کارآیى مطالعات ادیان در گفت وگو با پروفسور ویلیام گراهام

نوع مقاله: مقاله پژوهشی


پرفسور ویلیام اى. گراهام (William A. Graham)، استاد دانشگاه هاروارد و رئیس سابق دانشکده الهیات این دانشگاه، از محققانِ بنام اسلام پژوه در ایالات متحده آمریکاست. وى در خصوص دیگر ادیان به ویژه مسیحیت و بودیزم، مطالعات بسیارى داشته و در زمینه اسلام در محیط کشورهاى اسلامى در نزد عالمان مسلمان تلمّذ کرده است. وى نمونه مسیحى ملتزمى است که به رغم شیفتگى زیاد نسبت به دیگر ادیان به ویژه اسلام، بر ایمان مسیحى اش باقى مانده است. وى اصرار دارد نشان دهد که پژوهش در زمینه دیگر ادیان، که کارى بایسته و جذاب است، لزوماً خللى در ایمان دینىِ محقق ایجاد نمى کند، که چه بسا آن را تقویت کند.

توفیقى دست داد تا در آخرین روزهاى اقامت در کمبریج و پس از آشنایى چهره به چهره با استاد گراهام در میهمانى هاروارد که به افتخار رئیس جمهور سابق ایران حجت الاسلام و المسلمین سید محمد خاتمى برگزار شده بود  گفتوگوى مختصرى با جناب گراهام داشته باشیم. در این گفتوگو، پروفسور روى پرویز متحده  (Roy P.Mottahedeh)، استاد و رئیس سابق مرکز مطالعات شرقى هاروارد، نیز حضور داشت که بدین وسیله از ایشان نیز تشکر مى نمایم. با تنى چند از استادان برجسته ایرانى در آمریکا نیز گفتوگوهایى داشته ایم که در شماره هاى آینده تقدیم خواهد شد. از این قبیل است: دکتر سید حسین نصر و آیت الله دکتر سید حسین مدرسى.

ویلیام گراهام داراى آثار متعددى است که برخى از آنها که مى تواند براى ما جالب توجه و الهام بخش باشد، از این قرار است:

سه ایمان، یک خدا (Three Faiths, One God) که به ایمان و عمل یهودیت، مسیحیت و اسلام مى پردازد و در تألیف آن ژاکوب نیوزنر و بروس شیلتون نیز سهیم بوده اند; سخن خدا و سخن پیامبر در صدر اسلام  (Divine Word and Prophetic Word in EarlyIslam) که در خصوص احادیث قدسى است.

این مصاحبه را جناب آقاى مهدى عیوضى به فارسى برگردانده اند که از ایشان نیز سپاسگزارى مى نماییم.

 

ما معمولا بحث را با بیوگرافى علمى اساتید آغاز مى کنیم; لطفاَ شما هم قدرى در مورد فعالیت ها و برنامه هاى علمى خود برایمان بگویید.

n فعالیت هاى علمى من در چهار سال اخیر که سرپرستى این دانشکده ]دانشکده الهیات هاروارد[ را به عهده داشته ام کاهش یافته است، ولى در مطالعات شخصى خود همواره به موضوع تاریخ دیندارى در اسلام پرداخته ام; یعنى تاریخ عقاید و اعمال دینى در اسلام و نیز مفهوم این عقاید و اعمال در بافت هاى گوناگون تاریخى. بررسى این موضوع همواره از بحث هاى مورد علاقه من بوده است که انسان تا چه حد مى تواند نه تنها با مطالعه متون یک دین، بلکه با توجه به تاثیرى که این متون در طول زمان بر پیروان خود برجاى گذاشته اند و تفسیرى که توسط نسل هاى بعدىِ دینداران از آنها به عمل آمده شناخت قابل قبولى از سنت هاى مختلف آن دین به دست دهد. در این خصوص در مورد اسلام در بسیارى از آثار خود به بررسى موضوعاتى از قبیل حدیث و قرآن پرداخته ام و همواره در پى یافتن این نکته بوده ام که قرآن و حدیث چگونه در دوره هاى مختلف زمانى مورد احترام، فهم و تفسیر قرار گرفته اند; چرا که معتقدم احادیث و آیات قرآن همچنان زنده و تأثیرگذارند; به نظر من قرآن سند و متن زنده اى است که در دوره هاى مختلف زمانى کارآیى و تاثیر خود را حفظ کرده است، لذا نمى توان گفت که قرآن صرفاً یک متنى است که از قرن هفتم میلادى به جا مانده. بسیارى از دانشمندان غربى نیز در دوره هاى گذشته مى کوشیدند تا قرآن را تفسیر کنند; البته محور توجه آنان به قرآن صرفاً به عنوان سندى به جا مانده از اوایل قرن هفتم بوده، ولى من در بسیارى از آثار خود کوشیده ام علاوه بر بیان مبدأ زمانى پیدایش قرآن، زنده بودن و تأثیر گذارى مداوم آن را بر نسل هاى بعدى نیز برجسته نمایم، از این رو از آنجا که موضوع مورد علاقه ام نیز در همین راستا بوده در آثار خود به تشریح کاربردهاى شفاهى و تأثیرات آن در موقعیت هاى مختلف میان مسلمانان پرداخته ام، چه کاربرد آن در عبادت هاى روزانه، قرائت و حفظ آن و چه تأثیر در بین گروه هاى بعضاً غیر مسلمان که ازجهات مختلف قرآن را حائز اهمیت و توجه مى دانند. این موضوع همواره توجه مرا به خود جلب کرده است.

