ارض موعود و صهیونیسم

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده


اشاره:

صهیون[1] نام تپه اى در اورشلیم است که در گذشته بر فراز آن قلعه اى به همین نام وجود داشته است. به گفته کتاب مقدس (کتاب دوم سموئیل، 5: 6ـ9)، این قلعه را حضرت داوود در حدود قرن دهم قبل از میلاد فتح کرد و نام آن را «شهر داود» گذاشت. بعدها این تپه به صورت نمادى براى اورشلیم و تمام سرزمین اسرائیل درآمد و به صورت عنوانى براى آن سرزمین به کار رفت.[2]

صهیونیسم[3] جنبشى است که طرفدار بازگشت یهودیان به سرزمین فلسطین و ایجاد کشورى یهودى در این سرزمین است. در سال 70 میلادى کشور یهود سقوط کرد و معبد اورشلیم ویران شد و یهودیان به دست رومیان پراکنده شدند و از آن هنگام، آرمان بازگشت به سرزمین فلسطین و ایجاد کشور مستقل یهودى در میان یهودیان پدید آمد، این آرمان در زمانى که این قوم بیشتر تحت فشار قرار گرفتند، قوت گرفت. اما تاریخ شکل گیرى این جریان به صورت نهضتى فعال و منسجم و داراى برنامه اى مشخص، به اواخر قرن نوزدهم برمى گردد و این به هنگامى بود که یهودیان براى نخستین بار در پرتو دموکراسى جدید غربى، طعم آزادى را چشیدند.[4]

به هر حال این گروه به هر وسیله به آرمان خود جامه عمل پوشاند و کشور مستقل یهود را ایجاد کرد و همواره در اندیشه گسترش آن بوده است. در اینجا سؤال مهم و اساسى این است که این آرمان یا ادعا چه مقدار به کتاب مقدس یهودى، یعنى عهد قدیم متکى است؟ به تعبیر دیگر، عهد قدیم درباره ارض موعود بنى اسرائیل چه مى گوید؟ بر پایه عهد قدیم که تنها متن مقدس یهودیت و تنها منبع تاریخى قرن هاى نخست قوم اسرائیل است، ادعاى مالکیت ارض موعود را از سوى گروهى که خود را وارث آن مى دانند، چگونه مى توان ارزیابى کرد؟ این نوشتار به دنبال پاسخ این سؤال است.

 

در ابتدا باید ببینیم که اصل وعده سرزمینى خاص در عهد قدیم چگونه است و سپس به بررسى این مطلب مى پردازیم که ادعاى مدعیان با توجه به آنچه در تاریخ این قوم رخ داده، تا چه اندازه با گفته هاى این کتاب انطباق دارد.

 

الف) وعده سرزمین در عهد قدیم

شکى نیست که در مجموعه اى که آن را یهودیان کتاب عهد و مسیحیان عهد قدیم مى خوانند، سخن از سرزمین موعود و وعده آن آمده است. اما در این که این مجموعه، که مشتمل بر ده ها کتاب کوچک و بزرگ است، در چه زمانى و به وسیله چه کسانى نوشته شده است، بین سنت یهودى ـ مسیحى و نقادان قدیم و جدیدِ متون مقدس اختلافات بسیار جدى به چشم مى خورد. در کوتاه ترین عبارت مى توان گفت که سنت یهودى ـ مسیحى برآن بوده است که کتاب هاى این مجموعه را اشخاص برجسته شناخته شده اى در زمانى نزدیک به یک هزاره نگاشته اند. براى مثال، گفته مى شود تورات همان کتابى است که خداوند به موسى(ع) داد و کتاب هاى یوشع، داوران، سموئیل و پادشاهان را انبیاى بزرگى چون یوشع، سموئیل و ارمیا نگاشته اند; در حالى که نقادان قدیم و جدید زمان نگارش این کتاب ها را پس از اسارت بابلى، در قرن ششم قبل از میلاد، مى دانند و این زمان قرن ها پس از کسانى است که سنت یهودى ـ مسیحى این کتاب ها را به آنان نسبت مى دهد.[5] اگر انتساب این کتاب ها به افراد مورد ادعاى سنت زیر سؤال برود، این کتاب ها همانند دیگر کتاب هاى بشرى بوده و درنتیجه، سخن از ارض موعود، مانند دیگر محتویات این متون زیر سؤال مى رود. حتى کسانى از یهودیان مدعى اند که کتاب تورات، بعد از اسارت بابلى و به دست کسانى نوشته شد که به اسارت رفته و بازگشته بودند و در واقع، این کتاب مطابق آرزوها و آرمان هاى سرکوفته آنان نگاشته شده است و از این روست که بر سرزمین موعود تأکید مى کند.[6]

در این نوشتار از این امور چشم پوشى شده است، امّا بر فرض که انتساب این کتاب ها به پیامبران الهى درست باشد، درباره سرزمین موعود از آنها چه استفاده اى مى شود؟

در تورات، سخن از سرزمین موعود با ماجراى مهاجرت حضرت ابراهیم آغاز مى شود. ابراهیم(ع) به فرمان خداوند از بین النهرین به سرزمین کنعان هجرت کرد که خداوند او را بدانجا راهنمایى کرده بود. در آنجا خداوند بر ابراهیم ظاهر شد و فرمود: «من این سرزمین را به نسل تو خواهم بخشید!» (سفر پیدایش، 12: 7) و باز به او فرمود: «من همان خداوندى هستم که تو را از شهر اور کلدانیان بیرون آوردم تا این سرزمین را به تو بدهم» (سفر پیدایش، 15: 7). اما نکته شایسته توجه در وعده به ابراهیم این است که در واقع عهد و پیمانى بین او و خداوند منعقد شد. از یک طرف خداوند عهد بسته بود که آن سرزمین خاص را به فرزندان ابراهیم بدهد، ولى وفاى به این عهد مشروط به آن است که طرف دیگر، یعنى ابراهیم و فرزندانش، به عهد خود وفا کنند; یعنى از خدا اطاعت کرده و انسان هاى صالحى باشند. آنان حتى باید نماد و علامت بندگى خدا را در بدن خود ایجاد کنند:

من عهد خود را تا ابد با تو و بعد از تو با فرزندانت نسل اندر نسل برقرار مى کنم. من خداى تو هستم و خداى فرزندانت نیز خواهم بود. تمامى سرزمین کنعان را که اکنون در آن غریب هستى، تا ابد به تو و به نسل تو خواهم بخشید و خداى ایشان خواهم بود. خدا به ابراهیم فرمود: «وظیفه تو و فرزندانت و نسل هاى بعد این است که عهد مرا نگاه دارید. تمام مردان و پسران شما باید ختنه شوند تا بدینوسیله نشان دهند که عهد مرا پذیرفته اند. (سفر پیدایش، 17: 7ـ11).

