نام گرایى در فلسفه بودایى

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسندگان


اشاره:

مراد از نام گرایى[1] در فلسفه بودایى وجودشناسى و معناشناسى اسم گرایانه است، که مخصوصاً تنى چند از فیلسوفان بودایى هندى چون دیگناگه[2] و درمه کریتى[3] آن را ساخته و پرداخته اند. آنها با شرح و بسط دلایلِ وسوبندو، فیلسوف سلف بودایى به بررسى نقادانه مفهوم امتدادِ مکانى و زمانى پرداخته اند. به نظرِ دیگناگه و درمه کریتى، مفاهیم و زبان، سازنده موجوداتى با ساختار مکان و زمانند و به تعبیر دقیق کلمه، آن موجودات، چیزى جز نام یا قرارداد نیستند. این فیلسوفانِ معناشناس دیدگاه واقع گرایى را رد مى کنند. بنا به این دیدگاه، الفاظ به کلیات واقعى و خارج از ذهن اشاره مى کنند، و هر کلى مصادیق خاص خود را دارد، و به جاى آن، نظریه «طرد»[4] را، که نظریه اى منحصر به فرد است، ارائه کرده اند. طبقِ این نظریه، واژه ها با طرد بعضى از جزئیات، که استعداد عِلِّى متوقع را ندارند، معنا را انتقال مى دهند. اعتقاد بر این است که نام گرایىِ درمه کریتى بیش از نام گرایىِ دیگناگه بر فلسفه هندى تأثیر گذاشته است.

 

1. وجودشناسى

موضوعات مورد علاقه فیلسوفان بودایى را مى توان به موضوع کانونى اى به نامِ توقف رنج فروکاست. به نظر فیلسوفان بودایى، حذف رنج[5] در گرو حذف علت آن است، و اعتقاد به اشیایى که وجود واقعى ندارند، علت رنج است. اعتقادِ به خود یا نفسِ جاودان و تغییرناپذیر[6] از جمله این اعتقادات است، زیرا این اعتقاد سرچشمه رفتار رنج زا است. بوداییانِ پیش از درمه کریتى اغلب دلایلِ جزء یا کل را براى نفى مفهومِ خود اقامه مى کردند و سرانجام، وجود هر شىء مرکبى را ردّ مى کردند. این دلایل را، که اطلاعاتِ زیادى درباره نام گرایى درمه کریتى در اختیار ما مى نهد، با بررسى گذراى شىء مرکبى چون میز به اختصار مى توان بیان کرد.

هر چند میز در ظاهر یک شىء مرکب از اجزاى مختلف است، اما پرسش بوداییان این است که آیا چنین چیزى واقعاً وجوددارد؟ آنها از خود مى پرسند که آیا میز، به عنوان کل، با اجزاى خود این همانى دارد یا این نه آنى. اگر کُل با اجزاى خود این نه آنى دارد، چه دلیلى بر وجود آن داریم؟ ]زیرا[ ادراکِ حسىِ مستقیم فقط مُدرِک اجزا است. اما اگر کلّ بااجزاى خود این همانى دارد، آنگاه کُل باید در هر جزء به نحو کامل یا ناقص وجود داشته باشد. اگر کُل با اجزاى خود این همانى کامل دارد، آنگاه تک تک اجزا کُلِ میز است. اگر میز با اجزاى خود تنها این همانى ناقص دارد، آنگاه ماباید به جاى یک میز درباره چندین میز ناقص سخن بگوییم. اگر ادعاى ما این بود که مجموعه اجزا با هم میز است، آنگاه مجموعه میز ـ اجزا باید میز باشد. سرانجام، اگر اجزا با شکل و هیئتى ویژه میز هستند، باز مى توان سؤال کرد که آیا آن هیئت با اجزاى پیکربندى شده این همانى دارد یا این نه آنى. ]و این به [تسلسل مى انجامد.