اولین اثر من درباره حدیث به حدیث قدسى اختصاص دارد. و در واقع در این خصوص نکته جالب توجه براى من این بود که با مطالعه و بررسى حدیث قدسى، که به نظر مى رسد در مرتبه اى متفاوت و جدا از قرآن و احادیث قرار دارد، تا چه میزان مى توان از نوع دیندارى و اعمال و مناسک مسلمانان صدر اسلام آگاهى یافت. بنابراین مسئله اى که توجه مرا به خود جلب مى کرد این بود که این احادیث چه اطلاعاتى را مى توانند در مورد نوع نگرش و دیدگاه هاى اولیه موجود در آن دوره درباره قدرت و نفوذ قرآن و پیامبر در جامعه به ما ارائه کنند; و در واقع اینکه این احادیث چگونه مى توانند نحوه ارتباط خدا با انسان را ترسیم و توصیف نمایند. تمام این نکات از اینجا ناشى مى شود که به عقیده من در دوره هاى اولیه اسلام، انسان ها شیوه ها و حالت هاى هدایت جامعه و افراد توسط خدا را به مراتب بیشتر از دوران کنونى درک مى کردند. پس از آن بود که دیدگاه هاى مختلف و متعدد کلامى پدید آمد و استدلال هاى گوناگون در مورد مسائل کلامى شکل گرفت و این مسیر به طور طبیعى افراد را به سوى تفسیر و تاویل هاى گوناگون سوق داد; منظورم این است که با بررسى و مطالعه اطلاعات و متون اولیه اسلام، با مطالعه قرآن و احادیث، شما با یک سنت زنده و پویایى مواجه مى شوید که همچنان کارآیى دارد، همچنان در جامعه مؤثر است و این براى من خیلى هیجان انگیز بود. با گذرى بر این منابع و متون، فرد به وجود پیامبرى زنده و تاثیرگذار پى مى برد; ]حضرت[ محمد را مى بیند که شخصیتش از جهات مختلف بسیار پیچیده تر و البته انسانى تر از آن چهره اى است که بعدها دیندارى مسلمان ها و یا مدت ها پس از آن تفاسیر از او ترسیم کردند. این امر نتیجه تلاش و پى جویىِ افراد براى معرفى شخصیت و اندیشه هاى او بود. این تلاش ها اغلب به تحقیق و پژوهش در مورد او مى انجامید و به نظر من آثار اولیه در این زمینه در جهت برطرف کردن تردیدهاى موجود در این زمینه شکل گرفت و تحقق پذیرفت.

من در ادامه کارهاى پژوهشى خود تحقیقاتى بر روى موضوعات خاصى نظیر مسئله حج انجام دادم; در خصوص درک و شناخت فریضه حج. در این باب مقاله اى ارائه کرده ام که براى خودم بسیار با ارزش و مفید بود; چرا که در این خصوص به بررسى تفاسیر مسلمانان و شرقشناسان از اسلام پرداختم. این امر توجه عده کثیرى را به خود جلب کرده است. در واقع منشأ پیدایش حج، مورد توجه بوده است; اینکه حج پیش از اسلام وجود داشته یا نه، و یا حتى اینکه بر اساس برخى آرا، حج توسط حضرت آدم بنیانگذارى شده است مورد بحث بود و البته نظریه هاى مختلفى هم در این زمینه مطرح است. اما عده بسیار اندکى بودند که نقش و تأثیر حج را در دیندارى مسلمانان و نیز شناختى که حج از جنبه هاى مختلف دیندارى آنها به دست مى دهد مورد توجه قرار مى دادند. به عنوان مثال طرح این مطلب که در ظاهرِ نمادها و عبادات نباید در پى دیندارى واقعى بود و یا زیاده روى در انجام اعمال نیز به هیچوجه بر چنین مسئله اى دلالت نخواهد داشت. اما به نظر من در حج عدم وجود چنین مسائلى از طریق مناسک و شعائر ساده و بى تکلف به اثبات مى رسد. من فکر مى کنم تشریح این موضوع تبیین جالبى از برخى ابعاد کلامىِ مهمِ سنت و مذهب مسلمانان را به دست مى دهد.

 

منظور شما از سند زنده و سنت زنده چیست؟ ممکن است بیشتر توضیح دهید؟

n مرادم این است که متون و اسناد و حتى یاد و خاطره اشخاصى که در حال حاضر وجود ندارند باید از صافى ذهن و برداشت نسل هاى مختلف و افراد متفاوت عبور کند; باید توسط ذهن ما مورد بررسى قرار بگیرد و ما به درک و شناختى از آنها برسیم; و البته ادراکات ما نیز ناگزیر مشروط به شرط خاصى شده اند; این شناخت ها به طور تاریخى شکل گرفته و تحت تاثیر وضع و حال خانواده، دوران کودکى، بزرگسالى، محیط پیرامون، گروه هاى مذهبى و معلمانى که داشته ایم بوده اند. بنابراین مانند هر فردى، نسل هاى مختلف نیز ناگزیر دینى را بر مى گزینند و برحسب فهم و تجربه خود به شناختى از آن نائل مى آیند. تمام این مسائل در تفسیرى که انسان ها از مسائل دینىِ خود اعم از متون و شخصیت ها و اعمال به دست مى دهند تاثیرگذار است. امروز صبح با آقاى خاتمى[1] در مورد امامزاده ها صحبت کردیم و همینطور در مورد مکان هاى متعددى که در سنت شیعى و دیگر سنت ها در سراسر جهان شباهت زیادى به حرم هاى امامزاده ها دارند، اما همانگونه که آقاى خاتمى گفتند آنها نیز تحت تأثیر اوضاع تاریخى هستند. بنابراین به نظر من بهترین راه درک و شناخت دین این است که به دوره هاى آغازین پیدایش آن دین بازگردیم و همواره این موضوع را در مدّ نظر داشته باشیم که مطلبى که هم اکنون توسط ما مورد تفسیر و توضیح قرار مى گیرد خود مجموعه اى از تفسیرهاى پیشینیان است و صحت و سقم آنها چندان مشخص نیست و این متخصصان آن دین هستند که مى توانند در مورد پایبندى و وفادارى تفسیرها به روح و معناى واقعى دین قضاوت کنند; که البته این قضاوت ها نیز خود کمابیش به نوعى تفسیرى از آن خواهند بود.

