سیرى در اندیشه هاى عبدالاحد داود در کتاب محمد در تورات و انجیل

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده


اشاره

کتاب محمد در تورات و انجیل از معدود آثار محققانه و علمى اى است که به بررسى موضوع بسیار مهمى پرداخته که قرآن کریم بارها در طى آیات مختلف بدان اشاره کرده است و آن پیشگویىِ آمدنِ خاتم پیامبران(ص) و پیش بینى حوادث و وقایع مربوط به رسالت آن حضرت است. اهمیت این کتاب در دو چیز است: یکى نویسنده آن پروفسور عبدالاحد داود که نام پیشین اش، عالى جناب داود بنیامین کلدانى یا رِنه دیوید (Rena David) است. وى از چهره هاى طراز اول و برجسته کلیساى کاتولیک روم بود که تا مقام اسقفى ارتقا یافت. دوم، تسلط نویسنده بر زبان هاى باستانى عبرى، آرامى (سریانى)، لاتینى، یونانى، ارمنى، عربى و قلم ادیبانه وى به زبان هاى فرانسه، انگلیسى، فارسى و ترکى و آرامى است. نوشته هاى برجاى مانده از وى گواه این مدعاست. همین تسلط وى بر زبان هاى باستانى و اطلاعات عمیقش از سه دین بزرگ توحیدى موجب شد که سیر زندگى و تحقیقات وى به کلى متفاوت شود.

به هر تقدیر، وى در نوشته هاى خود پس از اسلام آوردن، کوشید تا نشان دهد که به رغم همه حوادثى که کتاب مقدس یهودى و مسیحى از سرگذرانده، اشاراتى روشن و انکارناپذیر به رسالت خاتم پیامبران(ص) در آنها باقى مانده است. او این مهم را با استفاده از متون اصلى کتاب مقدس و با بهره گیرى از دانش زبان شناسى و ریشه شناسى واژه هاى عبرى، یونانى و لاتینى مبرهن کرد. آنچه به نام  Mohammad inthe Bible به زبان انگلیسى منتشر شده، حاوى 21 مقاله است که در کنار همدیگر قرار گرفته است. نویسنده در ابتدا هدف از تحریر سلسله مقالاتش را اثبات حقانیت اسلام در زمینه الوهیت و رسالت آخرین پیامبر بزرگ بر اساس تعالیم کتاب مقدس ـ تورات و انجیل ـ مى داند و ضمن یازده مقاله در پى اثبات این مطلب است که محمد(ص) منظور و مقصودِ راستینِ میثاق خدا با ابراهیم خلیل است و تنها در وجود او تمامى پیشگویى ها و بشارت هاى کتاب مقدس واقعاً و دقیقاً به تحقق پیوسته است.

از دیگر مباحث مهم مطرح شده در کتاب، بحث خدا و صفات، تثلیث، پسر انسان، ملکوت آسمان ها، بشارت هاى یحیاى معمدان، فارقلیط و پسر انسان است. بنا به نوشته مترجم فاضل و اندیشمند کتاب، جناب فضل الله نیک آیین، در مقدمه کتاب، نسخه انگلیسى این کتاب پرارج در جریان بازدید آیت الله على اکبر هاشمى رفسنجانى از مالزى در کتابخانه نگاره ـ مسجد ملى کوالالامپور به دست آمد. کتاب گنجینه اى است لبریز از ایمان و برهان در باب رسالت جهان شمول ختمى مرتبت از زبان یک اسقف سابق کلیساى کاتولیک روم؛ این معرفى به توصیه استاد مصطفى ملکیان فراهم آمده است.

 

مواجهه و رویارویى فکرى اسلام و مسیحیت تاریخ درازى دارد و به گواهى تاریخ در نخستین دهه هجرت، نخستین مناقشه هاى دینى میان پیروان این دو دین درگرفت. از اولین نمونه هاى آن داستان مباهله پیامبر اکرم(ص) با مسیحیان نجران است. این جریان تا به امروز به شکلى نسبتاً طبیعى ادامه داشته است. تحولات سریع و عمیق در دوره مدرن باعث شد که در سده نوزدهم و بیستم میلادى تهاجم چندسویه غرب به شرق شکل تازه اى به خود بگیرد. در همین زمان، موج استعمار و تبشیر، جدا و توأمان، مناطق وسیعى از جهان از جمله جهان اسلام را درنوردید. از مهم ترین جدال هاى دینى این دوره، نگارش کتاب میزان الحق به دست نویسنده اى پروتستان به نام کارل گوتلیب فاندر (1803ـ1865) است که در سال 1829 منتشر شد، این کتاب به زبان هاى مختلفى از جمله فارسى، آذرى، عربى و اردو منتشر شد اما انتشار نسخه فارسى آن در هندوستان غوغایى به پا کرد که نتایج و پیامدهاى مهمى براى اسلام و مسلمانان و این منطقه به دنبال داشت. در واکنش به انتشار این کتاب، یکى از علماى هند به نام شیخ رحمة الله (1818ـ1891) کتاب ارزشمند اظهار الحق (1862) را نوشت. آنچه وى را از سایر اقرانش متمایز مى ساخت این بود که وى، بر خلاف بسیارى از ردیه نویسان مسلمان، مسیحیت پروتستان را خوب مى شناخت و آگاهانه و عالمانه مى نوشت. انتشار این کتاب آغازى بود بر انتشار کتاب هایى که موضوع مشابهى داشت و تعداد آنها بالغ بر پنجاه اثر بود.

فاندر در اثر انتقادى اش اسلام را بدعتى در آیین مسیحى دانست و به مسلمانان نصیحت کرد که از سرزمینِ به قول وى تاریک اسلام خارج شوند. وى مسلمانان را به تأمل درباره چهار پرسش دعوت کرد تا آرام آرام از تاریکى خارج شوند: آیا صحیح است که متن کتاب مقدس آن گونه که مسلمانان و مشایخ آنان مى پندارند، تحریف شده است؟ آیا قرآن وحى از جانب خداست؟ آیا تثلیث شرک و گمراهى است؟ آیا محمد(ص) پیامبر و فرستاده خداست؟ شیخ رحمة الله در پاسخ به فاندر از نتایج تحقیقاتِ انتقادى در الهیات لیبرال و برخى از کتب جدلى کلام اسلامى استفاده کرد و به اثبات انقطاع و گسستگى اسانید کتاب مقدس پرداخت و با مبنا قراردادن اختلافات متنى و محتوایى کتاب مقدس، نتیجه گرفت که آنها دستخوش تحریف و تصحیف شده اند. وى با همین ابزارها، آموزه هاى تجسد، تثلیث، فدیه و رستاخیز مسیح را به نقد مى کشد و بر این باور است که نظریه اقانیم ثلاثه غیر از نظریه صفات است که در کلام اسلامى مقبول است؛ زیرا اقانیمْ ذوات قدیم و مستقل اند.

در جهان عرب نیز این مواجهه شکلى جدى داشته و وسعت و عمق آن قابل مقایسه با سایر جهان اسلام نیست و دلیل این امر تا حدى گستردگى جهان عرب از یک سو و حضور جماعت هاى مسیحى و فعالیت گروه هاى تبشیرى از سوى دیگر است. از پیشگامان این منازعه، مى توان از چهره هاى برجسته اى مانند سید جمال و شیخ محمد عبده نام برد که رویاروى کسانى چون ارنست رنان، هانوتو و فرح آنطون بودند. با پایان جنگ دوم جهانى، و اعزام هیئت هاى تبشیرى و بروز نگرانى در جوامع اسلامى نسبت به فعالیت هاى آنان، موج تازه اى به راه افتاد که مى کوشید تا نقاط قوت اسلام را هر چه بیشتر برجسته کند. از مهم ترین آثار نوشته شده در این فضا یکى کتاب محاضرات فى النصرانیة نوشته شیخ محمد ابوزهره و دیگرى التبشیر و الاستعمار نوشته عمر فروخ و مصطفى خالدى است. ابوزهره در کتاب محاضرات نه در پى دفاع از قرآن و پیامبر اسلام بلکه بحث از مسیحیتِ بعد از مسیح و منابع مسیحیت بعد از مسیح است. وى در بحث از اناجیل، نتیجه مى گیرد که سند اناجیل فاقد پیوستگى است. وى بحث مفصلى درباره کسانى که اناجیل منسوب به آنان است کرده، در صحت این انتساب ها تشکیک مى کند و در ضمن بحثى طولانى درباره انجیل برنابا، انتساب آن به گردآورنده و درستى مضامین آن را مى پذیرد و در پایان کتاب، اصلاحات پروتستانى در مسیحیت را پدیده اى اسلامى مى داند. کتاب کوچک شیخ ابوزهره نزدیک به سه دهه در محافل طلاب علوم دینى و عموم دانش پژوهان دین صدرنشین بود. از مهم ترین آثار مربوط به دهه هاى هفتاد به بعد، این آثار را مى توان نام برد: اضواء على المسیحیه نوشته یوسف شلبى که در سال 1973 و با هدف «نشان دادن نورى به مسیحیان» منتشر شد. وى در این کتاب، تنها به قرآن استناد کرده است؛ زیرا منابع کهن، مسیحیت را به سبب انقطاع اسانید و تحریف بعض اجزاى آن قابل استناد نمى داند و طبیعى است که حاصل این کار، ارائه تصویرى از مسیحیت باشد که براى مسیحیان شناخته شده نباشد. کتاب دیگر، مناظره بین الاسلام و النصرانیة است که در سال 1988، مرکز مطالعات علمى و دعوت و ارشاد در ریاض عربستان آن را منتشر کرد و حاوى مناظره اى است میان تعدادى از علماى مسیحى جبال النوبة با طرف مسلمان (دو مصرى و دیگرى سودانى و یک سعودى). شروع کتاب هم با این جمله علماى مسیحى است که ایشان وارث معجونى از اسلام، مسیحیت و وثنیت بوده و خواهان کشف حقیقت اند. کتاب سوم، کتاب موقف الاسلام من الوثنیة و الیهودیة و النصرانیة، نوشته شیخ حسن خالد، مفتى سابق لبنان است که در سال 1986 منتشر شده و جدیدترین کتب از این مجموعه است. اتکاى اصلى وى به شیخ رحمة الله، ابوزهره و موریس بوکاى است (بوکاى پزشکى فرانسوى بود که در عربستان کار مى کرد و همان جا مسلمان شد). نگاه شیخ خالد به مسیحیت، نگاهى نظام مند است. وى نظام والاى اخلاقى مسیحیت را ستایش مى کند؛ هر چند آن را غیرمنطقى و غیرواقع بینانه مى داند. وى در پایان کتاب نتیجه گیرى مى کند که مسیحیان و مسلمانان هر کدام حق دارند بر دین خود باشند؛ هم چنان که اخلاقیات انعطاف ناپذیر هر دو دین به پیروان آنها اجازه مى دهد که با یکدیگر همزیستى داشته باشند. چهارمین اثر برجسته، کتاب انزعوا قناع بولس من وجه المسیح است که شیخ احمد زکى در سال 1995 منتشر کرد. این کتاب تحقیق و بررسى دقیقى از اناجیل اربعه و رسائل پولس است؛ با هدف اثبات این نکته که مبانى اصل مسیحیت خوب بوده است، اما مشکل از آنجا شروع شد که پولس قالب موردنظر خویش را به مسیحیت تحمیل کرد والبته نویسنده توضیح نداده است که اگر تحریفات پولس را از مسیحیت بزداییم چه چیزى از مسیحیت باقى مى ماند (نگاه کنید به رضوان السید، «نگاهى به مجادلات مسلمانان و مسیحیان» در از برخورد تا گفتوگو، صص225ـ253).

در این میان مى توان از عالمان برجسته اى در جهان تشیع نام برد مانند شیخ محمدجواد بلاغى (مؤلف تفسیر ارزشمند آلاء الرحمن) که از شاگردان آخوند خراسانى و آقارضا همدانى بود. وى با آگاهى از زبان هاى مختلفى چون عربى، فارسى، عبرى و انگلیسى آثارى مانند کتاب الهدى الى دین المصطفى، الرحلة المدرسیه و التوحید و التثلیث را نوشت. از دیگر آثار مهم مى توان به کتاب انیس الاعلام نوشته فخرالاسلام اشاره کرد. این کتاب در هشت جلد به زبان فارسى نوشته شده و در سال 1312 در تهران منتشر شد. این کتاب تقریباً حاوى همه مباحث کتاب اظهار الحق است با ابتکاراتى از نویسنده آن: ترجمه دقیق متن اظهار الحق، جابه جاکردن فصول متن اصلى به سلیقه نویسنده، افزودن یا کاستن مطالبى در ضمن مباحث و فصول مستقل، دادن صبغه شیعى به کتاب و سرانجام حذف و تغییر شواهدِ دال بر مؤلف اصلى. استاد توفیقى در مقاله خواندنى اش، تردیدهایى جدى درباره هویت نویسنده و خود کتاب وارد کرده است، از جمله این که مقدمه نویسنده درباره موقعیت خود و چگونگى اسلام آوردنش، ترجمه اى است از آنچه عبدالله الترجمان المسیورقى (متوفاى 823) در مقدمه کتاب تحفة الادیب آورده است (توفیقى، حسین، «فخرالاسلام» مجله هفت آسمان، شماره 19، ص25).

در این میان و البته از سوى دیگر، با چهره هایى مسیحى مانند یوسف الحداد و ابوموسى حریرى مواجهیم که خواسته اند تا در مجادلات خود علیه اسلام، اسلام را همان مسیحیت معرفى کنند و وجود تباین میان آموزه هاى دو دین را انکار کنند.[1] براى مثال وى یکى از آثارش را چنین نام نهاده است: القرآن دعوة نصرانیة. (ر.ک: معرفى کتاب درآمدى بر گفتوگوى اسلام و مسیحیت؛ اثر یوسف حدادى، هفت آسمان، ش4و3).