درمه کریتى به همین شیوه که امتداد مکانى را نقد کرده است، امتدادِ زمانى را نیز نقد مى کند و از این رهگذر، آموزه لحظه پایى را تصدیق مى کند، که بنابرآن، موجودِ اساساً واقعى تنها در کوتاه ترین آنِ زمان وجود دارد. دلیل این آموزه تا حدى آن است که موجودى که دست خوش تغییرِ آن به آن نیست، علت هیچ معلولى نمى تواند باشد، زیرا حالت علت باید قبل از ایجاد و بعد از ایجاد تغییر کند; وگرنه یا علت، معلول هاى خود را ابدالآباد در همه زمان ها ایجاد مى کند، و یا هرگز هیچ معلولى را ایجاد نخواهد کرد. افزون براین، درمه کریتى به مدل علّىِ ادراک حسى اعتقاد دارد، که بنابر آن، موجودِ محسوس علتِ محتواى شناخت حسىِ خود است. از آن جایى که موجود پایا هرگز نمى تواند علت چیزى باشد، هرگز مُدرَک حسى واقع نمى شود. در نتیجه، هرگز نمى توان وجود آن را به طور قطع اثبات کرد، زیرا به تعبیر درمه کریتى «موجودیت[7] مُدرَکیت[8] است».

خلاصه آنکه، درمه کریتى هیچ شىء مرکبى را به معناى دقیق آن واقعى نمى انگاشت. اما او به پیروى از فیلسوفان سلف خود بر آن است که تنها از منظر قراردادهاى زبانى و مفهومى مى توان گفت که اشیاى مرکب وجود دارند. این دو نحوه وجود در دو مقوله مهم جاى مى گیرند: اشیایى که به معناى دقیق کلمه واقعیت هاى «بنیادین»[9]اند، حال آن که اشیایى که به قراردادهاى زبانى و مفهومى وابسته اند، تنها واقعیت هاى «اسمى»[10] یا واقعیت هاى «قراردادى»[11] اند.

 

2. نقد کلى ها

تحلیل بسیار کامل درمه کریتى از موضوعات معناشناختى در کتاب سووپجنیه ورتى[12](شروح تفسیرى)، که حاشیه هاى مفصل او بر فصل نخست پرمانهوارتیکه[13]اش است، (شروحى بر شناخت ابزارى) آمده. اثر او بیشتر در ارتباط با مسئله تکرارپذیرى یا کلیت[14]است. به عبارتى دیگر، محض نمونه، چه چیزى در همه گاوها وجود دارد که، کلمه «گاو» را مى توان درباره همه گاوها به کار برد؟ بر اساس شهودات بسیط و اجمالى، که زبان حاکى از آنها است، به نظر مى رسد که همه گاوها در چیزى با یکدیگر این همانى دارند. بسیارى از فیلسوفان هندى با شرح و تفصیل این شهود اجمالى بر آن شدند که در واقع یک شىء واقعى وجود دارد، که در مثال گاو عبارت است از هویتِ واقعىِ «گاوبودن». اشیایى چون «گاوبودن»[15] را «کلیات»،[16] مى نامند، که «جزئیات»،[17] [18] مصادیق آنند و این مصادیق گاو است که بر حواس ما تأثیر مى نهد و ما ظاهراً آنها را به صورت «گاوها» مى شناسیم. در اینجا، اصطلاح فنى «مدلول» را مى توان تا حدى متمایز از کاربردهاى رایج تر آن در فلسفه غرب به کار برد، یعنى، اگر بخواهم دیدگاه رئالیسم هندى را بیان کنم، مدلول واژه «گاو» را مى توان به بهترین صورتى خود کلى «گاوبودن» دانست.

درمه کریتى در نقد این دیدگاه مى گوید که یک واژه تنها در صورتى کارکرد معنایى دارد که فردى که آن را درک کرده است، به جزء اراده شده، کُنش[19] پیدا کند. یک چنین فعلى ممکن است نوعى استفاده فیزیکى از آن امر جزئى یا عمل شناختارى محضى نظیر شناسایى باشد. حقیقت آن است که کلیاتِ اساساً واقعى معنا را ناممکن مى سازند، زیرا واژگان دال بر کلیاتِ اساساً واقعى نمى توانند نسبت به جزئیات کُنش ایجاد کنند.