 

 

یعنى نوعى رویکرد پدیدارشناسانه؟

n بله تقریباً; اما به نظر من رویکرد پدیدارشناسان هلندىِ دین و دیگر پدیدارشناسان اروپایىِ اوایل قرن بیستم و حتى افرادى چون میرچه الیاده و موریسون در این باب، رویکرد پدیدارشناسانه نیست. ممکن است فردى که موضوعى را با رویکردى خاص مورد مطالعه و بررسى قرار مى دهد در مورد آن بى انگیزه و بى تفاوت باشد، اما فکر مى کنم داشتن چنین دیدگاهى از یک طرف به نوعى یعنى داشتن هدفى غیر عادى و از طرف دیگر همواره خطر این شائبه نیز وجود دارد که محقق را نسبت به موضوعى که آن را وصف، تفسیر و بیان مى کند بى تفاوت نشان بدهد; این مسئله در واقع باز بر مى گردد به تجربیات محقق به عنوان کودک، بزرگسال، فرد مذهبى و یا غیر مذهبى و به طور کلّى به تمام تجربیاتى که داشته و نیز زاویه دید او نسبت به پدیده. لذا من درمورد این نوع پدیدارشناسى در مسیر تحقیق و پژوهش مردد هستم، بدین معنا که ممکن است محققى پدیده اى را مورد بررسى قرار دهد و در مورد آن به نتایجى دست یابد که با واقعیت موجود در آن پدیده مطابقت داشته باشد. در واقع به نظر من این ما هستیم که پدیده ها را تفسیر مى کنیم، همانگونه که نسل جدید دیندارانِ هر دین و سنتى نیز تفسیر خود را از آنها ارائه مى کنند.

 

چگونه یک فرد دیندار، مثلا یک مسلمان به درک و تجربه درستى از دین خود نائل مى شود؟

n به نظر من این مسئله حتى براى محققان متون دینى هم بسیار مهم است و استاد متحده نمونه خوبى در این زمینه است که همواره این مسئله را در آثار خود در مدنظر داشته; و آن اینکه محققان خوب و دقیقِ متون همواره برداشت ها و استنباط خود از متن را با دانشمندان مورد اعتماد موجود در زمینه همان متون به بحث مى گذارند. این دانشمندان معمولا کسانى هستند که متون مذهبى در نظرشان متن هایى ساده و صرفاً علمى نیست، بلکه جنبه الهام معنوى و کارکرد راهنما و مرجع دینى دارد; به عقیده من محققانى با چنین ویژگى دانشمندان خوب و ارزشمندى هستند; برخى محققان همواره نسبت به ادیان دیگر غیر از دین خود حساسیت و دقت نظر نشان مى دهند تا ببینند که آیا به آن درک روشن و صحیح از آن ادیان، آن چنان که مفسران قابل اعتماد آنها دریافته اند رسیده اند یا نه. البته این بدان معنا نیست که آنها الزاماً با تمامى ارزیابى هاى آن دانشمندان معتبر موافق باشند; به عنوان مثال ممکن است از لحاظ تاریخى دیدگاه من و شما در مورد قرآن متفاوت باشد، اما اگر من در پى این نباشم که با تفسیر خاص شما از قرآن آشنا شوم و آن را درک کنم ممکن است در نظریات و آراى خود بر خلاف قرآنى که شما فهم و تفسیر کرده و بدان ایمان دارید حرف بزنم و یا به خاطر نظرات اشتباه خود به ماهیت اصلى آن لطمه وارد کنم. بنابراین حتى محققانى که متخصص متون مذهبى هستند براى تفسیر و تبیین متون، همانگونه که باید بر زبان و عبارات و اصطلاحات متن تسلط و آگاهى داشته باشند، باید با محققانى که متون مزبور براى آنها حکم متن مقدس و معتبر را دارد رابطه و تبادل اطلاعات داشته باشند. بنابراین هنگامى که محققى متنى را تفسیر مى کند و بسط مى دهد در واقع به نوعى در حال تولید و گسترش متن و محتوا در آن زمینه، مثلا در مورد بحث ما در متون مذهبى هستند.