 

خداوند به ابراهیم خبر مى دهد که نسل او در مملکت بیگانه اى بندگى خواهند کرد. اما آنان سرانجام به این سرزمین بازخواهند گشت و این سرزمین را خواهند گرفت. و آن زمانى است که شرارت ساکنان این سرزمین به اوج خود رسد، اما در حال حاضر اینگونه نیست.[7] از این سخن برمى آید که خدا یک سنت ثابت و همیشگى دارد و قومى که شرارتش به اوج خود برسد مشمول عذاب الهى خواهد شد. عذاب ساکنان سرزمین کنعان آن است که سرزمینشان به دست اسرائیلیان افتد. اما اسرائیلیان هم، چنانکه خواهیم دید، از این قاعده مستثنا نیستند; مالکیت سرزمین موعود مشروط به اطاعت از خداست و این شرط را خداوند بعد از ابراهیم به اسحاق هم یادآورى مى کند:

اگر سخن مرا شنیده، اطاعت کنى با تو خواهم بود و تو را بسیار برکت خواهم داد و تمامى این سرزمین را به تو و نسل تو خواهم بخشید; چنانکه به پدرت ابراهیم وعده داده ام. نسل تو را چون ستارگان آسمان بى شمار خواهم گردانید و تمامى این سرزمین را به آنها خواهم داد... این کار را به خاطر ابراهیم خواهم کرد، چون او احکام و اوامر مرا اطاعت نمود (سفر پیدایش، 26: 2ـ5).

 

از این سخن برمى آید که علت وعده دادن آن سرزمین، اطاعت بى چون و چراى ابراهیم از خدا بوده است و شرط آن نیز اطاعت فرزندان او خواهد بود. سرزمین کنعان پس از اسحاق به یعقوب هم وعده داده شد.[8] هنگامى که فرزندان یعقوب، در مصر سکنا گزیدند و تحت فشار و عذاب مصریان قرار گرفتند، خداوند حضرت موسى را برانگیخت تا آنان را نجات دهد. خداوند به موسى مى فرماید که من آمده ام تا بنى اسرائیل را از بردگى در مصر آزاد سازم و آنان را به سرزمین پهناور و حاصلخیزى ببرم که در آن، شیر و عسل جارى است.[9] ولى این وعده هم مشروط است: حتى اگر قوم پس از فتح سرزمین موعود، باز به فساد روى آورد و فرمان هاى خدا را اطاعت نکند سرزمینش را از دست داده، به اسارت خواهد رفت:

اگر به من گوش ندهید و مرا اطاعت نکنید و قوانین مرا رد کنید و عهدى را که با شما بسته ام بشکنید، آنگاه من شما را تنبیه خواهم کرد... من بر ضد شما برخواهم خاست و شما در برابر دشمنان خود پا به فرار خواهید گذاشت. کسانى که از شما نفرت دارند بر شما حکومت خواهند کرد... شهرهایتان را ویران و مکان هاى عبادتتان را خراب خواهم کرد... آرى، سرزمین شما را خالى از سکنه خواهم کرد و دشمنانتان در آنجا ساکن خواهند شد... بلاى جنگ را بر شما نازل خواهم کرد تا در میان قوم ها پراکنده شوید. سرزمین شما خالى و شهرهایتان خراب خواهند شد... (سفر لاویان، 26: 14ـ34).

 

قومى که خداوند آنان را بامعجزات شگفت انگیزخود، از اسارت مصر رهایى داده تا به سرزمین موعود برساند،چون ازاطاعت خدا سربازمى زنند خداونددرباره آنان مى فرماید:

به حضور پرجلالم که زمین را پر کرده است سوگند یاد مى کنم که هیچکدام از آنانى که جلال و معجزات مرا در مصر و در بیابان دیده اند و بارها از توکل نمودن و اطاعت کردن سرباز زده اند حتى موفق به دیدن سرزمینى که به اجدادشان وعده داده ام نخواهند شد; هرکه مرا اهانت کند سرزمین موعود را نخواهد دید... به ایشان بگو... همه شما در این بیابان خواهید مرد. حتى یک نفر از شما که بیست سال به بالا دارد... وارد سرزمین موعود نخواهد شد... لاشه هاى شما در این بیابان خواهد افتاد. فرزندانتان به خاطر بى ایمانى شما چهل سال در این بیابان سرگردان خواهند بود تا آخرین نفر شما بمیرد (سفر اعداد، 14: 20ـ33).

 

ازتورات برمى آیدکه برنامه خداوند دروعده دادن به سرزمین کنعان بسیار سخت گیرانه بوده است; هرکس به طور کامل به عهد خود با خداوند پایبند باشد و کاملا از او اطاعت کند، شایستگى ورود به آن سرزمین را دارد. عجیب این است که بنا بر این کتاب حتى حضرت موسى و هارون هم این شایستگى را نداشته اند:

همان روز خداوند به موسى گفت: به کوهستان عباریم واقع در سرزمین موآب مقابل اریحا برو. در آنجا بر کوه نبو برآى و تمام سرزمین کنعان را که به قوم اسرائیل مى دهم، ببین. سپس تو در آن کوه خواهى مرد و به اجداد خود خواهى پیوست; همان طور که برادرت هارون نیز در کوه هور درگذشت و به اجداد خود پیوست، زیرا هر دوى شما در برابر قوم اسرائیل کنار چشمه مریبه قادش واقع در بیابان صین، حرمت قدوسیت را نگه نداشتید. سرزمینى را که به قوم اسرائیل مى دهم، در برابر خود، خواهى دید، ولى هرگز وارد آن نخواهى شد (سفر تثنیه، 32: 48ـ52).

