گزارشى از کتاب اظهار الحق

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده


رحمت الله هندى، اظهار الحق،
تحقیق دکتر ملکاوى، چاپ دوم، دارالحدیث، قاهره، 1413 ق.

مقدمه

در طول تاریخ اسلام، دفاع از اسلام و پاسخ به شبهات مسیحیان یکى از دلمشغولى هاى عالمان دینى بوده است. در قرن سیزدهم هجرى، مسلمانان هند بعد از ورود کمپانى هند شرقى و تسلط انگلیس بر امور ادارى هندوستان با فوجى از مبلّغان و گروه هاى تبشیرى رو به رو شدند که در پى اثبات حقانیت مسیحیت و نقد اسلام و پیامبر آن بودند. در این مسیر عالمان دینى وظیفه خود را دفاع از کیان اسلام دیده، با همیارى و همکارى هم به نقد مسیحیت و پاسخ به ایرادات آنها پرداختند. یکى از مشهورترین این آثار، کتاب اظهار الحق، تألیف شیخ رحمت الله هندى است که به زبان عربى در سال 1280 قمرى به نگارش درآمد و در سال 1284 قمرى به چاپ رسید.

کتاب اظهار الحق یکى از مهم ترین ردّیه هایى است که در قرون اخیر علیه مسیحیت تصنیف گردیده و ردّیه نویسان پس از آن، از وى مطالبى نقل کرده اند. مرحوم علامه محمدجواد بلاغى نیز در کتاب الهُدى الى دین المصطفى به کرّات از اظهار الحق مطالبى نقل کرده[1] که نشانه اهمیت و تأثیر کتاب اظهار الحق بر خلف خویش است.

این کتاب چاپ هاى متعددى دارد (فراتر از ده چاپ) که بهترین چاپ آن به تحقیق دکتر محمداحمد خلیل ملکاوى در چهار جلد در مصر صورت گرفته است. دکتر ملکاوى در مقدمه مفصل خویش به مباحثى همچون هند در قرن سیزده، زندگانى شیخ رحمت الله هندى، دلیل تألیف اظهار الحق، چاپ هاى کتاب، ترجمه اظهار الحق به دیگر زبان ها، روش تصحیح کتاب و یافتن نسخه دست نوشت مؤلف، مى پردازد و مى نویسد: «کتاب حاضر با نسخه دست نوشتِ مؤلف که در مکه موجود است و چاپ اول آن که توسط مؤلف مقابله شده، تطبیق داده شده، و اکثر آثارى را که مؤلف در این کتاب مورد استناد قرار داده، بررسى نموده و تطبیق داده ایم».

 

زندگانى ملاّ رحمت الله هندى

رحمت الله بن خلیل هندى که نسبش به عثمان خلیفه سوم مى رسد، در سال 1233 ق/ 1818 م در دهلى در خانواده اى علمى به دنیا آمد و نزد پدر خویش و دیگر اساتید تلمذ نمود و زبان فارسى، عربى و اردو را آموخت. وى در سال 1270 ق به مناظره با مسیحیان پرداخت و با فاندر رئیس کشیشان و مبلّغان مسیحى در هند و مؤلف کتاب میزان الحق (در ردّ اسلام) در مجلس عمومى مناظره کرد. وى در این مناظره از فاندر اقرار گرفت که در هشت موضع از کتاب مقدس تحریف صورت گرفته و چهل مورد اختلاف اساسى در عبارات آن وجود دارد. فاندر مناظره را نیمه تمام رها کرد و گفت: «تثلیت به عقل ثابت نمى شود، بلکه به کتاب است و اگر کسى حقانیت انجیل را نپذیرد، نمى توان با او درباره تثلیت بحث نمود» (ص41 مقدمه). ملاّ رحمت الله هندى این مناظرات را به صورت مکتوب درآورد و به زبان فارسى و اردو به چاپ رسانید. او در قیام مسلمانان علیه انگلیس در سال 1857م/ 1273 ق شرکت کرد و مورد تعقیب قرار گرفت، لذا در سال 1278 ق مخفیانه به مکه عزیمت نمود و مدرسه صولتیه را در مکه تأسیس کرد که هنوز باقى است.

وى در مکه به تألیف کتاب اظهار الحق پرداخت و آن را در سال 1280 ق به پایان برد و در سال 1284ق به چاپ رساند. رحمت الله هندى در سال 1308 ق در مکه از دنیا رفت.

 

مقدمه مؤلف

رحمت الله هندى در مقدمه کتاب، به نحوه ورود خود به این مباحث اشاره کرده، مى نویسد: «بعد از ورود انگلیس به هند، کشیشان به تبلیغ مسیحیت پرداختند و رسائلى در رد اسلام نوشتند و بین عوام پخش کردند. من نامه اى نوشته، درخواست مناظره کردم. مناظره در سال 1270 ق در اکبرآباد برپا شد و پیروزى در بحثِ تحریف و نسخ با ما بود. سپس به مکه آمدم و شیخ احمد بن زینى دحلان از من درخواست کرد که این مطالب را به زبان عربى بنویسم، لذا اسمش را اظهار الحق گذاشتم».

نویسنده متذکر مى شود که اکثر مطالب را از آثار پروتستان ها آورده؛ زیرا پروتستان ها در هند مسلط بودند. وى به غیر از ترجمه هاى عهد عتیق و جدید، به چندین تفسیر کتاب مقدس مراجعه کرده، در سراسر کتاب از آنها نقل قول مى کند. وى در ادامه به نقد عبارات میزان الحق پرداخته، اشتباهات تاریخى و نقل قول هاى اشتباه وى را متذکر مى شود.