اما در مجموع مى توان گفت که صبغه غالب در بیشتر آثار هر دو گروه، غلبه نوعى تعصب و سوءفهم عمیق و ریشه دار است. هر دو گروه کوشیده اند که سخن خود و باورهاى دینى شان را به کرسى اثبات بنشانند و کمتر در اندیشه فهم دیگرى بوده اند و همین آفت بوده که، چون گردِ برخاسته، مانع از نیل به نتایجى قابل قبول بوده است.

کتاب محمد در تورات و انجیل از معدود آثار محققانه و علمى اى[2] است که به بررسى موضوع بسیار مهمى پرداخته که قرآن کریم بارها در طى آیات مختلف بدان اشاره کرده و آن پیشگویىِ آمدنِ خاتم پیامبران(ص) و پیش بینى حوادث و وقایع مربوط به رسالت آن حضرت است. اهمیت این کتاب در دو چیز است: یکى نویسنده آن پروفسور عبدالاحد داود که نام پیشین اش، عالى جناب داود بنیامین کلدانى یا رِنه دیوید (Rena David) است که از چهره هاى طراز اول و برجسته کلیساى کاتولیک روم بوده که تا مقام اسقفى ارتقا یافت. متأسفانه زندگى نامه کاملى از این چهره برجسته علمى دینى در اختیار نیست؛ به گونه اى که بسیارى از ابعاد و وقایع زندگى وى و حتى تاریخ مرگش در هاله اى از ابهام قرار دارد. با این حال، بر اساس مجموع اطلاعات موجود، ایشان در سال 1867 میلادى (حدود صد و چهل سال پیش) در خانواده اى مسیحى در ارومیه دیده به جهان گشود. عمده آموزش هاى علمى اش در خارج از ایران و در جوامع مسیحى از جمله رم بود. در سال 1895 به مقام کشیشى کلیساى کاتولیک نائل شد و در همان دوران جوانى به نگارش مقالات علمى در نشریه هاى علمى مسیحى پرداخت. در سال 1896 و پس از بازگشت به ایران، نشریه اى به زبان بومى سریانى منتشر کرد. در سال 1897 به نمایندگى از کلیساهاى شرق براى شرکت در کنگره عشاى ربانى عازم فرانسه شد. از این زمان به بعد، وى در نقش «پدر بنیامین» منزلتى اجتماعى یافت و در نطق خود در همین کنگره پس از انتقاد شدید از نظام آموزشى کاتولیک ها در میان نسطوریان، پیش بینى کرد که به زودى سر و کله کشیش هاى کاتولیک رومى در ارومیه هم پیدا خواهد شد.

وى در سال 1898 مدرسه اى در نزدیکى ارومیه راه اندازى کرد و سال بعد، به دنبال اختلافات شدید میان اسقفِ کلدانىِ خدابخش و پدران فرانسوى لازاریست، به حل و فصل اختلافات پرداخت. آخرین موعظه به یادماندنى وى در مقام یک اسقف اعظم، در سال 1900 در کلیساى اعظم سن ژرژ در سلماس بود که گروه زیادى از ارامنه غیر کاتولیک نیز حضور داشتند. وى در خطابه اى به یادماندنى زیر عنوان «قرن نوین و انسان هاى نوین» یادآور شد که میسیونرهاى مسیحى قرن ها قبل از ظهور اسلام در سراسر آسیا مبلغ انجیل بودند و تا پیش از هجوم میسیونرهاى کاتولیک از واتیکان، فرانسه، انگلستان، آلمان و امریکا مظهر خدمات مهمى به مردمان این مناطق بودند؛ اما این میسیونرهاى اعزامى، جماعت کوچک آشورى کلدانىِ ایران، ترکیه و عراق را به گروه هاى بسیار متعددى تقسیم کردند. وى به هم کیشان خود هشدار داد که باید مردانه بر روى پاهاى خود بایستند و حیثیت و ایمان خود را در گرو میسیونرهاى خارجى نگذارند. متأسفانه این موعظه سودى نبخشید و میسیونرهاى روسى در سال 1915 آشوریان ایران و جماعتى از کردان را که به دشت هاى سلماس و ارومیه مهاجرت کرده بودند، به مرور زمان وادار کردند تا علیه دولت هاى خود اقدام به قیام مسلحانه کنند که در نتیجه آن، نیمى از مردم بى گناه در جنگ کشته شدند و بقیه از سرزمین هاى باستانى شان اخراج شدند.

نکته مهم دوم، تسلط وى بر زبان هاى باستانى عبرى، آرامى (سریانى)، لاتینى، یونانى، ارمنى، عربى و قلم ادیبانه وى در زبان هاى فرانسه، انگلیسى، فارسى و ترکى و آرامى است که نوشته هاى برجاى مانده از وى گواه این مدعاست. همین تسلط وى بر زبان هاى باستانى و اطلاعات عمیقش از سه دین بزرگ توحیدى موجب شد که سیر زندگى و تحقیقات وى به کلى متفاوت شود، به گونه اى که ضمن بحث درباره اصطلاحات «پسر داود» و «آخرین رسول» مذکور در عهد عتیق نتیجه مى گیرد که:

حتى اگر امروزه پسر داود بر فراز کوه صهیون پیدا مى شد و در کرنا مى دمید و خود را مسیحا مى نامید، نزد او مى رفتم و محترمانه مى گفتم: آقاى عزیز آخرین رسول خدا قبلا ظهور کرده است، شما کمى دیر تشریف آورده اید. لطفاً تعادل انسانى فلسطین را به هم نزنید و در این سرزمین مقدس خون بیشترى نریزید (ص284).

 

عمیق ترین تحول روحى و فکرى وى در تابستان سال 1900 میلادى رخ داد که پس از سپرى کردن دورانى از تأمل و ژرف اندیشى در کتاب هاى مقدس به زبان هاى اصلى، با نوشتن مکتوبى وزین و متین که سخت از دانش و خرد او اشراب و سیراب شده بود، رهسپار اسقفیه ارومیه شد و از منصب اسقفى کلیسا استعفا کرد و با روى آوردن به آیین اسلام، همه هم کیشان خود را شگفت زده کرد و سپس نام عبدالاحد داود را بر خود نهاد. وى در این دوران تا هنگام مرگ نامعلومش، که ـ بنا به قرائن موجود در مقالات همین مجموعه پس از جنگ جهانى دوم رخ داده ـ به نگارش مقالات علمى و تحقیقى پرداخت که کتاب وزین  Mohammad in the Bible(محمد در تورات و انجیل) از جمله آنهاست. متأسفانه این دانشمند فرهیخته سال هاى پایانى عمر را در فقر و غربت و بى اعتنایى دیگران گذراند؛ به گونه اى که براى گذران زندگى و به رغم مراحل عالیه علمى، به تدریس زبان انگلیسى به طور خصوصى براى دانش آموزان مى پرداخت.

به هر تقدیر، وى در نوشته هاى خود پس از اسلام آوردن، کوشید تا نشان دهد که به رغم همه تحولات و تصحیف ها در کتاب مقدس یهودى و مسیحى، اشاراتى روشن و انکارناپذیر به رسالت خاتم پیامبران(ص) باقى مانده است و او این مهم را با استفاده از متون اصلى کتاب مقدس و بهره گیرى از دانش زبان شناسى و ریشه شناسى واژه هاى عبرى، یونانى و لاتینى مبرهن کرد و این در حالى است که در آن روزگار، و نیز در عصر ما، تنها تعداد اندکى از روحانیون مسیحى مى توانستند نسخه هاى لاتینى کتاب مقدس معروف به جروم را مطالعه کنند؛ چه رسد به مطالعه آن به زبان هاى عبرى و آرامى. آنچه به نام Mohammad in the Bible به زبان انگلیسى منتشر شده، مجموعه اى حاوى 21 مقاله است که در کنار همدیگر قرار گرفته است. راقم این سطور هر چند نتوانست به متن اصلى کتاب دست یابد، اما به ترجمه اى از آن به زبان عربى به نام محمد کما ورد فى کتاب الیهود و النصارى (ترجمه محمد فاروق الزین، مکتبة العبیکان، ریاض، 1417) دست یافت. مقایسه این ترجمه با ترجمه فارسى، تنها نشان دهنده فضل و میزان دقت و امانتدارى مترجم فارسى جناب فضل الله نیک آیین است که کوشیده است با وسواسى خاص، متن را به درستى و شیوایى ترجمه کند و با آوردن پاورقى هاى سودمند و ذکر ارجاعات به کتاب مقدس، خواننده را در فهم کتاب یارى کند که سعیش مشکور باد. گفتنى است که در این نوشته، در همه موارد نقل قولِ از کتاب مقدس، ترجمه آیات ابتدا از ترجمه فارسى کتاب مقدس، نسخه منتشرشده از سوى انتشارات ایلام در سال 2002 در انگلستان، نقل شده است. این ترجمه اساساً همان نسخه اصلاح شده ترجمه رابرت بروس در سال 1895 است که در محافل مسیحى از اعتبار خاصى برخوردار است.

*  *  *

نویسنده در ابتدا هدف از تحریر سلسله مقالاتش را اثبات حقانیت اسلام در زمینه الوهیت بارى تعالى و رسالت آخرین پیامبر بزرگ بر اساس تعالیم کتاب مقدس ـ تورات و انجیل ـ مى داند و ضمن یازده مقاله در پى اثبات این مطلب است که محمد(ص) منظور و مقصودِ راستینِ میثاق خدا با ابراهیم خلیل است و تنها در وجود او تمامى پیشگویى ها و بشارت هاى کتاب مقدس واقعاً و دقیقاً به تحقق پیوسته است. وى در بحث از «الله و صفات او» بیان مى کند که با آن که اسلام و مسیحیت هر دو مدعى اند که از یک اصل و منشأ سرچشمه گرفته اند و به وجود ذات خداوند و میثاقش با ابراهیم معترفند، در دو مسئله اصولى باید به توافقى نهایى دست یابند: آیا باید به خدایى واحد معتقد باشیم یا به جمعى از خدایان؟ دوم این که میثاق خدا با عیسى مسیح است یا با محمد(ص)؟ وى در این مبحث تأکید دارد که الهیات مسیحى تلاش هاى بى حاصلى براى درک «ذات» الهى کرده است، زیرا ذات و شخصیت و ماهیت خدا در وراى فهم و درک انسان است و چنین کوششى نه تنها بى فایده، بلکه روح و ایمان آدمى را به مخاطره مى افکند و کلیساى مسیحى نیز بیش از هفت قرن فکر و ذهن همه قدیسان و فلاسفه خود مانند آتاناسیوس، آگوستین و آکویناس را خسته کرده و بدان جا رسیده است که سخت مورد عتاب قرآن قرار گرفته: لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللّهَ ثالِثُ ثَلاثَة وَما مِنْ إِلـه إِلاّ إِلـهٌ واحِدٌ وَانْ لَمْ یَنْتَهُوا عَمّا یَقُولُونَ لََیمَسَّـنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَلِـیمٌ أَفَلا یَتُوبُونَ إِلى اللّهِ وَیَسْتَغْفِرُونَهُ وَاللّهُ غَفُورٌ رَحِـیمٌ. خداوند ماهیت وجود خود را نه در کتب مقدسه بر ما فاش ساخته و نه در خرد و شعور انسانى ما. در باب صفات خدا، خداوند در وراى همه صفات قرار دارد و صفت الهى یک تجلى یا پرتوى از خداوند است و بنابرین فقط یک تجلى از تجلیات و صفات اوست، ولى هیچ یک از آنها «ذات» یا «وجود» او نیست. کلام الهى نیز یک موجود الهى و ابدى نیست؛ در حالى که مسیحیان کلام او را فرزندى الهى مى پندارند و نیز چون خداوند در وجود موجودات جان دمیده است او را به روح الهى ملقب مى سازند؛ در حالى که منطقاً خداوند نمى تواند قبل از خلقتْ پدر باشد و قبل از صحبت، فرزند و قبل از جان دمیدنْ روح القدس. پس صفات الهى را نمى توان موجودات الهى یا شخصیت هاى الهى جداگانه و مشخصى تصور کرد؛ زیرا در این صورت به ده ها تثلیث مى توان معتقد شد. تمام کسانى که به ازلیت و شخصیت مجزاى بعضى از صفات خدا اعتقاد دارند، فعل خدا یا کلام او را یک شخص معین و جداگانه از الوهیت دانسته اند، حال آن که کلام الهى یکى از انعکاسات دانش و اراده اوست. کمال بى دینى است که بگوییم کلمه خدا یک اقنوم یا شخص معین است که داراى گوشت و خون و استخوان شد و به هیئت یک انسان اهل ناصره، یا یک کتاب پدیدار شد. نیز در تمامى مباحثات و مجادلات بر سر کلمه یا کلام یا  logosهمواره مسیحیان موحد متهم شدند که ازلیت و شخصیت کلمه را از طریق تحریف انجیل یوحنا انکار کردند. وى معتقد است که نخستین آیه انجیل یوحنا را نویسندگان موحد رد کردند، زیرا مترجمان و مغرضان وجه مِلْکى کلمه یونانىِ theou به معناى «از آنِ خدا، مال خدا» را به وجه اسمىِ theos به معناى «خدا» تبدیل کردند. تثلیت مسیحى با اعتراف به تعدد اشخاص در ذات بارى تعالى، خصال و اعراض شخصى معینى را به هر شخص نسبت مى دهد و از همان نام هاى خانوادگى معمول در اسطوره شناسى بت پرستى قبائل بدوى استفاده مى کند، در حالى که خدا نه پدرِ فرزند است و نه فرزندِ پدرى. اعتقاد به خداى پدر و پسر و روح القدس، انکار توحیدِ خداوند و اعتراف به موجوداتِ ناقصِ سه گانه اى است که نمى توانند در اتحاد با دیگران یا جداگانه، خداى حقیقى باشند. به عبارتى، آنان که به خدا در تثلیثِ اشخاص معتقدند، در واقع مى گویند که هر یک از اقانیم، یک خداى قادر متعال حاضر در هر زمان و مکان، ازلى و کامل است، ولى در آنِ واحد سه خداى قادر، حاضر، ازلى و کامل نمى توان داشت. جالب این که هر یک از خدایان در آیین تثلیث، صفات و خصلت هاى ویژه اى دارد که دو تاى دیگر فاقد آن است. پدر همیشه در مقام و ردیف نخستین است و بر پسر تقدم دارد. روح القدس نه تنها در مقام شمارش، بلکه در مقام واقع از هر دو متأخرتر است. اگر خدایان سه گانه با یکدیگر مساوى و هم زمان و هم آغاز باشند، احتیاجى به رعایت دقیق تقدم و تأخر میان آنها نیست. حاصل کلام آن که اگر پدر، پسر و روح القدس از هر لحاظ مساوى باشند، لزوماً یک خدا مى داشتیم، اما همین تفاوت و رابطه میان اشخاصِ سه گانه نشان مى دهد که آنها با هم مساوى نیستند. پدر فرزند تولید مى کند، ولى خود زاده نشده است. پسر زاده شده و پدر نیست و روح القدس از ناحیه دو شخص دیگر صادر شده است. نخستین شخص تثلیث، خالق و نابودکننده است و شخص دوم منجى و رستگارکننده، و سومى حیات بخش است.