درمه کریتى در اثبات این نتیجه، مسئله این همانى و این نه آنى را به عنوان نوعى از تحلیل مبتنى بر جزء یا کل، که پیشتر ذکر شد، پیش مى کشد. او مى پرسد آیا کلى با جزئیات، که مصدایق آنند، این همانى دارد یا این نه آنى. اگر این نه آنى دارد، آنگاه واژه «گاو» کنشى نسبت به جزئى ایجاد نمى کند، زیرا واژه گاو تنها دال بر کلى «گاوبودن» است، که بین آن و جزئیات تباین کلى وجود دارد. با این وصف، هنوز مى توان تأکید کرد که واژه گاو مى تواند نسبت به جزء اراده شده، کنش ایجاد کند، اما در این صورت باید پذیرفت که یک واژه مى تواند سبب کُنش نسبت به هر موجودى شود، اعم از آن که با مدلول آن این همانى داشته باشد یا نداشته باشد.

از طرف دیگر، اگر بین کل و جزئیات مرتبط این همانى وجود داشته باشد، آنگاه کل، کلیت یا تکرارپذیرى خود را از دست خواهد داد. به عبارت دیگر، یک گاو خاص باید با همه گاوهاى دیگر این نه آنى داشته باشد، وگرنه هیچ گاوى را نمى توان از گاو دیگر تمییز داد. بنابراین، یک گاو خاص تکرارناپذیر است، یعنى یک گاو خاص در گاو خاص دیگر یا به عنوان گاو خاص دیگر وجود ]دوباره[ نمى یابد. اما اگر کلىِ «گاوبودن» با هر یک از گاوها این همانى دارد، آنگاه کلىِ گاو نیز تکرارناپذیر خواهد بود. ]زیرا [در هر مورد به کلىِ جدیدى نیاز است و واژه «گاو» را فقط مى توان براى آن مورد خاصى، که با کلىِ «گاوبودن» این همانى دارد، به کار برد.

پاسخ بعضى از رئالیست هاى هندى آن است که بین جزء و کل باید این نه آنى باشد، اما واژه دال بر کل مى تواند بر اثر نسبت جزء با کل سبب کنش نسبت به جز شود. نقد درمه کریتى مبنى بر این که هر نوع نسبتى لزوماً یا به تناقض مى انجامد یا به تسلسل، از جمله نقدهاى مجاب کننده تر است. توضیح آن که، طرف هاى نسبت یا باید این همانى داشته باشند و یا این نه آنى. اگر این همانى است، آنگاه نسبتى در کار نخواهد بود، زیرا هر نسبتى مستلزم این نه آنى است. از طرف دیگر، اگر طرف هاى نسبت با یکدیگر این نه آنى دارند، آنگاه نسبتى نمى تواند در کار باشد، زیرا اگر موجوداتى با تباین کلى بتوانند با هم نسبت داشته باشند، آنگاه هر موجودى با موجود دیگر مى تواند ارتباط تصادفى داشته باشد. از این رو، مفهوم نسبتْ بى معنا خواهد بود. اما تناقض به قوت خود باقى است، یعنى طرف هاى نسبت هم این همانى دارند و هم این نه آنى. و اگر کسى پاسخ دهد یک نسبتِ ذاتى طرف هاى نسبت را به یکدیگر «پیوند مى دهد»، آنگاه باید تبیین کند که چگونه طرف ها با آن نسبت، نسبت برقرار مى کنند. اگر در پاسخ، از نسبت درجه دوم سخن بگوید و بر آن باشد که چنین نسبتى طرف ها را به نسبت پیوند مى دهد، در این صورت به تسلسل دچار شده است.