ب) فتح سرزمین موعود

حضرت موسى(ع) قوم اسرائیل را از مصر نجات داده و آنان را به سوى سرزمین موعود راهنمایى کرد، اما خود او آن سرزمین را فتح نکرد، بلکه خداوند او را مأمور کرد تا یوشع بن نون را به جانشینى خود برگزیند تا او قوم را وارد آن سرزمین کند.[10] حضرت موسى(ع) وفات کرد و بنى اسرائیل براى او عزادارى کردند و یوشع بن نون زمام امور را در دست گرفت.[11]

کتاب تورات با وفات حضرت موسى(ع) پایان مى یابد و کتاب بعدى، یعنى صحیفه یوشع، با این جملات آغاز مى شود: «خداوند پس از مرگِ خدمتگزار خود، موسى، به دستیار او یوشع (پسر نون) فرمود: خدمتگزار من موسى درگذشته است، پس تو برخیز و بنى اسرائیل را از رود اردن بگذران و به سرزمینى که به ایشان مى دهم برسانا (یوشع، 1: 1ـ2). بنى اسرائیل به رهبرى یوشع بن نون از رود اردن عبور کرده، سرزمین کنعان را فتح کردند و بین اسباط دوازده گانه بنى اسرائیل تقسیم نمودند. حضرت یعقوب دوازده پسر داشت که نام دو تن از آنان در میان اسباط دیده نمى شود; یکى لاوى که فرزندان او وظیفه کهانت قوم را بر عهده داشتند و بنابراین بین دیگر اسباط پراکنده بودند و دیگرى یوسف که به جاى او نام دو فرزندش در میان اسباط دوازده گانه دیده مى شود. پس اسباط دوازده گانه بنى اسرائیل به ده پسر حضرت یعقوب و دو نوه او منسوبند.[12]یوشع بن نون سرزمین کنعان را بین این اسباط دوازده گانه متناسب با جمعیت آنان تقسیم کرد.[13] یوشع در پایان عمر خود بنى اسرائیل را فراخواند و به آنان یادآورى کرد که هرچند اکنون به سرزمین موعود رسیده، آن را فتح کرده اید، این مالکیّت هم مشروط است:

پایان عمر من فرا رسیده است و همه شما شاهد هستید که هرچه خداوند، خدایتان به شما وعده فرموده بود، یک به یک انجام شده است. ولى بدانید همانطور که خداوند نعمت ها به شما داده است، بر سر شما بلا نیز نازل خواهد کرد; اگر از دستورات او سرپیچى کنید و خدایان دیگر را پرستش و سجده نمایید. بلى، آتش خشم او بر شما افروخته خواهد شد و شما را از روى زمین نیکویى که به شما بخشیده است به کلى نابود خواهد کرد (یوشع، 23: 14ـ16).

بنا به مجموعه عهد قدیم، بنى اسرائیل از زمان یوشع بن نون، که سرزمین کنعان را فتح کرده، بر آن مسلط شدند، براى قرن هاى متمادى این سرزمین را در اختیار داشتند و در زمان پادشاهانى چون داوود وسلیمان آن را به اوج عظمت خود رسانیدند. براساس کتاب «اول پادشاهان»، کشور بنى اسرائیل در اثر روى آوردن سلیمانِ پادشاه به زنان مشرک و ساختن بتکده براى آنان و دورى از خدا[14] و به گفته برخى از نویسندگان یهودى به خاطر ظلم و بى عدالتى او[15] و نیز در اثر بى کفایتى فرزند و جانشین سلیمان، بعضى رَحُبْعام،[16] به دو کشور شمالى و جنوبى تجزیه شد. ده ]یا یازده[ سبط از اسباط دوازده گانه بنى اسرائیل در شمال، کشورى را به نام اسرائیل به وجود آوردند و سبط یهودا ]احتمالا سبط بسیار کوچک بنیامین[ در جنوب، کشور دیگرى را به وجود آورد که یهودا نامیده مى شد.

سال ها دو کشور شمالى و جنوبى در کنار یکدیگر مى زیستند تا اینکه سرانجام در حدود سال 720 ق. م. کشور شمالى به وسیله آشوریان تسخیر شد و اسباطى که در آن مى زیستند به اسارت برده شدند و به تدریج با اقوام دیگر امتزاج کردند و استقلال قومى آنان از بین رفت.[17] کتاب «اول پادشاهان» درباره علت اسارت این اسباط مى گوید:

وقتى خداوند اسرائیل را از یهودا جدا کرد، مردم اسرائیل یَرُبْعام، پسر نبات را به پادشاهى خود انتخاب کردند. بربعام هم اسرائیل را از پیروى خداوند منحرف کرده، آنها را به گناه بزرگى کشاند. اسرائیل از گناهى که یربعام ایشان را بدان آلوده کرده بود، دست برنداشتند; تا اینکه خداوند همان طور که به وسیله تمام انبیاء خبر داده بود آنها را از حضور خود دور انداخت. بنابراین مردم، اسرائیل به سرزمین آشور تبعید شدند (اول پادشاهان، 17: 21ـ23).

 

بنابراین از اواخر قرن هشتم قبل از میلاد تاکنون هرگاه از بنى اسرائیل سخن گفته مى شود، مقصود تنها یک ]یا دو [سبط از بنى اسرائیل است که در هر کشور یهودا مى زیستند. اما سرنوشت این سبط و کشور یهودا چندان بهتر از اسباط شمالى نبود، زیرا هرچند پس از زوال کشور شمالى بیش از صد سال به حیات خود ادامه داد، اما سرانجام در سال 586 قبل از میلاد به وسیله پادشاه بابل، بُختُنَصَّر کشور یهودا فتح، و معبد اورشلیم تخریب شد و اهالى آن به اسارت برده شدند، کتاب عهد قدیم درباره علت این اسارت مى گوید:

تمام رهبران، کاهنان و مردم یهودا از اعمال قبیح قوم هاى بت پرستى پیروى کردند و به این طریق خانه مقدس خداوند را در اورشلیم نجس ساختند. خداوند، خداى اجدادشان، انبیاى خود را یکى پس از دیگرى فرستاد تا به ایشان اخطار نمایند، زیرا بر قوم و خانه خود شفقت داشت. ولى بنى اسرائیل انبیاى خدا را مسخره کرده، به پیام آنها گوش ندادند و به ایشان اهانت نمودند تا این که خشم خداوند بر آنها افروخته شد; به حدى که دیگر براى قوم چاره اى نماند.

پس خداوند پادشاه بابل را به ضد ایشان برانگیخت و تمام مردم یهودا را به دست او تسلیم کرد. او به کشتار مردم یهودا پرداخت و به پیر و جوان، و دختر و پسر رحم نکرد و حتى وارد خانه خدا شد و جوانان آنجا را نیز کشت. پادشاه بابل اشیاى قیمتى خانه خدا را، از کوچک تا بزرگ، همه را برداشت و خزانه خانه خداوند را غارت نمود و همراه گنج هاى پادشاه و درباریان به بابل برد. سپس سپاهیان او خانه خدا را سوزاندند، حصار اورشلیم را منهدم کردند، تمام قصرها را به آتش کشیدند و همه اسباب قیمتى آنها را از بین بردند. آنانى که زنده ماندند به بابل به اسارت برده شدند و تا به قدرت رسیدن حکومت پارس، اسیر پادشاه بابل و پسرانش بودند (دوم تواریخ ایام، 14: 20).

