلیبى در ذهن مسیحیان مانده است. به نظر نویسنده، در یازدهم سپتامبر 2001 با انفجار ساختمان هاى دو قلوى مرکز تجارت جهانى و قسمتى از ساختمان وزارت دفاع آمریکا، بار دیگر جهان متوجه اسلام و مسلمانان شد. در نظر غربیان، این حادثه سند تعصبى بودن اسلام بود و نشانه اى از این که اسلام دین ترور، قتل و وحشت است. مؤلف مقدمه این کتاب را مجدداً یک ماه پس از حملات یازده سپتامبر نوشته است؛ زمانى که اکثر منتقدانِ اسلام، به آیه هایى از قرآن استناد مى کردند که در آنها به جنگ و انتقام گیرى توجه شده بود و مى توانست به راحتى روحیه افراطى گرایى را در خواننده تقویت کند.

به نظر کارن، آنان اغلب این را نادیده مى گیرند که در کتاب مقدس نیز مى توان عباراتى حاکى از خشونت را پیدا کرد. در تورات، قوم اسرائیل بارها به خراب کردن معابد اقوام دیگر و بیرون راندن آنان از سرزمین مقدس و عدم انعقاد هیچ گونه پیمان نامه اى با آنان توصیه شده اند. گروه به خصوصى از افراطیون یهودى همین آیه ها را براى بیرون راندن فلسطینى ها از سرزمین هایشان به کار بردند.

درباره مسیحیت نیز تقریباً همه مى دانند که استفاده از این آیات و حمل آنها بر این معانى، کارى غیراصولى است. مسیح تقریباً همیشه چهره اى صلح طلب معرفى شده است، اما در انجیل آیه هایى هست که به تهاجم و نبرد تشویق مى کند؛ حتى در یک مورد مسیح مى گوید: من نه براى صلح بلکه، براى ستیز آمده ام. ولى هیچ کس این آیه ها را در کشتار هشت هزار مسلمان بوسنیایى به دست مسیحیان صربستان مستمسک قرار نداد. در آن جا هیچ کس مسیحیت را ذاتاً خطرناک و تجاوزگر قلمداد ننمود.

نویسنده در مقدمه کتاب، همچنان که از ادعاى عاملان فاجعه یازده سپتامبر مبنى بر پیروى از محمد(ص) بسیار اظهار تأسف مى کند و آن را نادانى و جاهلیت معرفى مى کند، اتفاقات ناگوارى چون کشته شدن یک سیک هندى به جرم داشتن عمامه، کشته شدن چندین نفر از شهروندان خاورمیانه تنها به جرم پوشیدن لباس اسلامى، ممانعت زنان مسلمان از حجاب و... را که در واکنش به حادثه یازده سپتامبر رخ داد، نیز نادانى دانسته، معتقد است که بسیار بعید است که محمد(ص) نظر خوشبینانه اى در مورد این قتل عام هاى وحشیانه داشته باشد؛ زیرا بیشتر همّ او صرف جلوگیرى از چنین برخوردهاى وحشیانه اى شد.

نویسنده درباره جنگ هایى که در زمان پیامبر(ص) رخ داده، معتقد است که محمد(ص) مرد جهاد بود، ولى یک صلح طلب واقعى هم بود و براى اثبات صلح طلب بودن آن حضرت، نمونه هاى تاریخى را ذکر مى کند. از جمله مى نویسد: محمد(ص) جان، اعتقاد و پیروى نزدیک ترین یاران خود را در جریان صلح با مکه به گرو گذاشت تا این اتحاد بدون خونریزى به انجام رسد؛ چنان که همین معنا را از سوره فتح به خوبى مى توان دریافت؛ زیرا گشودن مکه را، که بدون خونریزى انجام شد، فتح بزرگ نامید. به نظر نویسنده، محمد(ص) بر اساس اصول اساسى اسلام، پیوسته در فکر مذاکره و صلح بود؛ زیرا لغت اسلام که به معناى تسلیم بودن در برابر خداوند است، از ریشه سلام به معناى صلح است.[1]

به نظر ایشان، ادیان بزرگ توحیدى، پیامبران و اهل بصیرت، دیدگاه بسیار نزدیکى در مورد خدا، که وجودى متعالى و حقیقت نهایى  مى نامندش، دارند. به باور وى، محمد(ص) که داراى چنین تجربه اى بوده و کمک شایان و ارزشمندى به تجارب معنوى بشر کرده است. او مى افزاید: بر خود لازم دانستم تا به خواننده غربى که همواره حقیقت را از او پنهان داشته اند و تنها بارقه هایى از یک پدیده آمیخته با اسرار و عوام گرایى را در برابر او قرار داده اند، دیدگاهى روشن درباره مردى که پیامبر نیز بوده، بدهم؛ انسانى که مسیر تاریخ بشر را تغییر داد و تا به امروز، الهام دهنده بخش عظیمى از جامعه بشرى است.

با این همه، آیا او داستان حقیقى آخرین فرستاده الاهى را نگاشته است؟ براى پاسخ به این پرسش، ده فصل کتاب را هرچند مختصر گزارش کرده، سپس نکاتى را متذکر خواهیم شد؛ چراکه این راهبه سابق، به رغم همه کوشش هایش، لغزش هاى عجیبى نیز داشته است. عناوین فصول دهگانه کتاب عبارت است از:

1. محمد، دشمن؛ 2. محمد، انسان الاهى؛ 3. جاهلیت؛ 4. وحى؛ 5. بشارت دهنده؛ 6. آیه هاى شیطانى؛ 7. هجرت: راه جدید؛ 8. جنگ مقدس؛ 9. صلح مقدس و 10. وفات پیامبر(ص).

خانم کارن آرمسترانگ در فصل اول تحت عنوان «محمد، دشمن» کوشیده است تا چهره اى را که اروپاییان بهویژه جامعه مسیحى از گذشته تاکنون در دوره هاى مختلف از پیامبر اکرم ارائه کرده اند، نقادى کند. وى در گزارشى، برداشت اروپاییان از حضرت محمد(ص) به عنوان دشمن مسیحیت را این گونه توصیف مى کند: در نظر اروپاییان، محمد(ص) یک شعبده باز قدیمى است که درصدد است تا به کمک عرب ها که پیرو او گردیده اند، بنیان کلیسا را در خاورمیانه و آفریقا براندازد. در زندگى خانوادگى، فردى ]العیاذ بالله[ شهوت پرست است که از هیچ فسادى رویگردان نیست و از نظر آیینى نیز هیچ نور خالصى در دعوت او دیده نمى شود و یک راهب ضد مسیح به نام سرجیوس که از معبد مقدس در بیت المقدس فرار کرد و به او پیوست، تمامى آیات و روش مقابله با مسیح را براى محمد(ص) آماده کرد.

وى در این فصل، در نقد افسانه هایى که اروپاییان بر ضد شخصیت حضرت محمد(ص) و ابعاد دعوت او ساخته اند، معتقد است که مفهوم بسیارى از این افسانه سرایى ها به هویت تاریک جنگ هاى صلیبى برمى گردد. به نظر آرمسترانگ، اسلام باید دین شمشیر باشد تا مسیحیان در جنگ هاى صلیبى بر خلاف دعوت صلح طلبانه مسیح به کشتار دست بزنند و باید محمد(ص) شخصى شهوت پرست معرفى شود تا توجیه گر محدودیت هاى غیرمنطقى و غیرطبیعى راهبان و کشیشانى باشد که خود را به عدم ازدواج مجبور مى نمودند.

نویسنده در بخشى دیگر از همین فصل، ضمن ارائه نمونه هاى فراوان از عملکرد توهین آمیز و غیرانسانى جوامع مسیحى نسبت به مسلمانان، نتیجه گرفته است که حتى در همان زمان برخى از مسیحیان در پاى دروس محققان و مدرسان مسلمان در اسپانیا نشسته، به ترجمه کتاب هاى فلاسفه و دانشمندان اسلامى مى پرداختند تا بدین وسیله خرد کهنه و قدیمى اروپا را بازسازى کنند. براى مردم عادى دشوار بود که آنان را به عنوان فلاسفه مسلمان قبول کنند، بلکه در گوشه اى دیگر به طور برنامه ریزى شده، دستور قصابى و کشتار مسلمانان و بیرون راندن از سیسیل صادر مى شد. در همان زمان که ابن سینا و ابن رشدِ مسلمان، روشنفکران عصر تاریکى اروپا معرفى مى شدند، دانته در کتاب کمدى الاهى آنان را در برزخ همراه بت پرستان جاى داد و نتوانست محمد(ص) را به عنوان پیامبر دینى مستقل قبول کند. به نظر نویسنده، این جنون ذهنى نشان دهنده عمق بداندیشى است که از اسلام در خاطر مسیحیت جاى گرفته است. به نظر خانم کارن، ترس و نفرت دو ذهنیت اصلى تقابل مسیحیت با اسلام است که هر دو با پیام هاى صلح و دوستى مسیح فاصله داشته و نشان دهنده زخم عمیقى در مسیحیت غرب است.

نویسنده در همین بخش حتى در آثار دسته اى از نویسندگان غربى که براى درک منطقى ترى از اسلام، در صدد برآمدند تا چهره واقعى ترى از اسلام ارائه نمایند، نشانه هاى فراوانى از ضدیت مسیحیت با اسلام را نمایانده است. به نظر او، با آن که در عصر روشنفکرى بسیارى از نویسندگان از جمله هربلوت هنرى، کامت دیولاینویلیوس، سیمون اوکلى، جرج سیل و ولتر تلاش بسیارى نمودند تا با استفاده از منابع مختلف غربى، گشایشى در برداشت هاى تاریک مسیحیت بهوجود آورند، تعصبات قدیمى آن چنان جا افتاده بود که این نویسندگان نمى توانستند از بیان جملاتى بر ضد محمد(ص) خوددارى کنند. به عقیده او، هربلوت با آن که نام صحیح محمد(ص) و نام اصلى دین او را مى دانست، پیروان او را محمدیان، و دین او را برخى از عقاید تحریف شده مسیحیت، دانست و از شخص محمد(ص) با عنوان Mahomet و بنیانگذار عقاید ضد مسیح یاد کرد. فرانسیس ولتر با آن که در کتابش درباره آداب و روحیات ملت ها، با نگرشى مثبت به اسلام، محمد(ص) را مردى قابل ستایش، متفکر سیاسى بزرگ و بنیانگذار یک دین عقلانى معرفى کرد و گفت که منشور حکومتى مسلمانان همواره انعطاف پذیرتر از سنت هاى مسیحیان بوده، در کتابش به نام محمد یا واپس گرایى، تعصبات ضداسلامى بر جاى مانده از تفکرات صلیبى موج مى زند. با این حال، به نظر خانم کارن بسیارى از متفکران اروپایى در قرن اخیر کوشیده اند تا فهم شان از اسلام را روشن و شفاف کنند؛ به طور مثال، لوئى ماسینیون، اج. اى. ار، هانرى کربن، آنه مارى شیمل، مارشال جى، اس. هادسون، ویلفرد کانتول اسمیت و دیگران، براى جنگیدن با تعصبات، راه تحقیق را پیش گرفته اند. وى در پایان این فصل با استناد به کلام ویلفرد کانتون اسمیت، متفکر کانادایى، نتیجه مى گیرد که قسمتى از مشکل غرب آن است که طى قرون متمادى محمد(ص) را به عنوان فردى ضد فرهنگ دینى و دشمن تمدن معرفى کرده است؛ در حالى که باید او را مردى با روحیات متعالى مى دیدیم که براى ایجاد صلح و تمدن براى مردمان خود سخت کوشید. در ارزیابى این فصل باید به این ملاحظات توجه داشت:

نخست، متأسفانه حقایق تاریخى، فرهنگى، معنوى و سیاسى اسلام و پیامبر خدا حضرت محمد(ص) و به طور کلى مسلمانان همواره براى مردم اروپا یا معما بوده یا سرچشمه ترس و اضطراب، و در نتیجه گهواره پیش داورى ها، کلیشه سازى ها و احیاناً خیال پردازى بوده، و حاصل آن بداندیشى، کینه توزى، کتمان حقایق تاریخى و تحقیر مسلمانان و فرهنگ آنها بوده است، در حالى که در یک نگاه کلان، اصولا فرهنگ هاى مختلف ـ تا چه رسد به ادیان بهویژه ادیان آسمانى و پیامبران آنها ـ اهل آشتى و پیوندند و دستاورد هر فرهنگ و تمدنى به طور کلّى بخشى از کل تاریخ بشر است. به یقین، علت برخى از این سوءتفاهم ها و بدبینى ها در خصوص اسلام و پیامبر اکرم(ص) و بدبینى ها نسبت به مسلمانان، خود مسلمانان بوده اند؛ چه حوادثى که در سده هاى نخستین در نتیجه برخى فتوحات پدید آمد و برخى از حاکمان مسلمان بعد از دستیابى به قدرت، مشى اسلامى و سیره و سنت آسمانى پیامبر اعظم(ص) را فراموش کردند و چه بازخوانى هاى یک جانبه و ارائه تفسیر و تحلیل هاى فرقه اى و درون گروهى از اسلام همه در این مسئله شریک اند؛ اما یک علت بسیار مهم این بداندیشى ها و تصاویرِ غالباً منفى، به مجموعه اى از عملکرد و نوشته هاى غربى ها و اروپاییان برمى گردد که خانم کارن به بخشى از آنها توجه داده اند.

دوم، دردمندانه باید گفت محققان قرون وسطایى و روحانیون کلیسا ترجیح دادند تا به پرسش از چیستى اسلام، پاسخى آسان بدهند و آن این که اسلام ساخته یک نفر، محمد(ص)، است؛ بنابراین هیچ ضرورتى براى پاسخ به سؤالات دشوار در خصوص دین اسلام وجود ندارد. بهترین راه حل این بود که مؤسس آن دین را با تهمت و افترا بدنام کنند و او را تحت تأثیر القائات شیطانى بدانند. از این رو، براى ترساندن و گریزاندن مسیحیان از توجه و گرویدن به این دین، افسانه هاى بى شمارى ساختند. به عنوان مثال، برخى چنین ادعا کردند که رحلت پیامبر(ص) نه در سال 632، بلکه در سال 666 میلادى رخ داد و این همان عدد مخصوص دجال در کتاب مکاشفه یوحناست و لذا محمد(ص) همان دجال ضدمسیح قلمداد شد؛ در حالى که چنان که خانم کارن و بسیارى دیگر از محققان غربى اذعان کرده اند، محمد(ص) پیام آور پاکى، صداقت و اخلاصِ حضرت مسیح و مادر برگزیده او حضرت مریم(س) بود و تا آخر عمرش، حتى یک کلمه بر ضد مسیح نگفت و نه آموزه اى از تعالیم اصیل او را مردود دانست؛ بلکه در ده ها مورد که نام حضرت مسیح و حضرت مریم در کتاب آسمانى اش آمده، همواره به نیکى از او یاد شده است. اسناد و متون تاریخى که گزارشگر رفتار محمد(ص)  با مسیحیان در جزیرة العرب است، نیز گویاى همزیستى مسالمت آمیز و ملاطفت محمد(ص) با مسیحیان است.