به عنوان مثال شما مى توانید در مورد برداشت ها و نظرات مثلا بغدادى در قرن دهم ]میلادى[ به جستوجو بپردازید و نظرات او را درباره متون مذهبى فراتر از آنچه در آثارش هست بیابید; به این ترتیب شما مى توانید با تحقیق و مداقه، خود را در موقعیت زمانى و مکانى اى قرار دهید که اهمیت متون براى شما صرفاً از حیث اینکه متون خوب و جالبى هستند نباشد، بلکه از این جهت باشد که از اهمیت مذهبى و دینى برخوردارند. این نکته مهم را نیز باید مد نظر داشت که این نوع کارها هیچگاه از اتقان کامل برخوردار نخواهد بود و ما نمى توانیم انتظار موفقیت صددرصد در این زمینه را داشته باشیم. فکر مى کنم بیان این نکته براى خوانندگان مجله شما جالب باشد که هرگاه ما دست به انجام مطالعات تطبیقى در ادیان مى زنیم، در واقع در راه تفسیر و توضیح محتوا و مطالب دین دیگرى گام برمى داریم، بنابراین بحث فقط بر سر تفسیر مطالب دین اسلام توسط محقق مسیحى و یهودى نیست، بلکه تمامى نکاتى که اشاره کردم در مورد محقق مسلمان هنگامى که دست به تفسیر مطالب و متون مسیحى، یهودى و هندو و غیره مى زند نیز صدق مى کند، یعنى باید اذعان داشت که علاوه بر برطرف نمودن موانعى چون تسلط بر زبان، اطلاعات تاریخى و تمام دشوارى ها و اصول اولیه اى که در بدو امر در آغاز کار وجود دارد هیچ گاه نباید شتابزده عمل کنیم و تصور کنیم که درک و فهم متون مزبور در چنین شرایطى سهل و آسان است. به عقیده من باید همیشه به درستى و اتقان کار خود اندکى نامطمئن باشیم. داشتن همکاران و دوستانى از دینى که در مورد آن تحقیق مى کنیم نیز اغلب مفید و موثر است; آنان مى توانند مطالب زیادى به بیاموزند، اشتباهات ما را برطرف کنند و یا برداشت هاى ما را رد کنند، البته در پایان، نتیجه گیرى با خود ماست، اما مى توانیم آنها را نیز از نتیجه کار خود مطلع سازیم.

 

شما یک نوع علاقه علمى به مطالعه و تحقیق درمورد اسلام دارید، دینى که به شما تعلق ندارد و شما صرفاً به عنوان یک محقق بدان علاقه مندید; به واقع، یک فرد مسیحى یا یهودى چگونه به مطالعه اسلام علاقه مند مى شود؟

n در وهله اول باید بگویم که علاقه مند شدن به شناخت دیگر ادیان مسئله ساده اى است، چون انسان کنجکاو است، اما گاهى اوقات مردم با مسائل خاصى در مورد دیگر ادیان برخورد مى کند که این امر، وى را به سمت مطالعه در مورد آن دین سوق مى دهد. اما احتمالا مراد شما جنبه دیگر این مسئله است و آن اینکه چگونه مى توان به دینى علاقه مند شد و در مورد آن به مطالعه و جمع آورى اطلاعات پرداخت، بدون آنکه عملى علیه آن و برضد آن انجام داد و بدون آنکه از دانش به دست آمده از آن دین براى حمله به خودش استفاده کرد، یا اینکه چگونه مطالعه در دینى منجر به گرویدن شتابزده فرد به آن دین و استفاده وى از دانش به دست آمده جهت توجیه و پشتیبانى آن دین نشود; این دو احتمال همیشه در این باب مطرح است.

به گمان من محقق خوب، یعنى کسى که در کار خود صادق و درستکار است، در مطالعات و تحقیقاتى که در مورد ادیان دیگر غیر از دین خود انجام مى دهد راه میانه را پیش مى گیرد، بدین معنا که هرگاه در دین و سنتِ موردنظر به درکى هم تراز با پیروان و معتقدان آن دین برسد لزوماً بدان دین نمى گرود، البته همانطور که گفتم فهم کامل با تلاش و کار فراوان حاصل خواهد شد. این نکته همواره مطرح است که درک کامل دیگر ادیان امرى ناممکن است و بعضى افراد شدیداً به این نکته معتقدند و با این استدلال موجب کاهش انگیزه و جدیت در کار مى شوند، ولى به ظن من پرداختن به آن و تحقیق و پژوهش در باب آن بسیار مفیدتر از این است که با این استدلال، پژوهیدن را رها کنیم، چرا که این مسئله در مورد تمام زمینه هاى فرهنگى صدق مى کند و محدود به مبحث دین نیست، حتى زمانى که مى خواهید آثاربزرگ ادبى فردى را از فرهنگى متفاوت، مثلادر زمینه موضوعات علمى اى که هیچ نسبتى با دین ندارند مطالعه کنید نیز این مشکل وجود دارد.

محققان دین دست کم در غرب، بر این باورند که مطالعه ادیان اقتضائاتى فراتر از دیگر رشته ها را مى طلبد و نیازمند مدنظر داشتن حساسیت هاى خاصى است که موضوع آن در بردارد. اما من این دیدگاه را رد مى کنم، چرا که یک انسان شناس خوب، یک جامعه شناس خوب، یک مورخ خوب و یک منتقد ادبى خوب نیز در مسیر مطالعه و تحقیق برروى مطالبى که از فرهنگ و جامعه خودش نیست ناگزیر با همان مسائل و مشکلاتى که محقق دینى در تفسیر و تاویل مطالب مواجه است، روبرو مى شود. علت این مسئله نیز کاملا مشخص است، زیرا فرد در این فرآیند از محدوده و مرزهاى دینى و فرهنگى خود خارج شده، به فضاى جدیدى پا مى گذارد.