در فصل سوم کتاب زیر عنوان «احمدِ همه ملل خواهد آمد» وى به پیش بینى تسکین بخشِ یکى از پیامبران بنى اسرائیل به نام حَگَّى استناد مى کند که به بنى اسرائیل که دوران بسیار سختِ ویرانى معبد و تبعید از میهن به دست کلدانى ها را پشت سر گذاشته و به دستور کورش به موطن خود بازگشته و معبد را بازسازى کردند، بشارت مى دهد. مفسران یهودى و مسیحى اهمیت بسیارى براى این بشارت قائلند. این پیش بینى در فصل دوم کتاب حگى، آیه هفت ذکر شده است. در این جا ابتدا این بخش را از ترجمه کتاب مقدس نقل مى کنیم:

تمامى امت ها را متزلزل خواهم ساخت و فضیلتِ جمیع امت ها خواهند آمد و یهوه صبایوت مى گوید که این خانه را از جلال پر خواهم ساخت. یهوه صبایوت مى گوید نقره از آن من و طلا از آن من است. یهوه صبایوت مى گوید جلال آخر این خانه از جلال نخستین اش عظیم تر خواهد بود و در این مکان سلامتى خواهم بخشید.

 

اما نویسنده کتاب، آیه هاى فوق را بر پایه نسخه آرامى کتاب مقدس چنین ترجمه کرده است:

خداوند لشگرها مى فرماید که تمامى ملل (طوایف) را تکان خواهم داد و حِمَده همه ملت ها خواهد آمد و من این خانه را مملوّ از جلال خواهم کرد. خداوند لشگرها مى فرماید که نقره از آن من است و طلا از آن من است. خداوند لشگرها مى فرماید که خانه آخرین من از خانه اولین من، جلال و عزت عظیم ترى خواهد داشت و خداوند لشگرها مى فرماید که در این مکان به شما شالوم خواهم بخشید.

 

جان کلام در این جا تفسیر دو واژه «حِمَده» و «شالوم» است که در ترجمه هاى موجود به «فضیلت» و «سلامتى» برگردانده شده است. به باور وى، اگر در این پیشگویى، حمده و شالوم را به معانى تجریدى آنها مانند آرزو و میل، و صلح و آشتى بگیریم، پیشگویى شگفت انگیز مذکور نوعى میل و آرزوى کلى نامفهوم خواهد بود. لذا چاره اى نیست جز آن که حمده را به صورت اسم ذات یعنى یک شخص معین یا واقعیت مشخص در نظر آوریم و شالوم را نه فقط شرطى کلى، بلکه نیرویى واقعى و فعال و یک دین مطلقاً مستقر بدانیم. وى سپس اضافه مى کند که صرف نظر از آن که کدام یک از دو معنا را بپذیریم، تردیدى نیست که احمد شکل عربى حمده در زبان عبرى است و به معناى «بس ستوده، برگزیده و متعالى» است. در مورد ریشه شناسى کلمات شالوم و شَلامه و شکل هاى عربى آن یعنى سلام و اسلام، همه زبان شناسان زبان هاى سامى، کلمه شالوم و اسلام را از ریشه واحدى مى دانند و هر دو را به معناى صلح و تسلیم (peace) و رضایت مندى  (desire)مى دانند.

وى آنگاه در تکمیل مطلب و براى کمک به درک بهتر و عمیق تر مسئله، به آیه یک در فصل سوم کتاب ملاکى استناد مى کند که:

به هوش باشید که رسول خدا را خواهم فرستاد و او راه را در برابرم آماده خواهد ساخت. او ناگهان به هیکل (این معبد) خواهد آمد؛ سرورى است که آرزویش را دارید و رسول میثاق است که از او شادمان خواهید شد. خداوند لشگرها مى فرماید که بدانید که او مى آید.

 

در این جا، منظور از شخصى که ناگهان به معبد خواهد آمد، تنها محمد(ص) مى تواند باشد نه حضرت عیسى(ع) و از مجموعه آیات نتیجه مى گیرد که اولا قرابت میان دو واژه چهار حرفى حِمَده و احمد و شناسایى ریشه hmd در زبان آرامى تردیدى باقى نمى گذارد که موضوع جمله «و حمده تمام ملت ها خواهد آمد» کسى جز احمد نیست. از سوى دیگر، کوچک ترین رابطه اى میان حمده و نام هاى مختلف عیسى، مسیح، نجات دهنده و غیره نیست و حتى یک حرف از کلمه حمده در هیچ یک از نام هاى مذکور به چشم نمى خورد. ثانیاً حتى اگر گفته شود که حمده عبرى اسم معنا به معناى آرزو و طمع و ستایش است، از هر دو زاویه ریشه شناسى و معناشناسى، رابطه مطلق آن با کلمات احمد و محمد ثابت مى شود و فقدان ارتباط آن با عیسى مسیح.

ثالثاً طبق پیش بینى ملاکى، آن رسول باید ناگهان به این معبد سفر کند و این عیناً با همان چیزى تطابق دارد که قرآن مجید در مورد سفر اعجازآمیز پیامبر تحت عنوان اسراء و معراج (سُبْحانَ الَّذِی أَسْرى بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ المَسْجِدِ الحَرامِ إِلى المَسْجِدِ الأَ قْصى الَّذِی بارَکْنا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیاتِنا )یاد کرده است، زیرا هیچ گونه عامل «ناگهانى بودن» در رفتوآمدهاى مکرر عیسى مسیح به این معبد وجود ندارد و به علاوه عیسى نه تنها نتوانست کسى را در سفرهایش به معبد با خود همراه سازد، که هر بار ورودش به معبد با جدال و قیل و قال با کاهنان و فریسیان و کاتبان ختم شد و او نه تنها باعث استقرار صلح در این مکان یا در جهان نشد (متى 24، مرقس 13 و لوقا 21) بلکه حتى پیشگویى کرد که این معبد تخریب خواهد شد. وى در پایان مى گوید: به عقیده این ذره بى مقدار، فقط همین واقعیت که آمنه بیوه غیرمسلمان عبدالله، براى نخستین بار در تاریخ بشریت، صفت احمد را به عنوان اسم خاص به کار مى برد و فرزند یتیم خود را احمد مى نامد، بزرگ ترین پدیده اعجازآمیز در اسلام است (ص24).

در فصل چهارم با عنوان «مسئله بُکوریّت ]=نخست زادگى[ و میثاق خداوند» به اختلاف نظر میان اسماعیلیان و اسرائیلیان ـ فرزندان ابراهیم خلیل ـ بر سر مسئله میثاق خداوند و حق ارشدیت اشاره مى کند. وى از داستان ابراهیم و اسماعیل، چه به روایت کتاب مقدس و چه قرآن کریم، سه نکته را استنباط مى کند. نخست آن که اسماعیل، فرزند نخست ابراهیم است و بنا بر این حق بکوریت او کاملا قانونى و منصفانه است. دوم آن که میثاق خداوند با ابراهیم و تنها فرزند او اسماعیل، قبل از تولد اسحاق بسته شد و این وعده خدا که «تمامى امت هاى سرزمین از ذریه تو برکت خواهند یافت» (پیدایش 12: 18) با تولد اسماعیل به تحقق پیوست. سوم آن که اسحاق نیز تولد معجزه آسایى داشت و خداوند به او و اعقابش وعده سرزمین کنعان داد. پس اگر منظور از تبرک خداوند و حق بکوریت، صرفاً بعضى از تعلقات مادى و قدرت باشد، مسئله به ضرب شمشیر نیز قابل حل بود، اما اختلاف بنیادى دو امت بر سر مسیحا و محمد است. یهودیان تحقق وعده مسیحا را نه در عیسى مى بینند نه در محمد و همیشه نسبت به اسماعیل حسادت مىورزیدند، چون به خوبى مى دانستند که میثاق خداوند در او معنا پیدا مى کرد و با ختنه کردن او بود که عهد خدا با ابراهیم بسته شد و به خون ممهور گردید. وى سپس به این نقل قول از انجیل برنابا استناد مى کند که عیسى به یهودیان به صراحت یادآور شد که آن مسیحا نه از اولاد داود، بلکه از فرزندان اسماعیل است؛ زیرا میثاق خداوند با اسماعیل بسته شد، نه با اسحاق، و عبارت فرزند یگانه خود هم اشاره به اسماعیل است؛ زیرا در آن موقع هنوز اسحاق زاییده نشده بود. وى در پایان به این نکته اشاره مى کند که در سنت رؤساى طوایف صحراگرد و چادرنشین حتى در مثل کسانى مثل چنگیز، مرسوم آن است که جوان ترین فرزندِ ذکور، چادر و وسایل آن را به ارث مى برد و بزرگ ترین فرزند، در مقام ریاست به جاى پدر مى نشیند.

در فصل ششم تحت عنوان «محمد(ص) همان شیلوه است»، وى به یکى از «وصایاى یعقوب» در آستانه مرگ توجه مى کند که به سبک عبرى روان و زیبایى نوشته شده و جنبه اى شاعرانه دارد. وى در ابتدا اشاره اى به تهمت ها و افتراهایى مى کند که در کتبِ مقدس ملهم از روح القدس! به این پیامبر و پیامبران دیگرى وارد شده و آنها را دور از شأن و کرامت پیامبران الهى مى داند و سپس آیه دهم از فصل 49 سفر پیدایش را نقل مى کند که هسته مرکزى وصایاى یعقوب نیز هست:

عصا از یهودا دور نخواهد شد و نه فرمانروایى از میان پاهاى وى، تا شیلوه بیاید و او را اطاعت امت ها خواهد بود.

عصاى سلطنت از یهودا و از شریعت گذارى از میان پاهایش جدا نخواهد شد، تا وقتى که شیلوه بیاید که همه امت ها پیرو او خواهند شد.

 

کانون بحث در این بخش دو واژه شیلُوه و یِقَث است. صرف نظر از چگونگى تفسیر این آیه، یهودیان و عیسویان هر دو اعتقاد دارند که آیه مذکور از برجسته ترین پیشگویى هاى تورات درباره مسیح است، اما این که عیساى ناصرى مصداق آن است، دچار اختلاف شدند. یهودیان هیچ یک از علایم و خصایصى را که در مسیحاى موعود خود انتظار داشتند، در وجود عیسى نیافتند و بنابرین تصمیم گرفتند که او را به صلیب بکشند. مسیحاى یهودیان باید به شمشیر مسلح باشد و قدرت این جهانى داشته باشد، قلمرو داود را مجدداً تسخیر کند و توسعه دهد و بنى اسرائیل پراکنده را به سرزمین کنعان بازآورد و سایر امت ها را منقاد خود سازد. اما عیساى ناصرى، که چون عده اى یهودیان او را پادشاه یهودیان خواندند، به گوشه اى گریخت، نمى تواند در این سمت قرار گیرد.

وى مى گوید تا آن جا که تحقیقاتش نشان مى دهد، کلمه شیلوه در تمام نسخ تورات به همان صورت اصلى حفظ شده و معادلى براى آن نیاورده اند. تنها در یک توراتِ سریانى به نام پِشیطّه (به عربى اَلْبسّیطه) به صورت «آن کس که همه چیز بدو تعلق دارد» ترجمه شده است. از سوى دیگر، به احتمال قریب به یقین، این کلمه از واژه شَلَح مشتق شده که معنایش «صلح و آرامش و آرام و متین» است و احتمال فراوان مى رود که سهو قلم کاتب باعث شده که صامت حت (ح) به شکل صامت هى (ه) نوشته شده باشد که این اشتباه با توجه به تفاوت اندکِ حروف مذکور در عبرى[3] کاملا امکان پذیر است. در این صورت، تردیدى نیست که کلمه شیلوخ مأخود از ریشه شَلَح به معناى «فرستادن و ماموریت دادن) است. نویسنده آنگاه استدلال خود را چنین تکمیل مى کند که مفسران و فقها متحدالعقیده اند که معانى کلمات تمثیلى «عصاى سلطنت» و «شریعت گذار» به ترتیب «حکومت» و «رسالت» است. کلمه یِقَث یا به معناى اطاعت است یا انتظار. حال با توجه به نخستین تفسیر شیلوه در تورات البسیطه (کسى که به او تعلق دارد) و بازنویسى آن به شکل «صاحب عصاى حکومت و شریعتگذارى که همه امت ها باید از او پیروى کنند» این پرسش مطرح مى شود که این رهبر و شریعتگذار بزرگ کیست؟ مسلماً موسى(ع) نمى تواند باشد، زیرا او خود نخستین سازمان دهنده قبایل دوازده گانه بنى اسرائیل است و پیش از او در قبیله یهوداه پیغمبر یا پادشاهى وجود نداشته است و بدون تردید حضرت داود نیز نیست زیرا او خود نخستین پادشاه و پیغمبر از ذریه یهوداه است. مسیح(ع) نیز نمى تواند باشد، زیرا او نظر کسانى را که منتظر مسیحاى بنى اسرائیل از ذریه داود بودند، رد کرده بود (متى 22:44؛ مرقس 12:35 و لوقا 20:41) به علاوه، عیسى هیچ شریعت مکتوبى از خود به جاى نگذاشت و هرگز به فکر در دست گرفتن قدرت و حکومت نیفتاد و به یهودیان گفت که به قیصر روم وفادار باشند و به او خراج دهند. از سوى دیگر، عیسى هرگز شریعت موسى را نسخ نکرد، بلکه آشکارا اعلام کرد که براى اجرا و تکمیل آمده است، و عیسى خاتم پیامبران هم نبود؛ زیرا پولس، از پیامبرانِ بسیارى پس از عیسى صحبت مى کند.

