کلیساى آشورى شــرق

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسندگان


اشاره:

آشور یا آسور نام قدیم ناحیه اى در دو طرف رود دجله، بین زاب صغیر و مرز کنونى سوریه و عراق است و بنا به اعتقاد عده اى از محققان، نام سوریه از آن مشتق شده است.

کلیساى آشورى (کلیساى نسطورى) از کلیساهاى کهن است هرچند اطلاعات اندکى درباره پیشینه آن وجود دارد. بر اساس پاره اى از نوشته هاى یونانیان، سورى ها و ایرانیان، پطرس و توماسِ رسول به تبلیغ در سرزمین هاى قوم پارت پرداختند. کلیساى یادشده در دوران طولانى خود، پیوست ها و گسست هاى مختلفى با دیگر کلیساها به ویژه کلیساى کاتولیک رم داشته است. مقاله حاضر به بیان سیر تحولات تاریخى این کلیسا مى پردازد.

 

کلیساهاى آشورى در طول تاریخ با واژه تحقیرآمیز «کلیساى نسطورى»[1] شناخته شده اند. به دلیل مفهوم تاریخىِ منفى واژه «کلیساى نسطورى»، شوراى مقدس کلیساى آشورى شرق خواستار آن شد که از این واژه دیگر استفاده نشود. کلیساى آشورى، موضع معتدل مسیح شناسى انطاکیه اى خود را به معناى دقیق کلمه حفظ کرد، و بیانیه مشترک مسیحاشناسى 1994 که بین ماردینخاى چهارم[2] و پاپ ژان پل دوم به امضا رسید، نیز عملا پذیرش مفهوم مسیح شناسى کالسدونى[3] از سوى کلیساى آشورى را تأیید کرد.

ریشه ها ـ درباره پیشینه ترویج مسیحیت در ایران[4] اطلاعات کمى وجود دارد. نوشته هاى اخیر یونانى ها، سورى ها و ایرانى ها به اشکال گوناگون بیان مى کنند که پطرس و توماس رسول به تبلیغ در سرزمین هاى قوم پارت[5] پرداختند، و تادائوس،[6] بارتالومیو[7] و آدائوس (ادّاى)[8] یکى از هفتاد و دو حوارى، نیز در بین النهرین و ایران مسیحیت را تبلیغ مى کردند. در تاریخ باستان، به نابودى کلیساى مسیحى ادسا[9] بر اثر سیل در سال 201 اشاره شده است. به احتمال زیاد، اولین جوامع اصلى مسیحیت در سال 260 به وجود آمدند، یعنى زمانى که بعد از شکست والریانوس[10] بسیارى از مسیحیان همراه با کشیش ها و اسقف هایشان از دره بقاع به سوى بین النهرین نقل مکان کردند. ساختار داخلى کلیساى ایران از پاپابار آگاى،[11] اسقف شهر سلطنتى سلوکیه ـ تیسفون[12] در دهه هاى آخر قرن سوم و دهه هاى آغازین قرن چهارم، تأثیر پذیرفت.

به دنبال شکست نسبى اشکانیان (247 قبل از میلاد ـ 224 بعد از میلاد)، مسیحیت به طور عمده اى گسترش یافت; اما هنگامى که ساسانیان (224ـ651) به قدرت رسیدند، برگشت از دین زرتشت[13] با مجازات اعدام روبرو بود. در قرن چهارم، زمانى که مسیحیت دین رسمى امپراتورى رم شد، این مخالفت به اوج خود رسید. مسیحیان تابع شرایط و موقعیت بودند و گاهى اوقات نیز مورد شکنجه و آزار و اذیت هاى وحشیانه قرار مى گرفتند. به مدت چهل سال (348ـ388)، براى مقرّ اسقف اعظم سلوکیه ـ تیسفون، هیچ سراسقف یا جاثلیقى[14] نمى توانست انتخاب شود. بدین ترتیب در سرزمین ایران، هیچ مدرسه الاهیاتى ساخته نشد و مدارس انطاکیه، اسکندریه و قسطنطنیه نیز آن قدر دور بود که فراهم آوردن زمینه اى براى آموزش کشیش هاى آینده، بسیار مشکل بود.