 

مطالعه دیگر ادیان براى انسان هاى دیندار چه فایده اى دارد؟

n سؤال خیلى خوبى است. یک خطرى همیشه در این باب وجود دارد، البته شاید خطر هم نباشد، از جهتى این خطر وجود دارد که ممکن است فرد به واسطه این مطالعات و تحقیقات مجاب شده، دین خود را تغییر دهد. البته احتمال وقوع این مسئله درمورد محققان کمتر از آن حدى است که مردم تصور مى کنند. خطر بعدى به گمان من این است که فردى به منظور تخریب و ضدیت با دینى به مطالعه و تحقیق در مورد آن بپردازد. اما اگر از این دو احتمال بگذریم مطالعه ادیان دیگر جذابیت و مزایاى فراوانى به همراه دارد، دست کم به عقیده من مطالعه جدى ادیان، دیگر محققان راست انگار را با طبیعت مشترک انسانى که همه ما از آن بهره مندیم آشناتر مى سازد. رابرت فراست، شاعر آمریکایى شعر بسیار زیبایى دارد با این مضمون:

ما پایکوبان گرد این حلقه در حرکتیم و در وهم و گمان به سر مى بریم;

در حالى که سرّ غایى در میان ماست و به همه چیز آگاه است.

ما در جایگاه انسان، زنجیروار در پیرامون راز و رمز غایى الوهیت این جهان مى گردیم و همچنان به این مسیر ادامه خواهیم داد، زیرا ما انسانیم، روزى وارد این جهان مى شویم و روزى رخت از این جهان بر مى بندیم و در این جهان تا ابد نخواهیم زیست. به تعبیرى با هر دین و آیینى همواره در پى رسیدن به راز جهان هستیم، ولى همیشه در وهم و گمان و تخیل به سر مى بریم.

همچنین مطالعه ادیان دیگر موجب مى گردد تا دریابیم که همه انسان ها از این طبیعت مشترک بشرى، یعنى تردید، ناآگاهى و مرگ و نیستى به طور یکسان برخوردارند، ما در برخوردارى از این ویژگى ها با انسان هاى دیگرى که به اندازه ما باهوش، دیندار و نیک سرشت اند برابریم. طبیعتاً دستاورد چنین رویکردى عدم تعدى به اعتقادات دیگران و نیز عدم اجبار براى تغییر دین خود است و به نظر من نقش مؤثرى در ایجاد روحیه تساهل و مدارا، آنگونه که آقاى خاتمى مى گوید دارد. ما باید با اعتقادات دیگر ادیان با تساهل و مدارا برخورد کنیم و حتى ارزش هاى اعتقادیشان را ارج نهیم، نه به این دلیل که این نوع برخورد از نظر اخلاقى پسندیده است، بلکه باید آنها را بر مبناى اصول انسانى درک کنیم، چرا که همه از طبیعت مشترک انسانى برخورداریم. این نکته اهمیت بسزایى در زمینه مطالعه دیگر ادیان دارد، ولى کمتر به آن توجه مى شود.

اگر نگاهى به جهان پیرامون بیندازید خواهید دید که عدم درک و تفاهم میان گروه ها و اقلیت هاى مذهبى فوق العاده زیاد است. اما محققان در این مسیر باید بتوانند پیشفرض ها و ذهنیات خود را کنار گذاشته، با اندیشمندان دیگر ادیان و در واقع با مجموعه سنت هاى آنان که برداشت متفاوتى در مورد خدا و امور متعالى دارند به طور منطقى مواجه شوند. به گمان من به واسطه تفاوت هاى متعدد موجود در عقاید گروه هاى گوناگون مذهبى و در واقع ادیان متفاوت مى توانیم هم پیشفرض ها و ذهنیات خود را حفظ کنیم و هم تجربیات غنى بشرى را ارج نهیم. به نظر من مطالعه تطبیقى و مقایسه اى ادیان به هیچ وجه بسترى براى یکى انگاشتن و ایجاد برابرى میان ادیان مختلف نیست، ادیان مختلف با هم کاملا متفاوتند; اما بدیهى است که مطالعه دیگر ادیان توجه فرد را به مطالعه راه ها و شیوه هاى بى شمارِ خوب بودن، دیندارى و خداپرستى معطوف مى کند و این امر براى محققانى که بستر و شرایط انجام چنین کارى را دارند واقعاً موهبت بزرگى است. البته به هیچ وجه کار ساده و آسانى نیست و به ندرت با موفقیت مواجه مى شود، اما بسیار ارزشمند است.

 

به نظر شما آیا مثلا یک مسلمان پس از انجام مطالعات تطبیقى مسلمان بهترى خواهد شد; آیا مطالعات تطبیقى چنین تأثیرى دربرخواهد داشت؟

n این مسئله هنوز به طور کامل حل نشده است. یکى از اساتید من، آقاى ویلفرد اسمیت، معتقد بود که براى یک مسیحى خوب بودن در ابتدا به عنوان مثال باید یک مسلمان خوب باشید. به تعبیرى اگر یک فرد مسیحى در ابتدا با یک دین دیگرى مثل اسلام آشنایى خوبى پیدا کند و تعالیم آن را بیاموزد، البته از لحاظ روحى و معنوى، نه در سطح عملى، آنگاه مى تواند در دین خود نیز از آگاهى، شناخت و سطح معنوى بالاترى برخوردار شود. البته من شخصاً این نظریه ایشان را نمى توانم به طور کامل آنگونه که ایشان بدان دست یافتند درک کنم; به نظر من این اندیشه از عمق زیادى برخوردار است و به تأمل بیشتر و جدى ترى نیاز دارد.