آرى تعالیم محمد(ص) تنها این آموزه مسیحیان ـ نه مسیحى ـ را که خداوند یک بار و تنها یک بار در تاریخ بشر در وجود یک انسان، یعنى عیسا مسیح تجسم یافت تا جهان را از پلیدى و گناه نجات بخشد و در نتیجه، مسیحیان عهده دار حقیقت غایى عالم اند (مسئله فدیه و شفاعت) مخالفت ورزید و صحت و اعتبار تثلیث را انکار کرد و از طرفى ادعاى مسیحیان در خصوص مصلوب شدن «پسر خدا» را نفى و مقامى جاودانه به عیسى(ع) داد که از اعمال و رفتار بندگان خدا غافل نیست و در آخر الزمان نیز به امر خداوند به میان اهل ایمان باز خواهد گشت.

سوم، چنان که خانم کارن توجه داده، چهره اى که متفکران اروپایى در آثار خود از اسلام و بنیانگذار آن  در طى قرون ارائه داده اند، همه منفى یا تمسخرآمیز نیست و هر از چندگاهى، در این سو یا آن سوى اروپا، صدایى معترضانه و عدالتخواهانه یا مشتاقانه و عارفانه از میان انبوه اتهامات، دشنام ها و تحریف ها به دفاع از حقیقت اسلام برخاسته و کوشیده است تا با استناد به شواهد تاریخى، چهره اى برازنده از شخصیت پیامبر اکرم(ص) ارائه کند؛ اگرچه همین صداهاى محدود و روشنگرانه نیز بسیار زود جاى خود را به کج اندیشى هاى گذشته داده است. خود خانم آرمسترانگ نیز که در صدد است تا منصفانه تاریخ را گزارش و تحلیل کند، مرتکب برخى لغزش هاى عجیب شده است؛ البته این لغزش ها و خطاها علل مختلفى داشته و دارد که برخى از آنها به غربى ها و نوع نگرش آنها مربوط است؛ چنان که پاره اى از لغزش ها و اشتباهات ایشان در تحقیقات محققان مسلمان نیز دیده مى شود و اى بسا اندیشمندان مکاتب مختلف تاریخنگارى اسلامى بر اساس تعلقات خود، نسبت به پدیده هاى مختلف تاریخى تفسیرها و تحلیل هاى خاصى داشته باشند، چنان که در متون و منابع اصلى تاریخ اسلام ـ غیر از قرآن ـ این اختلاف در گزارش، تفسیر و تحلیل را مشاهده مى کنیم. به همین خاطر، به نظر مى رسد که پژوهش در تاریخ اسلام آن گاه علمى و گویاى حقیقت است که شاخصه هایى چون امکان عقلى، استناد معتبر، هماهنگى محتوا، و سازگارى با وقایع قطعى تاریخ و قراین خارجى را دارا باشد و مخالف قرآن و روایات معتبر و صحیح نباشد.

نویسنده در فصل دوم با عنوان «محمد انسان الاهى» به توصیف زندگى پیامبر به عنوان تاجرى در مکه و بیان تجربه روحى و کم و کیف توفیق آن حضرت در رفع تضاد قبائل عرب مى پردازد. به نظر خانم آرمسترانگ، وقتى محمد(ص) دعوت خود را در مکه آغاز کرد، قبایل عرب در تضاد و از هم گسستگى دائم به سر مى بردند و هر قبیله اى قوانین داخلى خود را برپا داشته بود و اتحاد معناى خود را از دست داده، براى آنان زندگى در لواى یک قانون همسان که بتواند جایگاه آنان را در تمدن جهان مشخص سازد، ناممکن به نظر مى رسید؛ اما 23 سال بعد، محمد(ص) در حالى از دنیا رفت که شرایط داخلى، زندگى اعراب را به کلى متغیر ساخته بود و آنان ضمن رهایى از خشونت هاى بى حاصل و پراکندگى قبیله اى، هویت جدیدى پیدا کرده بودند، به طورى که تحت رهنمودهاى او به چنان خودباورى اى دست یافتند که در ظرف صد سال، امپراتورى عرب از جبل الطارق تا هیمالیا وسعت یافت. به نظر نویسنده، موفقیت محمد(ص) به هیچ وجه به دلیل شعور سیاسى او نبوده، بلکه بیشتر بر بینش دینى اى استوار بود که به عنوان انسانى الاهى به اعراب انتقال داد و تشنگى روحانى آنان را سیراب نمود. وى ضمن مقایسه شخصیت حضرت محمد(ص) و حضرت عیسى(ع) مى نویسد: با آن که مسلمانان اعتقاد روحانى عمیقى نسبت به محمد(ص) احساس مى نمایند، هیچ گاه ادعا ننموده اند که او روح خداوند است؛ در حقیقت او چهره اى کاملا انسانى داشته و ادعاى فوق بشرى درباره او نیست. به نظر وى، تلاش دردآورى است که بخواهیم خداوندِ فراتر از قوه فکر، توصیف و بیان را در قالب بشرى که اسیر شرایط سخت و پیچیده زندگى دنیوى است، به تصویر درآوریم. به نظر خانم آرمسترانگ، محمد(ص) عطیه معنوى و سیاسى بسیار بالایى را از خداوند دریافت کرده بود و کلیه مؤمنان را براى ایجاد جامعه اى سالم و مبتنى بر عدالت مسئول مى دانست. محمد(ص) مى توانست خشمگین شود، به همان ترتیب که بسیار ملایم، احساساتى، انعطاف پذیر، درست و مهربان بود. کارن درباره برخى دیگر از ابعاد زندگى پیامبر مى نویسد: ما در مورد خندیدن مسیح(ع) هیچ نشنیده ایم؛ در حالى که محمد(ص) همواره با خانواده و همراهان نزدیک خود در حال مزاح و خندیدن بود؛ با بچه ها بازى مى کرد؛ هنگام مرگِ دوستان گریه مى کرد و نوزاد خود را مانند هر پدر دیگر مشتاقانه به دیگران نشان مى داد. نویسنده بر این باور است که محمد(ص) بزرگ ترین نابغه طول تاریخ بشر بوده و این باور نه به خاطر آوردن قرآن یا ایجاد یک دین بزرگ یا فتوحات نظامى، بلکه به خاطر شرایط خاصى است که او در آن رشد یافت، ایستادگى کرد، و پیروز شد؛ زیرا وقتى که آن حضرت از کوه حرا پایین آمد تا کلام الله را به اعراب ابلاغ کند، این کار ناممکن به نظر مى رسید؛ در حالى که تجربه یهودیان در پذیرش «یهوه» به عنوان خداى واحد حدود هفتصد سال. 250 ق م تا 550 م ـ به طول انجامیده بود ـ محمد(ص) چنین تحول عظیمى را در زندگى بشر و تاریخ اعراب در طول 23 سال به دست آورد و حتى آن زمان که برخى از سران اعراب ملتمسانه از او خواستند تا راهى براى چندخداپرستى بیابد، به گونه اى که خدایان دیگر را هم در کنار الله قبول داشته باشند، او به هیچوجه نپذیرفت و بر یکتاپرستى تأکید نمود. دعوت به چنین امرى در جامعه وى که فقط بوى خشونت و قدرت پرستى مى داد، در حقیقت بازى با مرگ بود. اما سرانجام محمد(ص) موفق شد که ریشه جهالت و خشونت هاى قبیله اى اعراب را قطع، و آنان را با خداى یکتا آشنا ساخته، به پرستش او رهنمون شود.

نویسنده در فصل سوم با هدف روشنگرى در مورد دستاورد عظیم دعوت حضرت محمد(ص)، به وضعیت جامعه جاهلى در جزیرة العرب پرداخته، مى نویسد: محمد(ص) در سال 570 میلادى در مکه به دنیا آمد و در این هنگام، هیچ یک از دو امپراتورى بزرگ آن زمان، یعنى ایران و روم، به عربستان بهاى چندانى نمى دادند و به هیچ وجه، قصد حمله به این ناحیه مطرود دنیا و تصرف آن را نداشتند؛ چنان که در ذهن هیچ یک خطور نمى کرد که این ناحیه محل تولد آئین جدیدى خواهد شد که بى درنگ به قدرتى بزرگ جهانى تبدیل  شود. عربستان سرزمین بى خدایى تصور مى شد که هیچ یک از ادیان امروزى مانند یهودیت و مسیحیت نتوانسته بود در آن نفوذ کند. درست است که تعدادى از قبایل یهودى در نواحى مستعد کشاورزى در یثرب، خیبر و فدک زندگى مى کردند، ولى این قبایل از سایر اعراب بت پرستى که در همسایگى آنان زندگى مى کردند، عملا غیرقابل تشخیص بودند و در نتیجه، مذهب آنان نیز توسعه نیافته و ابتدایى باقى مانده بود. مجموعه اى از حوادث پیرامون این دو دین مثلا بحث هاى تک ذاتى یا دوذاتى بودن مسیح سبب شده بود که اعراب بدوى به هر دو دین به دیده شک و بددلى بنگرند و این بى اعتمادى زمانى قوت گرفت که آنها احساس کردند که این ادیان وسیله اى براى حفظ سرحدات دو امپراتورى اند. ایرانیان و رومیان از یهودیان و مسیحیان براى نفوذ و جلوگیرى از حملات گاه و بیگاه اعراب به سرزمین هاى خویش بهره مى بردند و بر مشکلات ساکنان بومى مى افزودند.

به نظر آرمسترانگ، اعراب حجاز و نجد قرن ها به گله دارى و زندگى قبیله اى مشغول بودند و با یکدیگر بر سر ستیز و جنگ بودند؛ حتى اعرابى که در شهرها سکنا گزیده بودند، عادت گله دارى خود را ترک نکردند و شتران را پسران صحرایى خود مى دانستند. زندگى در بیابان ها بسیار پرمخاطره بود؛ چادرنشینان تقریباً همیشه گرسنه بودند و از سوء تغذیه رنج مى بردند و براى به دست آوردن نیازهاى اولیه زندگى در رقابت دائمى با یکدیگر بودند. تنها راه بقاء، زندگى کردن به صورت خویشاوندى بود و بدین ترتیب، صحراگردان براى خود گروه هایى تشکیل دادند که بر اساس ریشه خانوادگى ـ خونى ـ از یکدیگر مجزا مى شدند. این گروه ها با هم متحد شده، طائفه و سپس قبیله را تشکیل مى دادند. به نظر نویسنده در نظام قبیله اى، هیچ جایگاهى براى برترى فردى وجود نداشت و هیچ کس از روى روابط خونى یا موروثى جایگاهى نمى یافت. پایبندى به عهد و پیمان، روحیه وفادارى، مروت و مهمان نوازى از ارزش هاى خوب اعراب بود؛ چنان که انحصار حق حیات براى اقویا و محکوم بودن ضعفا به مرگ، زنده به گور کردن دختران و اصرار براى انتقام براى حمایت از افراد قبیله، از خصوصیات ناشایست اعراب شمرده مى شد. زن قسمتى از دارایى مرد به شمار مى آمد و ازدواج با زنانِ فقیر در حقیقت تنزل درجه مردان را به همراه داشت و زن تنها وسیله اى براى ارضاى تمایلات جنسى مردان محسوب مى شد. شعر جایگاه والایى داشت و آیه اى جادویى و مقدس تلقى مى شد و شاعر به جاى پرداختن به افسانه هاى باستانىِ خدایان و توجیه راه هاى این خدایان براى ارتقاى روح و فکر، با پرداختن به جنگ ها و انگیزه دادن به مردان صرفاً به پیروزى در مقابل قبیله متخاصم فکر مى کرد.

اعراب با همه سختى هاى طبیعى و غیرطبیعى، داراى زندگى روحانى نیز بودند. آنان به کعبه اى روى مى آوردند که با 360 بت احاطه شده بود که نماد 360 روز در سال سومرى یا نماد قبایل مختلفى بود که در ماه هاى معینى، براى طواف کعبه مى آمدند. در این میان، بتِ هُبَل و سه بت بزرگ دیگر یعنى لات، منات و عزى ـ که دختران خدا نام گرفته بودند ـ بسیار مقدس بودند و مظهر ماوراء طبیعت به شمار مى آمدند. با این همه، به نظر مؤلف، اعراب فقط در وضعیت عادى، بت ها را مى پرستیدند ولى در موقعیت هاى سخت و دشوار به سراغ الله مى رفتند. به همین دلیل، آنان مشرکانى بودند که وجود خداى واحد را نفى نمى کردند، ولى او را در اداره جهان نیازمند خدایان کوچک سنگى و چوبى مى دانستند.

در بحث از وجود حنفا در جزیرة العرب، نظر نویسنده این است که حنیفیت پدیده اى صرفاً تاریخى نبوده که از تعصبات بت پرستانه پایان دوره جاهلیت سرچشمه گرفته باشد، بلکه داراى ریشه هاى حقیقى بود و حنفا به دنبال پیداکردن دین ابراهیم(ع) بودند. وى درباره تعداد حنفا، تنها از چهار شخصیت نام مى برد که در آن زمان به این نام شناخته بودند و نتیجه مى گیرد که دو نفر از آنها یعنى عبیدالله بن جحش، پسر عموى پیامبر(ص) و زید بن عمر بن نوفل به رغم اسلام آوردن به مسیحیت گرویدند و یک نفر از آنها یعنى عثمان ابن حویرث نیز اساساً اسلام نیاورد، بلکه به مسیحیت پیوست  و ورقة ابن نوفل پسر عموى خدیجه و مشوق اصلى محمد(ص) در ادامه راه پیامبرى، پس از بعثت به ملاقات با پیامبر موفق نشد و لذا به طور رسمى از دین خاصى پیروى نکرد.

نویسنده در این فصل، در ارزیابى نقش ورقة بن نوفل بسیار مبالغه کرده است. ما در فصل بعدى نکاتى را در این باب متذکر خواهیم شد. درباره حنفا نیز ادعاى نویسنده محل تأمل است، زیرا یکتاپرستان یا حنیفان کسانى بودند که بر خلاف بیشتر مردم که مشرک بودند، از بت پرستى بیزار و به خداى یگانه و احیاناً به کیفر و پاداش روز رستاخیز معتقد بودند. ولى بعضى از مورخان آنان را نیز در شمار حنیفان آورده اند. افرادى همچون ورقة بن نوفل، عبیدالله بن جحش، عثمان بن حویرث، زید بن عمر بن نوفل، نابغه جعدى (قیس بن عبدالله)، امیة بن ابى الصلت، قس بن ساعده ایادى، ابوقیس صرمة بن ابى انس، زهیر بن ابى سلمى، ابوعامر اوسى (عبد عمروبن صیفى) عداس (غلام عتبة بن ربیعه) رئاب شنى و بحیراى راهب را از جمله حنیفان شمرده اند. برخى از اینان از حکما یا شعراى مشهور بوده اند.

