رو به تعالى

نوع مقاله: مقاله پژوهشی


یکم

در میان انسان هایى که فراتر از خواهش هایى چون خورد و خواب، آرمان هایى را در سر مى پرورانند کسانى یافت مى شوند که فراتر از خویش را مى بینند و مى جویند. این فرارَوى مى تواند با واسطه، همان سمت و سوى خودگروى را داشته باشد. هر قدر این فرارفتن با فروفکندن خود بیش تر همراه شود ارجمندتر مى شود و مى توان از آن، برو بارى بیش تر و ماندگارتر را به انتظار نشست. روشن است که از کم رنگ شدن «خود» مادى سخن مى گوییم وگرنه خویشتن معنوى گرانبهاترین پدیده خلقت و آفریده خالق است و هیچ مطلوبى را هر قدر گرامى باشد نمى توان و نمى باید بر آن مقدم داشت. این همان موهبتى است که بهترین داشتنى و شناختنى اش دانسته اند. یکى از حکمت هاى بالغه الاهى این است که پرداختن به آرمان هاى فراشخصى به ارتقا و تقویت خویشتن آدمى نیز مى انجامد. تعلیمات اسلامى این دو جهت گیرى را همسو مى داند. حقیقتى که به این دو جهت گیرى به ظاهر دور از هم، وحدت و یگانگى مى بخشد همان حقیقت الوهى است که هم یگانه علت فاعلى است و هم تنها علت غائى. خداوند متعال که غایت تکوین و از جمله کَوْن جامع، یعنى انسان است اگر در کنش هاى ارادىِ آدمى نیز غایت مطلوب باشد آدمى به مدد او مى تواند از چندپارگى و از پراکندگى ذهن و خاطر رها شود. در این حال و هواى معنوى و الاهى، آدمى حتى آنگاه که در پى خود مادىِ مهارشده اش است رو به تعالى دارد اما به دور از این فضا باید به نظام هاى یکجانبه نگرش داد; یا خود را خواست یا دیگران را; یا خود مادى و سِفلى را یا خود معنوى و عِلوى را، حال آن که در نگرش الاهى، انسان عصاره و گزیده خلقت و همان جهان کوچکى است که از هر آنچه در جهان بزرگ است در او قدرى و حظّى هست. او عالَم صغیرى است که عالَم کبیر در او مطوىّ و نهفته است و جهان انسان بزرگى است که آنچه را انسان داراست در مقیاسى بزرگ تر داراست، پس فراتر از خود رفتن به معناى پاگذاشتن در دنیاى بیگانه نیست و به خود پرداختن نیز در حکم بیگانگى از دنیاى بیرون نیست. مشکل اصلىِ دنیاى امروز و دیروز در پنداشتِ تقابل میان انسان و جهان و نیز میان ماده و معنا، ملک و ملکوت، و تشبیه و تنزیه است; گویا یا باید این را حرمت داد و آن دیگر را وانهاد، یا به آن تمسک جست و این را ترک گفت.

پیامبران انسان هاى کاملى هستند که هیچ دیندارى در برخوردارى آنها از تأییدات الاهى تردیدى ندارد. آنان را هم بزرگ مى دانیم هم بزرگوار; بزرگ تر از آن رو که آرمان هایى کلّ نگر و جمع گرا داشته اند و بزرگوارند و اهل مکارم، چون از موضع ایمان و اخلاق به انسان و جهان نگریسته اند. آنچه آنان خواستند و یافتند خاستگاهى وحیانى و پایگاهى درونى و ایمانى داشت; هم خود را مى جستند هم خدا را، هم خویشتن را هم خویشان و دیگران را. هم نداى «علیکم انفسکم» را سر مى دادند هم صداى «قوا انفسکم و اهلیکم» را; هم به نگریستن در آیات زمینى و آسمانى فرا مى خواندند: «و فى الارض آیات للسائلین» «و فى السماء رزقکم و ما توعدون» هم به درنگ کردن در آیه خویشتن «و فى انفسکم افلا تبصرون». اگر دنیا را سرتاسر سرگرمى، بازى، زینت، مایه تفاخر، موضع تکاثر، دار فریب و دیار آشفتگى دانسته اند، خود فرموده اند که «چه کسى زیورهاى خداداد را منع کرده است؟» و «سهم خود را از دنیا فراموش مکن».