بر این اساس، وى نتیجه مى گیرد که محمد(ص) مجهز به قرآن و نیروى نظامى آمد تا اسلام را جانشین عصاى سلطنت کهنه و موریانه خورده یهودى سازد و مقررات غیر عملى شریعت موسى، قربانى هاى غیرلازم و روحانیت فاسد آن را از میان بردارد.

دومین تفسیر کلمه شیلوه هم اهمیتى بسزا دارد، زیرا این کلمه مى تواند به معناى «آرام، صلح آمیز و امین» باشد. در زبان آرامى این کلمه به صورت شیلیا نوشته مى شود. حال وقتى به تاریخ مراجعه مى کنیم، درمى یابیم که پیامبر عربستان قبل از بعثت به آرامى و صلح طلبى و امانت دارى معروف بود و مردم مکه به وى لقب «محمد امین» دادند. مردمان مکه کوچک ترین اطلاعى از موضوع شیلوه نداشتند و بدین ترتیب، خداوند از طریق جهل این اعرابِ بت پرست، یهودیان نامؤمنى را که کتب مقدسه را در اختیار داشتند، محکوم مى کند. کلمه عربى اَمَنَ مانند أمَن در عبرى، به معناى «استوار، محکم و ثابت» و در نتیجه، «آرام، وفادار و قابل اعتماد است و عیناً و دقیقاً معادل کلمه عبرى شیلوه است و همان ابعاد معنایى را دارد.

سومین تفسیر شیلوه بر این پایه استوار است که اصل این کلمه شَلواح به معناى رسول و فرستاده است که در آن صورت، دقیقاً معادل لقب عربى رسول الله است.

حاصل کلام آن که از هر منظرى که به پیشگویى حضرت یعقوب بنگریم، باز به رسالت محمد(ص) مى رسیم و به دلایل عقلانى اعتراف مى کنیم که یهودیان بیهوده در انتظار شیلوه دیگر هستند و مسیحیان نابجا اصرار مى کنند که عیسى مسیح همان شیلوه بوده است.

در فصل هفتم با عنوان «محمد و قسطنطینِ کبیر» پیشگویى شگفت انگیز دانیال نبى مورد توجه قرار گرفته است. دانیال شاهزاده اى از یک خانواده سلطنتى یهود بود که پس از لشکرکشى بابل به سرزمین یهودا، به همراه سه تن از دوستانش به بابل تبعید شد. وى در آن جا با استفاده از دانش و حکمت خود، به تعبیر خواب مى پرداخت و به این دلیل که از عهده تعبیر خوابى برآمد که پادشاه دیده بود، به مقام والایى در حکومت بابل دست یافت.

داستان رؤیاى دانیال نبى در فصل هفتم کتاب دانیال در عهد عتیق آمده است و بر اساس آن، رخدادهاى تاریخى به صورت چهار هیولاى هولناک و خطرناک ظاهر مى شود و در همین هنگام، فرشته اى نیک محضر به روح دانیال خبر مى دهد که هر یک از هیولاهاى چهارگانه، یک پادشاه بزرگ یا امپراتور است.

طوفان هایى چهارگانه از عالم بالا بر دریاى عظیم تازیانه مى زدند و چهار جانور هیولامانند که با یکدیگر تفاوت فراوان داشتند، از اعماق دریا به بیرون شتافتند. نخستین آنها هیولایى شیرمانند بود که بال هایى چون عقاب داشت...جانور عجیب ثانوى به خرسى عظیم الجثه شباهت داشت که سه استخوان دنده در میان دنده ها داشت...سومین هیولایى که از دریا برآمد، ببرى چهارسر بود به چهار بال بزرگ مجهز بود و بالاخره هیولاى چهارم که از همه سهمگین تر و مهیب تر بود، هیولاى خارق العاده اى بود که ده شاخ داشت، با دندان هاى بزرگ آهنینش همه چیز را مى درید و مى خورد. در آن هنگام که بر این شاخه ها مى نگریستم، از میان شاخ هاى دهگانه یک شاخ کوچک برخاست و چنان رویش کرد که سه تا از شاخ ها را از جا کند و ناگهان بر روى این شاخ کوچک یازدهم، دهان و چشمانى انسانى پدیدار شد و سخنان بزرگى علیه خداى متعال گفت. و در همان لحظات در قعر سماوات، رؤیایى از ابدیت دیدم که در میان نورى آتشگون، بر کرسى خود جلوس کرده بود که چرخ هایى از آتش سفید سوزان داشت. نهرى عظیم از نور برابرش مى گذشت و هزاران هزار از موجودات قدوسى در خدمتش شتافته بودند. دیوان قضا افتتاح شد و کتاب ها گشوده شد و آنگاه تمام بدن جانور مهیب چهارم به آتش سوزان تسلیم شد ولى آن شاخ کوچک کفرگو را نگاه داشتند تا آن که یک برناشا، پسر انسان را از میان ابرها به حضور ازلى آوردند که خداوند به او قدرت و عزت و حکومت ابدى عطا کرد. روح آشفته من که دانیالم، به یکى از حاضران تقرب جسته، حقیقت این رؤیاى شگفت انگیز را مورد سئوال قرار داد و فرشته نیک محضر، این رؤیا را چنان برایم تعبیر کرد که معانى آنها روشن شد که این چهار جانور هولناک، چهار پادشاه در زمین هستند..(دانیال نبى 7:1ـ17).

 

شیرِ چهارسرِ بالدار، مظهر امپراتورى کلدانیان است که چون شیر، نیرومند بود. خرس نماینده امپراتورى ماد و پارس است که قلمروى فرمانروایى خود را به دریاى آدریاتیک و حبشه رساند و بدین شکل، تکه اى از بدنه هر یک از قاره هاى سه گانه آن زمان را در میان خود داشت. سومین هیولا که بسان ببر، جهش هاى سریع و خطرناک مى کرد، نمودار تاخت و تازهاى پیروزمندانه اسکندر مقدونى است که امپراتورى کوتاه مدتش بلافاصله پس از مرگش به چهار بخش تقسیم شد. هیولاى چهارم که بسیار خطرناک و دیوى شریر و هولناک است، طبق توصیف این فرشته، چیزى جز امپراتورى روم نیست. شاخه هاى دهگانه، امپراتوران دهگانه روم اند که مسیحیان موحد اولیه را دسته دسته شکنجه و کشتار مى کردند. این دوران را دوران «ده بار آزار و شکنجه» نامیده اند. این هیولاى مهیب ـ امپراتورى هاى چهارگانه ـ همه به درجات مختلف خلق خدا را قتل عام کردند، اما کیفیت و خصایص آن شاخِ کوچک که در رأس هیولاى چهارم رویید، چنان از هیولاهاى دیگر متفاوت بود که خداوند خود در آسمان ها به داورى پرداخت و هیولاى چهارم را به مرگ و نیستى محکوم کرد و برناشا (پسر انسان) را به حضور خود فراخواند و او را به فرمانروایى بشر گماشت.

اما این که مصداق این «شاخ کوچک» و «پسر انسان» کیست، مفسران دچار اختلاف شده اند. مفسران قدیمى مسیحى کوشیدند که این شاخِ کوچکِ زشت را به صورت دجّال، پاپ رم (از سوى پروتستان ها) یا نعوذ بالله بنیانگذار اسلام تعبیر کنند، ولى مفسران بعدى براى توجیه آن، سخت دچار تکلف شدند. این مفسران، پسرِ انسان را همان عیسى مسیح دانسته اند، ولى شواهد و نشانه ها خلاف این را ثابت مى کند.

مدعاى نویسنده در این بخش آن است که منظور از «شاخِ کوچکِ کفرگوى که بر سر هیولاى چهارم رویید»، قسطنطینِ کبیر است و تنها مصداق «پسر انسان» طبق نشانه هاى داده شده، پیامبر اسلام(ص) است. توضیح آن که تنها قسطنطین بود که پس از دوران هاى ده گانه آزار و شکنجه مسیحیان، و غلبه بر رقباى سه گانه، رداى امپراتورى به تن کرد و یکى از بهترین اسناد تاریخى در این باره تاریخ معروف افول و سقوط امپراتورى روم اثر گیبون[4] است. اما این که دشمنى شاخ کوچک برخلافِ خصومت هیولاهاى چهارگانه، هوشمندانه، شریرانه و موذیانه بود، بدان سبب است که روش وى نه مقابله با حقیقت ایمان، بلکه تلاش براى انحراف آن بود. تا آن زمان، حملات و تهاجمات از زاویه بت پرستى و خدانشناسى بود، اما قسطنطین خود را در جرگه مومنانِ به عیسى درآورد، ولى موجودات دیگرى را با خدا شریک کرد و به دنبال برگزارى شوراى نیقیه در سال 325 موضوع «وحدت در تثلیث» را طى فرمانى به جهانیان تحمیل کرد و مسیحیانِ موحدِ طرفدار آریوس را سخت تحت تعقیب قرار داد. در این شورا، بیش از هزار روحانى مسیحى دعوت شده بودند که فقط 318 تن به تصمیمات شورا تن دادند و البته همین گروه نیز در توصیف عیسى مسیح به سه گروه تقسیم شدند. به هر روى، از آن جا که این پادشاه یازدهمین قیصر پس از قیاصره دهگانه رم است، نمى تواند کسى جز قسطنطین باشد. نویسنده تنها کارِ عاقلانه کلیساى رم، بر خلاف کلیساى یونان، را آن مى داند که با خوددارى از اعطاى لقب قدیس به قسطنطین، براى او طلب تبرک و آمرزش نکرد. اما اتهام کفرگویى وى بدین علت مى تواند باشد که وى دو فرمان از ده فرمان حضرت موسى(ع) را در مورد توحیدِ خداوند (جز من خدایى نخواهى داشت) و عبادتِ اصنام (هیچ نوع صورت تراشیده و تمثال و نقش براى خود مساز) نقض کرد. از میان برداشتن شنبه و انتخاب یک شنبه به جاى آن ـ با این تصور که عیسى مسیح در روز یک شنبه از قبر برخاست ـ نیز در تضاد با ده فرمان بود؛ زیرا عیسى، خود همواره حرمت روز شنبه را رعایت مى کرد و اعتراضش به رؤساى یهود آن بود که آنان انجام اعمال خیر را در آن روز نیز منع مى کردند.

وى سپس در تکمیل بحث، به تحقیق درباره برناشا (پسر انسان) مى پردازد که به افتخار و شرف استثنایى عرضه شدن به درگاه خداوند متعال بر فراز آسمان ها نائل شد و به وى «حکومت و عزت و ملکوت جاوید» اعطا شد و مأمور نابودکردن اثرات اقدام شاخ کوچک شد. وى مدعى است که هر که بکوشد که شخص دیگرى غیر رسول اسلام(ص) را در مقام پسر انسان قرار دهد، در گودال جهل و تعصب سقوط کرده است؛ زیرا عیسى ـ آن گونه که مسیحیان تصور مى کنند ـ نمى تواند پسر انسان باشد. اگر او را یک پیامبر یا یک انسان بدانیم، از لحاظ پیروزى یا شکست در انجام رسالت از محمد(ص) به مراتب پایین تر است و اگر او را یکى از اقانیم سه گانه بدانیم، دیگر جایگاهى در میان انسان ها نخواهد داشت و به علاوه، اگر رسالت عیسى آن بود که هیولاى چهارم را نابود کند، باید به جاى آن که به قیصر روم مالیات دهد و حرمتش را حفظ کند و خود را در اختیار پیلاطس، فرماندار رومى، بگذارد که فلکش کند و شلاقش زند، باید در رأس مبارزان و جنگاوران قوم یهود قرار مى گرفت و رومى ها را از فلسطین بیرون مى راند و قوم و کشور خود را نجات مى داد. از این گذشته، در طول تاریخ دو سه هزار ساله مذهب از زمان ابراهیم خلیل، هیچ پیامبرى چون محمد(ص) نتوانست براى قوم خود و مردم سراسر جهان منشأ آن همه خدمات مادى و اخلاقى باشد. افزون بر این، شگفت انگیزترین جنبه پیشگویى پیامبرانه مذکور آن است که منظره برناشا بر فراز ابرها و حضور او در پیشگاه خداوند کاملا با جزئیات معراج محمد(ص) تطبیق مى کند و امارات و شواهدى چند در سبک زبان دانیال نبى و حدیث مقدس نبوى انسان را به این تطبیق معجزه آمیز رهنمون مى شود.