 

باب اول: در بیان کتاب هاى عهد عتیق و عهد جدید

باب اول خود داراى چهار فصل است که فصل اول پیرامون نام و تعداد کتاب هاى عهد عتیق و جدید است. نویسنده در این فصل به تفصیل به سى و هشت کتاب عهد عتیق پرداخته، بعد از ذکر نام آنها مى گوید: این سى و هشت کتاب نزد جمهور قدماى مسیحى معتبر بوده است، ولى در نُه کتاب بعدى عهد عتیق اختلاف هست. اما از کتاب هاى عهد جدید بیست کتاب و رساله در نزد تمام مسیحیان اعتبار دارد، ولى در مورد هفت کتاب اختلاف وجود دارد. در سال 325 م تمام کتب و رسائل عهد عتیق ـ اعم از متقن و مشکوک ـ پذیرفته شد و در سال 364 م هفت کتاب مشکوک عهد جدید نیز قبول شد و در سال 397 م شورایى برگزار شد که در تاریخ با عنوان شوراى کارتاژ از آن یاد مى شود. در این شورا هفت کتاب دیگر به عهد جدید اضافه شد. شوراهاى بعدى مثل شوراى فلورانس و ترنت حکم شوراى کارتاژ را تأیید کردند و عهد جدید صورت نهایى خود را یافت و هزار و دویست سال این کتبِ مشکوک، در نزد مسیحیان الهام و وحى تلقى شد تا این که پروتستان ها ظهور کردند و هفت کتاب مورد پذیرش شوراى کارتاژ را رد کردند. بنابراین بیست و سه کتاب از مجموعه کتاب هاى عهد عتیق و عهد جدید تا سیصد سال از کتاب هاى مشکوک بود و در الهامى بودن آنها شک، اما با چند شورا، وحیانى شد و هزار و دویست سال به آن عمل گردید، ولى دوباره هفت کتاب از حیّز انتفاع خارج گردید و از اعتبار ساقط شد. وى نتیجه مى گیرد که دینى که در الهام و وحى بودن کتاب هایش شک است، چگونه خود را حق مى داند؟!

فصل دوم: عدم تواتر در اسناد کتاب هاى عهد عتیق و عهد جدید؛ در این فصل نویسنده به نکته اى دقیق اشاره کرده، مى گوید: «هنگامى کتابى آسمانى و واجب التسلیم است که یقین داشته باشیم که این کتاب از فلان پیامبر و به سند متصل بدون تغییر و تبدیل به دست ما رسیده است، اما هیچ یک از کتاب هاى عهد عتیق و عهد جدید این شرط را ندارند، پس چگونه مسیحیان ما را به پذیرش آن فرامى خوانند؟ توضیح آن که:

1. عهد عتیق و بالاخص تورات سند متصل ندارد؛ زیرا تا زمان حضرت موسى(ع) سندش، منقطع است. تورات در حمله بخت النصر از بین رفت و عَزرا آن را بازنویسى کرد. عزرا آنچه را به صورت شفاهى از احبار شنیده بود، از نو صورت بندى کرد و تورات را بازسازى نمود.

در تمام تورات به صیغه غایب از حضرت موسى(ع) یاد شده است؛ حال چگونه مى توان دیدگاه یهودیان را پذیرفت که تورات از تصنیفات حضرت موسى(ع) است. این تورات بنا به تصریح برخى از شارحان و مفسران کتاب مقدس، پانصد سال بعد از رحلت موسى(ع) نوشته شده است. از مطالعه تورات نیز به دست مى آید که یهودیان در اورشلیم اند و حال آن که تورات در صحراى سینا نازل گردیده است و نکته پایانى این که در سفر تثنیه آمده است که تورات را بر سنگ بنویس؛ چگونه مى توان مطالب پنج سفر کنونى را بر سنگ نوشت؟

مؤلف در ادامه به اشتباهات عددى و تاریخى تورات پرداخته، مى پرسد: چگونه امکان دارد وحى باشد و این همه اشتباه داشته باشد؛ بنابراین مى توان نتیجه گرفت که «دلیل قطعى اى بر نگارش تورات به دست حضرت موسى(ع) وجود ندارد» (ص128). حالِ تورات این بود؛ حال کتاب هاى دیگر عهد عتیق از تورات بدتر است. تا کنون نه اسم مصنف اکثر کتاب هاى عهد عتیق مشخص است و نه زمان تصنیفش. در مورد هر یک، اقوال مختلفى ذکر شده که گاه بالغ بر بیست و چهار قول مى شود. مؤلف کتابِ یوشع، کتاب داوران، کتاب ایوب، زبور داود، کتاب جامعه و... مشخص نیست و در مورد مصنّف هاى دیگر کتب اختلافات بسیارى وجود دارد (ص129ـ150).

2. اناجیل سند متصل ندارد: اکثر مسیحیان قائلند که انجیل متّى به زبان عبرى بوده، ولى نمى دانند چه کسى آن را از زبان عبرى به زبان یونانى ترجمه کرده و آیا ترجمه مثل اصل، اصالت دارد؟ و وقتى حال مترجم را ندانیم از کجا اعتماد کنیم که عین عبارات را ترجمه کرده و در آن دخل و تصرف نکرده است؟

در برخى از ابواب و آیات انجیل مرقس و لوقا، بین علماى مسیحى اختلاف وجود دارد و معلوم نیست مصنف انجیل یوحنا همان یوحناى معروف باشد؛ زیرا در متن انجیل یوحنّا، از یوحنا به صیغه غایب یاد مى شود و از نظر ادبى با رساله یوحنّا اختلاف فاحشى دارد. همچنین هشت رساله از رسائل عهد جدید تا سال 363 میلادى مشکوک بود و سپس پذیرفته شد.