 

3. نظریه معنا[20]

وجودشناسى درمه کریتى را مى توان به این ادعا فرو کاست که واقعیت نهایى لزوماً تک، و تکرارناپذیر است. از این رو، او معناشناسى رئالیستى را رد مى کند، چرا که در معناشناسى رئالیستى یک کلّى باید از یک حیث در هر یک از مصادیق خود تکرارپذیر باشد. با اینوجود، بدون کلى هاى واقعى چگونه توانایى ما را در استفاده از زبان مى توان تبیین کرد؟ بودایى پاسخ مى دهد که واژه ها با طرد موارد خاصى، که عارى از قابلیت هاى علّىِ متوقع اند، معنا را انتقال مى دهند. از این منظر، معنا سه مؤلفه دارد: صورت شناخت،[21] [22]امر جزئى، و طرد.[23]

به نظر درمه کریتى، زبان به این شیوه به مثابه تفکرمفهومى عمل مى کند. نقش صور شناسایى را با توسل به شناخت، که «بازشناسى»[24] نام گرفته است، (یعنى عمل مفهومى، که بر اساس آن شىء حسى شناسایى یا نام بردار مى شود) بسیار آسان مى توان بررسى کرد. براى بازشناسى باید قواعد و قراردادهاى حاکم بر واژه یا مفهوم مناسب با آن را فراگرفت. محض نمونه، اگر بر قراردادهاى حاکم بر «گاو» واقف باشید، مى توانید بازشناسى کنید که «آن گاو است». در نزد فیلسوفان هندى این پرسشى مهم است که ما مفاهیم یا واژگانى چون «گاو» را بر چسب چه چیزى قرار مى دهیم؟

در بحث بازشناسى، درمه کریتى مُدل علّىِ ادراک حسى را فرض مى گیرد، یعنى یک امر جزئى با تأثیر بر حواس در ذهن صورتگرى مى کند. این صورت یا مفهوم محسوس همان چیزى است که از راه ادراک حسى به آن علم داریم. این بدان معناست که آنچه را که به عنوان «گاو» شناسایى مى کنیم، جزئى اى نیست که بر حواس تأثیر مى گذارد; بلکه، آنچه بر حواس تأثیر مى گذارد، صورتى است که آن جزئى در ذهن ما ایجاد مى کند. از این رو، این که واژگان یا مفاهیم به ما علم به جزئیات مى دهند، فقط به برکت میانجى گرى صورت هاى شناخت است، که خود معلول آن جزئیات اند.

ناقدان این دیدگاه خاطر نشان مى کنند که اگر تنها مفاهیم و زبان، معرفت به صورت هاى شناخت را به بار مى آورند، آنگاه خاستگاه افعال، که بر چنین معرفتى مبتنى اند، صورت ها خواهد بود و نه جزئیات. درمه کریتى درپاسخ مى گوید توده مردم بر اثر عادتِ شناخت که تا اعماق ذهن شان رسوخ کرده، صورت ها را با خود آن جزئیات، که علت صورت هایند، اشتباه مى گیرند. در نتیجه این ادعا، او نادرستى همه معرفت هاى زبانى و مفهومى را نتیجه مى گیرد، زیرا چنین معرفتى برآیندِ ترکیب صورت با جزئى است که علت آن است. درمه کریتى مى گوید که این دستگاه روانى تبیین مى کند که چگونه صورت ها مى توانند سبب کنش به جزئیات شوند. او در ادامه مى گوید با وجود این، صورت مى تواند آگاهى سودمندى به بار آورد، زیرا صورتْ انسان را فقط به سوى جزئى اى که علت این صورت است، راهنمایى مى کند.

درمه کریتى در مقام توسل به رابطه علّى بین صورت ها و جزئیات تقریر مهمى را درباره صورت ها مطرح مى کند. او مى گوید هر شى اى، اعم از علت یا معلول، جزئى است و از آنجایى که صورت ها معلول اند، آنها باید جزئیاتِ ذهنى باشند. صورت ها، همانند جزئیات، تکرارناپذیرند، لذا صورت ها نمى توانند در همه مواردى که ما مفهوم یا واژه فرضى را به کار مى بریم، این همانى داشته باشند. در عوض، درمه کریتى بر آن است که این «طردها»یند که در همه موارد واقعاً این همانى دارند.