در فصل نهم، وى به بحث درباره کسى پرداخته که داود نبى(ع) او را «سرور من» خطاب کرد. این شخص نمى تواند کسى از نسل داود باشد، زیرا به شهادت کتاب مقدس، هنگامى که عیسى از فریسیان پرسید که عقیده شما درباره مسیح چیست و او فرزند کیست، جواب دادند که فرزند داود است. حضرت عیسى با اعجاب به آنها پاسخ داد که چگونه فرزند وى مى تواند سرور او باشد؟ (متى: 23) بدین ترتیب، حضرت عیسى جاى تردیدى باقى نگذاشت که «آدن» یا «سرور من» از فرزندان داود نیست و بدین سان، خود را نیز از این دایره خارج کرد. با این حساب، مصداق واقعى آن، کسى جز محمد نمى تواند باشد که از نسل اسماعیل است. وى آنگاه مى افزاید که بزرگ ترین پیامبر یا آدن در نظر خداوند و نیز در میان افراد بشر، یک فاتح و سردار بزرگ یا مخرب کبیر یا قدیس عزلت نشین که در فکر نجات خویش است، نیست بلکه کسى است که از طریق سوق دادن بشر به شناسایى خدا و نابودکردن قدرت شیطان، بزرگترین خدمت را به بشر انجام دهد. محمد بود که بر کله اژدها زخم زد و به همین دلیل شیطان در قرآن کریم، ابلیس یعنى «زخم خورده» نامیده شد. وى نه تنها آدنِ داود، که سرور همه پیامبران است؛ زیرا تنها اوست که شرک و بت پرستى و یوغ حکومت بیگانگان را از سراسر سرزمین هاى عربستان و فلسطین برانداخت. خلاصه کلام آن که حضرت عیسى اعلام کرده بود که او سرورِ داود نیست و مسیحا از خاندان داود ظهور نخواهد کرد. در آن صورت، در میان پیامبران، هیچ کس جز محمد باقى نمى ماند که بتواند در مقام سرور یا آدن قرار گیرد. دستاوردهاى عظیم رسالت پیامبر نیز موید همین مطلب است.

موضوع بحث در فصل دهم (الله و رسول میثاق) پیشگویى معروف مندرج در آیه یکم از فصل سوم کتاب ملاکى است که از پیشگویى هاى بسیار معروف درباره «مسیحا»ست که در کلیسا همه، از پاپ و کشیش و قدیس و حتى کودکانى که یکشنبه ها به کلیسا مى روند، مراد از اولین رسول را یحیاى معمدان مى دانند و مراد از رسول را در ادامه آیه (فرشته میثاق در زبان هاى فرنگى) عیسى مسیح مى دانند:

اینک من رسول خود را خواهم فرستاد و او طریق را پیش روى من مهیا خواهد ساخت و خداوندى ]ادُناى، در ترجمه نویسنده کتاب[ که شما طالب او مى باشید، ناگهان به هیکل خود خواهد آمد، یعنى آن رسول عهدى که شما از او مسرور مى باشید. هان او مى آید. قول یهوه صبایوت این است.

 

اما همین مطلب در متى باب 11 آیه 10 به شکل دیگرى نقل شده است:

بلى به شما مى گویم از نبى افضلى را، زیرا همان است آن که درباره او مکتوب است: اینک من رسول خود را پیش روى تو مى فرستم تا راه تو را پیش روى تو مهیا سازد. هر آینه به شما مى گویم که از اولاد زنان، بزرگ ترى از یحیى تعمیددهنده برنخاست، لیکن کوچک تر در ملکوت آسمان از وى بزرگ تر است.

نویسنده کتاب معتقد است که از وجوه مشخصه متى آن است که همواره مى کوشد تا براى هر حرکت و حادثه اى در زندگى عیسى عبارت یا پیشگویى پیامبرانه اى در کتب عهد عتیق بیابد و به هر زحمتى آن را به عیسى بچسباند، اما اشتباه بزرگ او این است که دقت نمى کند تا ضدونقیض نگوید و از این بدتر این که در نقل و ترجمه آیات کتاب مقدس، بسیار بى تقوا و ناامین است و اصولا در ادبیات زبان خود تسلطى ندارد. از نمونه شاهکارهاى او ترجمه اش به «خران دوگانه» است که عیسى بر آن سوار شد. جالب این که مرقس، همین پیشگویى مذکور در کتاب ملاکى را به اشعیاى نبى نسبت داده است. با مقایسه متن مذکور در عهد عتیق، با متن نقل شده از آن در متى، مشاهده مى کنیم که در متن عهد عتیق، یهوه صبایوت یا خداوندِ لشگرها گوینده است و جماعتِ مؤمنان شنونده او، و عبارتى مانند «که شما طالبش هستید» و «شما از او شادمان مى شوید» قرینه بر آن است. ولى نویسندگان اناجیل با تحریف متنِ «طریق را پیش روى من» به «طریق تو را پیش روى تو» کوشیده اند که پیشگویى ملاکى را به یحیى و عیسى ربط دهند و از عیسى نقل قول کرده اند که «بدانید که کسى بزرگ تر از یحیى به دنیا نیامده است؛ با وجود این، کوچک ترین شخص در پادشاهى خدا از او بزرگ تر است» و چون عیسى پادشاه ملکوت خداوند است، از یحیى بزرگ تر و مهم تر است. به بیان دیگر، طبق تصور سنتى آباى کلیسا در این جا دو شخص مجزا پیشگویى شده که اولى مأمور صاف کردن جاده براى آمدن آدُن است.

محور انتقادات جناب عبدالاحد داود بر این تلقى کلیسایى آن است که چنین لحن و بیان افراطى، شایسته عیسى مسیح و حواریون او نیست و چنین جملاتى در ستایش از خود، ساخته و پرداخته کشیش یا اسقفى جاهل یا متعصب است. ثانیاً نمى توان گفت که یحیاى معمدان همان رسول پیشگویى شده در ملاکى است؛ زیرا گذشته از مطالب ضد و نقیض درباره یحیى، همه در یک مطلب اتقاق نظر دارند و آن این که یحیى هیچ راه و طریقى را صاف نساخت، زیرا نه کتابى آورد و نه مذهبى بنیان نهاد و نه مذهب موجود را اصلاح کرد. او اصولا هیچ ادعایى نداشت. اگر یحیى مى دانست که عیسى همان مسیح موعود است، باید به محض دیدن او، به دنبالش راه مى افتاد و لحظه اى از او جدا نمى شد؛ حال آن که طبق اناجیل او چنین نکرد و، بنا به نقل متى، هنگامى که به زندان افتاد، دو تن از حواریون خود را نزد عیسى فرستاد تا از او بپرسند که آیا تو همان شخصى هستى که قرار است بیاید یا ما در انتظار شخص دیگرى باشیم(متى 11: 3). بارى اگر رسالت یحیى، آماده کردن زمینه براى عیسى مسیح بود، نباید تمام عمرش را در بیابان هاى برهوت و خالى از سکنه در میان جانوران بگذراند. یحیاى معمدان نه ذره اى از شریعت موسى را نقض کرد و نه کوچک ترین چیزى بدان افزود.

نکته دیگر آن است که در پیشگویى ملاکى سخن از یک شخص است که داراى سه ویژگى است: فرستاده دین آور، فرمانده بزرگ و رسول میثاق. سه شرط هم دارد: ناگهان به خانه خدا خواهد آمد، مردم طالب او و در جستوجویش هستند و همگان از او مسرور خواهند شد. وى معتقد است که این خصوصیات و نشانه ها تنها در محمد مصطفى(ص) وجود دارد نه در عیسى مسیح یا یحیى که در دوران کوتاه نبوت خود نتوانستند حتى یک مشرک یا بت پرست را به دین خدا درآورند.

در فصل یازدهم با عنوان «رسولان راستین، آموزگاران اسلام» ضمن بیان بخش هایى از زندگى و حالات ارمیاى نبى و مکانت معنوى اش، از جمله انتساب نگارش سفر تثنیه به وى، یکى از تعالیم ارزنده او را بیان مى کند که از اوراق زرین و درخشنده ترین ستارگان آسمان عهد عتیق است.

انبیایى که از زمان قدیم قبل از من و قبل از تو بوده اند، درباره سرزمین هاى بسیار و ممالک عظیم به جنگ و بلا نبوت کرده اند. اما آن نبى اى که به سلامتى نبوت کند، اگر کلام آن نبى واقع گردد، آن گاه آن نبى معروف خواهد شد که خداوند فى الحقیقه او را فرستاده است (ترجمه رسمى).

 

وى این بخش را چنین ترجمه کرده است:

انبیایى که از قدیم الایام قبل از تو و قبل از من آمده اند، به سرزمین هاى مختلف و ممالک عظیم درباره جنگ و بلا و وبا نبوت کرده اند اما پیامبرى که درباره شالوم ]اسلام[ نبوت کند، هنگامى که کلامش تحقق یافت، آنگاه شناخته خواهد شد که آن پیامبر را فى الحقیقه خداوند فرستاده است.

نویسنده قاطعانه اعلام مى کند که بر این ترجمه دقیق متن اصلى، هیچ گونه ایرادى نمى توان وارد ساخت. در این جا نکته مهم کلمه شالوم است که به گفته نویسنده هیچ چیز جز اسلام نمى تواند باشد؛ زیرا شالوم و شکل سریانى آن شْلاما و نیز سلام و اسلام در عربى، همگى از ریشه سامى شالام مشتق شده است و در تمامى زبان ها، معناى واحد مشترک دارند و این مطلب مورد تأیید همه زبان شناسان رشته زبان هاى سامى است. فعل شالام نیز به معناى «تسلیم شدن» تن به رضادادن و توکل کردن است و در مرحله بعد به معناى «صلح کردن» است و هیچ نظام دینى دیگر در جهان نمى توان یافت که نام جامع تر، جلیل تر و متعالى ترى از اسلام داشته باشد. وى اضافه مى کند که من از کلیه کسانى که ممکن است به این تفسیر اعتراض کنند، استدعا مى کنم که کلمه عبرى دیگرى غیر از اسلام یا سلام به عنوان مثال معادلِ شالوم پیدا کنند و البته این امر محالى است.

در فصل دوازدهم، موضوع «ملکوتِ خدا» مورد توجه قرار گرفته است. سعى نویسنده در این جا ارائه تصویر صحیحى از ماهیت، کیفیت و ساختمان ملکوت خدا در زمین است. به گمان وى، کسانى که تصور مى کنند که دین راستین خدا فقط بر حضرت ابراهیم ظاهر شد و فقط بنى اسرائیل در حفظ و تداوم کوشیدند، در حقیقت دانش پژوهانِ جاهل رشته کتب عهد عتیق اند و نظرات نادرستى درباره ماهیت دین خدا خواهند داشت. یهودیان در دوران مهاجرت و سرگردانى و بیابانگردى دائماً از نعمت معجزات گوناگون خداوند که در شب و روز بر آنها نازل مى شود شاد و سرخوش بودند، اما هم اینان تا حضرت موسى چند روزى در ارتفاعات مه آلود قله سینا ناپدید شد، گوساله اى زرین ساختند و به پرستش این حیوان خودساخته مشغول شدند. تاریخ این قومِ متلون المزاج و لجوج از زمان مرگ یوشع بن نون تا هنگام مسیح و تبرک شدن شائول، آکنده از چنین پسرفت هاى مفتضح به دامان بت پرستى و شرک است و فقط از حدود قرن سوم پیش از میلاد بود که یهودیان پس از پایان دوره وحى و الهام و تنظیم قوانین شرعى و تدوین کتب مقدسه دیگر به پرستش اصنام بازنگشته و خداپرست باقى ماندند. نکته دیگر آن که یهودیان به ویژه توده هاى یهودى هرگز در باب خدا و دین به مفاهیم استوارى که مسلمانان از الله و اسلام دارند دست نیافتند. نداشتن اندیشه اى مشخص و معین در باب مسائلى مهم چون معاد از ضعف جهان بینى یهودى خبر مى دهد. نتیجه آن که دین راستین خداوند در دوران قبل از محمد مراحل ابتدایى خود را مى گذراند و روى هم رفته در میان اقوام یهود به صورتى خام و تکمیل نشده باقى مانده بود ولى هرگز دین راستین به ملکوت خدا تبدیل نشد و خداوند از سر خرد و دانش بى نهایت خود چنین مقرر کرد که قبل از استقرار روشنایى ملکوت خدا، چهار دوران بزرگ تاریخى (تمدن ها و امپراتورى هاى باستانى عظیم آشور و کلده، ماد و پارس، یونان و روم) یکى پس از دیگرى سپرى شود. عیسى مسیح و حواریون او، منادیان، مبشران و طلایه داران ملکوت خدا در زمین بودند. هسته مرکزى و روح رسالت و شیره انجیلِ حضرت عیسى نیز از این دعاى کوتاه و مشهور مسیحیان آشکارا استنباط مى شود که «ملکوت تو بیاید.» نویسنده در این جا اضافه مى کند که بیست قرن است که مسیحیانِ جهان از هر فرقه و گروه و شعبه و کیش و آیین هر روز دست به دعا برداشته، اجابتِ این دعا را از خداوند التماس مى کنند که ملکوت تو بیاید، و خود خدا مى داند که تا کى به این مدعاى بى معنا و انتظار پوچ خود ادامه خواهند داد. این انتظار بیهوده مسیحیان عیناً داراى همان خصلت و کیفیت انتظار پوچ یهودیان در باب ظهور مسیحاست.