نکته دیگر این که تا قرن شانزدهم میلادى ترجمه یونانى معتبر و ترجمه عبرى محرّف شناخته مى شد و از قرن شانزده (ظهور آیین پروتستان) به عکس گردید و عبرى معتبر، و یونانى محرّف شناخته شد. با این اوصاف، آیا مى توان به مطالب اناجیل و عهدین اعتماد کرد و آن را وحى و بدون اشتباه و تحریف دانست؟

فصل سوم: عهدین پر از اغلاط و داراى اختلافات بسیار است: نویسنده نخست به اختلافات کتاب عهد عتیق و عهد جدید پرداخته و با تطبیق آیات آنها با یکدیگر به یکصد و بیست و پنج اختلاف اشاره کرده است. این اختلافات در احکام، اسباط بنى اسرائیل، تعداد اولاد آنها، تواریخ و امور جارى یهودیان است که به خاطر جزئى بودن آنها از ذکرشان خوددارى کرده، فقط به دو نمونه بسنده مى شود؛ مؤلف کتاب مى نویسد: «فقط در نَسَب حضرت عیسى(ع) شش اختلاف در آیات عهد جدید وجود دارد و یا بنابر انجیل متّى، از داود تا مسیح 26 نسل و بنابر انجیل لوقا 41 نسل وجود دارد». جلد اول کتاب با بیان این اختلافات به پایان مى رسد.

مصحح کتاب، دکتر ملکاوى، جلد دوم کتاب را با بخش دوم از فصل سوم که در بیان اغلاط عهدین است شروع کرده. ملا رحمت الله هندى یکصد و ده غلط، را که بیشتر آنها از اناجیل است، بیان کرده، مى نویسد: «این اغلاط غیر از اغلاطى است که در بخش نخست یعنى در بخش اختلافات ذکر کردیم»؛ زیرا در بخش نخست با مقابله کتب عهدین به این اختلافات و اغلاط رسیدیم و در این بخش به اغلاطى که با واقع، عقل، تاریخ، عرف یا ریاضیات و علوم دیگر در تعارض است، اشاره مى کنیم. براى مثال مى توان به این نکته اشاره کرد که بنابر تصریح سفر خروج، اقامت بنى اسرائیل در مصر 340 سال بوده است، حال آن که در واقع 215 سال بوده است؛ یا در سفر اعداد آمده که مردان بالاى بیست سال بنى اسرائیل غیر از لاویان، ششصد هزار نفر بوده که با احتساب زنان، کودکان و لاویان باید بالاى چند میلیون نفر باشند، حال آن که این امر با واقع منطبق نیست.

فصل چهارم: ادعاى الهام تمام کتاب ها یا تمام مطالب مندرج در عهدین ادعایى است بدون دلیل: نویسنده در این فصل به هفده دلیل، الهامى بودن عهدین را مورد نقد قرار داده:

اغلاط معنایى زیاد که یا از روى قصد یا سهو کاتب صورت گرفته است؛ اغلاط تاریخى و ظاهرى که 110 عدد از آنها را بیان کردیم؛ تحریفات عمدى که به یکصد مورد آن در باب دوم اشاره خواهیم کرد؛ اختلاف کاتولیک ها و پروتستان ها در تعداد کتاب ها؛ اقرار برخى از بزرگان مسیحى مبنى بر عدم وحى و الهامى بودن برخى از کتب؛ وجود کتب آپوکریفایى یا ثانوى؛ اقرار برخى از شارحان کتاب مقدس بر این که تمام کلمات و اقوال مندرج در کتب عهدین الهامى نیست؛ اقرار قدماى مسیحى بر عدم مصونیت حواریون؛ اختلاف مسیحیان در نحوه برخورد روح القدس با حواریون و این که آیا او عین الفاظ را تعلیم مى داده یا معانى آنها را؛ اعتقاد برخى به این که حضرت موسى(ع) قبل از نبوت، سِفر تکوین را نوشت؛ و همه مواردى که در نقد تاریخى کتب عهدین نوشته شده به تواتر معنوى این نکته را به اثبات مى رساند که انجیلْ مقدس و الهامى نیست؛

همچنین وجود انجیلى بنابه تصریح مسیحیان به نام انجیل مرجع که اناجیل دیگر را از آن گرفته اند، نشان مى دهد که اناجیل ملهم نبوده و آنها را از روى متن دیگرى نوشته اند که آن متن از بین رفته است. به عبارت دیگر انجیلى که قرآن از آن یاد مى کند از بین رفته است و اناجیلِ مکتوبِ انسان هاى غیر معصوم، باقى مانده است؛

بنابراین باید پذیرفت که: انجیل اصلى که او الهامى و مقدس بوده، مفقود شده است؛ در اناجیل کذب راه یافته است؛ در اناجیل تحریف صورت گرفته است؛ اناجیل اربعه قبل از قرن دوم مورد قبول نبوده است.

پس قرآن صادق است که فرموده: «ما انجیل و تورات را فرو فرستادیم» و این یهودیان و مسیحیان بودند که در آن تحریف نموده، عهدین را بازنویسى کردند و چون قرآن نسبت به تکذیب یا تصدیق مطالب تورات و انجیل فعلى ساکت است، ما هم سکوت کرده، تکذیب یا تصدیق نمى کنیم؛ اگر مطالبش مطابق قرآن بود، مى پذیریم وگرنه ردّ مى کنیم. مؤلف در ادامه به روایات و دیدگاه هاى علماى اسلامى در زمینه پذیرش یا عدم پذیرش مطالب عهدین پرداخته که از ذکر آنها خوددارى مى کنیم.