 

از این فقره به خوبى برمى آید که چون قوم اسرائیل به عهد خود با خدا پایبند نبودند، مجازات شدند و به اسارت رفتند. همین عهد را ارمیاى نبى به فرمان خداوند به مردم یادآورى مى کند و خطر نافرمانى از خدا را به آنان گوشزد مى کند:

خداوند به من فرمود که به مفاد عهد او گوش فرا دهم و به مردم یهودا و اهالى اورشلیم این پیام را برسانم: لعنت بر آن کسى که نکات این عهد را اطاعت نکند; همان عهدى که به هنگام رهایى اجدادتان از سرزمین مصر با ایشان بستم; از سرزمینى که براى آنها همچون کوره آتش بود. به ایشان گفته بودم که اگر از من اطاعت کنند و هرچه مى گویم انعام دهند، ایشان قوم من خواهند بود و من خداى ایشان! پس حال شما این عهد را اطاعت کنید و من نیز به وعده اى که به پدران شما داده ام وفا خواهم نمود و سرزمینى را به شما خواهم داد که شیر و عسل در آن جارى باشد; یعنى همین سرزمینى که اکنون در آن هستید...

سپس خداوند فرمود: در شهرهاى یهودا و در کوچه هاى اورشلیم پیام مرا اعلام کن! به مردم بگو که به مفاد عهد من توجه کنند و آن را انجام دهند; زیرا از وقتى اجدادشان را از مصر بیرون آوردم تا به امروز، بارها به تأکید از ایشان خواسته ام که مرا اطاعت کنند! ولى ایشان اطاعت نکردند و توجهى به دستورات من ننمودند; بلکه به دنبال امیال و خواسته هاى سرکش و ناپاک خود رفتند. ایشان با این کار عهد مرا زیر پا گذاشتند; بنابراین تمانم تنبیهاتى را که در آن عهد ذکر شده بود، در حقشان اجرا کردم.

خداوند به من فرمود: اهالى یهودا و اورشلیم علیه من طغیان کرده اند. آنها به گناهان پدرانشان بازگشته اند و از اطاعت من سرباز مى زنند; ایشان به سوى بت پرستى رفته اند. هم اهالى یهودا و هم اسرائیل عهدى را که با پدرانشان بسته بودم، شکسته اند; پس چنان بلایى بر ایشان خواهم فرستاد که نتوانند جان سالم بدر برند... (کتاب ارمیاى نبى، 11: 1ـ11).

 

و حزقیان نبى نیز اسارت قوم و از دست رفتن سرزمین را پیش گویى کرده است:

بار دیگر خداوند با من سخن گفت و فرمود: اى انسان خاکى; به بنى اسرائیل بگو: این پایان کار سرزمین شماست. دیگر هیچ امیدى باقى نمانده، چون به سبب کارهایتان، خشم خود را بر شما فرو خواهم ریخت و شما را به سزاى اعمالتان خواهم رساند (حزقیال نبى، 7: 1ـ2).

 

ساکنان یهودا به اسارت به بابل برده شدند و چند دهه در آنجا ماندند تا این که سرانجام در سال 538 قبل از میلاد کورش کبیر آنان را آزاد کرد و به سرزمین شان بازگرداند. آنان پس از اسارت، کشور خود را دوباره آباد کردند و قرن ها دست نشانده ایرانیان و یونانیان بودند تا این که سرانجام در سال 142 قبل از میلاد، استقلال خود را به دست آوردند. این دوره استقلال کمتر از صد سال طول کشید تا این که در سال 63 ق. م. کشور یهودا تحت سلطه رومیان قرار گرفت و بیش از یکصد سال وضع بر همین منوال گذشت تا این که سرانجام یهودیان در سال 66 میلادى قیام کرده، به مدت چند سال با رومیان به نبرد پرداختند. سرانجام در سال 70 میلادى شهر اورشلیم پس از یک ماه محاصره فتح شد. رومیان شهر و معبد آن را ویران کرده، عده زیادى را به قتل رساندند. از آن زمان یهودیان پراکنده شدند و دیگر کشور مستقلى نداشتند.

یهودیان در واقع پس از پراکندگى، سه دوره را پشت سر گذاشته اند: در دوره اول، یعنى چند قرن اول میلادى بیشتر تحت فشار امپراتورى روم بوده اند. تا آغاز قرون وسطا و رسمیت یافتن مسیحیت در امپراتورى روم اوضاع یهود در ممالک غربى وخیم تر شد و این وضعیت در طول قرون وسطا ادامه یافت. در طول این دوره آرمان بازگشت به وطن کمابیش درمیان یهودیان بوده است. درعصرجدید وبا ظهوردموکراسى وآزادى درممالک غربى عده زیادى این آرمان را رد کرده، آن را نامعقول دانستند و گفتند هر یهودى در هر کشورى که زندگى مى کند همان جا وطن اوست.[18] اما دراین میان، عده اى که «صهیونیست» خوانده مى شوند براین آرمان پافشارى کرده، خود را وارث ابراهیم(ع) مى دانند.

 

بررسى ادعا

ادعاى صهیونیست ها این است که، براساس کتاب مقدس، سرزمین فلسطین به قوم اسرائیل وعده داده شده و بر اساس همین کتاب این وعده محقق شده و این قوم قرن ها بر این سرزمین سلطه داشتند و آن را آباد کردند. تاریخ نشان مى دهد که این قوم به زور امپراتورى روم از این سرزمین رانده شده اند; پس حق دارند که به سرزمین خود بازگردند و کشور خود را دوباره بسازند.

ما در چند محور مى توانیم این ادعا را بررسى کنیم:

1. در سال 70 میلادى، رومیان شهر اورشلیم را ویران کردند و یهودیان را پراکنده ساختند. از آن زمان 1934 سال مى گذرد. از آن زمان تاکنون یهودیان در مناطق مختلفى زیسته، و در بسیارى از مناطق از آزادى و رفاه برخوردار بوده اند و هرچند در قرون وسطا در ممالک غربى در فشار بوده اند، در همین زمان در کشورهاى اسلامى آزادانه زندگى کرده و از حقوقى برابر با مسلمانان برخوردار بودند.[19] حتى در ممالک غربى هم پس از قرون وسطا و در سده هاى اخیر از آزادى و برابرى برخوردار شده اند. حال سؤال این است که آیا هیچ گروهى مى تواند مدّعى سرزمینى شود که در گذشته هاى دور ساکن یا صاحب آن بوده است؟ به گفته کتاب مقدس، قبل از بنى اسرائیل کنعانیان در این سرزمین ساکن بوده اند; و آیا کسانى مى توانند امروز ادعا کنند که ما بازمانده کنعانیان هستیم و مى خواهیم سرزمین خود را پس بگیریم؟ منطق انسان هاى امروزى این است که وطن هر کسى خاک و سرزمینى است که در آن متولد شده است و ادعاى کسى مبنى بر اینکه صدها سال قبل اجداد من در منطقه اى مى زیسته اند و صاحب سرزمینى بودند در نظرشان موجه نمى نماید.