با وجود چنین الگوهایى از جنس انسان و از تبار اهل زمین دیگر جاى گروش فقط به این یا آن نیست. باید هم این را داشت هم آن را. اما چگونه و از چه راهى؟ آنچه به اجمال مى توان در این جا گفت این است که هر کدام از «خود» و «دیگرى»، و «دنیا» و «آخرت» را حقى است و به جدّ باید حق هر کدام را پاس داشت و در عین حال هرگز پا از حدّ معمول فراتر نگذاشت. یافتن و شناختن حق و حدّ چندان دشوار نیست. باید سوداى حرکت در سر داشت و پاى پیمودن برداشت و قدمى به پیش گذاشت. در این صراط مستقیم نه یک راه که بى شمار راه ها وجود دارد: «کسانى که در راه ما بکوشند آنان را حتماً به راه هایمان رهنمون خواهیم شد».

 

دوم

از دیرزمان تاکنون انسان هایى به جدّ در پى ایجاد مدینه فاضله بوده اند یا در آن نظریه پردازى کرده اند. قطعاً ادیان نیز به تحقق آرمانشهرِ اهل ایمان نظر داشته اند و اگر در این راه توفیق چندانى نداشته اند با جلب توجه مؤمنان به موعودى که خواهد آمد گرایش خود را به شهر آرمانى ـ که گاه از آن به بهشت زمینى تعبیر مى شود ـ نشان داده اند و البته این بدان معنا نیست که تحقق این شهرِ اخلاق محور و ایمان بنیاد، هدف غائى و بى بدیل ادیان است. این تلقى از رسالتِ پیامبران به نقادان امکان مى دهد تا نهضت پیامبران را ناکام و ناتمام قلمداد کنند، زیرا چنین سرزمین و جامعه اى هرگز ایجاد نشده است. تنها نکته اى که با قاطعیت مى توان گفت این است که خود رسالت پیامبران قطعاً از چنین آرمانى برخوردار بوده است، و البته آرمان اصلى ایجاد بستر براى ارتقاى معنوى و اخلاقى افراد بوده است. با این نگاه، قطعاً پیامبران موفق بوده اند. هرگز نمى توان تصور کرد که اگر پیامبران نبودند جامعه بشرى در چه حدى از انحطاط به سر مى برد. هرگاه و در هر کجا تمدنى پاگرفته، دین در آن نقشى جانشین ناپذیر و غیرقابل انکار داشته است.

با این همه، ما همچنان در حسرت مدینه فاضله به سر مى بریم. ملل جهان سوم بیش از همه دریغا گوى چنین آرمانشهرى هستند. شاید غربیان که سرمست رفاه و آسایش اند، در این حسرت و دریغ با ما همنوا نباشند. اما به واقع ساکنان نیمکره غربى نیز هرگز نتوانسته اند به این آرمان بلند دست یابند. معیارهاى کمّىِ سنجش پذیرى در کار نیست که بر مبناى آنها بتوان با دقت نسبى، یک تمدن یا جامعه را کامیاب یا ناکام تلقى کرد. شاید به مدد مؤلفه هایى که تحت عنوان «معناى زندگى» مورد توجه قرار گرفته، بتوان تا حدى به این مطلوب تقرب جست. اما به واقع معناى زندگى یا مقوله معنویت در پژوهش هاى معاصران تا حدى مادى زده است. به تعبیر دیگر، با زندگى کاملا این دنیایى و سکولار هم شاید بتوان به این نوع معنا دست یافت و حتى مى توان قواعد و نظامى اخلاقى در این گونه زندگى ها تصور و طراحى کرد. اما آیا به واقع اخلاق و معنویتى که گمشده همیشه انسان بوده و همواره انسان هایى بوده اند که بدان ها نائل شده اند با این نوع اخلاق و معناى ادعایى سنخیتى دارد; آیا اساساً چنین معنویت هایى توهماتى بیش نیستند؟ و آیا بر التزامات خودى اى که برخاسته از الزامات اجتماعى و ناشى از نظام هاى تعلیم و تربیتى است و به تعبیر دیگر، تعلیمات بیرونى اى است که درونى شده مى توان وصف «اخلاقى» افزود؟