وى سپس به اختلافات و تأویلاتِ بعضاً مضحک مسیحیان درباره منظور از ملکوت اشاره مى کند که مثلا ملکوت خدا همان کلیساى ایشان است در لحظه اى که بر تمام کلیساهاى مرتد چیره شد یا این که مراد از آن، اجتماع نوزادان معصوم مسیحى است که با خونِ بره شسته و تطهیر شده اند، و اظهار مى دارد که ملکوت خدا نه فلان کلیساى عیسوى پیروز و نه جامعه پدیدآمده از نوزادان معصوم و نه رؤیاى جاهلانه اى در باب یک دوران سلطنت هزار ساله است. ملکوت خداوند یک دین راستین است، جامعه نیرومندى از مؤمنان به خداوند یکتاست که با ایمان و شمشیر مسلح شده و براى تداوم ملکوت خدا در زمین و حفظ استقلال مطلق آن در مقابل حکومت تاریکى پیگیرانه مبارزه مى کنند. در اناجیل موجود به رغم تردیدها در اعتبار آن، حضرت عیسى غالباً به ملکوت خدا و برناشا (پسر انسان) اشاره مى کند ولى نویسندگان اناجیل چنین وانمود کردند که منظورِ عیسى از ملکوت خدا، کلیسایى است که دیگران بعد از او اختراع کردند و پسر انسان کسى جز خودش نیست. به باور نویسنده، عیسى مسیح صریحاً گفته است که اسلام ملکوت خداوند است و منظور از پسر انسان، محمد مصطفاست که رسالت دارد که ملکوت خدا و حکومت نیرومند مقدسان و مؤمنان به خداوند قادر متعال را در زمین مستقر مى سازد. دین راستین خدا تا زمان حضرت عیسى عمدتاً به قوم بنى اسرائیل محدود بود و جنبه هاى مادى و قومى بیشترى داشت. حضرت عیسى آن دین را اصلاح کرد و روح و جان تازه اى در آن دمید. مسئله ابدیتِ روح و رستاخیزِ قیامت و حیات در جهان دیگر را مطرح کرد و در ملأ عام اعلام کرد که مسیحاى مورد انتظار یهودیان، فرزند داود نیست و او اصلا یهودى نخواهد بود، بلکه از اخلاف اسماعیل است و بدون ابهام اعلام کرد که احمد رسول خدا، ملکوت خدا را در زمین با قدرت کلمه خدا و به ضرب شمشیر استقرار خواهد داد.

در فصل پانزدهم تحت عنوان «یحیاى معمدان و بشارت ظهور پیامبرى نیرومند» به بررسى این تلقى کلیسا پرداخته است که حضرت یحیى همواره منادى حضرت عیسى(ع) بوده است. در این جا، نویسنده در صدد اثبات دو امر است: اول آن که منظور یحیى در بشاراتش، عیسى مسیح نبود و ثانیاً بنا به قرائن و شواهد، منظور او کسى جز محمد نمى تواند باشد. توضیح آن که طبق روایات اناجیل، یحیى پسر خاله عیسى بود و تنها شش ماه از او بزرگ تر بود. قرآن کریم اشاره کوتاهى به ولادت او کرده و او را تصدیق کننده کلمه خداوند و بزرگوار و خویشتن دار و پیامبرى از شایستگان نامیده است (هُنالِکَ دَعا زَکَرِیّا رَبَّهُ قالَ رَبِّ هَبْ لِـی مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیـَّةً طَیِّـبَةً إِنَّکَ سَمِـیعُ الدُّعاءِ فَنادَتْهُ المَلائِکَةُ وَهُوَ قائِمٌ یُصَلّی فِی الِمحْرابِ أَنَّ اللّهَ یُبَشِّرُکَ بِـیَحْیى مُصَدِّقاً بِکَلِمَة مِنَ اللّهِ وَسَیِّداً وَحَصُوراً وَنَبِـیّاً مِنَ الصّالِحِـینَ آل عمران :38) اما اطلاعات دیگرى از او ارائه نکرده است. در اناجیل و سایر منابع مسیحى نیز گزارش اندکى از زندگانى او وجود دارد. بر این پایه، وى زندگانى را به پاکى و پرهیزکارى و زهد و فقر و پرهیز از لذات جسمانى سپرى کرد و در سى سالگى رسالت خود در باب تعمید توبه کاران را آغاز کرد و یهودیان توبه کار گروه گروه نزد او رفتند و تعمید گرفتند. یحیى در ضمن تعمید به آنان گفت که پس از او پیامبرى خواهد آمد که مردم را به جاى تعمید به آب، با روح قدسى و آتش تعمید خواهد داد و او آنچنان در قدرت و جلال بر او برترى دارد که وى حتى قابل نیست که بند نعلین او را باز کند (لوقا 3:15).

نکته مهم دیگر، نحوه مواجهه یحیى با عیساست. در اناجیل گزارش هاى ضدونقیضى در این باره ذکر شده است. در انجیل متى آمده است که یحیى به عیسى گفت که من باید به دست تو تعمید شوم، اما تو نزد من آمده اى؟! عیسى پاسخ داد که پیروى از شریعت را تکمیل کنم و آنگاه یحیى عیسى را تعمید داد. در سه انجیل همنوا آمده است که وقتى عیسى از آب بیرون آمد، روحِ رسالت در هیئت کبوترى بال و پر زنان بر سر او فرود آمد و ندایى شنیده شد که مى گفت: این پسر محبوب من است که از او سخت رضایت دارم. اما بر اساس انجیل یوحنا، گویا اصلا تعمیدى در کار نبوده است، به گونه اى که یحیى همین که عیسى را دید، فریاد زد که نگاه کنید بره خدا را. نویسنده انجیل یوحنا مى گوید که یحیى پس از عمل تعمید، عیسى را شناخت؛ زیرا در آن لحظه، روحى در هیئت یک کبوتر از آسمان فرود آمد و در او جاى گرفت (یوحنا1:2)؛ حال آن که نویسنده لوقا گوید که یحیى حتى از زمانى که در رحم مادرش بود، عیسى را مى شناخت و او را که جنین جوان ترى در رحم مریم بود، پرستش مى کرد (لوقا 1: 44) اما متى مى گوید که حضرت یحیى از همان زندانى که در آن سرش از تنش جدا شد، به عیسى پیام فرستاد که تو کیستى و کیفیت واقعى رسالت تو چیست. اناجیل متى و لوقا مى گویند که عیسى فرمود که یحیاى معمدان همان الیاس نبى است، ولى انجیل یوحنا گزارش مى کند که وى صریحاً به نمایندگان یهود گفت که نه الیاس است و نه مسیحا و نه آن پیغمبر(یوحنا1:16).

اما استدلال جناب عبدالاحد داود براى اثبات این که منظور و مقصودِ شهادتِ یحیى، عیسى نبوده بدین شرح است که آوردن قیدِ زمانىِ «بعد از من» در کلام یحیى (آن کسى که بعد از من مى آید، از من بس نیرومندتر خواهد بود) نشان مى دهد که مراد وى عیسى مسیح نبوده است؛ زیرا یحیى و عیسى معاصر هم بوده اند. یحیى مى گفت که آن کس که بعد از من مى آید، بس نیرومندتر از من خواهد بود. قید «بعد» نشان مى دهد که آن پیامبر در زمان نامعینى در آینده خواهد آمد و در زبان انبیاء که در کتب مقدسه با آن آشناییم معمولا به معناى یک یا چند دوران است. ثانیاً، پیامبر مورد نظر یحیى اگر عیسى(ع) بود، باید یحیى مانند شاگرد و مرید و حوارى به دنبالش مى افتاد که البته یحیى هرگز چنین نکرد؛ بلکه به عکس، بدون آن که کوچک ترین توجهى به حضور پسرخاله اش در یهودیه و جلیلیه داشته باشد، به مواعظ خود ادامه داد و مردم را هم چنان تعمید داد، شاگرد و حوارى جدید پذیرفت، با هرودیس درافتاد و پیشگویى کرد که پس از او پیامبرى خواهد آمد که بس نیرومندتر از اوست و البته در تمام این مدت، عیسى در آن حوالى سرگرم فعالیت هایى بود. ثالثاً اگر عیسى همان پیامبرى بود که یحیى پیشگویى کرده و او را بس نیرومندتر از خود دانسته و خود را حتى لایق باز کردن بند نعلینش نمى دانست و به گفته او، مردم را با روح و آتش تعمید خواهد داد، چه ضرورتى داشت که به دست فردى بس ضعیف تر و کوچک تر از خود در آب رودخانه توبه کرده و تعمید پذیرد؟ از این گذشته، یحیى هیچ خصلت پیامبرى در عیسى نیافته بود و هنگامى که در زندان خبر معجزات عیسى را شنید، دو تن از حواریونش را به نزد او فرستاد تا از او بپرسند که آیا تو همان پیغمبرى که قرار است بیاید یا به انتظار پیامبر دیگرى باشیم؟ (متى 11:3)

اما این که چرا اشاره یحیاى معمدان به محمد مصطفاست و چه شواهدى بر این هست، نویسنده معتقد است که اولا طبق شهادت عیسى در انجیل ها، هیچ انسانى از مادرزاده اى بزرگ تر از یحیاى معمدان نیست، ولى کوچک ترین فرد در ملکوت خداوند از او بزرگ تر است. به لحاظ تاریخى، آخرین پیامبر، کوچک ترین و تازه ترین و جوان ترین آنهاست. واژه زَعیر در زبان آرامى مانند صغیر ـ هم ریشه آن در زبان عربى ـ به معناى کوچک و نوجوان است. تمام مسیحیان اقرار دارند که عیسى(ع) آخرین پیامبر نیست و لذا نمى تواند کوچک ترین یا جوان ترین آنها باشد. از آن جا که نمى توان تشخیص داد که کدام یک از انبیاء آخرین پیامبر است، بهترین و درخشنده ترین دلیل و نشانه، اقدامات و پیروزى هاى محمد(ص) است؛ زیرا بى تردید تمام پیامبران سلف نتوانستند گوشه اى از موفقیت هاى عظیم پیامبر در دوره کوتاه 23 ساله نائل شوند.

نویسنده سپس اضافه مى کند که در کتاب معروف ارنست رنان به نام زندگى مسیح، فصلى به یحیاى معمدان اختصاص یافته است. رنان در تحقیقات خود با مشکلات لاینحلى روبرو شد که کلید حل آنها وجود حضرت محمد(ص) است و اگر این نویسنده دقیق و کنجکاو مسیحى در فرهنگ کلیسا غرق نبود، حتماً به رسالت محمد مى پرداخت و به نتایجى متفاوت و شورانگیز مى رسید و مانند دیگر منتقدان و ناراضیان و مخالفان کتب مقدس، با دین و مذهب در نمى افتاد. ثانیاً مصداق این سخن عیسى که او از من بس نیرومندتر است، پیامبر اسلام است، زیرا یحیى کسى بود که در بیابان هاى یهودیه و در سواحل رود اردن براى توده هاى مؤمن یهودى که چند هزار سال سابقه خداپرستى و نبوت داشتند، به فریاد موعظه مى کرد و با این حال راه به جایى نبرد، اما محمد آرام و باوقار آیات آسمانى قرآن را به گوش اعراب بت پرست و جاهلِ دیرباور رساند و به موفقیت هاى بزرگى دست یافت. آرى هنگامى که به دستگیرى و زندانى شدن آن تعمیدگر بیگناه و ضعیف مى اندیشیم که به فرمان هرودیس بى رحمانه و ستمگرانه به خاطر رقاصه اى زناکار سر از بدنش جدا کردند یا هنگامى که وقایع غم انگیز و درهم و مغشوش عیسى طبق روایات انجیل نویسان را پیش چشم خود مجسم مى کنیم که به فرمان پیلاطس، استاندار چکمه پوش اهل رم، شلاق خورد، و تاجى از خار بر سرش نهادند، و آنگاه ورود پیروزمندانه آدُنِ بزرگ و سلطانِ پیامبران به مکه و نابودى کامل همه بت ها و تماثیل باستانى، تطهیر خانه کعبه را مى بینیم، مفهوم واقعى گفتار حضرت یحیى را درک مى کنیم که او بس نیرومندتر از من است.

از قسمت هاى مهم اثر برجسته عبدالاحد داود، دو مبحث «فارَقْلیط» و «پسر انسان» است. وى معتقد است که عیسى مانند یحیى، آمدن ملکوت خداوند را اعلام کرد واز مردم خواست که توبه کنند. وى بنیانگذار ملکوت خدا نبود، بلکه فقط آمدنش را بشارت داد و به همین دلیل هرگز چیزى ننوشت و هیچ کس را مأمور نکرد تا انجیل مقدس را به رشته تحریر کشد. مدت ها بعد، سخنان و تعالیم آن استاد به رشته تحریر درآمد و از آن زمان به بعد، عیسى دیگر یک پیامبر نبود بلکه به کلمه تبدیل شد و البته کلمه خدا و خداوندِ فارقلیط نه منادى آن، و پدیده اى والاتر از او. نخست مدت ها انتظار مى کشیدند که وى هر لحظه ـ حداکثر پیش از مرگ همه حواریون ـ از فراز کوه ها با سوارانى چند از فرشتگان بر زمین فرود آید. با مرگ همه حواریون، ظهور مجدد عیسى باز به تأخیر افتاد و رفته رفته شخصیت بزرگ آن حضرت و مکتبش دستخوش توجیهات و تفاسیر و تعابیر مذهبى و فلسفى گوناگونى شد. اگر انجیلى در دوران حیات عیسى مسیح یا حتى کتابى به تأیید حواریون وى نوشته شده بود، سخنان و تعالیم پیامبر ناصره براى مؤمنان تا هنگام ظهور فریقلیط به همان صورت ناب و خالص باقى مى ماند اما چنین نشد و هر نویسنده اى درباره استاد و مذهب او نظریه اى متفاوت مطرح کرد و در کتاب خود به تشریح و توصیف عیسى و زندگانى او و کارهایش پرداخت. در انجیل یوحنا، رشته اى از معجزات، حوادث، گفتارها و تماثیل درج شده که در هیچ یک از اناجیل سه گانه دیگر نیامده است.