اینان با فطرت پاک خود، وجود آفریدگار مدبر جهان را باور داشتند و نمى توانستند آیین منحط و دور از خردى همچون «بت پرستى» را بپذیرند. مسیحیت و یهودیت نیز، به ویژه در عربستان آن روز، با گذشت قرن ها، اصالت و معنویت خود را از دست داده بود و نمى توانست درون ناآرام افراد روشن بین را آرامش بخشد. از این رو، در مورد برخى از خداجویان آمده است که در جستوجوى آیین حق، رنج سفر را بر خود هموار مى ساختند؛ با دانشمندان مسیحى و یهودى و دیگر افراد آگاه بحث و گفتوگو مى کردند و در مورد نشانه هاى بعثت پیامبر اسلام(ص) که در کتاب هاى آسمانى به آنها اشاره شده بود، تحقیق مى کردند و چون غالباً راه به جایى نمى بردند، اصل یکتاپرستى را مى پذیرفتند. در هر حال، این که آنان عبادت و مراسم مذهبى خود را چگونه انجام مى دادند، چندان براى ما روشن نیست.

یادآورى این نکته لازم است که حنیفان برخلاف پندار برخى، در هدایت و تحول جامعه عرب به سوى توحید، نقشى نداشتند؛ بلکه چنان که مورخان تصریح کرده اند، آنان در گوشه گیرى و تأمل روزگار مى گذرانیدند و هیچ گاه به صورت گروه و فرقه اى سازمان یافته نبودند.

در فصل چهارم زیر عنوان «وحى» نویسنده ابتدا درباره کودکى محمد(ص) و این که آگاهى ها درباره کودکى و نوجوانى آن حضرت بسیار اندک است، سخن مى گوید و سپس با استناد به آیات قرآن، بر موضوع بشر بودن حضرت محمد(ص) و این که قبل از بعثت مانند سایر افراد جامعه زندگى مى کرد، تأکید مى کند و با پیش کشیدن این نکته که عیسى(ع) قبل از تولد و در شکم مادر براى پیامبرى در نظر گرفته شده بود، در پى القاى این مطلب برمى آید که محمد(ص) از آغاز داراى چنین عظمتى نبوده است.

وى سپس با استناد به آیات قرآن، به بیان دوران کودکى و نوجوانى آن حضرت مى پردازد و مى نویسد که به خاطر فقرِ مادرش کسى حاضر نبود محمد(ص) را براى شیردادن قبول کند و حلیمه ناگزیر از قبول این فرزند شد که البته نتیجه اش فوران برکت و نعمت براى او و خانواده اش بود. نویسنده در این جا موضوع شکافتن سینه پیامبر بهوسیله دو مردِ ـ فرشته ـ سفید پوش را تمثیلى براى تجسم و دریافت الهامات خداوند مى داند. وى در توصیف شخصیت محمد(ص) در دوره جوانى مى نویسد: او جوانى بسیار توانا و کامل بود. در مکه او را امین مى شناختند؛ همان صفتى که در تمام طول زندگى او را یارى داد تا بدان وسیله، اطمینان مردم را جلب نماید. ظاهرى بسیار جذاب، توأم با اندامى محکم و قوى داشت؛ چشمانش بسیار نافذ و درخشنده، و شخصیتش بسیار محکم و مصمم بود؛ به هر کارى دست مى زد، گویى تمام وجود خود را در اختیار آن کار مى گذاشت. هنگام صحبت به طور کامل مقابل آدمى مى ایستاد و در حالى که چشم در چشم او داشت، به بیان مطلب مى پرداخت. هنگام دست دادن، هیچ گاه در عقب کشیدن دست پیش دستى نمى کرد. در تمام طول حیات خود به سادگى و با حداقل معیشت به زندگى مى پرداخت؛ حتى وقتى که آقا و مهتر عربستان شد، از تجمل گرایى بیزار بود و هیچ گاه بیش از یک دست لباس نداشت. لباس هاى زمختى که اغلب مردم عادى داشتند، به تن مى کرد و وقتى به او هدیه اى مى دادند بلافاصله بین فقرا تقسیم مى کرد. نویسنده در بحث از ازدواج پیامبر اکرم(ص) به برداشت غربى ها از موضوع تعدد زوجات پیامبر اکرم(ص) سخت انتقاد کرده، معتقد است که در حالى که بسیارى از یاران و همراهان نزدیک و هم ردیفان محمد(ص) براى زن و نیازهاى جنسى، روحى و عاطفى او اهمیتى قائل نبودند، آن حضرت به زنان عشق مىورزید و با رفتارى بزرگوارانه و توأم با مدارا، زنان را یاور و همراه خود مى دانست. به نظر آرمسترانگ، پیامبر اکرم(ص) زن را به عنوان موجودى که خداوند براى آرامش مرد آفریده مى دید، موجودى که باید دوست داشته شود و دوست بدارد. او در پاسخ کسانى که ازدواج هاى پیامبر(ص) را براى رسیدن به اهداف جاه طلبانه و ارضاى تمایلات شخصى دانسته اند، مى نویسد: محمد نسبت به زنان اشتیاق نشان مى داد، اما هرگز تا زمانى که خدیجه ـ که مسن تر از محمد(ص) و بیوه بود ـ زنده بود، تصور چند زن داشتن را که از سنت هاى عادى اعراب به شمار مى رفت، به خود راه نداد؛ چنان که از ثروت خدیجه نیز تنها براى رسیدگى به مستمندان و فقرا بهره جست تا جایى که خودش در مشقت به سر برد.

خانم کارن در توصیف ازدواج پیامبر اکرم(ص) با خدیجه مى نویسد: یتیمى و فقر مالى آن حضرت باعث تأخیر در ازدواج و احیاناً موجب بروز برخى آلام روحى آن حضرت شده بود؛ اما سفر تجارتى بسیار موفقیت آمیز محمد(ص)، خدیجه را بر آن داشت تا پا پیش نهاده، خود پیشنهاد ازدواج با محمد(ص) را بدهد. به نظر نویسنده، انگیزه خدیجه توفیق محمد در تجارت یا پیشگویى هاى ورقه درباره آینده اش، نبود، بلکه او در این جوانْ صداقت، امانتدارى، حسن اعتبار میان مردم، پشتکار و توانایى هایى را مى دید که سخت شیفته اش مى ساخت. به نظر وى، خدیجه تنها یک همسر مهربان و آرام بخش نبود، بلکه مشاور روحى و غمخوار سختى ها و شداید زندگى او نیز بود؛ چنان که منابع از اتکاى خارج از تصور محمد(ص) بر خدیجه در بحران ها خبر مى دهد.

کارن درباره کیفیت وحى بر حضرت محمد(ص) و آغاز پیامبرى آن حضرت معتقد است که محمد(ص) در حدود چهل سالگى بسیار نگران وضع موجود مکه بود و به دلیل نگرانى، به گوشه گیرى و عبادت بیشتر که سبب گسترش و تقویت قدرت فکر ماورایى است، مى پرداخت. به نظر کارن، محمد(ص) در این دوره به آن درجه از درک حقیقتِ وجود رسیده بود که تحمل آن براى بسیارى از پیامبران و پیشگویان ناممکن بود. با این همه، کارن درباره کیفیت مواجهه محمد(ص) با وحى الاهى مى نویسد: محمد در شب هفدهم ماه رمضان سال 610 در بالاى کوه، همانند موسى(ع) خداى خود را ملاقات کرد و پس از ملاقات با پیک الاهى وحشت زده شد و ناگهان از رؤیا بیرون آمد و تصور کرد که تبدیل به کاهن جن زده شده، اشباح وجود او را تسخیر کرده اند. لذا سریعاً به نزد خدیجه بازگشت و خدیجه ناچار سراغ ورقه رفت. ورقه که شکى در ابلاغ پیامبرى به آن حضرت نداشت، بلافاصله با هیجان فریاد کشید که مقدسا، مقدسا! بزرگ ترین ناموس که بر موسى ظاهر شد، بر او نیز ظاهر شده است و بدین ترتیب، محمد(ص) پیشنهاد ورقه را پذیرفت و خود را پیامبر نامید و مدتى بعد وقتى ورقه محمد(ص) را در کعبه ملاقات کرد، به سوى او دوید و پیشانى پیامبر یکتاپرست جدید را بوسید.

به نظر کارن، این امر ـ وحشت زده شدن ـ به هیچ وجه غیرطبیعى نبوده، ضعف پیامبر تلقى نمى شود؛ زیرا اولا این تجربه براى تمامى پیامبران سخت و وحشتناک بود، به طورى که همه پیامبرانِ عبرى، مانند اشعیا، ارمیا و موسى در این حالت فریاد وحشت سر داده،  خود را در آستانه مرگ مى دیدند. ثانیاً حقیقت مواجهه با روح الاهى و تجربه وحیانى آنها را به محدوده اى از حقیقت وارد مى سازد که عمق وجود آنها را دربرمى گیرد و با ادراکات عقلانى موجود در وجود انسان هماهنگى ندارد.

خانم کارن در تعریف دین الله که محمد(ص) به تبلیغ آن مأمور شد، معتقد است که این دین در حقیقت از ابتداى خلقت وجود داشت و خداوند آدم را خلیفه خود در روى زمین ساخت و پس از آن، پیامبران را یکى پس از دیگرى به زمین فرستاد. پیام ها همیشه یکسان بودند. پس ادیان هم اصالتاً یکى بودند. قرآن هیچگاه وحى پیامبران قبلى را رد نمى کند، بلکه همه را از یک منبع دانسته، کتب آسمانى را یکى مى بیند ولى هشدار مى دهد که اکثر پیروان این کتاب ها به نحو درست بدان عمل نمى کنند.

به نظر کارن، همه پیامبران فقط یک ادعا داشتند: خداوند از طریق آنان خود را به مردم مى نمایاند. به همین دلیل، قرآن از زبان عیسى مسیح، هم ادیان دیگر را تأیید نموده، هم ظهور پیامبر جدید به نام محمد(ص) را بشارت مى دهد.

نویسنده واژه امى را به معناى بى سواد گرفته، همه احتمالات دیگر از جمله بى سواد بودن امت یا غیریهودى بودن، غیر اهل کتاب بودن، پیامبر امت بودن و... را رد مى کند؛ زیرا معتقد است که هیچ سند تاریخى دقیقى از این که محمد(ص) مى توانسته بنویسد و بخواند، وجود ندارد. تاریخ گویاى این مسئله است که او هرگاه مى خواست نامه اى بنویسد، آن را براى على(ع) بازگو مى کرد و او مى نوشت.

وى درباره کیفیت وحى، معتقد است که محمد(ص) نیز مانند سایر پیامبران گاهى پیام وحى را با کلام دریافت کرد و گاهى نیز از راه رؤیاها و تصاویر؛ و پس از اولین وحى، حدود دو سال وحى قطع شد تا آن که آیات «یا ایها المدثر قم فانذر» مانند نورى در تاریکى درخشید و پس از این وحى، محمد(ص) قبول کرد که مأموریت را بپذیرد و این پذیرش، او را در راهى قرار داد که قبلا تصورش را نمى کرد؛ زیرا چنین به نظر مى رسد که در ابتدا، محمد(ص) ایده اى براى برپایى یک دین جهانى نداشت و بیشتر به فکر اعراب بود. در ارزیابى این فصل به این جهات باید توجه داشت:

نخست، خانم آرمسترانگ اصرار دارد که نزول سوره 93 را پیام اصلى دعوت محمد(ص) تلقى کند و در چند جا تلاش مى کند تا رسالت حضرت محمد(ص) را معطوف به مشکلات اجتماعى و معیشتى و فقر اعراب جاهلى بداند؛ در حالى که پیام اصلى وحى بر همه پیامبران، توحید و پرستش خداى یگانه بوده و هست. درست است که همه انبیا بر لزوم مبارزه با فقر و تنگدستى و دستگیرى از بى بضاعت ها و افراد ناتوان تأکید کردند، ولى این امر به هیچ روى وظیفه اصلى آنان نبوده است. حتى اگر بخواهیم بر اساس سایر نشانه هایى که نویسنده در همین کتاب ارائه کرده، قضاوت کنیم، مهم ترین عامل در دعوت محمد(ص)، دعوت به یکتاپرستى و توحید بوده است. ایشان خود در فصل ششم، جرقه اولین برخورد مسلمانان با بت پرستان را پس از اعلان مخالفت با سه بت لات، منات و عزى مى داند و مى نویسد: وقتى محمد(ص) پیروان خود را از پرستش این سه بت معذور داشت، یک شبه تمامى حامیان خود را از دست داد و گروهى از قریش به صف نمازگزاران مسلمان، که در کعبه جمع شده بودند، حمله کردند و درگیرى رخ داد.

دوم، خانم آرمسترانگ در مقایسه نبوت حضرت محمد(ص) و حضرت عیسى(ع) از این مطلب غفلت کرده که محمد(ص) همان پیامبر مورد انتظار بشر بوده، حتى یهودیان و مسیحیان نیز قرن ها قبل از تولدش بشارت به آمدن او داده، منتظر ظهور او بوده اند. ایشان خود در جایى مى نویسد که یک راهب مسیحى، ظهور محمد(ص) را پیش بینى و براى حنفا بازگو کرده بود و در جاى دیگر مى نویسد: اناجیل نیز از نوعى احساسات پنهانى در میان مردم فلسطین براى ظهور پیامبرى جدید خبر مى دهند، پیامبرى که در ضمن ابلاغ پیام خداوند، سخنگوى خواسته هاى درونى مردم خود نیز مى باشد. او در ناملایمات و ناآرامى هاى زمان خود مشارکت دارد، ولى در پى آن قادر است که پیروان خود را به درک عمیق و روحانى از وجود خودشان رهنمون شود. درباره انتظار یهودیان مى نویسد: یهودیان عربستان که در منطقه کشاورزى شمال عربستان زندگى مى کردند، نیز بر این باور بودند که به زودى پیامبرى در شبه جزیره ظهور خواهد کرد وگزارشى از مهاجرت یک حاخام یهودى از سوریه به قصد یثرب را نقل مى کند. وى در پاسخ این پرسش که چگونه مملکت آباد سوریه را به قصد بیابان خشک یثرب ترک کرده، مى گوید: من به حجاز آمده ام تا در زمان ورود پیامبر جدید در این جا باشم و سپس ادامه داد: آه یهودیان زمان ظهور او فرا رسیده است؛ در مقابل او نایستید.