 

باب دوم: وقوع تحریف در عهدین

ملا رحمت الله هندى با تقسیم تحریف به معنوى و لفظى، مى نویسد: «ما با مسیحیان در تحریف معنوى اختلافى نداریم؛ زیرا آنان نیز معتقدند که یهودیان در تفسیر عهد عتیق، مرتکب تحریف معنوى شدند. آنچه پروتستان ها منکرِ آن هستند، تحریف لفظى در سه بخش است: تحریف لفظى به تبدیل؛ تحریف لفظى به زیاده و تحریف لفظى به نقصان.

نویسنده در بخش تحریف لفظى به تبدیل، در ابتدا با توصیف نسخه هاى مشهور عهد عتیق نزد اهل کتاب مى نویسد: «سه نسخه از عهد عتیق نزد اهل کتاب مشهور است: نسخه عبرى که یهودیان و پروتستان ها آن را قبول دارند؛ نسخه یونانى که نزد کاتولیک ها و ارتدوکس ها معتبر است؛ نسخه سامرى که نزد سامریان معتبر است که همان نسخه عبرى، همراه با هفت کتاب دیگر است».

وى در ادامه با مقایسه این سه نسخه، به تحریفات لفظى از نوع تبدیل اشاره کرده است؛ فاصله زمانى میان خلق آدم تا طوفان نوح، در نسخه عبرى 1656 سال، در نسخه یونانى 2262 سال و در نسخه سامرى 1307 سال است؛ فاصله زمانى میان طوفان نوح تا ولادت حضرت ابراهیم(ع) در عبرى 292 سال، در یونانى 1072 سال و در سامرى 942 سال است.

مؤلف در لابه لاى این شواهد مطالب ذى قیمتى را نیز بیان کرده که به یکى از آنها اشاره مى کنیم. وى در صفحه 448 مى نویسد: «جمهور اهل کتاب معتقدند که سفر اول و دوم از اخبار ایام را عزرا به کمک حجّى و زکریا نوشته است؛ زیرا کتب مقدس در حمله بخت النصر از بین رفت. همچنین پروتستان ها معتقدند که انبیاء از گناه، خطا و نسیان مصون نیستند، اما در تبلیغ دین و تحریر آن از خطا مصونند و حال آن که ما در اینجا ثابت کردیم که عزرا در موارد متعدد اشتباه کرده است و گاهى اشتباهات، به خاطر طرح مسئله اى در دو مکان مختلف است. پس چگونه پیامبرى معصوم ـ حداقل در تبلیغ ـ این همه خطا کرده است؟».

ملا رحمت الله هندى در بخش تحریف لفظى به زیاده نیز به چهل و پنج شاهد اشاره کرده و آنها را دلیل افزودن برخى مطالب به عهدین مى داند که به برخى از آنها اشاره مى کنیم. وى اضافه شدن چندین کتاب بالاخص هشت کتاب در سال 325 میلادى به عهد عتیق و هفت کتاب به عهد جدید در سال هاى بعد را مهم ترین نشانه تحریف به زیاده دانسته، مى نویسد: «کدام تحریف به زیاده، بیشتر از این که کتاب هاى مشکوک المؤلف و مشکوک المحتوا یک باره از کتب الهامى و وحیانى شوند»؟

مؤلف در ادامه به شواهدى اشاره مى کند که نشان مى دهد تورات نوشته حضرت موسى(ع) نیست (ص475 و 479 و...) و مى نویسد: «اکثر عباراتى که دلالت بر زمان دارند، مثل «تا امروز، الحال، در این هنگام» الحاقى است و نشانه تحریف به زیاده است؛ زیرا این عبارات حاکى از زمان حضرت موسى(ع) و داوران و پادشاهان نیست و حکایت از زمان نویسنده دارد.

نویسنده سپس مؤیداتى بر سخن خود از محققان مسیحى نقل کرده است؛ از جمله:

لوتر در ترجمه آلمانى کتاب مقدس برخى عبارات را حذف کرد و در ابتداى کتابش نوشت: «احدى حق ندارد در ترجمه من دست ببرد، اما سى سال بعد از مرگش تغییراتى در آن انجام دادند، زیرا مرام اهل کتاب بر تحریف و تبدیل است» (ص502).

نویسنده در بخش سوم، در تحریف لفظى به نقصان به بیست شاهد اشاره کرده، مى نویسد: «در نسخه عبرى کتاب مقدس، عباراتى هست که در نسخه یونانى و سامرى نیست و بالعکس، که نشان از نقصان یا زیاده است. تطبیق این سه نسخه به خواننده این مطلب را القا مى کند که غالباً عبارات یا کلمات کوتاه شده اند و این امر باعث از بین رفتن اعتماد و اطمینانِ لازم به عهدین مى گردد، مثلا در آیه اى: «ولادت هارون و موسى»، آمده و در آیه اى دیگر «موسى، هارون و خواهرشان» آمده است (ص525). یا در انجیل متى آمده: «به ناصره رفت تا ناصرى نامیده شود» ولى در جایى نداریم که حضرت عیسى(ع) را «عیساى ناصرى» بخوانند (ص538). همچنان که سلسیوس در قرن دوم میلادى گفته است: «مسیحیان سه یا چهار بار انجیل شان را تغییر دادند».

به غیر از شواهد موجود در کتاب مقدس، تصریح افرادى همچون هورن، نشان از این دارد که برخى مواقع تحریف عمداً صورت گرفته است. هورن مى گوید: «اختلاف عبارات اناجیل چهار دلیل دارد: 1. سهو و غفلت کاتب؛ 2. نقصان نسخه منقول عنها؛ 3. تصحیح خیالى کاتب؛ 4. تحریف از روى عمد و قصد». شیخ رحمت الله هندى براى تک تک این ادله شواهدى ذکر کرده است.