این انجیل نیز به زبان یونانى نوشته شده و مانند دیگر کتاب هاى عهد جدید به زبان آرامى ـ زبان مادرى حضرت عیسى ـ نبود و از این رو، معلوم نیست که کلمه دقیقى که به جاى  paracleteدر انجیل یوحنا آمده و به «تسلى دهنده» ترجمه شده، چه بوده است.

درباره مؤلف انجیل یوحنا باید توجه داشت که هویت مؤلف و سندیت این انجیل در معرض سئولات فراوانى بوده است؛ ولى تردیدى نیست که این کتاب به شکل کنونى، متعلق به یوحناى حوارى پسر زبدى نمى تواند باشد. مؤلف کتاب ـ هر که باشدـ ظاهرا با مکتب فلسفى فیلون، دانشمند معروف یهودى که به مکتب logos شهرت دارد، آشنایى نزدیک داشته است. به دنبال فتوحات اسکندر مقدونى به ویژه فتح فلسطین و بناى شهر اسکندریه، مکتب روحانى کتاب مقدس تحت تأثیر مادى گرایى فلسفه پاگانیسم قرار گرفت. نفوذ افکار و ادبیات یونانى در مدارس یهود و حوزه هاى شریعت آنچنان بود که کاهنان و بسیارى از دانشمندان یهود سخت احساس خطر کردند. زبان عبرى چنان مورد کم لطفى قرار گرفته بود که حتى در بسیارى از کنایس اسکندریه، کتب مقدسه عهد عتیق را از روى نسخه یونانى قرائت مى کردند. تهاجم زبانى و فلسفى خارجى، یهودیان را به جنبش درآورد و آنان را ناگزیر کرد که به روش تازه اى در تفسیر کتاب مقدس دست یابند تا بتوانند حقایق نورانى را با افکار یونانى تلفیق کنند. آنان به روشنى احساس کردند که روش قدیمى تفسیر صورى و ظاهر شریعت، نتیجه بخش نیست و در مصاف با روش استدلالِ موشکافانه افلاطون و ارسطو، تاب مقاومت ندارد. سرانجام روش نوینى ابداع شد که روش تفسیر مجازى و کنایه اى نام گرفت که بر اساس آن، در هر دستور و قانون و حکایت و روایت و حتى در اسامى شخصیت هاى بزرگ، هسته فکرى و راز سربسته اى نهفته است که باید آن را از پوسته بیرون آورد. برجسته ترین نماینده این علم جدید، فیلون بود که 25 سال قبل از میلاد در خانواده اى ثروتمند و یهودى در اسکندریه متولد شده بود. او به پیروى از تئورى مُثُل افلاطون، یک سلسله ایده ها و مفاهیم میانى و میانجى اختراع کرد و آنها را تجلیات الوهیت یا تشعشعات خدا قلمداد کرد و گفت که اینها فرشتگانى هستند که خدا را با جهان مرتبط مى سازند. وى اعلام کرد که بنیادى ترین ماده این ایده ها یا مثل همان کلمه است که برترین مخلوق و موجود در جهان است. بنابراین، ریشه مکتب کلمه را باید در فلسفه فیلون جستجو کرد و یوحناى حوارى ـ یا نویسنده انجیل چهارم، هر که بودـ صرفاً تئورى مثل را که از مغز افلاطون تراویده بود، جزمیت بخشید. اما کلمه الهى یا کلام الله صرفاً به معناى آن است که کلمه از جانب خداست نه آن که کلمه، خداست یا خدا، کلمه است. اصولا اشتباه و خطاى بزرگى است که براى صفتى موجودیت خارجى قائل شویم. اگر مجازیم بگوییم که «کلمه» خداست، چرا نتوانیم بگوییم که «عشق» خداست، «بخشایش» خداست و...هرگز نمى توان فهمید که چگونه روح یا کلام یا رسالت مى تواند شخصیت هاى الهى داراى کیفیات و ذوات خدایى و انسانى باشد. این مقدمه براى نشان دادن خطاى سهوى یا عمدى کلیسا درباره واژه فارقلیط است. نویسنده معتقد است که فارقلیط به معناى روح القدس نیست و اصولا معنایى معادل تسلى دهنده و شفیع و میانجى ندارد و در صدد اثبات این است که فارقلیط را به جاى فریقلیط قرار داده اند زیرا واژه دوم معادل احمد به معناى ستوده ترین، برگزیده ترین و بلندآوازه ترین است.

وى بر این باور است که بررسى دقیق قطعاتى از عهد جدید نشان مى دهد که روح القدس نه تنها یکى از اشخاص و اقانیم ثلاثه نیست، که اصولا صحبتى درباره شخص بودنش نشده است، ولى اسمى که به صورت فارقلیط از عیسى مسیح نقل شده، بر شخص معینى دلالت مى کند. تمایز بنیادى میان این دو موضوع، استدلال قاطعى در جهت بطلان فرضیه این همانى روح القدس و فارقلیط است، زیرا اولا در انجیل لوقا باب 11، آیه 13 اعلام شده که روح القدس یک عطیه، هدیه یا بخشش الهى است و همین مسئله، شخص بودنِ روح القدس را منتفى مى کند. چگونه مى توان گفت که حضرت عیسى در موعظه اش گفته باشد که خداى پدر براى فرزندان زمینى اش، خداى روح القدس را چون هدیه اى مى دهد؟ به عبارتى، این عطیه و هدیه، یک خداى قادر است که یک خداى قادر او را به مخلوقات عطا مى کند.

ثانیاً بنا به آنچه در رساله اول قرنتیان (2: 22) آمده، روح القدس خدا نیست، بلکه تجلى یا پرتو و وسیله اى است که خدا از طریق آن به هر کس که مشیت الهى اقتضا کند، آموزش مى دهد و الهام و وحى مى رساند. پس این روح القدس صرفاً یک عملکرد خداوند بر فکر و روح انسان است. آموزگار، ملهم و آگاهى دهنده خداست نه روحى که واسطه انتقال این علم و الهام و آگاهى است. نیز در رساله اول قرنتیان (6: 19 و 2: 12) روح القدس به معنایى آمده که مطلوب مسیحیت نیست. حاصل کلام آن که روح القدس شخص یا شخصیت معینى نیست بلکه انرژى، نیرو و اعمالى ناشى از ذات خداوند است که به هر انسان مؤمنى انتقال مى یابد.

در پایان این مقال، نویسنده دیدگاه تعدادى از آباء (هرماس و ژوستین) را نقل مى کند که روح القدس را شخص نمى دانستند. برجسته ترین کسى که مسئله شخص بودن را مطرح کرد، اریگن در کتاب معروفش به نام هکساپلا )Hexapla (بود، ولى او را مخلوقِ خداى پسر مى دانست که در نتیجه، او نمى توانست در ازل و به هنگام خلقتِ کلمه با پسر وجود داشته باشد. در سال 386 بود که سومین شوراى جهانى کلیسا در قسطنطنیه اعلام کرد که روح القدس سومین شخصیت در میان خدایان سه گانه است و باید با پدر و پسر هم ذات و هم آغاز باشد.

نکته بعدى آن است که paraclete اصولا به معناى شفیع و تسلى دهنده نیست و هر کس که یونانى بداند، خواهد گفت که معادلِ تسلى دهنده و شفیع در یونانى،  parakalon(پَرَکالون) است. در کتاب مراثى ارمیاى نبى نیز واژه عبرى مِناخِم (تسلى دهنده) همه جا در یونانى به پرکالون ترجمه شده است.

مدعاى نویسنده در این جا آن است که دست هایى نامرئى، واژه پاراکلیت  (paraclete)را اختراع کردند تا پریکلیت به معناى احمد را از انظار مخفى کنند. البته آقاى ارنست رنان، دانشمند فرانسوى، در کتاب معروفش به نام زندگى عیسى واژه پاراکلیت  (peraklit)مذکور در انجیل یوحنا (14:16 و 26؛ 15:7 و رساله یوحناى رسول 2:1) را به معناى دیگرى (مدافع یا حامى) ترجمه کرده که مقابل  ktighraبه معناى اتهام زننده و مدعى است، ولى این حدس وى هم بر خطاست؛ زیرا این مفهوم در آسورى با استفاده از کلمه مسعایه بیان مى شود. وى سپس اضافه کرده است که بسیارى از آشوریانى که با زبان یونانى آشنا نیستند، تصور مى کنند که کلمه پَرَقلیتا که در نسخه البسیط کتاب مقدس به کار رفته، کلمه اى آرامى یا سریانى است و مرکب از دو جزء پَرَق و لیتا به معناى نجات دادن و ملعون و گناهکار است و به همین مناسبت، عیسى(ع)، نجات دهنده ما از لعنتِ شریعت و کفاره گناهان ما است و بنابراین خودش باید پَرَقلیتا باشد. وى بر این باور است که کلمه پاراکلیت هرگز به معناى مدافع و وکیل و تسلى دهنده نیست و چندان تعجبى ندارد که راهب یا کاتبى مسیحى شکل واقعى کلمه پریکلیت را به صورت پاراکلیت درآورده باشد که کاملا بى معناست و تنها معناى ممکن براى آن، این است که آن را مظهر شرمندگى کسانى بدانیم که چهارده قرن آن را تسلى دهنده و مدافع و شفیع معنا کردند و البته باید دانست که علاوه بر قصد و تعمد، جهالت نیز غالباً باعث خطاها و اشتباهات فراوان است؛ مثلا قرن ها است که لاتین زبان ها و اروپایى ها نام محمد(ص) را به شکل ماهومت و نام حضرت موسى را به صورت موزِز تحریر کرده اند.

واپسین بحث مؤلف، بحث از پسر انسان است. نویسنده در این جا کوشیده است تا ریشه و تاریخچه عنوان «پسر انسان» را در عهد عتیق و عهد جدید معلوم کند و بر معناى راستین آن پرتوى افکند. وى بر این باور است که لقب «پسر انسان» مذکور در کتب مکاشفات، بر حضرت عیسى و پسر مریم قابل انطباق نیست.[5] عیسى مانند هر یک از پیامبران و قدیسان خدا مى تواند یک پسر انسان و یک مسیحا باشد، اما هرگز آن پسر انسان و آن مسیحا که انبیاى عبرانى و کاتبان مکاشفات پیشگویى کرده بودند نیست، زیرا:

1. رسولان خدا مأموریت ندارند که درباره خودشان در مقام شخصیت هاى ادوار آینده پیشگویى کنند یا بگویند که ما دوباره زنده خواهیم شد. حضرت یعقوب درباره فرستاده خدا پیشگویى کرد (پیدایش 49:10)، حضرت موسى فرمود که بعد از او پیامبرى خواهد آمد که شریعت خواهد آورد (سفر اعداد 18:15) و نیز حجى نبى (حجى 2:7) و ملاکى نبى (کتاب ملاکى 3:1 و 4:5). چیزى که در این جا در باب حضرت عیسى غیرطبیعى مى نماید، آن است که عده اى مى خواهند او را با پسر انسان هم هویت کنند، در حالى که حضرت عیسى کوچک ترین وظایف مقرر و پیشگویى شده در مورد پسر انسان را انجام نداده است. ادعا مى شود که به یهودیان اعلام شد که عیسى همان پسر انسان موعود است و پسر انسان موعود به یهودیان گفت که به قیصر باج دهند و بعد اقرار کرد که پسر انسان حتى جایى ندارد که براى استراحت سر بر بالین گذارد و رهایى مردم از یوغ امپراتورى روم را به تاریخ معینى در آینده موکول کرد. این ادعاهاى پوچ چنان مى نماید که گویى حضرت عیسى عملا با سرنوشت یک قوم شوخى کرده است.

2. حضرت عیسى از هر کس دیگر در قوم بنى اسرائیل بهتر مى دانست که پسر انسان کیست و رسالتش چیست. او مى بایست تاج و تخت امیران و سلاطین فاسد و نابکار را از آنها بستاند و خودشان را در آتش جهنم اندازد. در کتب مکاشفه باروخ و مکاشفه عذرا سخن از ظهور پسر انسانى است که ملکوت صلح و سلامت را بر خرابه هاى امپراتورى رم بنا خواهد کرد. آیا مى توان گفت که عیسى آن پیامبر و استاد بزرگ، با این ادبیات مذهبى و امیدها و انتظارهاى حاد و سوزان قوم خود آشنا نبوده است؟ عیسى خود را پسر انسان یا مسیحاى موعود نمى دانست؛ زیرا هیچ برنامه سیاسى و هیچ طرح اجتماعى و هیچ نقشه عملى نداشت. او به خوبى مى دانست که تنها منادى و پیشقراول آن پسر انسان و مسیحاى موعود یعنى آدن، همان پیامبر پیروز و همان سلطان تدهین شده و تاجگذارى کرده انبیاء است.