جیمز، اسقف شهر نصیبین، شهر رومى نزدیک مرز ایران، این مشکل را تا حدودى طرف کرد. وى در بازگشت از شوراى نیقیه در سال 325، یک مدرسه الاهیات در نصیبین بنا نهاد و هدایت آن را به افریم[15] سورى قدیس و طبیب آینده کلیسا، واگذار کرد. تا سال 363 که به دنبال درگیرى ویرانگر یولیان[16] در مقابل تیسفون، نصیبین توسط امپراتور یولیان[17] به ایران واگذار شد، این مدرسه به اوج شکوفایى خود رسید. این مدرسه با انتقال به ادسا، به دلیل انطباق فلسفه ارسطویى[18] با تعالیم الاهیاتى و نیز با توجه به ترجمه آثار یونانى به زبان سریانى، بسیار مشهور شد.

در سال 399، هنگامى که یزدگرد اول[19] به پادشاهى ایران رسید، امپراتور آرکادیوس[20]براى عرض تبریک به قدرت رسیدن وى، اسقف ماروتاس[21] اهل مارتروپولیس[22] را به ایران فرستاد. ماروتاس که اصلیتش بین النهرینى و در عین حال طبیبى حاذق بود، توانست نظر موافق پادشاه را نسبت به مسیحیت جلب کند. یزدگرد با کمک اعضاى حکومتى، توانست در سال 410 در سلوکیه شورایى تشکیل دهد. جلسه عمومى که در اول فوریه و با حضور چهل اسقف تشکیل شد، اعتقادنامه نیقیه و احکام اصولى انضباطى نیقیه و همچنین مسائل مربوط به شوراهاى ایالتى را، که مکمل آن بود، به تصویب رساند. یزدگرد در پایان حکومتش تحت تأثیر مُغ ها[23] ]روحانیان دین زرتشتى [قرار گرفت و همین موجبات نگرانى بسیارى از جوامع مسیحى را فراهم کرد. وى سرانجام دستور نابودى کلیساهاى مسیحى و تبعید مسیحیان را صادر کرد. اگرچه یزدگرد چندى پس از این فرمان در گذشت، اما آزار و اذیت ها توسط پسر وى به نام وهرام پنجم[24] (421ـ438)، همچنان ادامه یافت. هنگامى که ایرانیان خواستار بازگشت مسیحیانى شدند که به سرزمین رم فرار کرده بودند، جنگ در گرفت. در معاهده صلحى که در پى آن شکل گرفت، تئودوسیوس دوم[25] از وهرام (وهارام، بهرام) در مورد آزادى عقیده مسیحیان ایرانى قول گرفت و هم زمان آزادى عمل مشابهى را نیز براى مزدکیانى[26] که در امپراتورى روم زندگى مى کردند، خواستار شد.

شورایى که در سال 424 زیر نظر اسقف اعظم دادیشو[27] و با حضور 36 اسقف تشکیل گردید، حکمى صادر کرد مبنى بر این که جاثلیق ایرانى، تنها باید تابع هیئت داورى مسیحى باشد. این بیانیه صریح در رابطه با عدم وابستگى به کلیساى غرب، در سال هاى بعد نیز با تصویب آموزه هاى بنیادین مسیح شناسى تئودور موپسوئستایى[28] و نسطوریوس[29] تداوم یافت. در مدرسه ادسا، که کشیش هاى ایرانى در آنجا آموزش داده مى شدند، تعالیم مربوط به مسیح اصولا انطاکیه اى بود; در زمان تکفیر نسطوریوس، رابولا[30] مخالف سرسخت وى، اسقف ادسا بود. در پى مرگ رابولا در سال 435، ایباس[31] رئیس مدرسه اى در ادسا و حامى وفادار تئودور موپسوئستایى، جانشین وى گردید.

در سال 449 در «شوراى رابر»، افسس ایباس به خاطر نامه اى که به مارى، اسقف ایرانى سلوکیه ـ تیسفون (433 یا 436) نوشته بود، از مقام خود خلع گردید. وى در این نامه از دیودور طرسوسى و تئودور موپسوئستایى دفاع کرده بود و در عین حال نسطوریوس را به شدت رد کرده بود. با وجود این که ایباس در شوراى کالسدون (451)، پس از تکفیر نسطوریوس دوباره به مقام قبلى باز گردانده شد، اما وى در شوراى قسطنطیه دوم[32] (553) محکوم گردید. پس از مرگ ایباس در سال 457، یک ذات انگاران نرسى[33] را که رئیس مدرسه ادسا و جانشین ایباس گردیده بود، از شهر راندند. او با عزیمت به نصیبین، در آن جا مدرسه اى بنا نهاد تا بتواند تعالیم تئودور و نسطوریوس مبنى بر وجود دو ذات در مسیح را همچنان زنده نگه دارد. این مدرسه در نهایت حدود هشتصد دانش پژوه را در خود جاى داد و آن چنان مشهور شد که پاپ آگاپتوس اول[34] و پاپ کاسیودوروس[35] به فکر افتادند که در ایتالیا نیز مدرسه اى شبیه به آن تأسیس کنند.