نویسنده در ادامه به این سؤال پاسخ مى دهد که «چرا در کتاب مقدس تحریف راه یافته است؟» به باور وى، دلیل این امر چند چیز است: عدم دقت نسل دوم به بعد اَحبار یهودى در حفظ تورات و کتب مقدس؛ حمله بخت النصر و سوزاندن تمام کتاب ها و تخریب معبد؛ حمله رومیان و قتل عام فجیع مسیحیان؛ مخالفت هاى درونى و عدم اعتبار برخى از نوشته ها نزد اکثریت یا اقلیت یا گروه هاى معارض.

بنابراین، از تمام مطالب گذشته به این نکته مى رسیم که کتب عهد عتیق و عهد جدید قبل از اسلام بدون سند متصل و قطعى، به دوران اسلام رسید و قبل از آن، تحریفاتى در آن صورت گرفته و برخى تحریفات بعد از دوران اسلام انجام گرفته است. لذا اختلاف شدید نسخه ها، نشانه بى اعتبارى و عدم الهام و بالتبع عدم حجیّت آنها است و اعتراف مسیحیان به تحریف از نوع نقصان و زیادت، نشانه تحریف در دین موسى و عیسى است. با اتمام بحث تحریف، جلد دوم کتاب نیز به پایان مى رسد. این دو جلد در یک مجلد به چاپ رسیده است.

 

باب سوم: در اثبات نسخ در عهدین

در جلد سوم کتاب، مؤلف با تعریف نسخ، بحث خود را شروع کرده، مى نویسد: نسخ یعنى بیان سپرى شدن زمان اجراى حکم. بنابراین در قصص، تاریخ، امور قطعى عقلى، امور حسى، ادعیه و احکام واجب الذات نسخ راه ندارد، بلکه نسخ در احکام عملى است که ظاهراً مطلق است و این ظهور به خاطر عدم علم ماست. بنابراین مى پذیریم که برخى از احکام تورات نسخ نشده است.

نویسنده در ادامه به برخى از احکامى که در شریعت آدم وجود داشته و در شریعت نوح نسخ شده یا در شرایع سابق بوده و در شریعت حضرت موسى(ع) نسخ شده است، اشاره مى کند.

شیخ رحمت الله هندى معتقد است که به دلیل نسخ شریعت موسوى به دست پولس، اصل مسئله نسخ مورد پذیرش مسیحیان است، ولى سخن بر سر این است که آیا در خود مسیحیت نیز نسخ راه دارد یا خیر. مسیحیان مدعى اند که در مسیحیت چیزى نسخ شدنى نیست، اما با مراجعه به اناجیل موارد متعددى را مى توان یافت که نسخ شده و خود مسیحیان نیز آن را پذیرفته اند.

 

باب چهارم: در ابطال تثلیث

مؤلف محترم این بخش را با ذکر مقدماتى شروع کرده، مى نویسد: «1. در عهد عتیق خدا واحد است و هیچ چیز شبیه خداوند نیست؛ 2. عبادت غیر خداوند حرام است؛ 3. در عهد عتیق اگرچه خدا شبیه مخلوقات نیست، ولى آیات زیادى در آن مشعر به جسمانیت خداوند است و آیات تنزیهى در عهد عتیق اندک است؛ 4. رؤیت خداوند در دنیا امکان ندارد؛ 5. مجاز در آیات بسیارى راه یافته است؛ 6. در کلمات منسوب به حضرت عیسى(ع) اجمال و ابهام زیاد یافت مى شود که باعث گنگى و نامفهومى عبارت شده است (ص708)؛ 7. اگرچه عقل ماهیت برخى از اشیاء را نمى فهمد، ولى حکم به وجود، امکان و دیگر لوازمش مى کند. همچنین عقل برخى از اشیاء را نمى شناسد، با این حال حکم قطعى به عدم وجود آن مى کند؛ 8. اگر دو قول تعارض داشت ـ که از حضرت عیسى مثلا نقل شده است ـ یا باید آنها را تأویل کرد یا هر دو از حجیت مى افتند. نکته این که تأویل نباید به ضدین بینجامد؛ 9. وحدت و کثرت از عوارض عام وجود است که اجتماع آنها باعث اجتماع ضدین مى شود؛ 10. مسیحیان قائلند که تثلیت و توحید هر دو حقیقى است، نه این که یکى حقیقى و دیگرى اعتبارى باشد؛ 11. تثلیت، مذهب و اعتقادِ هیچ یک از انبیاى سابق نبوده است...» (ص718).

فصل اول: ابطال تثلیت به براهین عقلى: شیخ رحمت الله هندى پس از بیان مقدمات لازمه، به ابطال تثلیت پرداخته، هفت برهان عقلى در ردّ تثلیت بیان مى کند و مى گوید: «1. اگر تثلیت و توحید هر دو امر حقیقى است، اجتماع دو ضد حقیقى پیش مى آید، لذا واجب الوجود متعدد مى شود و بنابراین باید پذیرفت که مسیحى، موحد واقعى نیست؛ 2. اگر هر کدام از سه اقنوم مابه الامتیاز خاصى ندارد، پس سه تا معنا ندارد و یکى است و اگر مابه الامتیاز دارند، بنابراین خداوند مرکب از مابه الاشتراک و مابه الامتیاز است و هر چیزى که مابه الامتیاز دارد، محدود است. بنابراین در نظر مسیحیان خداوند باید مرکب و محدود باشد؛ 3. اگر مابه الامتیاز صفتِ کمال باشد، چون مابه الامتیاز است پس هر سه اقنوم ندارند، بنابراین صفتى مشترک نیست و برخى از اقنوم ها صفت کمال را ندارند که نقص است، و اگر صفت کمال نیست، پس خداوند داراى صفت نقص است؛ 4. پسر که متجسد گردیده، محدود است و پدر نامحدود؛ چگونه امکان دارد محدود با نامحدود متحد شود؛ 5. پدر مجرد است و قدیم، اما پسر مادى و حادث؛ چگونه امکان دارد قدیم و حادث و مجرد و ماده باهم متحد شوند. این انقلاب است و انقلاب محال؛ 6. پسر ممکن الوجود است و پدر واجب الوجود؛ چگونه ممکن است که واجب در ممکن حلول کند؟؛ 7. پروتستان ها به کاتولیک ها ایراد گرفته اند که چگونه امکان دارد که در عشاى ربانى نان و شراب، گوشت و خونِ مسیح شود. حال از خود پروتستان ها مى پرسیم: اگر تبدیل شدن نان به گوشت و شراب به خون محال است، چگونه مى پذیرید که توحید در عین تثلیت و تثلیت در عین توحید محال نیست؟