3. بررسى دقیق عنوان پسر انسان که 83 بار در اناجیل ضمن گفتارهاى منتسب به عیسى آمده، فقط انسان را به یک نتیجه رهنمون مى کند و آن این که عیسى آن عنوان را هرگز به خود نچسباند. از باب نمونه:

الف. یکى از دبیران و احبارِ یهود، که مرد فاضلى است، به عیسى گفت: استادا، هر کجا که بروى دنبالت مى آیم. حضرت عیسى به او گفت: روبهان را سوراخ ها و پرندگان را آشیان هاست لیکن پسر انسان را جاى آرامیدن سر نیست (متى 8: 20). آنچه در این جا جالب است، تفسیر مؤلف از این سخنان است. به باور وى، حضرت در این جا اندیشه نادرست کاتب را که اهل علم و متخصص در شریعت بود، حدس زد و به زبانى بسیار ساده گفت که کسى که یک وجب زمین در اختیارش نیست که سرش را بگذارد و بیارمد، چگونه مى تواند آن پسرِ نیرومندِ ظفرنمون باشد؟ در واقع، عیسى مى گوید من آه ندارم که با ناله آن سودا کنم و تو که کتب مقدس را خوانده اى، مرا پسر انسان پنداشته اى؟

ب. روایت کرده اند که عیسى اعلام کرد که پسر انسان مانند یک شبان گوسفندها را از بزها جدا خواهد کرد. منظور از گوسفندان، مؤمنان بنى اسرائیل اند که وارد ملکوت خدا خواهند شد و منظور از بزها یهودیان نامؤمن اند (متى 25: 31). این جملات عیناً همان است که در کتاب مکاشفه حنوخ نبى درباره پسر انسان ذکر شده است. اما خود عیسى پسر انسان نبود و کوچک ترین تماسى با جهان سیاست و مبارزه و پیکار نداشت و صفوف گوسفندان و بزان بنى اسرائیل را مشخص نساخته بود و هر دو گروه عیسى را تحقیر و از خود طرد کردند. تنها رسالت وى، موعظه بنى اسرائیل براى باقى ماندن به ایمان به خدا و انتظار پسر انسان بود(متى 15: 24).

ج. نوشته اند که پسر انسان خداوندگار روز سبت است و به عبارت دیگر مى تواند قانون روز شنبه را نقض کند. اما حضرت عیسى حرمتگذار دقیق روز سبت بود و همواره در آن روز در مراسم هیکل و کنیسه شرکت مى جست. او به پیروان خود دستور داد که دعا کنند که فاجعه ملى انهدام اورشلیم در روز شنبه رخ ندهد. چنین کسى چگونه مى تواند پسر انسان باشد و خداوندگارِ روز سبت؟ اصلا چگونه مى توان ادعاى آن عنوان قهرمانانه را داشت و خرابى و انهدام معبد بزرگ و شهر اورشلیم را پیشگویى کرد؟

وى پس از این مباحث مقدماتى، به بحث درباره گفتار منتسب به عیسى در انجیل چهارم مى پردازد. از ظاهر این عبارت چنین برمى آید که گویى تا کنون چندین فریقلیط آمده و رفته اند و حال فریقلیط دیگرى به تقاضاى عیسى مسیح داده خواهد شد. نیز این که مخاطبان با کلمه آرامى که معادل فریقلیط یونانى است آشنا بوده اند. به علاوه، فرستادنِ فریقلیط به درخواست عیسى بوده و عبارت به گونه اى است که نوعى غرور و تکبر از آن استشمام مى شود و اینها همگى مفید آن است که این عبارات توسط دست هایى نامرئى دستکارى شده است و لذا شاید بتوان گفت که اصل عبارت چنین بوده است: «من نزد پدر خواهم رفت و او رسول دیگرى را، که نامش فریقلیط است، خواهد فرستاد و او تا ابد با شما خواهد بود». وى آنگاه اضافه مى کند که فریقلیط نمى تواند تسلى دهنده یا واسطه و شفیع میان خداوند و بشر باشد، زیرا:

1. در هیچ سندى کوچک ترین اهمیتى براى مسئله تسلى و دلدارى یا میانجیگرى و شفاعت مطرح نشده و حضرت عیسى نیز هرگز معادل کلمه یونانى پرکالون را به کار نبرده است.

2. اعتقاد به مرگ عیسى که مؤمنان را از مرگ و نفرین گناه نخستین رهایى بخشید وایمان به حضور او در مراسم عشاى ربانى، جایى براى ضرورت تسلى دادن باقى نمى گذارد.

3. تسلى هرگز موجب جبران ضایعه نمى شود. وعده آوردن تسلى دهنده حاکى از فقدان هر گونه امید و ایمان به پیروزى ملکوت خداوند است و باید حواریون را به یأس و نومیدى مطلق کشانده باشد، در حالى که در عالم واقع، آنان در مصیبت و غم و محنت خود به تسلى دهنده احتیاج نداشتند، بلکه پیکارگر ظفرنمونى مى خواستند که شیطان و قدرت او را سرکوب کند.

4. اندیشه میانجى میان خدا و انسان حتى از موضوع تسلى دهنده نیز سخیف تر است، زیرا میان خالق و مخلوق واسطه اى نیست و مگر نه این است که عیسى به مستمعان خود توصیه کرد که نهانى به خدا دعا کنند؛ وارد اتاقکى شوند، در را از پشت سرشان ببندند و آنگاه در برابر خدا دعا کنند و نماز بخوانند.

نویسنده آنگاه مدعاى اصلى خود را مطرح مى کند. به باور وى، پراکلیتِ مذکور در انجیل یوحنا به معناى تسلى دهنده و مدافع نیست و اصولا معنایى ندارد و صرفاً شکل تحریف شده پریکلیت یا فریقلیط است که به معناى ستوده ترین، بزرگ ترین و ارجمندترین است، زیرا پیشوند Pri در یونانى کاربردى معادلِ «خیلى و بسیار» دارد و  kloesبه معناى ستایش، حمد و شکوه و جلال است. پس این کلمه هم دقیقاً معادل احمد یا محمد در عربى است. وى اظهار مى دارد که در نسخه لاتینى جروم از همان تسلى دهنده استفاده شده است ولى در نسخه هاى آرامى از کلمات محمده و حمده استفاده شده که عیناً معادل محمد و احمد در عربى و پریکلیت در یونانى است. خود خبردادن قرآن، یکى از محکم ترین براهین حقانیت رسول گرامى اسلام(ص) است، زیرا براى پیامبر راهى وجود نداشت که بداند که پریکلیت به معناى احمد است، مگر از راه وحى. شگفت انگیز این که این واژه پیش تر هیچ گاه در مقام اسم به کار نرفته بود و به نحو معجزه آسایى براى نامگذارى ستوده ترین و ارجمندترین پیامبران خدا ذخیره شده بود. هرگز در هیچ یک از آثار یونانى با کسى که اسمش پریکلیت باشد مواجه نمى شویم و در میان اعراب نیز تا آن زمان کسى احمد نامیده نشده بود. تا این جا، کار مهمى که باقى مى ماند آن است که ثابت شود که تمام نشانه ها و شواهد مربوط به پریکلیت را تنها در وجود احمد مى توان جستوجو کرد:

1. تنها محمد حقیقت تام و مطلق درباره خدا و وحدانیت را تصحیح کرد. روایت شده است که عیسى درباره پریکلیت فرمود او روح حقیقت است و درباره سیرت و سرنوشت عیسى و رسالت الهى او شهادت خواهد داد(یوحنا 15:26 و 14:15). همین روح حق و راستى بود که بعدها مسیحیان را به جرم تقسیم وحدانیت خدا به تثلیث و ترفیع عیسى به مقام خدایى و اختراع خرافات و بدعت هاى کفرآمیز سرزنش کرد و تحریفات و جعلیات کتب مقدسه به دست عده اى از یهودیان و عیسویان نامؤمن و حقه باز را آشکار کرد و دسته اول را به جرم تهمت به تقوى و عصمت مریم و چگونگى ولادت فرزندش محکوم کرد و تقواى انبیایى چون لوط و سلیمان و داود را اعلام کرد و درباره حقیقت عیسى که انسان و رسول و خدمتگذار بزرگ خدا بود، شهادت داد.

2. از نشانه هاى پریکلیت یا روح حق یکى آن است که وقتى به عنوان پسر انسان یا احمد به جهان مى آید، جهان را به خاطر گناه تنبیه خواهد کرد. هیچ یک از خدمتگذاران خدا چه در نقش ملوک چون سلیمان و داود و چه در قباى پیامبران مانند ابراهیم و موسى این الزام و بازخواست و تنبیه مربوط به گناه را با قاطعیت و شجاعت محمد به پایان نیاوردند. هیچ کس چون محمد به جهانیان درباره گناهانى چون کفر و بت پرستى و نقض شریعت و حرمت دیگران اخطار نداد و سفیرانى به اقصى نقاط عالم مانند ایران، روم، حبشه، مصر و غیره نفرستاد و هنگامى که «نیروى تاریکى» و بت پرستى در برابرش قرار گرفت، شمشیر از نیام بیرون نکشید و دشمن نامؤمن را تنبیه نکرد.

3. خصلت دیگر اقدامات پریکلیت آن است که «جهان را به خاطر تقوا و عدالت تنبیه خواهد کرد» (یوحنا16:8)، «براى این که من عازم بازگشت به سوى پدر هستم» چرا و چه کسى از این بابت جهانیان را تنبیه کرد؟ این محمد بود که یهودیان را به جرم بى اعتقادى سخت تنبیه کرد (و قَولِهِم اِنّا قَتَلْنا المَسیح) و نیز مسیحیان را به این دلیل که عیسى واقعاً به صلیب کشیده شد و هم این که او پسر خداست. آنگاه به این نکته تاریخى اشاره مى کند که عده اى از مؤمنینِ به یحیى، در آغاز جنبش عیسویت منکر مصلوب شدن عیسى بودند و مى گفتند یکى از حواریونش به نام یهوداى اسخریوطى را، که شباهت بسیارى به عیسى داشت، دستگیر کردند و به جاى عیسى به صلیب کشیدند. پس احمد بود که با نامیدن او به روح الله و این که مسیح مصلوب نشد و او یکى از پیامبران بزرگ الهى بود که به آسمان رفت، عدالت کامل را در مورد او اجرا کرد.

4. ارجمندترین کار پریکلیت آن است که جهان را از بابت داورى، تنبیه و گوشمالى خواهد داد، اما عیسى نمى تواند چنان کسى باشد زیرا اصولا از دخالت در امور سیاسى امتناع مىورزید، پرداخت خراج و مالیات به قیصر را تأیید مى کرد و هنگامى که جماعت یهودى تصمیم گرفتند که او را پادشاه خود سازند، فرار کرد و در گوشه اى پنهان شد.

5. آخرین نشانه مهم پریکلیت آن است که «از سوى خود تکلم نخواهد کرد، بلکه از آنچه بشنود سخن خواهد گفت و از امور آینده خبر خواهد داد». در سراسر قرآن کریم یک اظهارنظر و تفسیر و حتى یک کلمه از محمد(ص) یا یارانش دیده نمى شود و سراسر آن وحى و الهام خداست.

آخرین بخش کتاب زیر عنوان «محمد یا پسر انسان، برناشا» سامان یافته است. وى در ابتدا ضمن انتقاد از وجود تنافض در مفاهیم و عناوین، از اطلاق اسامى و لقب هایى چون پسر داود، پسر انسان، پسر خدا و مسیحا و بره، مى گوید که چگونه مى توان پذیرفت که حضرت مریم هم باکره بود هم مدخوله؟ یوسف نجار هم نامزد بود و هم شوهرِ آشنا به وظایف زناشویى؟ یعقوب و شمعون و یهودا هم پسر خاله عیسى بودند و هم برادرش؟ عیسى هم خداى کاملى است و هم انسانى کامل و بالاخره هم پسر خدا و هم پسر انسان و پسر داود؟ و سپس اضافه مى کند که گمان نمى کنم که از میان هر ده میلیون مسیحى یکم نفر اندیشه درست و اطلاع دقیقى از اصل و ریشه و معناى پسر انسان داشته باشد و تمام کلیساهاى عیسوى و مفسران گوناگونشان خواهند گفت که پسر خدا در اثر فروتنى و تواضع بى نهایت، عنوان پسر انسان را بر خود پذیرفت و اصولا آگاهى ندارند که در کتب مقدسه یهود، ظهور پسر انسان پیشگویى شده که به هیچ وجه چنان رام و نرم و افتاده و شکسته نفس نیست که شب هنگام جایى نداشته باشد که سر بر بالین نهد و به آسانى در دام خبیثان و شیطان صفتان بیفتد و او را بگیرند و ببرند و ذبحش کنند، بلکه پسر انسان جوانمردى بسى نیرومند و مقتدر و مسلح به ایمان و قدرت الهى است که لاشخوران و کرکسان خطرناک و جانوران و هیولاهاى هولناکى را که سرگرم دریدن و پاره کردن و خوردن گوسفندان و بره هاى او هستند، پراکنده و نابود خواهد کرد .عیسى نام برناشا را اختراع نکرد بلکه آن را از کتب مقدسه یهود چون مکاشفات، حنوخ نبى، صحیفه معراج موسى و کتاب دانیال و غیره گرفته بود.

 

 

 



[1]. صرف نظر از ملاحظات خاص در مورد جناب عبدالاحد داود، متاسفانه و به طور کلى این مشکل در مورد تحولات فکرى اجتماعى و فرهنگى جامعه مسیحى و یهودى و سایر اقلیت هاى دینى وجود دارد که به دلیل فقدان شور و نشاط علمى در مدارس و حوزه هاى علمى مربوط به ادیان یادشده، تنها با اندک آثارى از پیروان ادیان مذکور در زمینه هاى خاص هر یک از این ادیان مواجهیم. بسیارى از آثار تألیفى یا ترجمه اى نیز حاصل کار کسانى است که تنها به دلیل علقه هاى علمى به موضوع خاصى اهتمام ورزیده اند. وجود تنها یک ترجمه از کتاب مقدس، اصلى ترین منبع دینى یهودى مسیحى، آن هم با ادبیات خاصش تا همین اواخر شاهدى بر این امر است.

[2]. معرفى این اثر و نیز کتاب اسلام از نظر ولتر به توصیه استاد مصطفى ملکیان صورت گرفت.

[3]. zn و n هـ

[4]. این کتاب به فارسى با مشخصات زیر ترجمه شده است:

گیبون، ادوارد، انحطاط و سقوط امپراطورى، ترجمه ابوالقاسم طاهرى. تهران: انتشارات علمى و فرهنگى،1370.

[5]. دیگر عناوین و القاب عیسى(ع) در انجیل عبارت اند از: پسریوسف، پسر داود، پسر انسان، پسر خدا، پسر، مسیحا و برّه.