با مرگ جاثلیق دادیشو در سال 456 بابو[36] (457ـ484) جانشین وى گردید. بارسوما،[37] اسقف اعظم نصیبین، حامى نرسى و طرفدار پادشاه پروز،[38] موضع وى را دنبال کرد. در جلسه هیئت قضایى، بارسوما بر مزایاى ازدواج کشیش هاى مسیحى که یکى از طرح هاى مورد توجه مغ ها و همچنین یکى از تعالیم یا آموزه هاى مسیحى متفاوت از نوع بیزانسى[39] آن بود، بسیار تأکید کرد. در سال 484، بابو به خاطر نامه اى که به قسطنطنیه نوشته بود و البته در نصیبین جلوى آن گرفته شده بود، دستگیر شد. هنگامى که او از پرستش خورشید به منزله «اثبات» وفادارى به پادشاه سرپیچى کرد، به طور بى رحمانه اى کشته شد. اندکى پس از اعدام بابو، با مرگ پادشاه پروز، تمام امیدهاى بارسوما براى کسب مقام کاتولیکى بر باد رفت.

در سال485، آکاکیوس[40] به مقام سراسقفى منصوب شد و در فوریه سال بعد، وى شورایى در سلوکیه تشکیل داد که در آنجا ساختار انطاکیه اى مربوط به اصول اعتقادى وجود دو ذات در مسیح به تصویب رسید و همچنین به شمّاس ها و کشیش ها نیز حتى پس از انتصاب، اجازه ازدواج داده شد. در سال 497، این اجازه ازدواج تا مقام اسقفى نیز گسترش یافت.

طى قرن ششم، کلیساى آشورى به واسطه تفرقه هاى طولانى مدت (521 یا 522ـ537 یا 539)، آزار و اذیت هاى شدید (540ـ545) در دوران حکومت خسرو انوشیروان اول[41](531ـ579) و همچنین به علت رسوایى هاى مذهبى فراوان، از هم پاشید. به دنبال اصلاحات پاتریارک اعظم مارآبا[42] (540ـ551)، آیین مراتب روحانى بار دیگر احیا شد، اما جوزف، جانشین وى به علت خرید و فروش امتیازها و مقام هاى کلیسایى و همچنین سرکوب کشیش ها و اسقف هاى تحت فرمان، از مقام خود برکنار شد.

در سال 609 که جاثلیق گریگورى اول[43] در گذشت، خسرو انوشیروان دوم، دستور مصادره اموال وى را صادر کرد و انتخاب جانشین براى او را نیز ممنوع کرد. مقر اسقف اعظم تا سال 628 خالى ماند. در سال 612، اسقف هاى آشورى، شورایى بدون ریاست سراسقف تشکیل دادند که در آن شورا، مسیح شناسى باباى کبیر،[44] راهب پرجنب و جوش، پذیرفته شد. برخلاف سایر ساختارهاى اولیه آشورى در مورد موضع انطاکیه اى، موضع باباى به هیچ وجه نمى توانست به گونه اى که با احکام شوراى کالسدون هماهنگ باشد، تفسیر شود.

در سال 628، خسرو انوشیروان به قتل رسید و پسرش کاواد دوم[45] به پادشاهى رسید. پادشاه جدید با داشتن گرایش مخفى به مسیحیت به آشوریان اجازه داد تا یک جاثلیق، به نام ایشیاب (ایشویب، 628ـ644 یا 646)،[46] انتخاب کنند اما او پس از شش یا هشت ماه دوران حکومت مشقت بار مرد. یزدگرد سوم (631ـ651)، آخرین پادشاه ساسانى، قادر به جمع آورى نیروى کافى جهت دفع حملات نیروهاى اسلام نبود و در نهایت در سال 637، شاهد سقوط پایتختش، شهر سلوکیه ـ تیسفون بود.