بنگریم جوامع غربى را که در همه ابعاد مادى زندگى به نقطه رضایت بخشى رسیده اند و عموماً به مجموعه اى از قوانین، ملتزم و به آداب فاخر اجتماعى، متأدب، و در انواع فعالیت هاى خیریه اجتماعى فعال هستند با این همه از لحاظ معنوى و اخلاقى به شدت نقدپذیرند، هرچند در این جوامع، دین چه به صورت رسمى و محسوس و چه در قالب تعلیمات و قوانینى که به نام دین مطرح نمى شوند ولى مورد تأیید ادیان هستند حضور جدّى و ملموسى دارد و به همین اندازه، اینان از معنویت و اخلاق دینى نیز برخوردارند. اما در نگاهى کلان نمى توان این جوامع را دینى نامید و به نظر ما به همین جهت نمى توان آنها را معنوى و اخلاقى و در نتیجه، جوامع آرمانى دانست.

از لحاظ اخلاقى، فقط کافى است بحرانى جدى دامنگیر این کشورها شود. این بحران مى تواند طوفان کاترینا یا نوعى سونامى یا حتى گرماى شدید و خاموشى برق براى چند ساعت باشد. در چنین وضعیتى آشوب ها و بى نظمى هایى در این کشورها رخ مى دهد که هرگز در بسیارى از کشورهاى جهان سوم رخ نداده و نمى دهد. آنچه به عنوان حقوق بشر در این کشورها مطرح است، به واقع چیزى جز حقوق شهروندى نیست که البته در این حد نیز بسیار شایسته تحسین است. اما حقوق شهروندى به این معناست که پذیرفته شدن فردى به عنوان شهروند او را مشمول همه قوانین و نیز خدمات و مزایا قرار مى دهد اما آنانى که شهروند مغرب زمین نیستند آیا شایسته این حقوق و مشمول کرامت انسانى هستند؟ هرگز یک شهروند غربى چنین نگاهى به دیگران ندارد و به راحتى از کنار جنایاتى که دولتمردانش بىواسطه یا با سکوت خود در حق دیگران انجام مى دهند مى گذرند و اگر اعتراضى مى کنند باز نگران امنیت و آینده خود هستند، نه حریم هتک شده دیگر انسان ها و اساساً التفات و اهتمام آنها به دیگر ملل و اطلاعات آنها درباره سرزمین هاى دیگر آنقدر ناچیز است که جایى براى انسان گرایى نمى گذارد. آنچه در غرب مى گذرد نه حقوق انسان که حقوق شهروندان است و نه انسان گرایى که فردگرایى مفرط است، تفرّدهایى که با مجموعه اى از قراردادها و الزامات اجتماعى و دوره اى طولانى از تعلیم و تربیت در کنار هم چیده شده اند و به یک زندگى جمعى تن داده اند. اما از لحاظ معنوى چگونه مى توان پذیرفت که انسان هایى غرق در انواع مادیات و مشغول به گونه هاى متنوع و نوشونده سرگرمى مجالى براى معناگرایى پیدا کنند؟ اینان حتى در مناسک دینى خود اسیر انواع هنرهاى تجسمى و شنیدارى و دیدارى اند; گویا، به دور از هر نوع آلایش و آرایش بیرونى و در فضایى خلوت و ساده مجالى براى دیندارى نمى یابند. اگر گرایشى به معنویت حتى در مراتب بالاى آن در غرب وجود دارد قطعاً در میان کسانى است که از این مادیات فاصله گرفته اند.