2. همان طور که گذشت، بر اساس کتاب مقدس وعده سرزمین کنعان مشروط به اطاعت و فرمانبردارى از خدا بوده است. حتى کسانى که حضرت موسى(ع) آنان را با وعده سرزمین موعود از مصر بیرون آورد، چون از خدا نافرمانى کردند، از ورود به آن سرزمین منع شدند و خداوند آنان را به مدت چهل سال در بیابان سرگردان کرد تا همه آنان بمیرند و نسل بعدى وارد آن سرزمین شود.[20] به گفته تورات حتى موسى و هارون شایستگى ورود به آن سرزمین را نداشتند; چرا که گناه کرده بودند.[21] پس از ورود این قوم به آن سرزمین و فتح آن، بارها پیامبران الهى به آنان گوشزد کردند که شما با خدا عهدى دارید و اگر آن عهد را نگاه ندارید سرزمینِ شما از شما گرفته مى شود و آواره مى شوید. همان طور که از کتاب مقدس نقل شد، همه آوارگى ها و بدبختى هاى این قوم در طول تاریخ به خاطر شکستن عهدشان با خدا بود و به سبب همین عهدشکنى و فسق و فجور، کشور بنى اسرائیل تجزیه شد. بعدها به همین سبب اسباطى که در شمال در کشور اسرائیل مى زیستند به اسارت برده شده، حتى هویت قومى خود را از دست دادند و در تاریخ نشانى از آنها باقى نماند. سبط یهودا ]و احتمالا بنیامین[ نیز که در جنوب، در کشور یهودا مى زیستند، در اثر نافرمانىِ خدا و فسق و فجور به اسارت برده شدند و کشورشان ویران شد. تا آنجا که از تاریخ بنى اسرائیل در کتاب عهد قدیم برمى آید، این یک اصل عام و فراگیر است که همه بدبختى هاى این قوم ناشى از نافرمانى از خدا بوده است. ماجراى آوارگى بزرگ یهود در سال 70 میلادى به وسیله رومیان، هرچند در کتاب مقدس نیامده، از این قاعده مستثنا نیست; چرا که در سراسر این کتاب این نکته را انبیا بارها تکرار کرده اند که هرگاه عهد خدا را رعایت نکنید چنین و چنان خواهد شد.

اما نکته شایسته توجه در این باره این است که بنا به کتاب مقدس هرگاه این قوم عهد خداوند را رعایت نمى کرد، خداوند آنان را مجازات مى کرد و گاه آنان را زیرسلطه بیگانگان قرار مى داد یا از سرزمینشان آواره مى کرد. اما برطرف شدن این بلا و مجازات زمانى بوده است که قوم توبه مى کرده و از کرده خویش پشیمان مى شد و به عمل به عهد با خداوند بازمى گشته است. و چون قوم در درگاه خداوند ناله مى کرده خداوند کسى را براى نجات آنان مى فرستاده است.

وقتى بنى اسرائیل در اسارت بابلى بودند خداوند به واسطه ارمیاى نبى به آنان مى گوید:

اگر با تمام وجود مرا بطلبید مرا خواهید یافت. بلى، یقیناً مرا خواهید یافت و من به اسارت شما پایان خواهم بخشید و شما را از سرزمین هایى که شما را به آنجا تبعید کرده ام جمع کرده، به سرزمین خودتان بازخواهم آورد. ولى حال چون انبیاى دروغین را در میان خود راه داده اید و مى گویید که خداوند آنها را فرستاده است من نیز... قطحى و وبا خواهم فرستاد و ایشان را مانند انجیرهاى گندیده اى خواهم ساخت که قابل خوردن نیستند و باید دور ریخته شوند! آنها را در سراسر جهان سرگردان خواهم کرد; در هر سرزمینى که پراکنده شان سازم، موردنفرین و مسخره و ملامت واقع خواهند شد و مایه وحشت خواهند بود، چون نخواستند به سخنان من گوش فرا دهند; با اینکه بارها به وسیله انبیاى خود با ایشان صحبت کردم (ارمیا، 29: 13ـ19).

 

و نیز از طریق حزقیال نبى به قوم مى گوید:

اگر با تمام وجود مرا بطلبید مرا خواهید یافت. بلى، یقیناً مرا خواهید یافت و من به اسارت شما پایان خواهم بخشید و شما را از سرزمین هایى که شما را به آنجا تبعید کرده ام جمع کرده، به سرزمین خودتان باز خواهم آورد. ولى حال چون انبیاى دروغین را در میان خود راه داده اید و مى گویید که خداوند آنها را فرستاده است من نیز... قحطى و وبا خواهم فرستاد و ایشان را مانند انجیرهاى گندیده اى خواهم ساخت که قابل خوردن نیستند و باید دور ریخته شوند! آنها را در سراسر جهان سرگردان خواهم کرد، در هر سرزمینى که پراکنده شان سازم، مورد نفرین و مسخره و ملامت واقع خواهند شد و مایه وحشت خواهند بود، چون نخواستند به سخنان من گوش فرا دهند; با اینکه بارها به وسیله انبیاى خود با ایشان صحبت کردم (ارمیا، 29: 13ـ19).

 

و نیز از طریق حزقیال نبى به قوم مى گوید:

وقتى گناهانتان را پاک سازم، دوباره شما را به وطنتان اسرائیل مى آورم و ویرانه ها را آباد مى کنم (حزقیال، 36: 33).

 

و نیز مى گوید:

خداوند مى فرماید: «قوم هاى دیگر به شما طعنه مى زنند و مى گویند: «اسرائیل سرزمینى است که ساکنان خود را مى بلعد!» ولى من که خداوند هستم، مى گویم که آنها دیگر این سخنان را به زبان نخواهند آورد، زیرا مرگ و میر در اسرائیل کاهش خواهد یافت. آن قوم ها دیگر شما را سرزنش و مسخره نخواهند کرد، چون دیگر قومى گناهکار و عصیانگر نخواهید بود. این را من که خداوند هستم مى گویم (حزقیال، 36: 13ـ15).