سوم، این که خدیجه در نزد پیامبر عزیزتر بود و پیامبر او را بیش از دیگران ستایش مى کرد، نه با هدف برانگیختن و ناراحت کردن سایر همسرانش، بلکه به دلیل خدمات و زحمات او به اسلام بود. به طور قطع، یارى و فداکارى خدیجه تأثیر مهمى در پیشبرد رسالت پیامبر داشت، ولى اگر گفته شود که خدیجه کسى بود که تردیدهاى پیامبر را نسبت به رسالتش برطرف کرد یا اگر دلدارى هاى او نبود، پیامبر از ادامه راهش منصرف مى شد یا این که پیامبر با مشورت و راهنمایى او گام برمى داشت، سخنى به گزاف گفته ایم؛ زیرا سند محکمى براى تأیید ادعاهاى فوق وجود ندارد. عایشه هم، فقط همسر پیامبر است نه مشاور یا هادى یا تحمیل کننده نظرات خود بر پیامبر. او زمانى به نامزدى و ازدواج پیامبر درآمد که سن و سالى نداشت، ولى تحت تربیت پیامبر قرار گرفت و از آن فضاى کودکى خارج گشت، نه این که پیامبر با کودکى او همراه و همگام شود.

چهارم، برخلاف تصویرى که آرمسترانگ ارائه مى کند، پیامبر با زنان خویش مشکلى نداشت. در حادثه افک و در قصه تحریم کوتاه مدت زنان، پیامبر براى هدایت آنان به راه مستقیم مدتى با عایشه و دیگر زنانش قطع رابطه کرد و به امر خداوند هم دوباره به سوى آنها بازگشت. به علاوه، عایشه، ام سلمه و حتى خدیجه، فقط همسران پیامبر بودند و آنان را در جایگاه مشاوران پیامبر دیدن خطاست. پیامبر بر همسران خویش سلطه داشت، لذا شواهدى مبنى بر وجود دسته بندى قومى و اختلاف هاى سیاسى در بین آنها در دست نیست. تنها پس از وفات پیامبر، عایشه برخلاف توصیه رسول الله در رأس یک حرکت سیاسى قرار گرفت که به جنگ جمل علیه على(ع) انجامید. ازدواج هاى متعدد پیامبر مبناى عشقى نداشت. او اغلب با زنان بیوه ازدواج مى کرد و حاصل این ازدواج اتحاد و وحدت قبایل مختلف اعراب بود. پیامبر حتى در رفتارش با زنان خود تفاوتى قائل نبود و مبناى رفتارش را عدالت قرار مى داد و نه تنها با عایشه بلکه با همه آنها رئوف و مهربان بود.

پنجم، در برخى از کتب تاریخ که آرمسترانگ تحلیل اش از آغاز وحى را بر آنها مبتنى کرده، گزارشى درباره چگونگى بعثت و نخستین وحى به پیامبر خدا(ص) نقل شده که با معیارهاى حدیث و تاریخ سازگارى ندارد؛ چون این گزارش مشهور است و مورد استقبال بسیارى از مستشرقان قرار گرفته، نقل و نقد مختصر آن لازم است.

عایشه مى گوید: فرشته نزد پیامبر(ص) آمد و گفت بخوان. گفت: خواندن نمى دانم. سه مرتبه و هر بار سخت او را فشار داد تا این که در آخرین بار گفت: بخوان به نام پروردگارت که آفرید... آنگاه رسول خدا(ص) در حالى که مى لرزید، نزد خدیجه آمد و گفت مرا بپوشانید. او را پوشانیدند تا اضطراب و ترس او کم شد. رسول خدا(ص) آنچه را پیش آمده بود، براى خدیجه بیان کرد و گفت: بر خویشتن بیمناکم. خدیجه گفت: به خدا سوگند، هرگز خداوند تو را خوار نخواهد کرد. سپس او را نزد پسر عمویش ورقة بن نوفل ـ پیرمرد نابیناى مسیحى ـ برد. خدیجه به او گفت: عموزاده! از برادرزاده ات بشنو که چه مى گوید. رسول خدا آنچه دیده بود، بیان کرد. ورقة گفت: این همان ناموس (فرشته) است که بر موسى نازل شد. کاش من امروز جوان بودم؛ کاش آن روز که قومت تو را بیرون مى کنند، زنده بودم. رسول خدا(ص) گفت: مگر مرا بیرون مى کنند؟ گفت: آرى. بدین ترتیب محمد(ص) به رسالت خویش و... اطمینان یافت! این روایت، هرچند در صحیحین نقل شده است، به دلایلى پذیرفته نیست:

نخست، روایت کننده این گزارش عایشه است و به اتفاق ارباب سیره و تاریخ او در سال چهارم یا پنجم بعثت متولد شده است. روشن است که وى در هنگام بعثت شاهد احوال آن حضرت نبوده است و در خبرى نیامده است که ماجراى بعثت را از پیامبر(ص) شنیده باشد. به علاوه، او نام راوى اصلى را که احتمالا از او شنیده، ذکر نمى کند و این خبر به اصطلاح مرسل است و درخور اعتماد نیست.

دوم، بر اساس این روایت، فرشته وحى چندین بار به محمد(ص) تکلیف خواندن کرد و او اظهار ناتوانى نمود! در حالى که اگر مقصود این بوده که حضرت رسول(ص) کلام خدا را از روى لوح و نوشته اى بخواند، چنین چیزى عقلانى نیست؛ زیرا خدا و فرشته او مى دانستند که او قدرت خواندن ندارد. اگر مقصود خواندن آیات به دنبال فرشته وحى بوده، این عمل امر چندان دشوارى نبوده تا آن حضرت ـ که به هوش و خردمندى معروف بوده ـ از آن عاجز باشد.

سوم، فشارهاى مکرر پیامبر از سوى فرشته وحى، چه مفهومى ممکن است داشته باشد، در حالى که یادگیرى، امرى ذهنى است؟ اگر براى این بوده که به قدرت خدا ناگهان قدرت خواندن بیابد، براى این کار اراده خدا کافى بوده است. اگر فشارهاى یادشده را در اثر ارتباط حضرت محمد(ص) با مبدأ جهان هستى و عالم غیب بدانیم، باز هم توجیه پذیر نیست چون بر اساس آیات، وحى از یکى از سه طریق بوده است: «ارتباط مستقیم و دریافت پیام الهى بدون هیچ واسطه»، «از طریق شنیدن صدا، بدون مشاهده صاحب صدا» و «توسط فرشته وحى». در این میان، بر اساس برخى از روایات، تنها در صورتى که دریافت وحى از طریق ارتباط مستقیم و بىواسطه بوده، نوعى سنگینى را تحمل مى کرده است؛ در حالى که به اتفاق مورخان، نخستین آیات قرآن را جبرئیل در غار حرا آورده بود و از این رو، هیچ دلیلى براى احساس فشار و سنگینى وجود نداشته است. البته این، به معناى نفى احساس سنگینى مسئولیت و نگرانى آن حضرت از مخالفت بت پرستان نیست.

چهارم، با توجه به آمادگى هاى حضرت رسول(ص) در دریافت پیام هاى غیبى، غافلگیر شدن او و دچار ترس و اضطراب شدن معنا ندارد.

پنجم، چگونه پذیرفتنى است که اطلاعات خدیجه بیشتر از پیامبر بوده؛ به گونه اى که وى با مشاهده ترس و لرز پیامبر(ص)، او را دلدارى دهد!

ششم، عجیب تر این است که پیامبرى به رسالت و مسئولیت هدایت مردم مبعوث شود، اما خود نداند، پیک الهى را نشناسد، پیام او را درست تشخیص ندهد و نیازمند تأیید پیرمرد نابیناى مسیحى باشد.

هفتم، تردیدهایى که به پیامبر(ص) نسبت داده اند، با آیات قرآن که مى گوید: «ما کذب الفواد ما راى: آنچه را در دل دید انکارش نکرد» سازگارى ندارد. از امام صادق(ع) پرسیدند: چرا پیامبر(ص) هنگام دریافت وحى، شکى نداشت که مبادا وسوسه شیطان باشد؟ فرمود: خداوند وقتى بنده اى را به رسالت منصوب مى کند، به او اطمینان خاطر و آرامش کامل مى بخشد؛ به طورى که هرچه از جانب خدا بر او نازل مى شود، همانند چیزى است که خود به چشم مى بیند.

هشتم، بارها در قرآن کریم از وحى بر پیامبران و نزول فرشتگان بر آنان سخن رفته است. درباره کدام یک از ایشان چنین احوال و اوصافى آمده است؟ شگفتا! مگر فرشته وحى با کسى دست به گریبان مى شود؟

نهم، بیان گزارش با گزارش جابر بن عبدالله، ابن عباس، عمرو بن شرحبیل و روایت دیگر عایشه نیز سازگارى ندارد؛ چون در هیچ یک از اینها سخنى از تردید پیامبر(ص) به میان نیامده است، بلکه در گزارش عبدالله بن عباس مى خوانیم: فرجع الى بیته و هو موقن

دهم، درست است که این روایت در کتاب صحیح بخارى و مسلم (از مهم ترین کتب حدیثى اهل سنت) آمده و شارحان آن کتب نیز دانشمندان سرشناسى اند، اما در همین کتاب ها نقل هاى مناسب دیگرى نیز وجود دارد که مقام رسالت پیامبر(ص) را خدشه دار نمى کند. چگونه است که محققان غربى و خانم آرمسترانگ و دیگر شرق شناسان که ادعاى علمیت و بى طرفى مى کنند، به سراغ این گزارش رفته، به نقل آن پرداخته اند؟

نویسنده در فصل پنجم زیر عنوان «بشارت دهنده» به کیفیت اجراى پیام هاى آسمانى در اجتماع قبیله اى مکه و آثار و پیامدهاى آن مى پردازد. به نظر او، پیام محمد(ص) باهدف، باارزش، امیدبخش و شادى آفرین بود، ولى محمد(ص) فقط یک بشارت دهنده و ترساننده بود، اما مثل مسیح نجات دهنده نبود و هیچ مأموریت جهانى نداشت. پیام محمد(ص) یا همان زیربناى پیام قرآنْ معطوف به تلاش براى ایجاد جامعه اى برابر به دور از تعصبات طبقاتى بود که طبقه آسیب پذیر آن به درستى و امنیت بتوانند در آن زندگى کنند. به نظر مؤلف، اگرچه درست نیست که محمد(ص) را به مفهوم امروزى، سوسیالیست بنامیم، ولى اگر با دیدى عمیق نگاه کنیم او را دقیقاً یک فرد سوسیالیست مى یابیم. درست است که او ثروت و مالکیت را آن گونه که عیسى مسیح محکوم کرد، نفى ننمود و مسلمانان مجبور نبوده و نیستند که تمام دارایى و ثروت خود را به فقرا ببخشند، اما آنان باید آزادمنش بوده، همیشه بخشى از ثروت خود را به فقرا و مستمندان اختصاص دهند. به همین دلیل، زکات یکى از ارکان پنج گانه اسلام معرفى مى شود.

او در این فصل همه حوادث را از منظر طبقات اجتماعى و قبیله اى دیده است. وى حتى مسئله مخالفت قریش با قیامت را، که به نظر ایشان مفهومش از یهودیان و مسیحیان گرفته شده، از همین منظر تحلیل کرده است. با آن که روز قیامت، تصویرى قوى از بازگشت انسان به اصل خود است و این که سرانجام همه مخلوقات به خداوند یعنى مبدأ و خالق و نگهدارنده آفرینش باز خواهند گشت، در روز قیامت ثروت، قدرت و شخصیت فردى که مایه مباهات و افتخار اعراب بوده، به هیچ روى نمى توانست براى آنان سودمند افتد؛ بلکه از تک تک آنها سؤال مى شد که چرا با خودخواهى، مال و ثروت را براى لذت شخصى خود اندوخته، آن را در میان نیازمندان تقسیم نکرده اند. نماز بهویژه نماز شب که به نظر ایشان از ارکان دینى است و آن نیز تحت تأثیر روش راهب هاى مسیحى در بیابان هاى سوریه بوده، نیز نوعى اظهار تعظیم و به خاک افتادن در مقابل خداوند است. این امر در کنار تقویت خداباورى مسلمانان، موجب شکسته شدن غرور و خودبزرگ بینى چندین ساله اعراب بود ولذا با واکنش منفى شدید مواجه شد، به طورى که مسلمانان مجبور شدند مدت ها نماز را به طور پنهانى و در دره هاى اطراف مکه به جا آورند. با این حال، تا زمانى که محمد(ص)  با سه بت لات، عزى و منات درنیفتاده بود، مى توانست در مکه حامیانى داشته، به حیات خود ادامه دهد؛ اما وقتى پیروان خود را از پرستش این سه بت معذور داشت، یک شبه تمامى حامیان خود در مکه را از دست داد. پیام محمد(ص) به تفرقه در خانه ها و قبیله ها انجامید؛ به طورى که پدرى کافر مى ماند و پسرى مسلمان مى شد. پیوندهاى جاهلى که همه چیز را در سرمایه، قدرت و خودبینى فردى مى دید، گسسته و پیوندهاى جدیدى بر پایه دین، ایمان، مساوات و برادرى پدید مى آمد و این همان بشارتى بود که قرآن از آن سخن گفته بود: بشارت کندن انسان از خاک و پیوند دادن او به عرش و ملکوت.

به نظر نویسنده، دعوت جدید از آغاز به نام اسلام خوانده نشده، بلکه در ابتدا مسلمانان دین خود را «تزکّى» نامیدند و بعدها آن را اسلام نامیدند که به معناى تسلیم مجموعه هستى و تمام وجود در مقابل خالق جهان هستى است. کارن اولین مسلمانان را خدیجه، على، زید و چهار دختر پیامبر مى داند و معتقد است که ابوطالب با همه احترام فوق العاده اى که براى محمد(ص) قائل بود، به اسلام نگروید. در نقد این بخش از نوشته نویسنده باید گفت: نخست، درباره ایمان ابوطالب علاوه بر ده ها دلیل و شاهد نقلى، بررسى عقلانى برخى از رفتارهاى ابوطالب، به روشنى از عمق ایمان و اخلاص ابوطالب پرده برمى دارد. بر اساس این نگرش، شیخ بزرگ بنى هاشم در صورت پایبندى به شرک، هرگز نمى توانست و نمى باید به بهاى هتک حرمت عقاید شرک آمیز خود، به تعلقات قومى وفادار بماند. اگر بتوان گفت که در بافت نظام قبیله اى مکه، ابوطالب موظف بود تا از برادرزاده اش دفاع کند، این مسئله در شرایطى موجه بود که با باورها و اعتقادات و حرمت هاى قطعى قبیله اى تضادى نداشته باشد؛ زیرا دفاع سرسختانه ابوطالب از پیامبر(ص) عملا به این معنا بود که به برادرزاده خویش، مجال مى داد تا وى امکان توهین به عقاید مشرکان و از جمله خود ابوطالب را داشته باشد. بدیهى است که مرد عاقل و پایبند به عقیده، هرگز به دلیل همان عقل و اعتقاد نمى تواند امکانات خود را در خدمت کسى قرار دهد که مرگ و نابودى ارزش ها و عقایدش را دنبال مى کند.