 

رهبانیت[47] و فعالیت هاى تبلیغى

کلیساى آشورى در دوران حکومت ساسانیان، به رغم آزار و اذیت هاى پى درپى از خارج و اهانت، تفرقه و اختلافات عقیدتى فراوان از داخل، به ویژه در زمینه گسترش نهادهاى رهبانیگرى و همچنین ایجاد هیئت هاى تبلیغى متعدد، شور و نشاط فوق العاده اى از خود نشان داد. در قرن سوم در ایران، افراد گوشه نشینى وجود داشتند که با پیروى از روش زهد و ریاضت کشى در انزوا زندگى مى کردند در نوشته هاى افراتس[48] در قرن بعد، به «پسران» و «دختران متعهدى» اشاره شده است که مردان و زنان به منظور تعلیم یا عبادت آنها را وقف مى نمودند و بدین ترتیب آنها مجبور بودند در جامعه، زندگى کنند. این جنبش هاى رهبانیگرى بومى، از تفکرات و اعمال راهبان مهاجرى که از مصر آمده بودند، تأثیر پذیرفته بود. سازمان دهنده و اصلاحگر اصلى شیوه رهبانیت در میان آشوریان، ابراهام اهل کاشکار[49] (501ـ586) بود. وى پس از سفر به مصر و سپس مدتى اقامت در نصیبین، در کوه ایزلا[50] به عزلت نشینى روى آورد. صومعه هاى زیادى نیز توسط پیروان او تشکیل شد. یکى از ویژگى هاى متمایز رهبانیت آشورى این بود که راهبان به نیازهاى مادى و معنوى پیروانشان توجه زیادى داشتند.

سخت ترین بخش کار تبلیغاتى آشوریان، عمدتاً مربوط به آزار و اذیت هایى بود که بر آنها وارد مى شد. آنها پس از تبلیغ در سرزمین اصلى شان، مراکز مسیحیت جدیدى نیز در بخش هاى دورافتاده کشور و در کشورهاى دیگر ایجاد نمودند. آنها همچنین فعالیت هاى گسترده تبلیغاتى خود را در مسیر مهم تجارى منتهى به شمال، جنوب و شرق ادامه دادند. قبل از تسلط اعراب بر سرزمین ایران، آنها مسیحیت را در یمن و سواحل شرقى عربستان نیز گسترش داده بودند. همان طور که از نوشته هاى پهلوى زبان قرن ششم و هفتم بر روى صلیب هاى سنگىِ کشف شده در کوه توماس قدیس نزدیک مدارس[51] و همچنین در کوتایام[52] در تراونکور[53] برمى آید، سایر مبلغان نیز در جزایر سوکوترا[54] و سیلان[55](سریلانکاى امروزى) و همچنین در هند جنوبى فعالیت مى کردند. در این مدت، کلیساهاى آشورى، اسقف ها و حتى سراسقف ها در کاروان بزرگ شهرهاى آسیاى مرکزى از جمله مرو،[56] هرات[57] و سمرقند[58] حضور داشتند.

اولین مبلغان آشورى در سال 631 با چین ارتباط برقرار نمودند. چهار سال بعد، یکى از آنها به نام آلوبن (آلوپن)،[59] امپراتور تاى زونگ[60] را در پایتختش، چَنگَن،[61] که اخیراً سیان[62] نامیده مى شود، ملاقات کرد. او اجازه داشت تا «تعالیم لومیناوس»[63] را که از آن پس در چین به عنوان تعالیم مسیحیت شناخته شد، تبلیغ کند. طى قرن بعد تعدادى صومعه و یک سراسقفى در آنجا نیز تشکیل گردید. تاریخچه اولیه این هیئت هاى تبلیغى در بناى معروف به «بناى یادبود نسطوریان» که توسط سیانفو[64] در فوریه سال 781 بنا نهاده شد و در سال 1625 کشف گردید، به ثبت رسیده است. فرمان امپراتورى سال 845 که عمدتاً علیه بودایى ها[65] بود، همچنین آسیب جدى به مسیحیان آشورى در چین وارد کرد، به طورى که در قرن دهم، مسیحیت به طور کامل از سرزمین امپراتورى محو شد.