او در پرمانهوارتى کسوپجنیهورتى[25] درباره پرمانه وارتیکه[26] (43ـ119; 9ـ107 I, V) نظریه خود را با این ادعا آغاز مى کند که، محض نمونه، همه صورت هاى میز، معلولى را ایجاد مى کند که هیچ ناـ میزى آن را ایجاد نمى کند، یعنى در شناخت درجه دوم که آن را «تعیین همانندى»[27] نامیده اند، هر صورت میزى، که تعیین یافته، با هر صورت میز دیگرى همانندى دارد، زیرا همه آنهایى که تصور شده اند، میزند. از این رو، همه صورت هاى میز با یکدیگر این همانى دارند، زیرا همه آنها شناختى یکسان ایجاد مى کنند. از آن جایى که آن صورت ها معلول جزئیات خاصى اند، ما همچنین مى توانیم بگوییم که آن جزئیات نیز با یکدیگر این همانى دارند، زیرا همه آنها صورت هایى را ایجاد مى کنند، که همه آن صورت ها، شناخت درجه دومى ایجاد مى کنند که با یکدیگر این همانى دارند.

برخى از رئالیست هاى هندى برآنند که این ادعا به تسلسل مى انجامد. به تعبیر دیگر، از این منظر، همه صورت هاى میز با یکدیگر این همانى دارند، زیرا آنها معلولى همانند ایجاد مى کنند، یعنى شناخت هاى درجه دوم آنها با یکدیگر این همانى دارند. اما از آن جایى که آن شناخت هاى درجه دوم تماماً معلول هستند، آنها باید جزئیات ذهنىِ منحصربه فردى باشند. از این رو، این همانىِ شناخت هاى درجه دوم را نیز باید اثبات کنیم. و براى این منظور باید اثبات کنیم که آنها همگى شناخت هاى درجه سومى که داراى این همانى اند، ایجاد مى کنند و این یعنى تسلسل. درمه کریتى در پاسخ مى پذیرد که این همانىِ مجموعه خاصى از صورت ها، از راه ایجاد شناخت هاى درجه دومى است که با یکدیگر این همانى دارند. با وجوداین، این همانىِ شناخت هاى درجه دوم ناشى از این همانىِ معلول هاى آنها نیست، بلکه مى گویند آنها همگى این همانى دارند، زیرا آنها این همانىِ شناخت هاى درجه اول را تعیین مى کنند. این همانا توسل به تجربه است، یعنى این که شناخت هاى درجه دوم شامل این تعیین همانندى مى شود، امرى است که با ادراک شناخت هاى درجه دوم به اثبات رسیده است.

گویا درمه کریتى درباره همانندى، نظریه اى رئالیستى اختیار کرده است، یعنى بعضى از جزئیات با یکدیگر این همانى دارند، زیرا آنها در ایجاد صورت هایى که به نوبه خود تعیین این همانىِ آنها را ایجاد مى کنند، از قابلیت علّىِ یکسانى برخوردارند. اما او دقیقاً به دلایل فوق مفهوم قابلیت علّىِ مشترک را ردّ مى کند، یعنى یک چنین شىء متحقق در جزئیات یا باید با جزئیات این همانى داشته باشد و یا این نه آنى، و هیچ یک از این دو شق منطقى نیست.

گیریم یک شى اى، که در همه مصادیق این همانى داشته باشد، در کار نباشد، آنگاه چگونه مى توان به این آگاهى تمسک کردکه، محض نمونه، همه میزها یک معلول ایجاد مى کنند؟ حتى اگر نتوانیم نتیجه بگیریم که یک فاعلیت علّى تکرارپذیر وجود دارد، آنگاه چه چیزى همانندى را در تک تک افراد میز فراهم خواهد کرد، به گونه اى که بتوانیم واژه «میز» را براى یکایک آنها به کار بریم؟ درمه کریتى پاسخ مى دهد که ما اصلا به موجود تکرارپذیر نیاز نداریم. در عوض تنها باید بپذیریم که اگر همه میزها معلولى همانند ایجاد مى کنند، این ]ویژگى [لزوماً آنها را از جزئیات دیگر متمایز مى سازد. خلاصه آن که، این همانىِ همه میزها آن است که آنها نا ـ میزها را طرد مى کنند.