فصل دوم: در ابطال تثلیت با تمسک به اقوال مسیح: نویسنده کتاب در این فصل به نقد تثلیت مسیحیت با تأکید بر برخى از آیات عهد جدید پرداخته، نشان مى دهد که برخى از اعمال و اقوال حضرت عیسى(ع) نشان مى دهد که وى خدا نیست، بلکه بشر و فرستاده خدا است. براى نمونه، در آیه 3 از باب 17 انجیل یوحنا آمده است که مسیح رسول خداست؛ در انجیل مرقس باب 12 آمده است که مسیح وصیت کرد که خدا یکى است و معبودى غیر از او نیست؛ در انجیل مرقس آیه 32 باب 13 آمده آن ساعت ]قیامت [را پسر هم نمى داند مگر خدا (که لازمه آن بینونت بین خدا و پسر است)؛ استغاثه هاى متعدد پسر به درگاه خدا نشان مى دهد که او هیچ گاه براى خود ربوبیت قائل نبود، مثل: خدایا چرا مرا ترک کردى؛ در رساله اول به تیموتائوس در باب اول، آیه 17 آمده است که خدا فانى و دیده نمى شود، ولى در آیه دیگر آمده است که عیسى مُرد و بعد از موت، زنده شد و سپس داخل جهنم شد که این دو آیه باهم متعارض است؛ در آیه 17 از باب 20 انجیل یوحنا آمده است که من به سوى خداى خود سفر مى کنم... یا در آیه دیگر آمده است که پدرم بزرگ تر از من است... یا در آیه دیگر آمده است: این سخن من نیست، بلکه سخن پدرى است که مرا فرستاده است؛ و تمام آیاتى که مسیح خود را پسر انسان لقب داده، مشعر به این مطلب است که او خدا نیست.

فصل سوم کتاب، در ابطال ادله نقلیّه بر الوهیت مسیح است. شیخ رحمت الله در این فصل به نقد آیاتى مى پردازد که از آنها الوهیت مسیح استنباط مى شود و در مقدمه مى فرماید: «کلام یوحنا مملو از کنایه و مجاز است و اکثر عبارات انجیل یوحنا احتیاج به تأویل دارد؛ همچنان که اکثر عبارات منقول از حضرت عیسى(ع) اجمال دارد. اما مسیحیان ـ با این که انجیل یوحنا مملو از کنایه و مجاز است ـ توجه خاصى به آن داشته و آن را مبناى تفکر خود قرار داده اند و مجاز را حقیقت گرفته و به اشتباه افتاده اند... ». این آیات عبارت است از: الف: آیاتى که لفظ پسر خدا بر مسیح اطلاق شده است که اولا معارض است با آیاتى که از مسیح با عنوان پسر انسان یاد شده است. ثانیاً: معناى پسر در این آیات مجازى است و خود انجیل نیز بر آن صحه گذاشته است. ب: در انجیل مرقس، آیه 39، باب 15 آمده است: «به درستى که این انسان پسر خداست»؛ چنان که در آیاتى لقب پسر شیطان براى افراد طالح به کار رفته است، این آیات بسیارند و نشان مى دهند که اضافه در این عبارات به نحو مجاز است. ج: در انجیل یوحنا، آیه 23، باب 8 آمده است: «شما از پایین و من از فوق ام. من از این عالَم نیستم». این عبارت نشان مى دهد که مسیح انسان نیست؛ جواب: این عبارات درباره شاگردان مسیح نیز به کار رفته است. بنابراین باید بپذیرید که آنها هم خدایند و حال آن که هیچ یک از مسیحیان به این معتقد نیستند. د: مسیح فرموده است: «هر کس مرا مى بیند، پدر را نظاره مى کند» که نشان مى دهد او همان پدر است که متجسد شده است؛ جواب: دیدن خداوند در دنیا نزد مسیحیان محال است. بنابراین در اینجا دیدن به معناى دیدن با چشم نیست، بلکه به معناى معرفت است، یعنى هر کس مرا بپذیرد و مرا بشناسد، خدا را شناخته است. دیگر این که آیات بسیارى با این آیه متعارض است».

مصنّف در پایان این باب مى نویسد: «اگر تمام اینها صحیح هم باشد، باز اقوال حواریون است نه خود مسیح. دیگر این که با اثبات تحریف در اناجیل، چگونه مى توان اعتماد کرد که این اقوال از حواریون است، زیرا ما معتقدیم مسیح و حواریون از این اقوال مبرّا هستند و آن را کفر مى دانند».

باب پنجم: در اثبات این که قرآن کلام خداست و ردّ اقوال کشیشان در این باب:

نویسنده کتاب در این بخش به بیان معجزه بودن قرآن پرداخته، از این طریق اثبات مى کند که قرآن کلام خداست. وى در این زمینه از بلاغت، فصاحت، تحدى قرآن، اخبار به غیب، اخبار صحیح از اُمم سابق، کشف اسرار منافقان، وجود معارف جزئى، عدم وجود اختلاف و غلط در قرآن و الفاظ کم با معناى زیاد، به عنوان ادله اعجاز قرآن و کلام خدابودن قرآن یاد کرده است.