 

از فقرات فوق برمى آید که علت بدبختى و تبعید، گناه و فساد قوم بوده است و چون آنان به راه خدا بازگشتند، خداوند هم آنان را نجات داد. اما در برخى از فقرات امر به گونه دیگرى است:

پیغام دیگرى از جانب خداوند بر من نازل شد: اى انسان خاکى، وقتى بنى اسرائیل در سرزمین خودشان زندگى مى کردند، آن را با اعمال زشت خود نجس نمودند. رفتار ایشان در نظر من مثل یک پارچه کثیف و نجس بود. مملکت را با آدم کشى و بت پرستى آلوده ساختند. به این دلیلى بود که من خشم خود را بر ایشان فرو ریختم. آنان را به سرزمین هاى دیگر تبعید کردم و به این طریق ایشان را به سبب تمام اعمال و رفتار بدشان مجازات نمودم. اما وقتى در میان ممالک پراکنده شدند، باعث بى حرمتى اسم قدوس من گشتند، زیرا قوم هاى دیگر درباره ایشان گفتند: «اینها قوم خدا هستند که از سرزمین خود رانده شده اند.» من به فکر اسم قدوس خود هستم که شما آن را در بین قوم هاى دیگر بى حرمت کرده اید. پس به قوم اسرائیل بگو من که خداوند هستم مى گویم شما را دوباره به سرزمینتان بازمى گردانم، ولى این کار را نه به خاطر شما، بلکه به خاطر اسم قدوس خود مى کنم که شما در میان قوم ها آنان را بى حرمت نموده اید... (حزقیال، 36: 16ـ22).

 

بنا به هر دو بیان، چه اسارت قوم و چه پایان آن، به عمل قوم برمى گردد، اما به هرحال این خداست که مجازات مى کند و باز خداست که مى بخشد; پس هردو برنامه الهى است. حتى عاملان مجازات و عاملان رفع آن مأموران الهى هستند. در کتاب مقدس درباره آغاز اسارت بابلى آمده است: «پس خداوند پادشاه بابل را به ضد ایشان برانگیخت و تمام مردم یهودا را به دست او تسلیم کرد» (دوم تواریخ ایام، 36: 17). و درباره پایان اسارت آمده است: «در سال اول سلطنت کورش، امپراتور پارس، خداوند آنچه را که توسط ارمیاى نبى فرموده بود به انجام رسانید. او کورش را بر آن داشت تا فرمانى صادر کند... این است متن آن فرمان: «من، کورش، امپراتور پارس اعلام مى دارم که خداوند، خداى آسمان ها... به من امر فرموده که براى او در شهر اورشلیم که در سرزمین یهود است خانه اى بسازم. پس از اتمام، یهودیانى که در سرزمین من هستند هرکه بخواهد مى تواند به آنجا بازگردد. خداوند، خداى اسرائیل همراه او باشد» (همان، 36: 22ـ23).

و نیز همان طور که گذشت خداوند قبل از اسارت، بهوسیله انبیا از آن خبر داده بود و همچنین قبل از پایان آن، انبیاى الهى پایان آن را وعده دادند. باز همان طور که گذشت، حتى قبل از فتح آن سرزمین اولا باید شرارت قوم ساکن در آن سرزمین به اوج خود برسد و قبل از آن نمى توان وارد آن سرزمین شد.[22] و ثانیاً باید واردشوندگان انسان هاى صالحى باشند و بنى اسرائیل براى کسب این آمادگى به مدت چهل سال، در بیابان سرگردان شدند ویک نسل خطاکار مرد و نسل بعدى وارد شدند. ثالثاً این امر باید به دست پیامبر خداوند یوشع بن نون صورت گیرد و اینگونه نیست که افراد قوم بتوانند خودسرانه آن را انجام دهند.

بر پایه کتاب مقدس، پراکندگى قوم در سال 70 میلادى مجازات الهى بود و بنابراین، تکرار آنچه در موارد قبل رخ داده، ضرورى بود. این گونه نیست که قوم هرگونه و هر زمان که خواست، سرزمین را تحت سلطه خود درآورد و هرچه خواست با ساکنان آن انجام دهد. این برنامه باید به دست خداوند صورت گیرد. حتى در زمان حضرت موسى وقتى قوم مى خواهد خودسرانه به آن سرزمین حمله کند، آن حضرت آنان را منع مى کند: «نروید، زیرا دشمنانتان شما را شکست خواهند داد، چون خداوند با شما نیست... خداوند با شما نخواهد بود، زیرا شما از پیروى او برگشته اید» (سفر اعداد، 14: 42ـ43).

3. همان طور که گذشت خداوند به حضرت ابراهیم وعده داد تا سرزمین کنعان را به فرزندان او بدهد. از تورات برمى آید که این وعده نه براى همه فرزندان ابراهیم، بلکه فرزندان اسحاق، و نه براى همه فرزندان اسحاق، بلکه فرزندان یعقوب است که خداوند او را «اسرائیل» مى خواند و فرزندان او بنى اسرائیل نامیده مى شوند. قبلا گذشت که پس از فتح سرزمین موعود به دست یوشع بن نون، این سرزمین بین اسباط دوازده گانه بنى اسرائیل تقسیم شد. پس هم مطابق وعده اى که داده شده بود و هم مطابق آنچه در عرصه واقعیت رخ داد اسباط دوازده گانه مالک آن سرزمین گشتند.

اما نکته قابل توجه این است که همان طور که گذشت از این اسباط دوازده گانه، ده سبط، که در کشور شمالى مى زیستند، در اسارت آشوریان بودند و بعدها هویت قومى خود را از دست دادند و در اقوام و ملل دیگر منطقه حل شدند. جالب این است که، به گفته کتاب مقدس، هنگام تجزیه مملکت بنى اسرائیل تنها یک سبط براى فرزند حضرت سلیمان باقى مانده بود: «با این حال به خاطر خدمتگزارم داود و به خاطر شهر برگزیده ام اورشلیم، اجازه مى دهم که پسرت فقط بر یکى از دوازده قبیله اسرائیل سلطنت کند» (اول پادشاهان، 11: 12ـ13). و در همان باب خداوند به یَرُبعام مى گوید: «سلطنت را از پسر سلیمان مى گیرم و ده قبیله را به تو واگذار مى کنم، اما یک قبیله را به پسر او مى دهم» (همان: 35ـ36). اما در باب بعدى وقتى کشور تجزیه مى شود (و سبط یهود و بنیامین تحت حکومت رَجُبعام، پسر حضرت سلیمان هستند،[23] مفسران کتاب مقدس هریک به گونه اى تلاش کرده اند این مشکل را حل کنند. برخى گفته اند از این جهت در باب یازدهم سخن از یک سبط است که سبط بنیامین به سبط یهودا ملحق شده بود.[24] دیگرى مى گوید سبط بنیامین با سبط داوود ]یهودا[ ارتباط یافته بود و این دو به یک سبط تبدیل شده بودند.[25] اما مشکل این دو نظریه این است که با آیه 13 از باب 11 کتاب اول پادشاهان نمى سازد، چراکه در آنجا آمده است: «فقط بر یکى از دوازده قبیله».