 

سوم

نقد تمدن غربى هرگز به معناى نادیده گرفتن جنبه هاى مثبت آن نیست و نیز نباید ما را به این نتیجه گیرى خطا سوق دهد که پس ما که از چنین تمدنى محرومیم، بیش تر شایسته احترام و تقدیریم. هرگز، زیرا ما گرچه در حوزه تمدن غربى نیستیم، از تمدن برتر و حتى هم تراز آن تمدن نیز محرومیم. ما در گذشته از تمدنى درخشان برخوردار بوده ایم و خود از ارکان اصلى شکل گیرى و رونق آن بوده ایم، اما اینک نمى توانیم به تفاخر به آن تمدن بسنده کنیم، بلکه باید قدم در راهى بنهیم که براى نسل خودمان یا نسل هاى بعدى تمدنى را رقم بزند که امتیازات تمدن غربى را داشته باشد و در عین حال از آفات آن به دور باشد.

در این راه، گام نخست بررسى دوباره و بلکه چندباره تمدن اسلامى است. ما به عنوان ایرانى و نیز به عنوان بخشى از مسلمانان که افتخار پیروى از اهل بیت را داشته ایم بیشترین نقش را در پاگرفتن و اوج یافتن تمدن اسلامى داشته ایم. ما در دوره هایى از تاریخ اسلام به ویژه در قرن چهارم ظرفیت هاى مثبت فرهنگ و تمدن ایران باستان را به کار گرفتیم و با الهام از تشیع ـ به ویژه سه شاخصه اصلىِ آن یعنى معنویت، عقلانیت و عدالت ـ توانستیم از آفرینندگان تمدن اسلامى بوده، حامل اسلام به سوى دیگر ملل شرق باشیم. اینک نیز مى توانیم پایه گذار و خدمتگزار تمدن و امت اسلامى باشیم.

آنچه در قرن چهارم در ایران و عراق رخ داد و هم زمان در مقاطع قبل و بعد از آن در مصر فاطمیان، حلبِ همدانیان و بخاراى سامانیان رخ داد، فقط در سایه روادارىِ برخاسته از عقلانیت صورت گرفت، عقلانیتى عقل پذیر; عقلى که به حسن و قبح ذاتى اشیاء و افعال معتقد است و طبعاً به حسن ذاتى عدل به عنوان بدیهى ترین گزاره اخلاقىِ مبنا پایبند است و در تحقق تاریخىِ خود هم همواره جویاى عدالت بوده است، چه عدالت در پیامبران و پیشوایان مفترض الطاعه در حد عصمت و چه در مراتب پایین ترِ ولایت و قضاوت و چه در عرصه مناسبات اجتماعى و اقتصادى یا هم عدل اعتقادى، هم عدالت اخلاقى و هم عدالت اجتماعى.

تمدن اسلامى به ویژه در قرن چهارم کاملا انسان گرا بوده است، اما هرگز انسان را در مقابل خدا و به جاى خدا نمى نشانده است. خودگرایى نیز مورد اهتمام اندیشمندان مسلمان بوده است، اما نه خود مادى، که خود معنوى یا به تعبیر دقیق تر خویشتن آدمى با همه ابعادش و طبعاً با راهبرى جنبه هاى معنوى. این جمله را از بسیارى از اندیشمندان قرن چهارم به ویژه در حلقه ابوسلیمان سجستانى مى توان دریافت که هر که خود را بشناسد جهان را شناخته است و هر که جهان را بشناسد خدا را شناخته است. انسان و جهان با جهت گیرى الهى یکى مى شوند و هر نوع تقابلى میان انسان و جهان و نیز میان این دو و خدا از بین مى رود.