 

مسیحیان آشورى در دوران حاکمیت اسلام

تصوّف ایران توسط اعراب، دو قرن آرامش و آسایش نسبى براى مسیحیان آشورى به همراه داشت. مسلمانان در مورد مسیحیانى که یکتاپرست و تا حد زیادى مانند خودشان سامى نژاد[66] بودند، امتیاز آزادى در عبادت و داشتن حق تغییرکیش در میان ایرانیان را قائل شده بودند. محققان مسیحى با رعایت حدود فرهنگى مسلمانان، براى ترجمه متون فلاسفه قدیم یونان به زبان عربى، به کار گرفته مى شدند و بدین ترتیب مسلمانان توانستند فرهنگ هلنى و یونانى مآب را، که بعدها باعث پیوند آنها با مسیحیان غرب شد، به دست آورند. با وجود این، حکومت اسلام مشکلات خاص خود را نیز داشت. مسیحیان عادى مجبور بودند تا موقعیت پایین اجتماعى خویش را بپذیرند و حتى مالیات خاصى به نام جزیه بپردازند. پاتریارک آشورى رهبر اصلى جامعه خویش محسوب مى شدند، به ویژه پس از این که مقر اسقف اعظم به بغداد انتقال داده شد و این مسئله رقابت براى رسیدن به این مقام را افزایش داد. اما به رغم این مشکلات، فعالیت هاى تبلیغى آشوریان به ویژه در زمان تیموتئوس اول[67] (780ـ823) تا رسیدن به اوج شکوفایى خود، همچنان ادامه یافت. مبلغانى که توسط تیموتئوس جهت تبلیغ فرستاده شدند، توانستند در تبّت[68] و ترکستان چین[69] که به واسطه ارتباط آنها با مغول ها،[70] وجودشان داراى اهمیت خاص بود، پیروان زیادى به دست آورند.

یکى از پسرهاى چنگیزخان مغول[71] (1162ـ1227)، با یک شاهزاده مسیحى کراتیسى[72] ازدواج کرد و بدین ترتیب این شاهزاده، مادربزرگ دوه نوه بسیار مشهور خود یعنى کوبلاى[73] (1216ـ1294) و هولاکوخان[74] (1217ـ1265) گردید. همسر مورد علاقه هولاکوخان نیز مسیحى بود، و همچنین گفته مى شود که مانگو[75] یکى از خان هاى بزرگ مغول از سال 1251 تا 1259، نیز توسط یک اسقف ارمنى[76] غسل تعمید داده شد. در زمان حکومت مغول، مبلغان مسیحى بار دیگر فرصت پیدا کردند تا در چین حضور یابند و آشوریان نیز یک سراسقف در پایتخت حکومت مغول ها یعنى کامبالوک[77] (بیجینگ[78]امروزى)، داشته باشند.

پس از افتادن حکومت به دست ترک هاى سلجوقى[79] در قرن دهم و سپس پشت سرگذاشتن یک دوره هرج و مرج سیاسى، در سال 1258، ایران توسط هولاکوخان در اختیار مغول ها قرار گرفت. در سال 1281، مارک،[80] راهب مغولى و پسر یک سراسقف که به بغداد آمده بود تا از مرکز جامعه مسیحیت آشورى دیدار کند، به مقام جاثلیقى نائل شد و یابهالاهاى سوم[81] نام گرفت. او با شیوه اى محبت آمیز، در یک دوره پرآشوب و در زمان حکومت هفت پادشاه مغولى، اداره جامعه مسیحى آشورى را به عهده گرفت و این افتخار را یافت که برخى از آنها را نیز تعمید دهد. تمام امید او جهت متحدشدن مغول ها با مسیحیان غرب براى سرکوب نمودن اسلام، نقش بر آب شد. مغول ها، پس از یک دوره تزلزل و تردید، به جاى مسیحیت به اسلام گرایش پیدا کردند، زیرا اسلام را با روحیه خود سازگارتر یافتند. در زمان حکومت تیمور لنگ[82] (1379ـ1405) که فردى مسلمان بود، مسیحیان آشورى تحت شکنجه هاى سختى قرار داشتند. کسانى که موفق به فرار به سوى کوه ها نشده بودند، طعمه شمشیر شدند، و تا زمان به قدرت رسیدن شاه عباس کبیر[83] در سال 1582، در این مناطق، اطلاعات ناچیزى در مورد مسیحیان آشورى وجود دارد.