در برخى از کتاب هاى تفسیرى آمده است که در این که سبط بنیامین از قبایل شمالى به حساب آورده شود یا جنوبى، همیشه شک و تردید وجود داشته، و این که قبایل شمالى ده عدد، و قبایل جنوبى یک عدد شمرده شدند شاید علتش ماجرایى باشد که در باب بیستم از کتاب داوران آمده است.[26] در آنجا آمده است که کسانى از سبط بنیامین دست به گناهى وحشتناک زدند و بقیه اسباط بنى اسرائیل با آنها جنگیدند و همه افراد آن از مرد و زن و کودک را کشتند و تنها چند مرد باقى ماندند که حتى براى آنان یک زن وجود نداشته است، پس تعداد افراد این سبط بسیار کم بوده است.

بنابراین اگر سرزمین موعود از آنِ فرزندان یعقوب است، پس به صورت قطعى نمى توان ادعا کرد که بیش از یک سبط از اسباط دوازده گانه به صورت متمایز از دیگر اقوام و با هویت مشخص قومى باقى مانده است و از آنجا که بقیه اسباط هم در اقوام و ملل آن نواحى حل شدند، پس آنان هم در آن سرزمین حق دارند، چراکه فرزندان ابراهیم و یعقوب هستند. و اگر این یک سبط، ادعایى راجع به آن سرزمین داشته باشد حق او 121 کل سرزمین بوده است.

اما از کتاب مقدس برمى آید که از همین یک سبط که از چند قرن قبل از میلاد باقى مانده است عده قابل توجهى به ادیان و فرهنگ هاى دیگر متمایل شدند و از آیین و فرهنگ خود دست برداشتند. فقرات بسیارى از عهد قدیم حکایت از این دارد که انبیا و بزرگان بنى اسرائیل، چه در دوره اسارت بابلى و چه پس از آن، از گرایش قوم به خدایان بیگانه مى نالیدند. پس کسانى که به ادیان و خدایان دیگر گراییدند نیز چون فرزندان ابراهیم و یعقوب هستند و نسبت به این سرزمین حق دارند. از این گذشته مجموعه عهد جدید و کتاب هاى تاریخى نشان مى دهند که عده زیادى از یهودیان به حضرت عیسى گرویده و مسیحى شدند. همچنین بعدها عده قابل توجه دیگرى از آنان به دین اسلام درآمدند و اینان نیز چون فرزندان یعقوبند، پس به آن سرزمین حق دارند. بنابراین، بسیار منصفانه است اگر کسى بگوید از آن یک سبط هم نباید بیش از نیمى باقى مانده باشد. پس باید رقم قبلى 121 را نصف کنیم.

باز از همین تعداد باقى مانده، که در سراسر دنیا پراکنده اند، همه مدعى چنین حقى نیستند و تنها صهیونیست ها ـ و نه همه یهودیان ـ مدعى این سرزمین اند. هرچند نمى توان آمار دقیقى از دو گروه ارائه داد، با این همه، کم نیستند کسانى که آرمان هاى صهیونیستى را رد کرده، خواهان آنند که در هر جاى دنیا که هستند با دیگران در صلح و صفا زندگى کنند و حتى برخى از اینان شعارشان این است که با پایان یافتن صهیونیسم، صلح تحقق مى یابد.[27] پس صهیونیست ها حتى نماینده همه یهودیانى که امروزه در سراسر جهان زندگى مى کنند، نیستند.

شاید اگر به شمار بنى اسرائیل در زمان حضرت موسى(ع) توجه کنیم، آنچه گفته شد به واقعیت نزدیک مى شود. به گفته کتاب تورات حضرت موسى از اسباط بنى اسرائیل، غیر از سبط لاوى، تعداد 550/603 نفر مرد جنگىِ بیست سال به بالا را سرشمارى کرد.[28] پس باید کل جمعیت بنى اسرائیل در آن زمان بیش از چهار میلیون نفر بوده باشد. بنى اسرائیل طى چهار قرن، از 12 نفر به چهار میلیون نفر رسیدند. اکنون حدود سى و سه قرن از زمان حضرت موسى(ع) مى گذرد و تعداد یهودیان جهان کم تر از پانزده میلیون نفرند. آیا قومى که چند همسرى در آن رواج داشته و تعداد فرزندان هر خانواده، به گفته کتاب مقدس، بسیار زیاد بوده است، بعد از سى و سه قرن چه تعداد باید باشند؟ اگر گفته شود که شاید در اثر کشتارها و قتل عام ها تعدادشان کم شده است، در پاسخ گفته مى شود که هیچ کشتار و فشارى در تاریخ این قوم سخت تر از فشار و کشتار فرعون نبوده که قبل از حضرت موسى(ع) رخ داده است.

پس چاره اى نیست جز اینکه بپذیریم کسانى که امروزه خود را فرزند یعقوب مى دانند، نسبت به تعداد واقعى فرزندان یعقوب که به صورت نامشخص در جهان و سرزمین فلسطین و نواحى اطراف آن زندگى مى کنند، بسیار ناچیزند. و اگر این سرزمین ملک فرزندان یعقوب است، پس باید همه در آن سهیم باشند، پس راهى جز این نمى ماند که ساکنان بومى آن منطقه در صلح و آرامش باهم زندگى کنند.

4. ممکن است گفته شود که سرزمین موعود از آنِ فرزندان یعقوب است، اما به شرط این که به دیانت موسوى پایبند باشند. پس وارث و مالک سرزمین کنعان کسى است که اولا از نسل ابراهیم و یعقوب باشد و ثانیاً دیانت حضرت موسى را پذیرفته، به آن پایبند باشد. پس اسباط شمالى که به تدریج در اقوام دیگر حل شده، دیانت موسوى را رها کردند و کسانى که از سبط یهودا قبل یا بعد از اسارت بابلى به خدایان اقوام دیگر روى آوردند و نیز کسانى که مسیحى یا مسلمان شدند ـ چون دیگر به دیانت موسى(ع) پایبند نیستند، پس از ارض موعود سهمى ندارند. پس، بنا به کتاب مقدس، تنها یهودیانِ امروزى مالک این سرزمین هستند.