این حرکت گویا معادل است با میز را ناـ ناـ میزخواندن و از خود مى توان پرسید که چرا باید به سلب مضاعف پناه بریم، و چرا فقط نگوییم که میز، میز است؟ گرچه مفسران جدید به این ایراد به جدّ اعتنا کرده اند، درمه کریتى این تردید را نادرست مى دانست، زیرا این ایراد در نمى یابد که چگونه دعاوىِ وجودشناختى رئالیست ستیز بر معناشناسى او حاکم شده است. نظریه درمه کریتى مبتنى بر این دلیل است که تکرارپذیرى موجودات محال است. از آن جایى که ما بى تردید جزئیات را به نحوى تجربه مى کنیم که مى توانیم آنها را دسته بندى کنیم، شناخت هاى ما باید بدون نیاز به تشخیصِ دقیق موجودِ تکرارپذیر، جزئیات را در دسته هایى طبقه بندى کنند. اما از آن جایى که طبقه بندىِ ایجابىِ جزئیات محال است، ما باید جزئیات را به روش سلبى طبقه بندى کنیم. در اینجا نکته بحث آن است که با آن که نمى توانیم موجود منفرد و تکرارپذیرى فرض کنیم که تبیین کننده این حقیقت باشد که جزئیات یک دسته فرضى از صورت هاى شناخت را ایجاد مى کنند، و صورت هاى شناخت به نوبه خود تعیین همانندىِ جزئیات را ایجاد مى کند، اما مى توانیم بین جزئیاتى که به آن تعیین مى انجامد و جزئیاتى که چنین نیستند، فرق بگذاریم.

کوُمارى لا[28] (حدود 652م) فیلسوف میمانسکه[29] استدلال درمه کریتى را دَوْرى مى شمرد، یعنى آن که، اگر بوداییان «درخت» را به روشى سلبى «ناـ درخت» تعریف کنند، آنگاه باید بتوان ناـ درخت ها را مشخص کرد. و این یا بسته به آن است که فرد درختان را قبلا شناخته باشد، یا این که به طریقى قادر باشد تا مستقیماً مشخص کند که ناـ درختان چه هستند. در مورد نخست، نظریه طردْ زائد است، زیرا درختان را مى توان پیش از طردِ آنها از  ناـ درختان شناخت; در مورد دوم، فرد بدون سلب، متمم نا ـ درختان را مشخص کرده است. اگر چنین امرى درباره نا ـ درختان ممکن است، چرا نباید درباره درختان ممکن باشد؟ پاسخ همان است که پیش تر بیان شد، یعنى ما از راه شناخت هاى درجه دوم نفسانى، که معلول صورت ها هستند، به این نه آنى صورت ها شناخت پیدا مى کنیم. در هر حال، ما نمى توانیم موجود تکرارپذیرى را ذکر کنیم که دسته خاصى از صورت ها داراى آن هستند و هیچ یک از دیگر دسته هاى صورت ها داراى آن نیستند. ما تنها مى توانیم به این نه آنى تمسک کنیم و از آن در تعریف هر دو دسته سود بریم. درمه کریتى مى گوید اگر این نظریه دَوْرى است، آنگاه در هیچ نظریه معناشناختى از دور گریزى نخواهد بود.