 

تلاش براى اتحاد با کلیساى کاتولیک رم

جنگ هاى صلیبى لاتینى،[84] ارتباط هاى گوناگونى بین کلیساهاى شرق و غرب ایجاد کرد و این ارتباط ها باعث شد تا تلاش هاى موفقیت آمیز بیشترى در جهت اتحاد با کلیساى کاتولیک رم صورت گیرد. مذاکرات غالباً توسط فرانسیسکن ها، دومینیکن ها و در قرن هاى بعد توسط مبلغان یسوعى[85] و البته مطابق معمول با شناخت و احتیاط کافى انجام مى گرفت. در بهار سال 1235، گریگورى نهم،[86] ویلیام دومینیکن اهل مونفرا[87] را براى گفتوگو با جاثلیق سابریشوى پنجم،[88]که براى اتحاد با رم تمایل نشان داده بود، به آن جا فرستاد. هر چند این سفر نتیجه اى در برنداشت، اما چندى پس از آن، یک سراسقف آشورى که احتمالا از دمشق بود[89] و به منظور زیارت به اورشلیم[90] آمده بود، فرمانبرى خود از مقام پاپى را اعلام نمود و پاپ گریگورى نهم نیز در نامه اى به تاریخ 29 ژوئیه 1237، این مسئله را به وى تبریک گفت. در سال 1304، جاثلیق یابهالاها از مراغه[91] به رم فرستاده شد. وى در بازگشت به ایتالیا توسط یک دومینیکن به اصول اعتقادى کاتولیک رم اعتراف کرد، اما تمایل وى براى اتحاد با کلیساى کاتولیک رم توسط روحانیون و معتقدان آشورى سرکوب شد. در سال 1340، الیاس اسقف اعظم نیکوسیا[92] در قبرس، به اصول اعتقادى کاتولیک رم اعتراف کرد، به این صورت که از مرجعیت پاپ سالار حمایت کرد. با وجود این، در سال 1445 بود که اتحاد کلیساى آشورى قبرس با کلیساى کاتولیک رم به طور رسمى ثبت گردید. این نکته در فرمان پاپ یوجین چهارم[93] نیز قابل مشاهده است، به این صورت که او پس از اسقف اعظم تیموتئوس و قبل از پاتریارک کولوساى،[94] اعتراف خود به اصول اعتقادى کاتولیک رم را رسماً اعلام نمود.

در سال 1551، گروهى از مسیحیان آشورىِ خواهان اتحاد با رم، در موصل[95] گرد هم آمدند و سولاقا،[96] رئیس دیر ربّان هرمز در نزدیکى الکوش[97] را به نمایندگى انتخاب کردند تا به رم برود. وى در رم به اصول اعتقادى اعتراف کرد و در 28 آوریل 1553، رداى پاپ اعظم و عنوان سراسقف کلدانى[98] را دریافت کرد. او سپس با دو نفر از دومینیکن هاى مالتى[99]به شرق بازگشت تا آنها به وى در مورد اتحاد با رم کمک نمایند. وى پس از اقامت در دیاربکر،[100] در آغاز سال 1555 به زندان افتاد و سپس اعدام شد. کلدانى هاى اتحادیافته، ابدیشو[101] سراسقف جزیرة ابن عمر[102] (بیت زبدایى)[103] را به جانشینى وى انتخاب کردند، که او نیز به رم رفت و رداى پاپ اعظمى را از پیوس چهارم[104] دریافت نمود.

طى قرون هفدهم و هجدهم، انتظار مى رفت که صلح و سازش در میان گروه هاى مختلف آشورى برقرار شود. در قرن نوزدهم، تعداد مسیحیان آشورى بسیار کاهش یافت. مرکز اصلى آنها، در اطراف دریاچه ارومیه[105] در مناطق کوهستانى شمال غرب ایران قرار داشت. در دهه هاى 1830 و 1840، آنها بارها مورد حمله و کشتار کردهاى[106] همسایه قرار گرفتند. در طول همین دهه ها، آنها با مبلغان پروتستانى آمریکایى و انگلیسى دیدار داشتند و در اواخر قرن نیز با مبلغان روسى ملاقات نمودند. در طول جنگ جهانى اول، تعداد آنها باز هم توسط گروه هاى غارتگر ترک ها،[107] کردها و مسلمانان ایرانى کاهش پیدا کرد. بسیارى از آنها از کوه هاى کردستان به سوى دشت هاى بین النهرین فرار کردند و سپس تحت سلطه حکومت استعمارى انگلیس قرار گرفتند. در سال 1933، پس از اعلام استقلال عراق، بسیارى از مسیحیان آشورى به سوریه گریختند. در همان سال، مارسیمون بیست و سوم،[108]پاتریارک آشورى به ایالات متحده تبعید شد. بنابراین از آن پس، سراسقف هاى آشورى در ایالات متحده در تبعید به سر بردند.