در حال و هواى اسلامى، هرگز تمدنى چون تمدن غرب که به انسان گرایى افراطى و فردگرایى مادى مجال داده و بلکه آفریده آن است، نمى تواند شکل بگیرد. عمق اعتقادى، اخلاقى و فقهى اسلام هرگز مجالى براى هر نوع تقابل و مرزبندى میان دین و دنیا، خدا و انسان، و وحى و عقل باقى نمى گذارد. این هوشمندى در میان اندیشمندان اسلامى در دوره تمدن اسلامى وجود داشته که به رغم تمایلات انسان گرایانه، هرگز سوداى بازگشت به دوره جاهلى نداشته باشند; رنسانسى که کسانى چون آدام متز، لویى گارده و جوئل کرمر در قرن چهارم یافته اند، به اذعان خود اینان هرگز خروج از دایره تعلیمات اسلامى نبوده و انسان گرایى این قرن نیز، به رغم تقدم زمانى بر متقدم ترین جرقه هاى انسان گرایى، هرگز افسار گسیخته نبوده است. این انسان گرایى را در تاریخ مغرب زمین به آنچه اپیکوریان و رواقیان در مورد ایجاد تحول در اراده یا میل انسان، و نیز آنچه سقراط و همه سقراطیان در دوره یونانى گرى در مورد لزوم شناخت مى گفتند، مى توان نزدیک و شبیه دانست.

آدمى باید پیش از همه خود را، که برترین مظهر الاهى است بشناسد، بیابد و بالفعل سازد، سپس گام در راه دیگرگون ساختن جهان بیرون بگذارد. انسان خودساخته و خدایافته جهان بیرون را آنگونه که خدا خواسته است متحول مى سازد. او در طبیعت نیز هم کندوکاو و هم تصرف مى کند، اما باز آنگونه که خدا مى خواهد. خدایى که طبیعت را مسخّر آدمى ساخته همو حریم طبیعت را و محدوده اختیار انسان را نیز معین کرده است.

امروزه به رغم امتیازها و تفوق هاى تمدن غربى و با وجود موفقیت آنان در استیفاى حقوق شهروندى، به نظر مى رسد که همچنان در نیمکره شرقى به ویژه در شرق اسلامى، همچنان مجال براى بالندگى انسان و تحقق وجودى آدمى، بسیار بیشتر از غرب است. یکنواختى زندگى، ماشینى شدن، تأمین انواع نیازهاى مادى در مغرب زمین به حد آزاردهنده و هشداردهنده اى رسیده است. عمق مادى آدمى بسیار محدود است. آنچه انسان را متمایز و پایان ناپذیر ساخته، عمق معنوى اوست که در مغرب زمین یا مغفول مانده یا به صورت سطحى و در قالب مسکّن هاى آرام بخش موقتى مورد توجه قرار گرفته است. سنّت گرایان حق دارند اسلام را زنده ترین دین معنوى بدانند و معناگرایان حق دارند آفاق تفکر معنوىِ شرق اسلامى را در نوردند. در دنیاى غرب جز فنّ آورى و حقوق شهروندى جاذبه دیگرى وجود ندارد. فن آورىِ آن نیز تا حد زیادى مرهون و بر دوش دانش آموختگان ملل مختلف به ویژه شرقیان است. آفریده هاى ادبى آنان هر چند در خور احترام است هرگز تفوقى بر آفریده هاى ادبى گذشته و معاصر ما ندارد. در علوم الاهى نیز آنان بیشتر بر آشفتگى و ابهام افزوده اند. اما ارزشیابى دستاوردهاى آنان در علوم انسانى و اجتماعى مجال و بضاعتى بیشتر مى طلبد. شاید باز باید همان گفته دیرین و بارها گفته شده را تکرار کنیم که آنچه را خود داریم یا مى توانیم داشته باشیم از دیگران نطلبیم:

همچو آیینه مشو محو جمال دگران ***از دل و دیده بشوى نقش خیال دگران

در جهان، بال و پر خویش گشودن آموز***که پریدن نتوان با پر و بال دگران

 

سردبیر