اما شخصاً معتقدم که همیشه یک خطر در این باب وجود دارد و آن این که مطالعه دیگر ادیان فرد را به سادگى نسبت به دین خود مردد و نامطمئن سازد; به نظر من این مسئله کاملا ممکن است. اما در مورد محقق و پژوهشگر این مسئله نمى تواند دلیل و توجیه مطالعه یا عدم مطالعه دین دیگرى باشد، زیرا محقق همواره مى کوشد هر چه بیشتر بداند و بیاموزد. به عنوان مثال وقتى یک محقق مسلمان در مورد یهودیت مطالعه مى کند دست کم باید به این نتیجه برسد و این نکته را بیابد که یک یهودى خوب و واقعى، یک یهودى دیندار داراى چه ویژگى هایى است. من مى توانم اعمال آیین یهود را انجام دهم و یک انسان کامل باشم، همانطور که این مسئله در مورد یک مسلمان و هر فرد دیگرى هم صادق است.

در مورد خودم باید بگویم مطالعاتى که در زمینه اسلام داشته ام بى تردید ذهنیت و آموخته هاى مرا تحت تأثیر و تحول قرار داده است. پیش از آن حتى شناخت و درک مسیحیت نیز برایم دشوار بود و اکنون به هیچ وجه چنین مشکلى ندارم، چرا که مطالعه اسلام، خواندن قرآن و مطالعه متون اسلامى و گفتوگو با مسلمانان به طرق گوناگونى طرز فکر مرا تغییر داد تا حدى که مجذوب بسیارى از جنبه هاى اسلام شدم. البته این نکته را در مورد مطالعاتم در باب آیین بودا نیز باید عنوان کنم، در واقع مطالعاتم در زمینه سنت هاى بودایى نیز تأثیر بسزایى در معنویتم داشته، همانطور که اسلام نیز همین نقش را داشته است. این مسئله موجب وسعت دید و جهان بینى انسان مى شود; اینکه انسان با تقید به دین خودش با سنت ها و ادیان دیگر نیز آشنا شود، کارى خطرناک و ظریف است، اما به نظر من تلاش منفى و بى ثمرى نیست. من مسلمانان و مسیحیان زیادى را مى شناسم که عمر خود را صرف مطالعه ادیان دیگر مى کنند، اما همچنان کشیش یا امام باقى مى مانند. ما مسلمانان دقیق و حساسى را در اینجا در هاروارد یا مؤسسات دیگر داشته ایم که با دقت به مطالعه مسیحیت مى پرداختند، تعدادى از کشیشان کاتولیک و پروتستان را هم مى شناسم که به مطالعه اسلام مى پردازند و بر دین خود باقى هستند و هنوز هم کشیش اند و اسلام را تصدیق مى کنند و حتى بعد از آشنایى با اسلام کشیشان بهتر و موفق ترى شده اند. البته باید اضافه کنم که موفقیت در این راه بسیار مشکل است، اما ناممکن نیست.

 

استاد مقدارى هم در مورد کتاب خودتان که در خصوص متون مقدس نوشته اید صحبت بفرمایید; و اینکه اصول بنیادین مشترک درکتب مقدس چیست؟

n در این کار من فرصت زیادى براى مقایسه متون مقدس مختلف داشتم و توجه و تمرکزم بر کارکرد این متون بود، نه ماهیت آنها; اینکه متون مقدس چگونه در یک جامعه و گروه مورد استفاده قرار مى گیرند. در این مسیر توجه خود را بر یک بعد و جنبه استفاده از متون مقدس در ادیان و سنن مختلف در سراسر جهان معطوف داشتم و آن اینکه متون مکتوب چه کارکرد شفاهى اى براى مردم دارند، یعنى از لحاظ شنیدارى و گفتارى. بنابراین کار من بر این محور متمرکز بود. سنت هاى مکتوب و شفاهى پیش از این نیز توسط افراد مختلف به صورت مقایسه اى مورد مطالعه و بررسى قرار گرفته اند، اما این منظر مد نظرم نبود، چون علاقه اى به مطالعه خود سنت شفاهى و یا بررسى تطبیقى آن با سنت هاى مکتوب نداشتم، بلکه توجه من به این نکته بود که مردمى که دارى کتاب هستند چگونه از آن استفاده مى کنند و چگونه آن را درک مى کنند. منشأ و آغاز این کار بررسى هایى بود که در مورد قرآن و کاربردهاى آن مانند قرائت، حفظ و دیگر کاربردهاى آن در زندگى روزمره مردم انجام دادم، پس از آن به بررسى جوامع دیگر پرداختم، گروه هایى که هیچ سنت شفاهى اى نداشتند و فقط از متون و سنت هاى مکتوب برخوردار بودند; سنت هاى بودایى، یهودى و هندویى متون مکتوب فراوانى دارند. مردم در این ادیان پس از فهم متون در ابتدا به طور شفاهى با آنها ارتباط برقرار مى کنند، البته نه از طریق خواندن، زیرا همانطورکه مى دانید در طول تاریخ، اکثر انسان ها در ابتدا قادر به خواندن متون دین خود نبودند; درصد قابل توجهى از انسان هایى که تاکنون در این کره زیسته اند بى سواد بوده اند و حتى فاقد توانایى خواندن عبارات و کلماتى که آنها را سخن خدا و یا وحى الهى مى شمردند، مانند وداها، بودند، ولى این سخنان کلام الهى و متون مقدس هستند و اغلب، زمانى تأثیرگذارند که مردم آنها را مطالعه مى کنند، قرائت مى کنند و به حفظ کردن آنها مى پردازند و یا در عبادات روزانه، در نماز مسلمانان، مراسم مذهبى مسیحیان، در کنیسه ها و در مناسک و شعائر مختلف بوداییان، هندوها و زرتشتیان آنها را تکرار و بازگو مى کنند.