در پاسخ مى گوییم که تورات از حضرت موسى نقل مى کند که آمدن پیامبرى را وعده داده است. او خطاب به قوم مى گوید: «یهوه، خدایت، نبى اى را از میان تو از برادرانت مثل من براى تو مبعوث خواهد گردانید او را بشنوید، (سفر تثنیه، 18: 15) و باز مى گوید: «و خداوند به من گفت آنچه گفتند نیکو گفتند. نبى اى را براى ایشان از میان برادران ایشان مثل تو مبعوث خواهم کرد و کلام خود را به دهانش خواهم گذاشت و هر آنچه به او امر فرمایم به ایشان خواهد گفت و هرکسى که سخنان مرا که به اسم من گوید نشنود من از او مطالبه خواهم کرد». (همان، 17ـ19).

پس شکى نیست که حضرت موسى(ع) آمدن پیامبر بزرگى را وعده داده و با تأکید فراوان به بنى اسرائیل دستور داده است که از آن پیامبر اطاعت و پیروى کنند. مسیحیان مى گویند این پیامبر حضرت عیسى(ع) بوده و مسلمانان مى گویند این پیامبر حضرت محمد(ص) بوده است. در اینجا، به هیچ روى به این بحث نمى پردازیم. سخنِ ما این است که براساس این سخنِ حضرت موسى(ع)، زمانى پیامبرى خواهد آمد. حال سؤال این است که زمانى که آن پیامبر مى آید، آیا همه بنى اسرائیل از او اطاعت و پیروى مى کنند؟ مسلماً جواب منفى است و هیچ گاه در طول تاریخ چنین چیزى رخ نداده است. در این صورت، سرزمین موعود از آنِ کدام دسته است. مسلماً باید گفته شود که از آنِ دسته اى است که از آن پیامبر اطاعت کرده است. ولى باز دسته اى که اطاعت نمى کند مى گوید که این فرد همان پیامبرى نیست که حضرت موسى وعده داده بود و بنابراین خود را مالک آن سرزمین مى دانند و گروهى را که از آن پیامبر پیروى کرده، از دین موسى خارج مى دانند. پس این نزاع هیچ گاه حل شدنى نیست; چنان که کسانى که از حضرت عیسى پیروى کردند، خود را پیروان واقعى حضرت موسى مى دانند و پیروان پیامبر اسلام نیز خود را پیروان واقعى حضرت موسى مى دانند. کدام مرجع و نهادى مى تواند این نزاع را حل کند؟ پس راهى نیست جز اینکه پیروان همه ادیان، چه یهودى، چه مسیحى و چه مسلمان، به همان صورت و بافتى که در آن منطقه مى زیستند، با صلح و دموکراسى واقعى به زندگى خود ادامه دهند و اگر یکى از این گروه ها مدعى باشد که این سرزمین تنها از آنِ اوست، منطقه هیچ گاه روى صلح و آرامش را نخواهد دید و این همان چیزى است که در یکى از تظاهرات یهودیانِ مخالف با صهیونیسم، بر روى پلاکاردى در دست یک روحانى یهودى نوشته شده بود: «پایان صهیونیسم = صلح».[29]

 

 



 

[2] . واژه هاى فرهنگ یهود، ص178.

 

[4] . یتیس، کابل، «دین یهود»، در جهان مذهبى، ج3، ترجمه عبدالرحیم گواهى، ص660ـ661.

 

 

[7] . سفر پیدایش، 15 : 16.

[8] . سفر پیدایش، 35 : 12.

[9] . سفر خروج، 3 : 7ـ8 و 17.

[10] . ر.ک: سفر تثنیه، 31: 1ـ8.

[11] . ر.ک: سفر تثنیه، باب 34.

[12] . ر.ک: سفر اعداد، باب اول.

[13] . ر.ک: سفر اعداد، باب هاى 13 تا 19.

[14] . ر.ک: اول پادشاهان، باب یازدهم.

[15] . اباابان، قوم من; تاریخ بنى اسرائیل، ص47; لوى، حبیب، تاریخ یهود ایران، ص75.

[16] . تردیدها به خاطر عبارات کتاب اول پادشاهان، باب هاى یازدهم و دوازدهم است. در این باره بعدها مفصل تر بحث خواهد شد.

[17] . ر.ک: اول پادشاهان، باب هفدهم; اباابان، قوم من; تاریخ بنى اسرائیل، ص55ـ58.

[18] . ژیلبرت و لیبى، کلاپرمن، تاریخ قوم یهود، ج3، ص264ـ267.

[19] . همان، ج2، ص263ـ266 و ج3، ص13ـ15; ابا ابان، قوم من، تاریخ بنى اسرائیل، ص177ـ178.

[20] . ر.ک: سفر اعداد، باب 14.

[21] . ر.ک: سفر تثنیه، باب 32.

[22] . ر.ک: سفر پیدایش، 15: 16.

[23] . اول پادشاهان، 12: 21.

[24] . السنن القویم فى تفسیر اسفار العهد القدیم، جلد چهارم، ص304.

[25] . المجموعة الکتابیة، ج5; التاریخ الاشتراعى، ص431.

 

[27] . مجله افق بینا (نشریه انجمن کلیمیان ایران)، شماره 21، ص41.

[28] . ر.ک: سفر اعداد، باب اول.

[29] . مجله افق بینا (نشریه انجمن کلیمیان ایران)، شماره 21، ص41.

1. ابا ابان، قوم من، تاریخ بنى اسرائیل، بهودا بروخیم، تهران، 1358.

2. الفغالى، بولس، المجموعة الکتابیة، ج5، التاریخ الاستراعى، انتشارات المکتبة البولسیة، بیروت، 1992.

3. برگ، اورهام، «عدالت و اخلاق در صهیونیسم» در مجله افق بینا (نشریه انجمن کلیمیان ایران) شماره 21.

4. جمعى از نویسندگان، السنن القویم فى تفسیر العهد القدیم، ج4، مجمع الکنائس فى الشرق المارونى، بیروت، 1973.

5. کتاب مقدس، انجمن کتاب مقدس ایران.

6. کتاب مقدس، (ترجمه تفسیرى) انجمن بین المللى کتاب مقدس، 1995م.

7. کلایر من، ژیلبرت و لیبى، تاریخ قوم یهود، ترجمه مسعود همتى، تهران، انجمن فرهنگى او تصوهتورا گنج دانش ایران، 1347.

8. گروهى از نویسندگان، واژه هاى فرهنگ یهود، ترجمه جمعى از مترجمان، تل آویو، انجمن جوامع یهودى، 1997.

9. لوى، حبیب، تاریخ یهود ایران، یهودا بروخیم، تهران، 1334.

10. یتیس، کایل، «دین یهود»، در جهان مذهبى، ترجمه دکتر عبدالرحیم گواهى، ج2، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران، 1374.