فصل دوم: ردّ شبهات مسیحیان بر قرآن: در این جا، شیخ رحمت الله به پنج شبهه مهم اشاره کرده و به نقد و ردّ آنها پرداخته است. اولین شبهه این است که قرآن داراى بلاغت عالى نیست و اگر بپذیریم که عالى است، دلیلى بر اعجاز قرآن نمى شود؛ زیرا در این صورت باید بپذیریم که تمام آثارى که داراى بلاغت عالى است، معجزه است؛ جواب: تحدى قرآن نشان از آن دارد که بلاغت فوق تصور و توان بشر است. دیگر این که مجموعه ادله، دلیل اعجاز است، نه فقط بلاغت.

دومین شبهه این است که چون در برخى مواضع، قرآن با کتاب مقدس مخالف است؛ لذا باید در کلام خدا بودن قرآن تردید کرد؛ جواب: ثابت شد که در کتاب مقدس تحریف صورت گرفته و این اختلاف مى تواند به خاطر تحریف در عهدین باشد. دیگر این که نسخ در تمام ادیان پذیرفته شده و این اختلافات مى تواند از نوع نسخ باشد.

سومین شبهه خود داراى سه شبهه است که مهم ترین شبهات را در خود جاى داده است: الف: بنابر تصریح قرآن هدایت و ضلالت در دست خداست. پس انسان ها اختیارى در این زمینه ندارند؛ ب: بهشت داراى حور و قصور است؛ ج: جهاد با کفار واجب است و چون اینها قبیح است، پس کلام خدا نیست. نویسنده با اذعان به این که این شبهات، قوى ترین شبهه ها بوده و در اکثر کتاب هاى مسیحیان آمده است، در جواب مى نویسد: «در عهد عتیق و عهد جدید نیز آمده است که هدایت و ضلالت در دست خداست. دیگر این که این به معناى جبر مطلق نیست و یقیناً در خلقِ شرّ حکمتى نهفته است». لازم به ذکر است که در این جا نویسنده کتاب، فقط به جواب نقضى پرداخته و از جواب حلّى طفره رفته است و البته باید به وى حق داد، زیرا معتقد به مبانى کلامى اهل سنت است و قائل به کسب یا جبر ناخالص است. اما طبق مبانى کلام شیعى مى توان به این پرسش، جواب حلى داد: طبق نظر ما انسان داراى اختیار بوده و هدایت و ضلالت به معناى نشان دادن راه هاى ضلالت و هدایت است. نیز شرّ در عالَم یا بالعرض است یا بالقیاس و ما شرّ ذاتى نداریم.

شیخ رحمت الله در جواب ایراد دوم از شبهه سوم مى نویسد: «عقل، قبیح نمى داند که بهشت داراى حور و قصور باشد؛ زیرا همه انسان ها توان لذت بردن از لذایذ معنوى را ندارند. دیگر این که بهشت فقط داراى لذات جسمانى نیست و رضوان الله دارد که براى انسان هاى معنوى بوده که از لذات جسمانى لذت نمى برند. پس بهشتى که داراى لذات جسمانى و معنوى است، بهتر از بهشتى است که داراى یک لذت است».

شبهه چهارم: قرآن داراى امورى که روح را جلا دهد، نیست. جواب نویسنده این است که روح به اخلاق، اعتقادات کامل و اعمال صالح جلا مى یابد که تمام این امور در قرآن وجود دارد.

شبهه پنجم این است که آیات جهاد با آیه لا اکراه فى الدین در تعارض است. جواب نویسنده این است که آیه لا اکراه به وسیله آیات جهاد نسخ شده است. این پاسخ جاى تأمل دارد؛ گویا نویسنده جهاد را به معنا یا شامل جهاد ابتدایى و الزام به پذیرش عقیده دانسته است؛ حال آن که بنا به گفته محققان سیره نویس پیامبر اکرم هیچ گاه ابتداى به جنگ ننموده و الزام به عقیده نکرده است. بنابراین ادعاى نسخ آیه نفى اکراه غیرضرورى و بلکه نابجاست.

شیخ رحمت الله فصل سوم از باب پنجم را به اثبات صحت احادیث نبوى، که در صحاح ستة آمده، اختصاص داده است که خوانندگان را به اصل کتاب ارجاع مى دهیم. وى همچنین فصل چهارم از باب پنجم را به دفع شبهات مسیحیان نسبت به احادیث نبوى اختصاص داده است.

 

باب ششم: در اثبات نبوت پیامبر اسلام

جلد چهارم کتاب با باب ششم که در اثبات نبوت پیامبر(ص) و دفع مطاعن است، شروع مى شود. نویسنده به تفصیل به این بحث پرداخته و پیرامون پنج دلیل عمده در اثبات پیامبر اسلام بحث کرده است که عبارت است از:

1. ظهور معجزات زیاد از قبیل اخبار به مغیبات، افعال اعجازى مثل معراج، دو نیم کردن ماه (شقّ القمر)؛

2. اخلاق پیامبر که مهم ترین عامل در جذب عرب ها به وى بود؛

3. شریعت کامل که باعث کمال جسمى و روحى انسان مى شود، بر خلاف مسیحیت که رهبانیت را ترویج مى کند، ولى اسلام دنیا و آخرت را جمع کرده است؛

4. گسترش دین اسلام در زمانى اندک با این که در میان اقوامى بود که فرهنگى نداشتند؛

5. بشارت انبیاى پیشین به آمدن وى که در کتب عهد عتیق و عهد جدید به آن اشاره شده است، ولى مسیحیان نمى خواهند آن را بپذیرند و آن آیات را به نحوى تأویل کردند که به سود آنهاست.