متون مقدس همواره به واسطه ماهیت خاص خود در شمار متون عبادى یا متون تفکربرانگیز قرار گرفته اند; صوفیان و راهبان مسیحى همواره از این متون براى تأمل هاى باطنى خود استفاده جسته اند و این نوع کاربرد متون تقریباً همیشه شفاهى بوده است. بنابراین تمام تلاش خود را به طور ویژه صرف بررسى و مطالعه طرق مختلف موجود در این باره در سنت هاى هندویى، اسلامى و مسیحى کردم و در این راه به انجام یک سرى مطالعات میدانى با محوریت اهمیت فرهنگ شفاهى و کاربرد شفاهى متون مکتوب در سه سنت مذکور پرداختم. براى مسلمانان این مسئله یک امر کاملا واضح و آشکار است، آنها مى دانند که قرآن کتابى عادى و معمولى نیست، بلکه کلام خداست و عبارات و کلمات آن زنده و جانبخش است. آنها با قرائت قرآن آشنا هستند و مى دانند که قرآن همانگونه که از اسم آن مشهود است باید خوانده شود و قرائت شود، همانطور که اولین آیه اى که نازل شد نیز بر همین مسئله دلالت دارد: اقرأ بإسم ربک الذى خلق. بنابراین دعوت به قرائت قرآن از آغاز پیدایش آن وجود داشته است. اما در قرون وسطا پس از امپراطورى عثمانى، قرآن تقریباً به صورت متن مکتوب درآمد و شیعیان و سنى ها اغلب نسخه مکتوب را مى خواندند، همانگونه که انجیل و تورات هم پس از نزول به صورت کتاب درآمد. و مردم به این صورت به خواندن آنها مى پرداختند. درحقیقت بخش بسیار عمده کاربرد قرآن و انجیل و تورات به صورت شفاهى بوده است. همانطور که گفتم، از طریق خواندن با صداى بلند، در مراسم مذهبى، از طریق عبادت و نیایش، به واسطه حفظ کردن آنها و از طریق تمامى اعمالى که براى واقعیت بخشیدن به متون مکتوب انجام مى دهیم عمل مى کنند; حتى زمانى که به صحبت هاى مبلغان و واعظان گوش مى دهیم، این نکته بسیار جالب به چشم مى خورد. در همه جوامع مسلمان، مسیحى و یهودى و حتى برخى اقلیت هاى غربى خطیبى هست، یعنى شخصى که با مؤمنان سخن مى گوید و آنان را مورد خطاب قرار مى دهد و در واقع با زبان متون مقدس با مردم سخن مى گوید، البته باید در زمینه متون مقدس خود به خوبى آموزش دیده باشد، این افراد در بیان و سخنان خود، در موعظه ها و تحذیرها از متون مقدس استفاده مى کنند. به نظر من این مسئله گواهى است بر تأثیر کلام و سخنان مکتوب بر طرز فکر و حتى ساختار زبانشناسى جوامع مذهبى و در واقع ساختار بنیادى گفتار آنها را تحت تأثیر قرار مى دهد.

به این ترتیب تلاش خود را براى یافتن نمونه ها آغاز کردم. البته جستوجوى تاریخى در پى موضوعات و مسائلى که داراى ثبت و ضبط دقیقى نیستند و شواهد متقنى از آنها در دست نیست کار بسیار دشوارى است. این کار در واقع تحقیق و مطالعه در میان جامعه مذهبى اى است که براى انجام و پیشبرد کار در آن تنها مى توان بر حافظه شفاهى افراد تکیه کرد. اما اگر به عقب برگردیم و به متون گذشته مراجعه کنیم نمونه هاى فراوانى از کثرت کاربرد شفاهى قرآن و کتاب مقدس را خواهیم یافت. و این موضوعى است که در مورد آن تحقیق کردم و فکر کردم که این کار نمایانگر نحوه برخورد و مواجهه مردم با متون مقدس است. به نظر من در اغلب ادیان بیشتر مردم متون مقدس خود را سخنان شفاهى قلمداد مى کردند و لذا از این رو است که مارتین لوتر از شنیدن کلام خدا سخن مى گوید. وقتى در طول تاریخ حالات مسلمانان را مى نگریم مى بینیم که آنها هنگام قرائت قرآن خود را در محضر خدایى مى دانند که با آنها سخن مى گوید; در مورد مسیحیان، یهودیان و هندوها نیز این مسئله صادق است; وداها اصوات ازلى و ابدى به شمار مى آیند و تنها طبقه پاک و برتر برهمن مجاز به خواندن و حفظ کردن آنها است; اینها آواهاى سرّى اى هستند که مردم عادى توان درک آن را ندارد. در مورد قرآن در جوامعى که مردم با زبان عربى آشنا نیستند نیز این مسئله صادق است، جوامعى که براى قرائت قرآن به عنوان کلام خدا احترام خاصى قائل اند. هنگام خواندن و قرائت قرآن، آنها با متن ناملموسى روبه رو هستند، هرچند ممکن است که زبان عربى ندانند و با کلمات آن هیچ آشنایى نداشته باشند، ولى بر اساس آموزه هایى که به عنوان مسلمان فراگرفته اند و در نتیجه با مفاهیم قرآن آشنایى پیدا کرده اند مى توانند بین کلمات و آموزه ها ارتباط برقرار کنند، هرچند نمى دانند معانى عبارات چیست، اما حضور خدا را لمس مى کنند، و حس مى کنند که خدا با آنها سخن مى گوید; شواهد و اظهارات زیادى را در این باره در جوامع و فرهنگ هاى مختلف مسلمانان در خصوص شنیدن نواى الهى و اقدام مؤمنان به حفظ کلماتى که معناى آنها را نمى دانند وجود دارد. تلاش من براى یافتن نمونه هایى از این دست بود.