دهه 1990، دوره اى با اهمیت براى گسترش و وحدت کلیساها بود. در 11 نوامبر 1994، ماردینخاى چهارم از کلیساى آشورى و پاپ ژان پل دوم، بیانیه مسیح شناسى مشترکى در واتیکان به امضا رساندند که در این بیانیه، این نکته که آشوریان و کاتولیک ها در اصول مشترک مسیحاشناسى با هم متحدند، به رسمیت شناخته شد. در سال 1996، ماردینخاى چهارم با همتاى کاتولیک کلدانى خود، پاتریارک رافائل اول بیداوید،[109] ملاقات کرد، و در این ملاقات بیانیه سراسقفى مشترکى در مورد همکارى دو جانبه کلیساها به امضا رسید. پس از آن در سال 1997، شوراهاى مقدسِ هر دو کلیسا، «حکم شورایى مشترکى جهت حمایت از اتحاد کلیساها» را به تصویب رساندند. از آغاز قرن بیست و یکم، کلیساى آشورى به طور رسمى با هیچ کلیساى دیگرى مشارکت نداشته است.

 



[1]. Nestorian Church

[2]. Mardinkha IV

[3]. Chalcedonian

[4]. Persia

[5]. Parthians

[6]. Thaddaeus

[7]. Bartholomew

[8]. Addaeus (ADDAI)

[9]. Edessa

[10]. Valerian

[11]. Papa bar Aggai

[12]. Seleucia-Ctesiphon

[13]. Zoroastrianism

[14]. Catholicos

[15]. Ephrem

[16]. Julian

[17]. Jovian

[18]. Aristotelian Philosophy

[19]. Yazdgard I

[20]. Arcadius

[21]. Maruthas

[22]. Martyropolis

[23]. Magi

[24]. Vahra¦m V

[25]. Theodosius II

[26]. Mazdakites

[27]. Dadisho

[28]. Theodore of Mopsuestia

[29]. Nestorius

[30]. Rabbula

[31]. Ibas

[32]. the Council of Constantinople II

[33]. Narses

[34]. Pope Agapetus I

[35]. Cassiodorus

[36]. Ba¦bo¦e

[37]. Bar Souma

[38]. King Peroz

[39]. Byzantium

[40]. Acacius

[41]. Chosroes (khusro) I

[42]. Mar Aba

[43]. Gregory I

[44]. Ba¦bai the Great

[45]. Kava¦dh II

[46]. Ishojabh (Isho¦'jab)

[47]. Monasticism

[48]. Aphraates

[49]. Abraham of Kashkar

[50]. Mount Izla¦

[51]. Madras

[52]. Kottayam

[53]. Travancore

[54]. Socotra

[55]. Ceylon

[56]. Merv

[57]. Herat

[58]. Samarkand

[59]. Aluoben (Alopen)

[60]. Taizong (T'ai Tsung)

[61]. Changan

[62]. Xi'an (Sian)

[63]. "Luminous Doctrine"

[64]. Xi'anfu

[65]. Buddhists

[66]. Semites

[67]. Timotheus I

[68]. Tibet

[69]. Chinese Turkestan

[70]. Mongols

[71]. Genghis Khan

[72]. Keraits

[73]. Kublai

[74]. Hulagu Khan

[75]. Mangu

[76]. Armenian

[77]. Kambaluk

[78]. Beijing

[79]. Seljuk Turks

[80]. Mark

[81]. Yabhalaha III

[82]. Timurlane

[83]. Abbas the Great

[84]. The Latin Crusades

[85]. Jesuit

[86]. Gregory IX

[87]. Montferrat

[88]. Sabri¦sho¦' V

[89]. Damascus

[90]. Jerusalem

[91]. Maragha

[92]. Nicosia

[93]. Eugene IV

[94]. Colossae

[95]. Mosul

[96]. Sulla¦qa¦

[97]. Alko¦sh

[98]. Chaldean Patriarch

[99]. Maltese

[100]. Diarbekr

[101]. Abdi¦sho¦

[102]. Jeziret ibn-Omar

[103]. Beit-Zabdai

[104]. Pius IV

[105]. Lake Urmia

[106]. Kurds

[107]. Turks

[108]. Mar Simon XXIII

[109]. Raphael I Bidowid