افزون بر این، چگونه مى توان پذیرفت که مردى در دفاع از سخنان باطل برادرزاده اش تا حدى پیش رود که فرزندانش را در شعب به جاى وى در بستر بخواباند تا اگر هجومى براى قتل او صورت گرفت، برادزاده اش سالم بماند؟

دوم، بشارت قرآن به آنچه کارن در این فصل اشاره کرده، خلاصه نمى شود؛ بلکه چنان که در مواضعى دیگر آورده، بشارت قرآن تنها در وحى غار حرا یا ادامه آن در مکه و مدینه نیز خلاصه نمى شود، بلکه در جذابیت آن براى کشاندن میلیون ها انسان در طى چند قرن به سوى اسلام و باور داشتن به این آیات نهفته است. اسلام توانسته است در هر زمان خود را با شرایط زمان و مکان تطبیق داده، به صورتى جذاب همان پیام ها و منظرهاى اولیه خود را براى مردمان هر نسل و دوره اى از تاریخ حفظ نماید. این جذابیت همواره ادامه داشته است. بشارت دیگر قرآن این است که قرآن و سنت اسلام هیچ گاه تضادى بین علوم عقلى و دین قائل نیست؛ در حالى که اکتشافات لیل و داروین در قرن نوزدهم، کل زیربناى فکرى دنیاى مسیحیت را متزلزل کرد، بعضى از فرق و مذاهب شیعه، از علوم طبیعى و ریاضیات به عنوان وسیله اى براى رسیدن به تفکرات روشن تر و عمیق تر دینى بهره جستند. اصولا اسلام به عوض توصیه به سلسله اى از قوانین و موضوعات کلیشه اى، سعى دارد تا تفکر را در انسان ها تقویت کند.

حاصل آن که قرآن کلام الهى است که براى هدایت بشر فرستاده شده و گوش سپردن به آواى آن، همیشه هدایتگر است. قرآن براى بهره دهى به فرد و شخص خاصى نازل نشده، بلکه وسیله و ابزارى است براى هدایت عموم مردم در همه مکان ها و زمان ها. پیامهاى کتاب الله روشن و همگى جدى و واقعى است. گرایش به اسلام، جادویى نبود بلکه حقایق همین قرآن و زیبایى آن برخى را مجذوب دین اسلام ساخت و آنها را از شرک و بت پرستى رهانید. قوانین قرآن کهنه نشده و امروز هم براى پیروانش درست، حقیقى و مفید است و مى تواند جامعه اى برین، فاضله و نیک تشکیل دهد و بشارت و رحمت باشد.

در فصل ششم زیر عنوان «آیه هاى شیطانى» نویسنده مى کوشد تا علت اصلى مخالفت قریش با دعوت جدید و عوامل و اسباب موفقیت آن را بررسى کند. به نظر او، تا زمانى که محمد(ص) تنها از پرستش الله سخن مى گفت و مخالفتى با بت هاى لات، عزى و منات نداشت، قریش احساس غریبى نسبت به او نداشت؛ اما پس از آن، ناگهان اولین جرقه برخورد میان مسلمانان و بت پرستان زده شد. وى در نقل داستان غرانیق دو گزارش را نقل مى کند که یکى گواه وجود اتفاقات شیطانى مبنى بر در ردیف الله قرار دادن بت هاى سه گانه است و دیگر گزارشى که معتقد است که این سه بت به هیچ وجه قابل پرستش نبوده، و صرفاً ساخته تصورات باطل اعراب است.

نویسنده در پایان این دو گزارش نتیجه مى گیرد که اگر فرض را بر صحت این مطلب بگذاریم که محمد(ص) به طور موقت درباره دین یکتاپرستى خود تن به مصالحه داد، چنان که رودیسون و وات معتقدند، این امر به هیچ وجه به معناى تغییر وحى یا عدم تشخیص بین وحى خداوند و القائات شیطان نیست؛ با عنایت به این که احادیثى که وجود آیات شیطانى در آنها آمده، با سایر احادیث و خود قرآن در تضاد است.

وى در ادامه مطلب به پیامدهاى سازش ناپذیرى محمد(ص) در موضوع بت هاى سه گانه پرداخته، به مهاجرت اجبارى مسلمانان به حبشه و آزار و اذیت هایى که مسلمانان بدان گرفتار شدند، مى پردازند و سپس به دیگر اقدامات بازدارنده قریش اشاره مى کند. وى مى نویسد: هیأتى از قریش با ابوطالب دیدار کردند و از او خواستند که از حمایت محمد(ص)  دست بردارد. او پاسخ مسالمت آمیزى به رؤساى قریش داد، ولى هیچ گونه تعهدى را نپذیرفت و از حمایت خود از محمد هم دست برنداشت. مدتى بعد سران قریش مجدداً با تهدید سراغ ابوطالب آمدند و فریاد برآوردند که به خدا قسم، ما بیش از این نمى توانیم ببینیم که پدران ما مورد توهین قرار گیرند، سنت هاى ما منحرف تلقى و به خدایان ما اهانت شود. تا زمانى که تو ما را از دست او خلاص نکنى، ما با تو خواهیم جنگید تا جایى که یکى از ما نابود گردد. ابوطالب اندوهگین شد و محمد(ص) را از ماجرا آگاه کرد. پیامبر(ص) در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت: «من آماده مرگم. به خدا قسم، اگر قریش خورشید را در یک دست و ماه را در دست دیگر من قرار دهد، از مأموریتى که خداوند به من امر کرده، دست برنخواهم داشت، تا او مرا به پیروزى یا نابودى راهنمایى نماید». ابوطالب به او گفت: «برو آنچه تو را راضى مى سازد، اعلام کن. به خاطر خدا، من هیچ گاه تو را رها نخواهم کرد.» حمایت صریح ابوطالب از محمد(ص) تا حدودى مانع از مزاحمت هاى آنان شد، اما یاران او تحت آزار و شکنجه قرار داشتند و لذا عده اى به حبشه مهاجرت کردند.

کارن سپس به توصیف مقاومت مسلمانان اولیه در برابر آزار و شکنجه هاى طاقت فرساى قریش پرداخته، از ابعاد تأثیر قرآن در روح و جان مسلمانان سخن مى گوید؛ همان زیبایى هاى قرآن که توانسته بود اعراب را به مرحله ماورایى زندگى حیوانى سوق دهد و نیروى قوى آن توانسته بود احساس هیجان انگیز و غنى اى پدید آورد و باعث شکسته شدن تمامى سدهاى درون در رسیدن به حقیقت وجود شود.

وى سپس به توصیف حال و مقام عتبة بن ربیع، نماینده قریش، در مواجهه با آیات قرآن مى پردازد و مى نویسد: وقتى عتبه نزد قریش بازگشت، بسیار مشکل بود تا بتواند تجربه خود را براى دیگران بازگو نماید. نمى توانست بگوید که چه زیبایى و شکوهى در آیات قرآن دیده است. وى سرانجام رو به قریش کرد و به آنان چنین هشدار داد: «نصیحت مرا بپذیرید و این مرد را رها سازید! به خدا قسم این سخنان که من شنیدم، به زودى تا خارج از مرزهاى عربستان هم نفوذ مى کند.» خانم آرمسترانگ سپس به کیفیت شکسته شدن تحریم سیاسى اجتماعى و فرهنگى شعب و خروج مسلمانان مى پردازد. در ارزیابى این بخش باید گفت که نویسنده در کل، وحى را یک راه پیوسته مى داند که محمد(ص) و هر پیامبر دیگرى باید مرتباً با پیشنهادات جدید، دیدگاه هاى قبلى را اصلاح و پیشرفته تر سازد. واقعیت این است که مؤلف حداقل در برخى از توصیف ها و تبیین هایش، برداشت درستى از وحى الاهى ندارد؛ زیرا به نظر ایشان تعالیم وحیانى نیز مرتباً با پیشنهادات جدید باید اصلاح شود و لذا به نظر ایشان محمد(ص) در رسالت خویش از آغاز دنبال یکتاپرستى نبوده، یا به هر قیمتى حاضر نبوده است که یکتاپرستى را اشاعه نماید؛ بلکه تنها در سال 616 هنگامى که قریش به اوج از هم گسیختگى رسیده بود، او به این نتیجه رسید که باید دینى با بینش ماورایى جاى تفکر بت پرستى را بگیرد. از این زمان به بعد است که محمد(ص)  در پیام خود بر وحدت الاهى پاى فشرد.

عنوان فصل هفتم کتاب «هجرت: راه جدید» است. نویسنده در این فصل با تذکر آخرین ایام حضور پیامبر(ص) و مسلمانان در مکه، به رحلت خدیجه و ابوطالب اشاره مى کند و آخرین کلام ابوطالب در بستر وفاتش را نقل مى کند که پس از ناامید شدن فرستادگان ابوجهل در مصالحه با پیامبر خطاب به محمد(ص) گفت: «کار درستى کردى که مصالحه با آنان را ردّ کردى؛ در پیام خود استوار باش و خود را تسلیم خداوند نما؛ با این همه، وى از اسلام نیاوردن ابوطالب هنگام وفات سخن مى گوید و از این که پس از او ریاست قبیله بنى هاشم به ابولهب رسید که حاضر نبود همچون ابوطالب از محمد(ص) حمایت کند و لذا محمد(ص) به ناچار به طائف رفت تا شاید در آن جا حامیانى براى دین خود بیابد ولى نتیجه اى نگرفت.

وى در این فصل به داستان دیدار آن حضرت با عداس، پسرک مسیحى اهل نینوا، و نیز داستان معراج اشاره مى کند: در حالى که محمد(ص) نیمه شب مشغول قرائت قرآن، دعا و نماز بود، احساس کرد که جبرئیل بر او ظاهر شده، او را سوار بر براق به سوى بیت المقدس پرواز داد. در این پرواز شبانه، جبرئیل و محمد بر کوه مقدس فرود آمدند و ابراهیم، موسى، عیسى و گروهى دیگر از پیامبران از آن حضرت استقبال کردند. آنان دسته جمعى به نماز ایستادند و سپس سه بطرى از شیر، آب و شراب براى او آوردند. محمد(ص) شیر را به عنوان نماد میانه روى  و مدارا انتخاب کرد.

کارن در بخش دیگرى با توجه به حدیثى از عایشه، اعتقاد به جسمانى بودن معراج را نفى کرده، ضمن مقایسه معراج با تجربه جادوگران و تجربه هاى عرفانى مى نویسد: این تجربه ها یک واقعیت زندگانى بشر است و در اغلب سنت ها و ادیان به طور مشابهى حضور دارد و معراج محمد(ص) نزدیک به تجربه عرفانى ملکوتى دین یهود است  و در تمامى ادیان، بعضى از مردان و زنان که استعدادهاى خاصى براى این نوع فعالیت دارند، مى توانند این تجربه را با انجام سلسله اى از تکنیک ها و روش هاى مشابه و توأم با ریاضت به دست آورند. وى آن گاه به دیدار پیامبر با چند تن از اهالى یثرب در دره عقبه مى پردازد. آنها بعد از شنیدن قرائت قرآن محمد(ص) نگاهى به یکدیگر کرده، گفتند «این باید همان پیامبرى باشد که یهودیان یثرب وعده ظهور او را داده اند.» ضمناً اگر این همان پیامبر باشد پس باید مواظب باشند تا یهودیان به او دسترسى پیدا نکنند؛ به خصوص که به طور قطع، او توانایى حل مشکلات یثرب را دارد.

مذاکرات بین محمد(ص) و اهالى یثرب در هر دو ملاقات و بیعت پیش از آن که سیاسى باشد، بر مباحث دینى دور مى زد و قوانین محمد(ص) به مسلمانان کمک مى کرد تا حقوق فردى یکدیگر را به صورت یک قانون محترم بشمارند در سال 622 محمد(ص)  در ملاقات با گروه بزرگتر حدود 73 نفر در دره منا با آنان «عهدنامه جنگ» را که اهالى یثرب را از نظر سیاسى ملتزم به حمایت همه جانبه از محمد(ص) مى کرد امضاء نمودند و بدین ترتیب کار بى سابقه هجرت مسلمانان به یثرب بدون این که اجبارى در آن باشد، آغاز شد تا آن که پیشنهاد ابوجهل مبنى بر قتل محمد بهوسیله جوانان برومند همه قبایل مکه به تصویب رسید.

وى سپس به دیدار پنهانى پیامبر با گروه 73 نفرى از مردم مدینه و به دنبال آن تصمیم قریش به قتل آن حضرت و نیز ماجراى مهاجرت آن حضرت از مکه به مدینه اشاره مى کند. به گفته وى پیامبر(ص) در بدو ورود به مدینه اقدام به ساختن مسجد نمود و ضمن عهدنامه اى بین مسلمانان، یهودیان و سایر قبایل مدینه، اولین جامعه اسلامى را با مشارکت تمامى قبایل در یک واحد اجتماعى ـ بدون فردگرایى قبیله اى ـ بر مبناى دین پایه ریزى کرد. به نظر نویسنده، هدف محمد(ص) از اول، تشکیل حکومتى دینى نبود ولى حوادث بعدى چنین راه حلى را پیش پاى او نهاد. روش اجتماعى جدید اگر چه انقلابى بود، ولى از ابتداى امر همه مردم مدینه حاضر به قبول آن شدند و حتى مشرکانى که مسلمان نشدند نیز بدون هیچ مشکلى به زندگى خود ادامه مى دادند.

وى بر این باور است که نوسانات در روابط پیامبر(ص) با یهود، بر روابط او با مسیحیان هیچ تأثیر منفى نگذاشت، بلکه بعضى مواقع قرآن با مسیحیان موضع مشترکى بر ضد یهودیان اعلام کردند. بطلان ادعاى یهودیان مبنى بر مصلوب کردن عیسى از آن جمله است. به نظر کارن، تنها زمانى که دشمنى اکثر یهودیان دائمى شد، دین جدید استقلال خود را اعلام نمود و تغییر قبله به سوى مکه صورت گرفت. در نقد مدعیات این فصل باید گفت که:

نخست، معراج یک سفر حقیقى است که قرآن به صراحت از آن خبر داده (سوره اسراء) و سخنان پیامبر (ص) و اهل بیت او، جزئیات و تفاصیل بیشترى از این سفر عجیب را بیان کرده است و این واقعه اى منحصر به فرد است که کاملا با خواب ها، پیشگویى ها و تجربه هاى عرفانى متفاوت است.

دوم، در این که یهودیان از پیامبر اکرم(ص) مطالبى پرسیدند و این که همه ادیان الاهى مردم را متوجه روز قیامت نمودند، شکى نیست؛ زیرا چون اصول ادیان الاهى اعم از یهودیت، مسیحیت و اسلام مشترک است اما این معنا مستلزم این نیست که پیامبر اکرم عقیده به معاد یا پاسخ به دیگر سؤال ها را از یهودیان یا مسیحیان فراگرفته باشد. محمد(ص) نیز مانند موسى و عیسى پیامش را از خدا دریافت کرد.