 

در بررسى این ادیان با چه پیام هاى مشترکى روبرو شدید؟

n به نظر من احتمالا پیام هاى مشترک فراوانى بین ادیان وجود دارد، اما هیچ گاه توجه اصلى من معطوف به این مسئله نبوده است. فکر مى کنم اگر به عنوان مثال در مورد اخلاق به متون مقدس ادیان مختلف مراجعه کنید از جهات گوناگون شباهت هاى فراونى میان آنها خواهید یافت. وقتى به پیام اجتماعى قرآن نظر مى کنیم براى مثال هنگامى که موعظه و سفارش ]حضرت[ محمد در مورد مراقبت از یتیمان و مسکینان را مى بینیم که در واقع پیام و سخن خداست که به وسیله محمد و به وسیله قرآن به انسان ها منتقل مى شود ماهیت اصلى و اساسى این پیام با پیام عهد جدید در سنت مسیحى در خصوص کیفیت برخورد و رفتار با ضعیفان و مستمندان شباهت فراوانى دارد; حتى در آیین کنفوسیوس هم چنین آموزه اى وجود دارد و فرد همواره به داشتن چنین روحیه اخلاقى اى ترغیب مى شود. به همین ترتیب در متون مذهبىِ اصلىِ تمام ادیان چنین چیزى وجود دارد. اما على رغم شباهت هاى موجود، من به هیچ وجه بر این باور نیستم که تمام متون مذهبى در خصوص همه موضوعات، مطالب دقیقاً یکسانى را مطرح مى کنند، به عقیده من در فرهنگ ها و نوع پیام ها و تأکیدى که در مورد پیام ها شده تفاوت هایى وجود دارد. لذا نمى خواهم بگویم که تمام متون حاوى پیام هاى کاملا یکسان و مشابهى هستند، ما پیام هاى دیگران را تأیید مى کنیم و بر آن صَحَّ مى گذاریم، اما به نظر من آنها داراى تفاوت هایى با یکدیگر هستند. هر یک از این متون را مى توان به مثابه تلاشى در جهت کاهش و تقلیل فاصله و خلأ میان انسانیت و پروردگار، و میان انسان و الوهیت برشمرد; تصور من از متون به مثابه میانجى و واسطه است. متون تا حد زیادى مانند پیامبران هستند که واسطه میان انسان و پروردگارند; به عقیده من متون مقدس واسطه و روشنگر مسائل متعالى اى هستند که ما به خودى خود هیچگاه نمى توانیم به درک آنها نائل شویم، ولى همواره در پى دانستن آنها هستیم.

 

همانطور که فرمودید این متون حاوى پیام هاى متفاوتى هستند اما آیا نشانه هایى دال بر یکى بودن منبع و سرچشمه این متون و پیام ها وجود دارد؟

n به عقیده من انسان هاى عادى، مفسران، دانشجویان و مردم مذهبى نظرات متفاوتى در این زمینه دارند.هنگامى که شخصى در مورد این امر به طور جدى و عمیق بیندیشد، تفاوتى بین آنها قائل نخواهد بود; چرا که انسان ها متعلق به هر مکان و فرهنگى که باشند، چین، ایران، اروپا و هر جاى دیگر، نهایتاً به امر متعالى و خداى مشترکى اعتقاد دارند، بنابراین بله، به گمان من منبع آنها مشترک است، اما به نظر من یکى انگاشتن ادیان و اعتقاد بر این که تمام ادیان سخن و پیام واحدى دارند و یا اینکه تمام آنها دقیقاً یکى هستند جسارت آمیز و ناروا است، چرا که به عقیده من سنت هاى مذهبى، جوامع فرهنگى و زبانشناختى بنا به اقتضائات خود مى باید تفسیر و درک منحصر به خود را از خدا و الوهیت ارائه مى کردند و از این رو با هم متفاوتند; اما به نظر من ایمان واقعى و وفادارى مفسران در این مسیر از اهمیت بیشترى برخوردار است. مفسران زیادى بر این باورند و به سادگى اظهار مى کنند که تمام ادیان در بردارنده پیام یکسان و واحدى هستند; من واقعاً بر این باور نیستم، به نظر من تنها نمونه هاى زیادى از شباهت پیام را در آنها مى توان یافت. تمام آنها دغدغه هاى مشترکى دارند، مانند مفهوم مرگ و زندگى، چگونگى زندگى با همنوعان خود در جامعه، کیفیت پرستش و بندگى، پرستش و بندگى خدایى که از وجودى بى نهایت بزرگ تر از ما برخوردار است، پاینده تر، کامل تر و جاودان تر از آن چیزى است که ما بتوانیم به آن برسیم; انسان دین دار همواره در پى یافتن وجودى فراتر از محدودیت ها و کاستى هاى بشرى است تا به واسطه آن به هدف غایى خود نائل آید; بدین ترتیب به طور منطقى مى توان گفت که یک امر متعالى مشترک یا یک خداى مشترکى وجود دارد و همه انسان ها به آن اعتقاد دارند، اما به هیچ وجه فکر نمى کنم که همه انسان ها در مورد تفسیر واحدى از این امر متعالى به اتفاق نظر برسند.

 

 

 



[1]. اشاره به دیدار جمعى از استادان دانشگاه هاى آمریکایى با رئیس جمهور سابق ایران جناب آقاى خاتمى در باشگاه اعضاى هیئت علمىِ دانشگاه هاروارد در سفر اخیر ایشان به آمریکا