بى تردید، نظریه طرد بعضى از ابزار شناخت را در مقایسه صورت ها فرض مى گیرد. درمه کریتى ذکر مى کند که این فرایند مستلزم نقوشى[30] است که تجارب پیشین در ذهن برجا گذاشته اند و آن نقوش در هنگام مقایسه فعال مى شوند. عامل مهم دیگرى ]نیز[ در هنگام مقایسه در ذهن حضور دارد و آن عبارت است از نیات و تمنیات در هنگام به کارگیرى مفاهیم و واژه ها، یعنى به دلیل آن که هر صورت شناخت لزوماً تک و منحصر به فرد است آن را مى توان بیرون از مجموعه نامتناهىِ صورت ها دیگر قرار داد. محض نمونه، هر یک از صورت هاى میز یکهویکتا است و آن را مى توان با تکیه بر یکتایى اش بیرون از تمامى صورت هاى دیگر و حتى دیگر صورت هاى میز قرار داد. اگر «میز» را جزء موجدِ آن صورت بدانیم، آنگاه این نه آنىِ آن صورت را با دیگر صورت هاى میز نادیده گرفته ایم. همچنین، اگر «مبلمان» را موجد آن صورت بدانیم، با نادیده گرفتن این نه آنىِ آن با صندلى ها و این دست چیزها و در عین حال با پافشارى کردن بر این نه آنىِ آن با هر نا ـ مبلمانى، مانند تنیس روى میز از حوزه خود فاصله بیشترى مى گیریم. این فرایند عبارت است از کارکرد آمال، تمنیات، و دیگر امیالى که ما آنها را براى هر نوع استفاده از زبان و مفهوم پدید مى آوریم. نظریه طرد با آن که اهمیتى را که امیال و تمنیات در تعیین معنا دارد، توجیه مى کند، به درمه کریتى این امکان را مى دهد تا تکرارپذیرى و دلالت را بدون التزام وجودشناختى به کلیات تبیین کند. طبق تقریر رئالیستى هندى، به نظر مى رسد که طردها عبارت اند از کلیات متحقق در صورت ها. از این رو، درمه کریتى با همان ایراد این همانىِ این نه آنى دچار مى شود که خود به رئالیست ها نسبت مى دهد. درمه کریتى براى گریز از این اِشکال، به فرق پیش گفته میان «واقعیت نهایى» و «قراردادى» تکیه مى کند. طردها همانندِ انواع سلب، وجود نهایى ندارند. از این رو، هیچ واژه اى مدلولِ واقعى ندارد. با این وصف، با تکیه بر واقعیت قراردادى مى توان گفت که طردها صورت هاى شناخت را محدود مى کنند و از آنجایى که هر صورتى معلول منحصر به فرد یک ]امر [جزئى است، درمه کریتى با تکیه بر آن رابطه علّى مى تواند بگوید که جزئیات، به مثابه علت صورت ها، مدلولات با واسطه واژگان هستند. درمه کرتى با تکیه بر نظریه معنا شناختى اش از آموزه رئالیستى درباره کلیات شانه خالى کرد، اما در عین حال ادعا مى کند که آگاهى منتج از زبان به فعالیت مطلوب در جهان مى انجامد.

 

 

 



[1]. nominalism.

[2]. Digna¦ga.

[3]. Dharmaki¦rti.

[4]. exclusion.

[5]. duh¤kha

[6]. a¦tman

[7]. Sattvam Upalabdhir eva

[8]. Prama¦n¤ava¦rttika svopajn¦avrtti on Prama¦n¤ava¦rttika I.3ab.

[9]. Parama¦rthasat

[10]. Prajn‌aptisat

[11]. Samvartisat

[12]. Svopajn‌avrtti

[13]. Prama¦nava¦rttika

[14]. anvaya

[15]. Sa¦ma¦nya

[16]. ja¦ti

[17]. vyakti

[18]. svalaksana

[19]. Pravrtti

[20]. theory of meaning

[21]. Pratibha¦sa

[22]. a¦ka¦ra

[23]. vya¦rtti

[24]. Pratyabhij·âna

[25]. Prama¦nava¦rttikasopajn‌avrtti

[26]. Prama¦nava¦rttika

[27]. ekapratyavamarts¨ajn‌âna

[28]. Kuma¦rila

[29]. Mima¦mska

[30]. va¦sana¦