سوم، برخلاف تصور نویسنده محترم، حضرت محمد(ص) از همان آغاز در اندیشه برقرارى حکومت بود و به طرح تعیین جانشین نیز اندیشیده بود و لذا در آغازین دوره دعوت، از خویشاوندانش براى استمرار رسالت و دعوتش کمک خواست. این که نویسنده در مواضع دیگرى از همین کتاب ادعا مى کند که محمد(ص) در زمان هجرت به مدینه و حتى بعد از ان هم هیچ تصویر هماهنگ و تعریف شده اى براى رسیدن به اهدافى که بعدها به آن رسید، نداشته، به هیچ وجه محققانه نیست؛زیرا طبق مدارکِ مستند، پیامبر در همان دوران رسالت وعده فتح ایران، روم و سوریه را به مسلمین داده بود. افزون بر این، چگونه ممکن است کسى بدون هیچ برنامه و تدبیرى، چنان شالوده اى براى مکتبش ایجاد کند که طى سده هاى متمادى قابل دفاع و اجرا باشد؟

فصل هشتم کتاب که ظاهراً مهم ترین فصول آن است، به تحلیل و بررسى جهاد اسلامى و جنگ هاى پیامبر اکرم(ص) اختصاص دارد. به نظر او، دلیل این که منتقدان پیامبر(ص)  در غرب به هدف و مأموریت او با سؤ نیت نگاه کرده، به آن حضرت لقب هاى ناشایستى داده اند، حوادثى است که پس از استقرار محمد(ص) در مدینه اتفاق افتاده و نه تنها تاریخ عربستان که تاریخ جهان را تغییر داد، به نظر کارن، علت اصلى این سوءظن ها این است که دنیاى مسیحیت فقط با تصویر مسیح مصلوب آشنایى دارد که گفته است که پادشاهى او در این دنیا قرار ندارد. بنابراین، مسیحیت از علامات پیامبرى، درد و رنج را شناخته است نه موفقیت و پیروزى را؛ زیرا تصور ما این است که در این دنیا براى پیامبران انتظار پیروزى ظاهرى نمى رود؛ تصور ما این است که اسلام دین شمشیر است و محمد(ص) روحانیت واقعى را رها کرده و به عوض آن به خشونت و مداراناپذیرى جنبه قداست بخشیده و براى پیشبرد اهداف دینى خود به سیاست بازى و جنگ روآورده است و لذا امروزه نیز رادیو، تلویزیون، روزنامه ها و کتاب ها و... مرتباً از شمشیر اسلام، از خشونت مقدس یا ترور مقدس سخن مى گویند. اما این نوعى وارونه نگرى محض است. مسیحیت به طور کلى، موفقیت هاى مادى را در رابطه با مسائل معنوى و دنیوى مى نگرد، به طورى که در اروپا به تدریج براى کلیسا و حکومت دو مقام متمایز و جدا قائل شدند، در حالى که هر دینى مبانى اصولى خود را براى براى رسیدن به حقیقت غایى دارد و تجربه خودش را براى پیشبرد اهداف دینى خود اعمال نموده است و لذا نباید اسلام را به خاطر تداخل دین و سیاست در آن سرزنش کنیم. مسیح و پولس قدیس نگرانى خاصى در مورد وضعیت سیاسى یا اجتماعى مردم زمان خود نداشتند؛ آنها گمان مى کردند که با غسل تعمید سیستم اداره حکومت و مردم با عدالت و مساوات بیشتر توأم مى شود؛ پس سیاست محدوده و قلمرویى جداى از دین پیدا کرد. از سوى دیگر،نویسنده بر این نکته تأکید مى کند که محمد(ص) در ابتداى کار هیچ قصدى براى سازماندهى سیاسى نداشت و در زمان هجرت نیز هیچ تصویر هماهنگ و تعریف شده اى براى رسیدن به اهداف سیاسى اش نداشت، ولى روند حوادث او را ناگزیر کرد که در مدینه به نوعى سازماندهى سیاسى دست زند. چنان که آیات قرآن نیز به نوعى تغییر جهت داد و آیات الهام بخش جاى خود را به فرمان هاى عملى و روزمره عوض کرد. با این حال، آنچه در خصوص موضوع مورد بحث براى مؤلف حائز اهمیت است، این باور اوست که در ایده محمد(ص) هیچ انحرافى پدید نیامد؛ چراکه در همه برنامه هاى او، اولویت اول خداوند است؛ یعنى به روشنى پیام اجتماعى او با هدف دینى اش هماهنگ بوده، و از اهداف سیاسى یا مادى تأثیر نپذیرفته است و در هر مورد که قرآن دستورى صادر مى نماید، باز هم همان جایگاه روحانى و ماورایى پیام را حفظ مى نماید، به طورى که نمى توان آیه اى از قرآن را پیدا کرد که خدا محورى مبناى صدور آن نباشد. در گوشه و کنار همه حوادث، قرآن مسلمانان را هشدار مى دهد که به خواست خداوند تسلیم باشند و از دنیاى محدود خود چشم بپوشند. آن جا که سخن از ماهى ها، پرندگان، گل ها، کوهها و بادها مى گوید، همه را مظهر ظهور خداوند معرفى مى کند که بدون آن که بخواهند یا بدانند، تسلیم خداى تعالى و تسبیح گوى اویند و آن جا که از انسان سخن مى گوید، شجاعت و گستاخى او را در قبول امانت آزادى و اختیارش با گوشه و کنایه مى ستاید و تأکید مى کند که براى او، همه اسباب رستگارى و سعادت را فراهم آورده و در کنار پیامبر باطن، راهنمایان بیرونى ـ انبیاء ـ را براى آنان مى فرستد، اما افسوس که از زمان آدم، انسان از قبول هدایت پیامبران و پیام وحى آنان سرباز زده است. به نظر آرمسترانگ، علت سرپیچى انسان یکى از دو چیز است: یا انسان ها در فهم پیام وحى اشکال داشته اند یا در تطبیق احکام الاهى با زندگى روزمره خود...

به نظر نویسنده، تصور غربى ها از محمد(ص) شوالیه اى است که شمشیر خود را براى تحمیل اسلام تیز نمود تا دنیاى بى ایمان را به زور و تهدید به باور دینى برساند، در حالى که واقعیت درست برعکس این بوده و است. محمد(ص)  و یارانش در واقع از جان خود دفاع مى کردند و به راهى کشیده شده بودند که خشونت و جنگ هم بخشى از آن بود.

درست است که قرآن مسلمانان را به جهاد تشویق مى کند، اما اصطلاح «جهاد» معنایى غیر از جنگ مذهبى دارد. جهاد در حقیقت بیانگر کوششى فوق العاده براى متعالى نمودن روح و جسم است. اگر منظور قرآن صرفاً جنگ و خون ریزى بود، مى توانست از واژه هایى مانند حرب، سریه، غزوه و قتال استفاده کند، در حالى که از کلمه جهاد که معنایى عمیق تر، متعالى تر و سازنده تر دارد، استفاده کرده است تا جایى که جهاد به معناى ورود به جنگ و درگیرى را هم مقدمه حرکت در وادى اى معنوى و روحانى که همان جدال با وسوسه هاى شیطانى درون خود و اجتماع و در نهایت پیروزى بر نفس اماره قرار داده است. از سوى دیگر، مگر نه این است که اگر دینداران دنیا، از معابد مقدس خود دفاع نکرده بودند تا به حال نابود شده بودند؟ اکثریت مسیحیان نیز با ایده جنگ براى اصلاح موافق اند؛ زیرا در مقابل اشخاصى مانند هیتلر و چائو شسکو به جز از راه جنگ نمى توان ایستاد. بنابراین، اسلام به جاى صلح طلبى، به معناى برگرداندن روى دیگر صورت براى سیلى خوردن، با تجاوز و ظلم مى جنگید و امروزه اگر مسلمانان براى رفع تجاوز و ستم به حقوق آنان از جهاد صحبت مى کنند، دقیقاً به همین ایده قرآن پاسخ مى دهند و به هیچ وجه، جهاد معناى تعصب خشک و جنون آمیز ندارد.

نویسنده در خصوص موضوع تعدد زوجات، معتقد است که درست است که منتقدان غربى محمد(ص) سعى کرده اند این موضوع را نشانه خودخواهى مردان مسلمان قلمداد کنند؛ اما تعدد زوجات براى شهوت رانى بیشتر مردان، نبوده است، بلکه از یک سو، قسمتى از قوانین اجتماعى روزگار خود بوده و از سوى دیگر تعداد مردان نسبت به زنان در عربستان بسیار کمتر بوده است و لذا به طور طبیعى زنانِ محروم از ازدواج به انحراف کشیده مى شدند و از جانب دیگر مشکل کودکانِ یتیم و خانواده هاى کشته شدگان در احد، دغدغه خاطر مسلمانان و در رأس آنها محمد(ص) بوده. به علاوه، از سوى دیگر محمد(ص) مى توانست با این کار با بسیارى از قبایل نسبت سببى پیدا کند و از بسیارى کینه جویى هاى قبایل و هم پیمانان آنها جلوگیرى کند.

خانم آرمسترانگ در پاسخ منتقدانى که در مسئله تعدد زوجات، موضوع نصف بودن ارث زنان نسبت به مردان و شهادت و گواهى آنان، به قرآن خرده مى گیرند، مى نویسد: به یقین آزادسازى زنان بزرگ ترین هدف قلبى پیامبر محمد(ص) بوده است. به نظر او، اگر ما در مقام مقایسه آن زمان با قرن بیستم برآییم، قوانین قرآنى بسیار دوراندیشانه و پیش گیرانه تر به نظر مى رسد. گذشته از وضعیت زن در جزیرة العرب و زنده به گورشدن دختران در آن جا، بهتر است به خاطر بیاوریم که زنان در اروپاى مسیحى تا قرن نوزدهم از هیچ حقى برخوردار نبودند و پس از آن نیز کفّه ترازوى قانون، شدیداً به طرف مردان است. افزون بر همه این ها، در عربستانِ قرن هفتم میلادى که مردان اختیار ازدواج با هر تعداد زن را داشتند، اصل قانون چهار زن نوعى محدودیت و فتوایى براى جلوگیرى از تجاوز به حقوق زنان بوده است و اگر در نظر داشته باشیم که قرآن درباره همین قانون، احکام و شرایط خاصى را قرار داده، تصدیق خواهیم کرد که این قانون از چند جهت به خاطر حمایت از زنان صورت پذیرفته است. از نظر قرآن، اگر مرد مطمئن نباشد که مى تواند حقوق تمام زنان را به طور عادلانه و در تمامى جوانب مالى، مادى، روحى و عاطفى برقرار نماید نباید بیش از یک همسر اختیار کند و در دنیاى اسلام به طور گسترده تأکید مى شود که هیچ انسانى نمى تواند این ضوابط قرآنى را کاملا رعایت کند و چنین مساوات و عدالتى را بین چند زن برقرار نماید. بنابراین، در عمل یک مرد مسلمان واقعى نمى تواند بیش از یک همسر داشته باشد. به نظر کارن، حتى مسئله ممنوعیت چند همسرى در برخى کشورها نیز ریشه در قوانین دینى دارد.

وى معتقد است قرآن ویژگى هاى منحصر به فردى دارد که نظیر آن را نمى توان در جاى دیگرى یافت و همین دلیل بر آسمانى بودنش و نشانه اى براى مواجهه غیبى انسان با خداوند است. زیبایى بیان قرآن چنان است که تا عمق احساسات درونى افراد نفوذ مى کند و مسلمانان هر روز با دیدن آیات قرآن، حضورى قلبى در مقابل خداوند پیدا مى کنند و به همین دلیل است که دیوارهاى مساجد خود را با آیات قران تزئین مى نمایند.

به نظر کارن، مسئله حجاب اسلامى و صحبت زنان از پشت پرده نیز براى کم ارزش کردن زن صادر نشده است، بلکه در اصل به عنوان مظهرى براى متمایز کردن شخصیت همسران پیامبر(ص) بوده است و چون فرهنگ اسلامى فرهنگ مساوات و برابرى است، بنابراین، بى معناست که فقط همسران پیامبر بدین وسیله متمایز و مجزا شوند. بنابراین، اکثر زنان مسلمان انتخاب حجاب را مظهرى از تمایز و قدرت زن مى بینند، نه نشانه اى از حاکمیت مرد. وى در ادامه مى نویسد: به همین دلیل در زمان جنگ هاى صلیبى زنان مسیحى با مشاهده قدر و منزلت زنان مسلمان، به استفاده از حجاب روى آوردند تا بدین وسیله به مردان خود تفهیم نمایند که براى آنان جایگاهى مانند زنان مسلمان قائل باشند. به نظر کارن، در قرون وسطى، مسلمانان از روش برخورد جنگجویان صلیبى با زنان خود بهوحشت افتاده بودند و در مقابل، مسیحیان نیز مسلمانان را به خاطر دادن ارزش هاى بالاى اجتماعى به زنان و بردگان مورد شماتت قرار مى دادند.

نویسنده در همین فصل تأکید مى کند که از نظر قرآن جنگ همیشه نفرت انگیز است و مسلمانان نباید هیچ گاه به دنبال خشونت باشند. جنگ فقط براى دفاع از خود معنا دارد، اما اگر مسلمانان مجبور به جنگ شوند، باید با رشادت و از خودگذشتگى آن را به اتمام رسانند؛ چنان که اگر دشمن نشانه اى از آمادگى براى صلح نشان دهد، مسلمانان به دستور قرآن موظف اند که هرچه سریع تر از خشونت دست بردارند؛ البته در صورتى که در شرایط صلح مسأله اى غیراخلاقى و غیرقابل قبول براى دین آنان پیشنهاد نشود. کارن تأکید مى کند که به نظر قرآن، هدف از جنگ باید برقرار کردن هرچه سریع تر صلح و یک نواختى و عدالت در بین افراد و جامعه باشد.

خانم آرمسترانگ، در تبیین روابط مسلمانان با یهودیان با آن که به ابعاد پیمان شکنى و خیانت یهودیان به درستى اشاره مى کند و در موضوع عهدشکنى و توطئه بنى قریظه نیز معتقد است که خیانت آنان به گونه اى بوده که خود منتظر چنین مجازاتى بودند، اما قتل عام هفتصد نفر مردان بنى قریظه را محکوم مى کند.

در این جا باید توجه داشت که کشتار هفتصد نفر از مردان بنى قریظه، هرچند در منابع تاریخى ذکر شده، ولى سخت مورد تردید و تأمل قرار گرفته است. البته  به نظر نویسنده، در کل، یهودیان دنیاى اسلام هیچ گاه به اندازه یهودیان دنیاى مسیحیت رنج و عذاب نکشیدند. نکته دیگر داستان سرایى هاى برخى منابع مبنى بر کشته شدن همه مردان بنى قریظه است که آمار مقتولان را تا 1400 تن، آن هم به دست یک یا دو نفر، در زمانى کمتر از یک روز (نیم روز یا یک روز) نسبت داده اند؛ مسئله اى که به راحتى نمى توان آن را قبول کرد. واقعیت این است که وجود گزارش هایى از این قبیل، محقق و تحلیل گر تاریخ را وادار مى کند که قبل از مراجعه به تاریخ و حوادث آن، شاخصه هایى را براى مراجعه و برخورد با پدیده ها تعریف کند و بر اساس آنها، گزارش هاى تاریخى را ارزیابى کرده، سپس بپذیرد یا انکار کند.