نویسنده کتاب بعد از تفصیل این مطلب، هیجده بشارت را بیان مى کند که به برخى از آنها اشاره مى کنیم. در باب 18 سفر تثنیه آمده است: «به زودى پیامبرى مثل تو در میان برادرانت مى فرستیم». این عبارت نه اشاره به یوشع است ـ همچنان که یهودیان گویند ـ و نه به حضرت عیسى ـ همچنان که مسیحیان گویند اشاره دارد؛ زیرا یوشع مثل حضرت موسى(ع) نبود و حضرت عیسى «در میان برادرانت» نبود. در باب 32 سفر تثنیه و باب 21 سفر تکوین از «جبل فاران» یاد شده که با توجه به آیات دیگرى که درباره این موضوع آمده، این نکته به دست مى آید که اسماعیل و مادرش منظور این آیات است که از نسل آنها پیامبرى خواهد آمد. نویسنده به تفصیل و با ردّ شبهات مسیحیان به این بشارات پرداخته که این اشاره تاب نگارش همه آنها را ندارد.

فصل دوم، در دفع مطاعن است: شیخ رحمت الله در ابتدا به دیدگاه مسیحیان پروتستان در باب عصمت انبیاء پرداخته و اثبات مى کند که مسیحیان معتقدند که انبیاء گناه کبیره انجام مى دهند؛ بنابراین برخى مطاعنى که درباره حضرت محمد(ص) نقل کرده اند و نشان از عدم عصمت وى دارد، بنابر اصول آنها هیچ قدحى نسبت به پیامبر اسلام محسوب نمى شود، اما با این حال ما به جواب از آن مطاعن پرداخته، آنها را ردّ مى نماییم.

پروتستان ها قائلند که اسلام به شمشیر رواج یافته است، ولى این ادعایى غیر صحیح است. مؤلف در اینجا کمى از جواب طفره رفته و سریع به افعال پروتستان ها پرداخته و مى نویسد: «اینها افعالشان غیر از اقوالشان است»، و در ادامه به افعال غیر اخلاقى کاتولیک ها و پروتستان ها پرداخته و تاریخ آنها را به تفصیل بیان کرده است؛ اما در ادامه با اشاره به امان نامه عمر بن خطاب به مسیحیان شام، عملکرد مسلمانان را اخلاقى دانسته، مى نویسد: «شریعت محمدى بر آن است که کافران در ابتدا با موعظه حسنه به اسلام فرا خوانده مى شوند. اگر قبول نکردند و اهل کتاب بودند، به صلح فرا خوانده مى شوند و باید در پناه حاکم مسلمان جزیه دهند و از حاکم مسلمان اطاعت کنند و با توافق بر صلح، خون و مال و ناموس و آبرویشان محفوظ است. اما اگر صلح را نیز نپذیرند با شروطى که در فقه اسلامى آمده است با آنها مى جنگیم و این حکم شریعت موسوى نیز بوده است. رفتار حسنه مسلمانان نسبت به نصاراى شام در تواریخ خود مسیحیان نیز منعکس شده است. دیگر این که خود مسیحیان که اکنون دم از قبیح بودن جهاد مى زنند، جنگ هاى صلیبى را به راه انداختند و چقدر انسان را به صورت غیر اخلاقى از دم تیغ گذراندند» نویسنده در توجیه اصل جهاد مى نویسد: «اصلاح عقاید مهم تر از اصلاح أعمال است و تجربه تاریخى به ما آموخته است که انسان کمتر حق را از روى اختیار مى پذیرد و غالباً تابع تقلید آباء و اجداد خود است. بنابراین، اصل جهاد براى اصلاح عقاید تشریع شده است».

طعن دیگرى که به پیامبر اسلام زده شده است، مسئله تعدد زوجات پیامبر است. مسیحیان گویند: پیامبر اسلام این همه همسر اختیار کرد، ولى به مسلمانان فقط اجازه چهار همسر را داد و همسرانش را به پیروانش حرام کرد. نویسنده در جواب مى نویسد: «1. تزویج بیشتر از یک زن در تمام شرایع پیشین جایز بوده است؛ 2. برخى از ازدواج هاى پیامبر به خاطر از بین بردن عادت زشت جاهلى بوده است، مثل ازدواج حضرت با زینب، همسر زید و پسر خوانده پیامبر؛ 3. ازدواج هاى متعدد پیامبر قبل از تشریع چهار همسر بوده است؛ 4. تحریم زنان پیامبر از سوى خدا بوده و پیامبر در آن دخالتى نداشته است؛ 5. ازدواج هاى متعدد پیامبر بعد از رحلت خدیجه و در زمان پیرى بوده که بیشتر وجهه سیاسى داشته است. نویسنده در این فصل به جاى این که به ردّ مطاعن بپردازد، بیشتر به امور جانبى پرداخته و نشان داده است که مسیحیان و یهودیان نیز همین مشکلات را دارند.

وى در پایان مى نویسد: «من از پیروان ادیان متعجبم که اعتقادى را در دین دیگر نمى پسندند، در حالى که عین آن یا شبیه آن در دین خودشان وجود دارد». نویسنده با اشاره به مطالبى دیگر در عصمت پیامبر اسلام، کتاب خود را به پایان مى برد.

 

 

 



[1]. ر.ک: الهدى الى دین المصطفى، ترجمه سیداحمد صفایى، ص34، 36، 404، 411، 433، 501، 613 و... (به عبارتى مى توان کتاب مرحوم بلاغى را ردّ ردّ اظهار الحق دانست. زیرا مرحوم بلاغى در مقدمه کتاب مى نویسد: کتابى به نام الهدایه به ردّ اظهار الحق پرداخته... که آن را بر خلاف آیین تحقیق... یافتم. لذا به نقدش پرداختم).