با توجه به معیارهاى ارزیابىِ تاریخ به طور مشخص، گزارش مربوط به کشتار بنى قریظه، با همه شهرتش از جهاتى از جمله از نظر: تعداد مقتولان، نحوه اعدام، اجراکنندگان حکم، محل اعدام، زمان اعدام و سرانجام سیره عملى و سنت مستمر پیامبر(ص) مورد تشکیک و تردید است؛ زیرا اولا آمار کشته شدگان از چهارصد نفر تا هزار و چهارصد نفر، ثبت شده است و این سطح از اختلاف، کیفیت حادثه را سخت مورد تردید قرار مى دهد. ثانیاً رقم نهصد نفر مرد جنگى که رقم میانگین گزارش هاست و رقم هفتصد که مورد قبول نویسنده است، به طور تقریبى نشانه وجود حدود پنج هزار انسان در قلعه هاى بنى قریظه است. حال، آیا شمار بنى قریظه اعم از زن و مرد، کودک و جوان و بزرگسال تناسبى با این ارقام دارد؟ در آن روزگار، در مدینه و پیرامون آن چند هزار تن زندگى مى کردند که تنها این تعداد به بنى قریظه تعلق داشت؟ ثالثاً اختلافى که بین چگونگى کشته شدن اسیران دیده مى شود، در خور توجه است. ابن هشام مى نویسد که همه را در کنار خندق سربریدند. واقدى مى نگارد که اسیران را میان خانواده هاى اوس، تقسیم کردند تا آنان با کشتن ایشان، اطاعت خود را از پیامبر(ص) نشان دهند. در برخى منابع نیز آمده است که على(ع) همه را در یک یا نیم روز اعدام کرد؛ در بعضى دیگر آمده است که على و زبیر در یک روز این کار را کردند؛ و در برخى نیز آمده است که جنگجویان اوس همه را اعدام کردند. این اختلافات در نقل نیز قطعاً کیفیت حادثه را مخدوش مى سازد. رابعاً سیره عملى پیامبر خدا(ص) و على مرتضى(ع) بر تقدیمِ بخشش و مهرورزى بر انتقام و کشتار بوده است؛ به خصوص که آمار مقتولان یهودى در تمام درگیرى هاى آنان با مسلمانان اعم از سریه ها و غزوات ـ غیر از غزوه بنى قریظه ـ به هیچ وجه فراتر از صد نفر نیست.

در محاصره پانزده روزه و در درگیرى با بنى قینقاع که یهودیان با رفتار فسادآمیزشان، تشت خونى را برسرگرفته بودند، یک نفر از مسلمانان و یک نفر از یهودیان کشته شد و پیامبر اکرم(ص) از کشتن آنان صرف نظر کرد و به تبعید آنها رضایت داد؛ یا در جریان سوءقصد یهودیان بنى نضیر به جان پیامبر(ص)، که به یارى خداوند نافرجام ماند، پیامبر(ص) دستور محاصره قلعه هاى آنان را صادر کرد و پس از شش روز محاصره، آنان را به تسلیم واداشت و حتى یک نفر را نکشت. در درگیرى مسلمانان با یهودیان خائن خیبر که بعد از درگیرى بنى قریظه رخ داد نیز آمار کشتگان نیز بسیار اندک بود. طبرى آمار مقتولان را سه نفر نوشته است و در سایر سریه ها هم چنین وضعیتى حاکم بوده است. هم چنین رفتار پیامبر(ص) با آنان که او را به ترک زادگاه خود و خانه امن الهى مجبور کردند، نیز عفو عمومى مهاجمانِ هوازن و تثقیف، گواه واقعیت نداشتن تلفات این درگیرى کوچک داخلى نیست؟ البته نسبت به اعدام برخى از یهودیان بنى قریظه و فعالان نظامى آنان، با توجه به کیفر شدیدترى که در منابع یهودى از جمله عهد عتیق وجود دارد، به نظر مى رسد که براى دفاع از تمامیت حیات مسلمانان امرى ضرورى بوده است.

در مجموع، به نظر مى رسد که یهودیان در طول تاریخ، به ویژه در لباس مستشرقان و اسلام شناسان غربى به مظلوم نمایى پرداخته و چنین گزارش هاى غیرواقعى را جعل یا بزرگ نمایى کرده اند.

در فصل دهمِ کتاب زیر عنوان «صلح مقدس»، نویسنده کوشیده است تا روش هاى مسالمت آمیز پیامبر(ص) براى بسط و گسترش اسلام در جزیرة العرب را تبیین کند. به نظر وى، واژه اسلام از ریشه صلح و دوستى است و محمد(ص) وقتى که «براى حفظ زندگى اش» مجبور به جنگیدن نبود، براى برقرارى صلح از هیچ کوششى دریغ نکرد، حتى اگر پافشارى اش بر صلح به دلسردى نزدیکترین یارانش مى انجامید. ایشان در این فصل نیز بر این مطلب تأکید مى کند که محمد (ص) از پیش هیچ نقشه اى براى رسیدن به اهدافش طراحى نکرده بود و هرچه را که در ظاهر منطقى به نظر مى رسید، امتحان مى کرد و به طریق آزمون و خطا مشکلات را یکى پس از دیگرى حل و به اهدافش نزدیک مى شد.

به نظر آرمسترانگ محمد(ص) براى شکستن انحصار تجارى مکه گروه هایى را براى تبلیغ و جلب همکارى گسیل داشت و تا حدودى نیز این امر موفقیت آمیز بود. وى سپس به ماجراى انجام مراسم حج و صلح حدیبیه مى پردازد. کارن بعد از گزارش حال برخى از صحابه که از اصرار پیامبر(ص) بر صلح به خشم آمده، عصبانیت و اعتراض خود را ابراز داشتند، با استناد به این گفته پیامبر(ص) که سوره جدیدى ـ سوره فتح  ـ بر من نازل گشت که از هر چیزى که در زیر آفتاب هست براى من عزیزتر است، به منتقدان غربى که اسلام را ذاتاً دینى جنگ طلب معرفى کرده اند، هشدار مى دهد که مطمئناً به درستى، محمد(ص) را درک ننموده و توجه نکرده اند که این سیاست و این سوره، درست در زمانى بر محمد(ص) وحى شد که او مى توانست به ضرب شمشیرِ یارانش، که تلخى پیمان صلح تا مدت ها آنان را آزار مى داد، به راحتى سیاست جهان گشایى را اعمال کند، ولى به هیچ وجه چنین نکرد. نویسنده در ادامه، ضمن اشاره به تفاوت نوع معجزات محمد(ص) و عیسى(ع) به یکسانى و یکى بودن پیام آن دو حکم کرده، مى نویسد: تفاوت در این بود که محمد(ص) مجبور بود که پیام خدا را بلافاصله و به طور عملى از لحاظ اجتماعى و سیاسى به مرحله عمل برساند؛ در حالى که معلوم نیست که عیسى چنین وظیفه اى داشته باشد. البته خانم کارن توضیح مى دهد که درحقیقت، اطلاعات ما درباره روش سیاسى حضرت مسیح بسیار کم است. او معتقد است که در سال هاى اخیر چنین ادعا شده است که مسیح(ع) به خاطر شورش علیه امپراتورى روم به صلیب کشیده شده است و نقل مى کند که بعضى از محققان مسیحى بر این باورند که بر هم زدن بساط و وارونه کردن میزهاى رباخواران در معبد بیت المقدس و در اختیار گرفتن معبد توسط او و یارانش به مدت سه روز، مقدمه کودتا علیه امپراتورى روم بوده است، ولى در ادامه بر صحت این امر تأکید مى کند که مطمئناً مسیح حتى به زبان، مطلبى در ستایش جنگ بیان نکرد و پیام معروف سیلى به گونه راست و چپ... بیانگر روحیه صلح طلبانه اوست.

مؤلف ماجراى صلح حدیبیه را با جریان سیلى به گونه راست و چپ در مسیحیت مقایسه کرده و نتیجه گرفته است که قبول صلح از جانب مسلمانان در حقیقت، مصداقى از این تعلیم مسیحى است و البته قبول چنین صلحى ایمان قوى ترى مى طلبد.

نویسنده در باب فتح مکه نیز تأکید مى کند که با فتح مکه، محمد(ص) پیامِ آسمانىِ خود را به اثبات رساند؛ زیرا این گشایش بدون هیچ گونه خونریزى و خشونت، طراحى و عملى شد و دلیل آن چیزى جز سیاست صلح طلبى محمد(ص) نبود. خانم آمسترانگ در این فصل نتیجه مى گیرد که هر سه دینِ ابراهیمىِ صاحب کتاب در این خصوصیت مشترک اند: نپذیرفتن مصالحه بر سر اصول؛ حتى مسیحِ صلح طلب نیز در جایى اعلام کرد که شمشیر را باید جایگزین صلح نمود (انجیل، متى، 10، 36 ـ 34).

خانم کارن در بحث از قوانین کیفرى قرآن، نتیجه مى گیرد که قصاص و انتقام گیرى از نظر قرآن ارزشى دینى است: چشم در مقابل چشم، دندان در مقابل دندان. البته پذیرش چنین چیزى از جانب مسیحیان مشکل است؛ اما وى این نکته را متذکر مى شود که مسیح(ع) هیچگاه مانند محمد(ص) به ریاست اجتماعى نرسید ولذا هیچ اجبارى براى تغییر قوانین روزمره اجتماعى، که توسط امپراتورى روم طراحى شده بود، نداشت؛ اما مطمئناً اگر او هم چنین اجبارى داشت، مجبور مى شد که به طراحى قوانینى شدیدتر روى آورد؛ زیرا جامعه بدوى زمان عیسى(ع) از مقرراتى به مراتب سخت تر و خشک تر از قوانین قبیله اى اعراب در زمان محمد(ص) استفاده مى کرد. با این حال، وى نتیجه مى گیرد که حکمرانان آینده دنیاى اسلام با قوانین موجود اسلامى نمى توانند به اداره اجتماع بپردازند؛ زیرا این قوانین به قدرى مداراناپذیر است که توان اداره حکومت هاى بزرگ دنیاى متمدن را ندارد.

نویسنده در پاسخ به کسانى که مسیحیت را دین عشق و اسلام را دین عدالت تعریف کرده و با این مقایسه به نحوى از اسلام انتقاد کرده اند، توضیح مى دهد که دیدگاه اسلام، دیدگاهى است عملى تر؛ چرا که عشق قابل تقویت یا اشاعه اجتماعى نیست، در عوض عدالت و مساوات طلبى با تشویق برادرى و همسان سازى قابل برنامه ریزى و قانون گذارى است و مفهوم عدالت و مساوات طلبى با تشویق برادرى و همسان سازى افراد در یک سطح اجتماعى و سیاسى، عشق را به معناى عملى آن در جامعه وارد و شایع مى سازد.

خانم کارن هرچند برمداراناپذیر بودن برخى مقررات اسلام تأکید مى کند، اما معتقد است که اشاعه نیکى و محبت از ابتدا پیام اصلى اسلام بوده است. وى در این باره مى نویسد: در حدیثى آمده است که پیامبر(ص) شخص فقیرى را به خاطر جرمى محکوم کرد و به وى دستور داد تا براى بخشش گناهش زکات بدهد. مرد اعلام کرد که براى زکات نه غذایى دارد و نه دارایى. در همین زمان، سبدى از خرما به عنوان هدیه براى پیامبر به مسجد آوردند. پیامبر(ص) به آن مرد گفت: خداوند سهم تو را رساند، اینها را در بین فقرا تقسیم کن. آن مرد فقیر هم گفت: بى شک از من کسى در سراسر عربستان فقیرتر نیست. محمد(ص) خندید و گفت: پس کیفر تو خوردن این خرماهاست.

ایشان درباره برخى دیگر از اخلاق و رفتار پیامبر(ص) مى نویسد: طى قرن ها در غرب، ما سعى کرده ایم تا محمد(ص) را مردى خشن، جنگجویى بى رحم و سیاستمدارى خودخواه معرفى کنیم؛ در صورتى که او مردى بسیار با احساسات و عواطف بود. او به قدرى رئوف و مهربان بود که حتى از آزار حیوانات هم ابا داشت. روزى گربه اى بر روى عباى او خوابیده بود؛ او از برداشتن عباى خود صرف نظر کرد تا مبادا گربه از خواب بیدار شود. گفته مى شود که یکى از روش هایى که مى توان تعالى اجتماعى را با آن سنجید، رفتارى است که مردمان آن جامعه با حیوانات مى کنند. تمامى ادیان سعى در تشویق مردمان براى تحسین آثار زیباى خلقت خداوند دارند، و محمد(ص) نیز سعى فراوان داشت تا این امر را به مسلمانان بیاموزد. در دوران جاهلیت، اعراب از آزار دادن حیوانات لذت مى بردند؛ آنان گوشت حیوانات را در حالى که هنوز زنده بودند، از بدن آنها مى بریدند و مى خوردند یا حلقه هاى فلزى به گردن شتران خود مى بستند. محمد(ص) هرگونه بدرفتارى با حیوانات یا جنگ انداختن بین آنان را ممنوع کرد. در یکى از روایات به نقل از پیامبر آمده است: آن مرد که سگ تشنه خود را در یک روز داغ آب داد به بهشت مى رود و آن زن که گربه خود را تا حد مرگ گرسنه نگاه داشت به جهنم مى رود. این روایات نشان دهنده ارزش بالایى است که مسلمانان براى رفتارهاى انسانى و الهى پیامبر خود قائل اند.

نویسنده در این فصل نیز ضمن بحث از زنان پیامبر، درباره علت ممنوعیت ازدواج با همسران پیامبر معتقد است که این امر نه به خاطر حسادت، بلکه به این خاطر بوده که ازدواج مجدد آنان مطمئناً به دسته بندى هاى سیاسى و درنتیجه، تقسیم امت به گروه هاى مختلف مى انجامید. وى سپس به مسئله حقوق زن در اسلام پرداخته، مى نویسد: درست است که مسلمانان گاهى از دیدگاه متعالى قرآن درباره حقوق زنان عدول کرده اند، ولى پیروانِ برابرى حقوق زن و مرد در غرب بد نیست بدانند که مسیحیت، قوانینى به مراتب سخت تر و محدود کننده تر از این را در مورد زنان اعمال کرده است. تضاد مسیحیت با جنس ماده بسیار جنون آمیز بود، زیرا کاملا موجودیت زن را رد مى نمود. چنین برخوردى را نه در دین اسلام و نه در یهودیت مى توان یافت. به هیچ وجه منصفانه نیست که محمد(ص) و اسلام را بر سر موضوع بدرفتارى و بى ارزش شمردن زنان محکوم کنیم. اگر زن مسلمانِ امروز بعضى از ارزش هایى را که به عنوان آزادى به او پیشنهاد مى شود، رد مى کند، نه به خاطر تعصب جاهلانه اوست، بلکه به این دلیل است که غرب در مورد روابط زن و مرد به گمراهى و بى هویتى دچار شده است. ما در حالى ادعاى آزادى زن و مرد را بر زبان مى آوریم که در تبلیغات، فیلم ها و مجله هاى پرفروش و مجالس عیش و عشرت، زن را به برده و یک کالاى بى ارزش تبدیل کرده ایم. در ارزیابى کلى این فصل باید توجه داشت که خانم کارن آرمسترانگ در ترسیم چهره عایشه دچار تناقض با افراط شده است. وى با آن که معتقد است که هیچ کس نمى توانست جاى خدیجه را در قلب محمد(ص) پرکند، پیامبر را نسبت به عایشه رؤف تر و مهربان تر معرفى کرده، امتیازات فراوانى را برایش برمى شمرد؛ از جمله با استناد به حدیثى مى نویسد: هرگاه محمد(ص) مدینه را ترک مى نمود، از مردم مى خواست تا مسائل دینى خود را از عایشه بپرسند. این در حالى است که ایشان در چندین جاى کتاب، از عایشه به عنوان یک زن جوان، کم سن و سال و حسود و جسور و مشغول زد و بند با بعضى همسران دیگر پیامبر، تصویر کرده است و حتى داستان هایى از جسارت عایشه نسبت به پیامبر(ص) نقل کرده که سبب ناراحتى و خشم ابوبکر شد.

خانم آرمسترانگ در واپسین فصل کتاب، تحلیلى از علت موفقیت پیامبر اکرم و گسترش اسلام ارائه مى نماید. به نظر او هوش، تفکر و پیام الاهى در کنار هم و به طور هماهنگ عامل موفقیت اسلام بود و محمد(ص) نیز طى 23 سال دعوتش با مراجعه به استعدادهاى ذهنى خود و سنجیدن تمام جوانب رهبرى و مدیریت سیاسى، از خداوند براى راهنمایى خود کمک طلبید و البته خداوند هم پیامبر خود را براى انتخاب بهترین تصمیم تنها نگذاشت. به نظر وى، با همه کوشش پیامبر(ص) و به رغم از بین رفتن سیستم قبیله اى در سال 632، آرمان هاى سنتى و رگه هایى از جاهلیت همچنان پابرجا بود. محمد(ص) به جاى گردآوردنِ مردم بر فراز کوه جلیله براى سخنرانى و برخلاف عیسى مسیحِ تصویرشده در انجیل ها، مجبور بود براى تغییر بنیادهاى اجتماعى تلاش و از جان گذشتگى کند؛ زیرا بدون دستیابى به این هدف راه ارتقاى مراتب اخلاقى و روحى ناممکن مى نمود؛ چراکه اتحاد برخى قبایل صحرانشین با محمد(ص) بیشتر نوعى پیمان سیاسى محسوب مى شد تا امرى اعتقادى. بارى، محمد(ص) در حالى که ندایى از درون به او پایان راه را هشدار مى داد و به طور روزافزونى نگران مرگ خود بود، براى این که دین را تا اعماق اعتقادات سنتى اعراب نفوذ دهد، اعلام کرد که قصد زیارت خانه خدا و حج اکبر را دارد. محمد(ص) در ایام حج، آخرین سخنرانى ها و راهنمایى هاى خود را عرضه کرد. او به همراهان خاطرنشان کرد که مسلمانان کلا یک واحدند و امت یکى است و باید یکدیگر را برادرانه دوست بدارند، با زنان تا حد ممکن به عطوفت و مهربانى رفتار کنند و تمامى مظاهر جاهلیت را به دور بریزند. پس از برگزارى مراسم حج و بازگشت به مدینه، محمد(ص) به کسالت هاى غیرقابل تحملى دچار شد و دیرى نپایید که شخصى که تمام زندگى خود را وقف اثبات وحدانیت خداوند نموده بود، جان به جان آفرین تسلیم کرد. برخى از یاران محمد(ص) مرگ او را یکسره انکار کردند و گفتند که روح او براى مدت کوتاهى جسم او را ترک کرده، به زودى باز خواهد گشت؛ برخى دیگر مردم را به آرامش دعوت کرده، از زنده بودن دین و خداى محمد(ص) سخن گفتند.

شوک ناشى از مرگ پیامبر(ص) یکى از سنگین ترین بحران هایى بود که اجتماع مسلمانان تا به آن زمان با آن مواجه شده بودند؛ بعضى از قبایل صحراگرد بلافاصله اتحاد خود را با امت قطع کردند؛ برخى از مسلمانان حتى تصور کردند که با مرگ محمد(ص) راه او نیز خاتمه یافته است و بدین ترتیب مسئله جانشینى محمد(ص) که سال هاى آخر عمر عامل نگرانى او بود، به موضوع اختلافات امت تبدیل شد. بیشتر مهاجران ادعاى ابوبکر را براى جانشینى قبول کردند؛ اما بستگان درجه اول پیامبر(ص) به جانشینى على(ع) معتقد بودند. سرانجام ابوبکر با پیروزى روز را پایان برد. ابوبکر نیز پس از دو سال مرد و پس از او عمر و عثمان و سرانجام على به خلافت رسیدند. این چهار خلیفه به خلفاى راشدین ـ هدایت شده ـ معروفند؛ زیرا سعى داشتند تا براساس اصول محمد(ص) به اداره جامعه بپردازند؛ به خصوص على(ع) که معتقد بود اداره کننده حکومت باید از استبداد و خودگامگى به دور باشد و در نظر خداوند، حاکم فرقى با زیردستان خود نداشته، فقط باید سعى در برداشتن بار از دوش ضعیفان بنماید.

بارى پس از رحلت محمد(ص) یکپارچگى امت که مورد تأکید محمد(ص) بود، به هم خورد و مسلمانان به دو گروه سنى و شیعه تقسیم شدند و شاخه سنى حاکمیت یافت و سپاهیان عرب به سرعت امپراتورى اى را پایه ریزى نمودند که از کوه هاى هیمالیا تا پیرنه وسعت یافت. به نظر نویسنده، تشکیل چنین امپراتورى، بیش از آن که از قرآن نشئت گیرد، از تفکرات امپریالیستى اعراب ریشه مى گرفت. براساس قرآن، هیچ فشارى بر مردمان براى قبول دین جدید مورد تأیید نبود. اینان اسلام را به عنوان دین اعراب معرفى کردند؛ همانگونه که دین یهود، دین فرزندان اسرائیل بود. حاکمان اسلامى جهان بینى جدیدى از جهاد ارائه کردند که بر مبناى آن، چون فقط یک خدا وجود داشت، تمام دنیا نیز باید در زیر پرچم یک دین قرار گیرد.

خانم کارن آرمسترانگ در پایان به اهمیت دین و معنویت در میان مسلمانان اشاره کرده، مى نویسد: از گذشته تاکنون در تمامى فعالیت هاى سیاسى مسلمانان، شما سهم به سزایى از جایگاه دین و معنویت را پیدا مى کنید و گروه هاى مختلف صوفیه همیشه پیش قراولان امت در مبارزات بوده اند. آنها هیچ گاه مانند راهبان مسیحى به گوشه دیر و صومعه پناه نبردند. دنیاى صوفیان به منزله تماشاخانه اى است که باید در آن خداوند را پیدا کرد.

به نظر وى، مسلمانان رسیدن به معنویت را بر اساس روش پیامبر طرح ریزى کرده اند: سرسپردگى به محمد(ص) و روش زندگى او. درست است که محمد نیز انسانى مانند آنها بود، اما مانند دُرّى گرانبها در میان سنگ هاى دیگر. سنگْ کدر و سنگین است، در حالى که دُرّْ درخشنده و تابناک است و تابناکى آن میسر نمى گردد مگر آن که آنقدر از درون پاک و خالص باشد که هر نورى را منعکس کند.

زندگانى محمد(ص) براى مسلمانان الگویى است که به سفارش قرآن باید از آن همواره درس بیاموزند و پیامبرى او نمادى از یک حرکت روحانى بود که نه تنها از حاکمیت خداوند بر جهان خبر مى داد، بلکه نمایشى از تسلیم بلاشرط انسان در مقابل پروردگار بود. برخلاف سرسپردگى مسیحیان به عیسى، سرسپردگى مسلمانان به محمد(ص) مسئله تعهد به یک شخص یا یک چهره تاریخى نبود، بلکه تعهد به یک نشانِ مقدس الاهى است که مانند یک اثرى هنرى بى نظیر، زندگى انسان را نورانى کرده، به وسیله آن و با هدایت به ماوراى حقیقت وجود، معناى جدیدى از زندگى ترسیم مى کند. بنابراین، محمد(ص) نمایشى از یک انسان کامل و الگویى اصیل براى رسیدن به خداوند است. به نظر وى، انقلاب اسلامى ایران، به منزله بازگشتى به گذشته بدون محتوا نیست، بلکه کوششى است براى برقرارى مجدد ارزش هاى درست و اصول اسلام در آن کشور.

به هر تقدیر، در سنجش این بخش باید به این ملاحظات توجه داشت:

نخست، مؤلف در مجموع آشنایى چندانى با اهل بیت پیامبر(ص) و حتى شخص امام على(ع) ندارد؛ به طورى که از همین کتاب برمى آید، آگاهى ایشان از شخصیت امام على(ع) بسیار کمتر از آگاهى او از دیگر خلفاى راشدین است. چنان که در نقل جریان افک، امام على را بسیار سخت گیر و مغرور معرفى مى کند. وى نه در جنگ احد و نه در جنگ خندق و نه در بسیارى از حوادث بسیار مهم دیگر تاریخ اسلام به نقش مثبت امام على(ع) اشاره نمى کند. در جریان لیلة المبیت نیز با اشاره از کنار آن مى گذرد. البته در فصل آخر نکات بیشترى از ابعاد شخصیت امام على را مورد اشاره قرار مى دهد، اما از مهم ترین موضوع یعنى مسئله غدیر به آسانى مى گذرد.

دوم، تاریخ نگارى اسلامى فقط با استناد به اندکى از آیات قرآن و چهار کتاب تاریخ طبرى، واقدى، ابن اسحاق و ابن سعد تصویر صحیحى از تاریخ زندگى پیامبر ارائه نمى کند. اولین منبع معتبر در بازیابى و بازخوانى حوادث صدر اسلام قرآن است؛ البته در مراجعه به قرآن باید به دشوارى هاى فهم و تفسیر درست آن واقف بود و ابزارهاى لازم را براى درک صحیح آن فراهم آورد، قرآن کسى را که قصد تاریخ نویسى اسلامى دارد، از روایت هاى نقل شده از عایشه که بسیارى از آنها بى نقص نیست، بى نیاز مى کند و حتى دروغ پردازى برخى از داستان هایى را که به دوره کودکى پیامبر نسبت داده اند، مشخص مى سازد؛ زیرا قرآن نه به انتقادات یا پرسش هاى پیامبر، بلکه به انتقادات و سؤالات مخالفان وى پاسخ داده و در آن، تحریفى صورت نگرفته و از این رو مستند است و معیارى براى درستى و نادرستى حوادث دوره رسالت پیامبر به شمار مى رود.

سوم، تردیدى نیست که پیامبر(ص) ترور را به مفهومى که هم اینک در غرب وجود دارد، هم در آشکار و هم در نهان نفى کرده است. یکى از ده ها دلیل مؤید مطرود بودن ترور در آیین پیامبر آن است که رسول الله(ص) از همان آغاز رسالت و مأموریت الاهى اش ـ برخلاف تصور خانم کارن ـ برنامه اى مدون (قرآن) در اختیار داشت که اجازه نمى داد حوادث، خود را بر وى و برنامه هایش تحمیل کند، تا نیازمند به ترور باشد. غیرمنطقى به نظر مى رسد که نویسنده با مشاهده چند دستور پیامبر براى کشتن یا مواردى از اجراى حکم اسلامى، چنان هیجانى در جانش پدید آید که بگوید در اسلام خشونت وجود دارد.

چهارم، چنان که خانم کارن نیز تأکید مى کند، اسلام یک دین الهى است و در آن دین، مسلمانان اجازه ندارند که مانند مسیحیان، پیامبر خویش را بپرستند یا مقامى در حد خدایى برایش قائل شوند. از این رو، این دین و مقرراتش به هیچ روى ناپخته و ناخالص نیست که حرف و سخنش به هرج و مرج بینجامد. عدم توفیق مسلمان امروز در برخى امور را باید در ناتوانى هاى کنونى آنان دید، به دلیل آن که مسلمانان در دوره پیامبر در پرتو عمل به اسلام، توانایى خود را براى ساختن یک جامعه ایده آل نشان دادند.

پنجم، مسیح و محمد قهرمانان تاریخ با دو هدف مجزا نبودند؛ آن دو، پیامبرانى الهى بودند که تنها براى انجام کارى که خداوند از آنان خواسته بود، به میدان آمدند. آن دو هدفى جز نجات بشر نداشتند و از همان آغاز رسالت، پیامشان براى همه جهانیان یکسان بود. از این رو، هیچ تفاوتى بین خداى قرآن و خداى انجیلِ نازل شده وجود ندارد. در واقع، آیین پیامبر با آیین تورات و انجیل اختلافات ریشه اى نداشت.

ششم، پیامبر در مدینه از شعر ناصواب بیزارى مى جست و شکست و پیروزى در جنگ او را سرخورده، غمگین و ناراحت نمى کرد. انگیزه اش در جنگ ها نه کسب منافع تجارى و مادى، بلکه اجراى تکلیف الهى بود. او حتى دشمن را تحقیر نکرد و به هیچ کس چنین اجازه اى نداد. محمد(ص) نظام اخلاقى خود را فراتر و عمیق تر از مروت هاى عربى پایه گذارى کرد. او فقط به انتقال وحى دست زد نه ترجمه و تفسیر آن، و هر کارى انجام داد بر پایه خواست، مشیت و دستور خداوند بود.

نگارنده در این جا لازم مى داند که از کوشش صمیمانه خانم کارن آرمسترانگ در معرفى چهره واقعى اسلام و پیامبر بزرگ آن و نیز سعى و تلاش و مترجم محترم تقدیر کند. البته باید اذعان کنم که در معرفى کتاب بیشتر بر جهات قوت کتاب تکیه کرده ام.

 

 



[1]. این کتاب با آن که کتابى عمومى است، از این جهت که نمایانگر تفکر این محقق و مؤلف برجسته غربى است، و هم از جهاتى مى تواند جهت گیرى تفکر معاصر غربى را نسبت به مقام و منزلت و زندگى پیامبر اکرم نمایان سازد، یک منبع مطالعاتى قابل توصیه براى مطالعه و تحلیل براى محققان به خصوص نسل جوان به شمار مى رود؛ نسلى که احساس مى شود که نیاز به مطالعه و تحلیل تاریخ دینى و سیاسى به گونه اى روزافزون در او شدت گرفته است.