نقدِ نقد

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده


سردبیر محترم مجله هفت آسمان

با سلام و درود، عرض مى شود: همان گونه که مى دانید بیشتر مطبوعات هر گاه ناچار شوند گفته یا نوشته اى را که هماهنگ با مبانى و مواضع آنان نیست در نشریه خود درج کنند، آن را با پانوشتى تنقیدى همراه مى کنند; تا هم به وظیفه صنفىِ خود عمل کرده باشند و هم خلاف آنچه که خود به آن، پاى بندند، به دست آنان ترویج نشود. این روش آنگاه که با مبانىِ راست و درست به کار رود، خوب و ستودنى است و قرآن مجید نیز به حق آن را به کار برده است، مثلا مى فرماید: «و قالوا أإذا ضللنا فى الأرض أ إنّا لفى خلق جدید بل هم بلقاء ربهم کافرون ¡ قل یتوفیکم ملک الموت الّذى وکّل بکم ثم إلى ربّکم تُرجَعون».[1]

به نظر این جانب لزوم رعایت این شیوه در مجلّه خوب شما از این رو که نشریه اى دینى عقیدتى است، دوچندان است; چه آنکه خوددارى شما از چنین اقدامى ممکن است، موجب سستى و واگرایىِ برخى از خوانندگانتان در باورهاى به حقِ مذهبى و اعتقادیشان شود، چیزى که شما هرگز خواستار آن نمى باشید.

دوستان عزیز، درج گفتوگو با آیة الله واعظ زاده خراسانى تحت عنوان «چشم انداز تقریب مذاهب اسلامى» در هفت آسمان شماره 9 و 10، با حسن نیّت و ایمانى که من در شما سراغ دارم، بى شک کارى خداپسندانه و قدمى در راه رضاى او بوده است; اما دریغ از نقدى منصفانه از جانب خودِ شما، در پایان و یا در لابه لاى آن.

همین خرده گیرى درباره نقدهاى چاپ شده در شماره یازدهمِ مجله تان درباره این گفتوگو، نیز رخ مى نماید و گفته مى شود اگر شما با روح و جان آن گفتوگو موافقید، چرا نقدهایى را که ارزشمندىِ آن را پذیرا نیست، بدون نقدى بر نقد، چاپ مى کنید و اگر با آن گفتوگو از آغاز، کاملا هم آهنگ نبوده اید، چرا آن را بدون نقدى از خود به چاپ سپرده اید؟

بارى، به یاد دارید که نویسنده این نوشته پس از انتشار آن گفتوگو، یادداشتى نقدآمیز و البته ارج گذار نسبت به آن، تقدیم کرد هر چند به دلایلى اجازه نشر آن را نداد.[2]اینک نیز نکاتى در پیرامون برخى از نقدهاى مندرج در شماره 11 پیشکش شما مى شود و «إِن أُرید إلاّ الإصلاح مااستطعت».[3]

 

الف) نقدى بر مقاله «درباره وحدت اسلامى»[4]

n 1. «اسلام... لوازمى دارد و ایمان لوازم دیگرى; یکى احکام فقهىِ دنیایى را به دنبال دارد و دیگرى نجات اخروى را. همچنین بنا به آیاتى از قرآن کریم، هدایت و نجات اخروى شرایطى غیر از اسلام آوردن مى خواهد».[5]

این پندار که نجات اخروىِ امت اسلام در انحصار شیعه امامیه است و بهشت اختصاصىِ ماست، نه با ظواهر آیات قرآنى سازگار است و نه با روایات. صاحبنظران نیز از مجموعه ادلّه چنین استنباطى نکرده اند. اگر پژوهشى درباره منشأ این فکر صورت گیرد ـ و شاید صورت گرفته است و ما از آن بى خبریم ـ به دست خواهد آمد که آن یا از القاءات دشمنان زیرک است و یا از ساخته هاى دوستان ساده اندیش، به ویژه با توجه به شاخ و برگ هایى که براى این درخت بى ثمر ساخته اند و گفته اند: «شیعه باش و هر چه مى خواهى باش».[6]

اینک از باب نمونه چند آیه و چند روایت، و گفتارى از شهید مطهرى رضوان الله علیه به عنوان اسلام شناس برجسته معاصر نقل مى کنیم:

آیات قرآنى:

1) «إن للمتقین عند ربّهم جنات النعیم ¡ أفنجعل المسلمین کالمجرمین ¡ مالکم کیف تحکمون».[7]

2) «فإن أسلموا فقد اهتدوا».[8]

3) «و من أحسن قولا ممّن دعا إلى الله و عمل صالحاً و قال إنّنى من المسلمین».[9]

4) «قل إنّ صلاتى و نسکى و محیاى و مماتى لِلّه ربّ العالمین ¡ لاشریک له و بذلک أُمرت و أنا أوّل المسلمین».[10]

5) «إن المسلمین والمسلمات والمؤمنین والمؤمنات... أعدّالله لهم مغفرة و أجراً عظیماً».[11]

6) «لیس لک من الأمر شىء أو یتوب علیهم أو یعذبهم فإنهم ظالمون ¡ و للّه ما فى السّماوات و ما فى الأرض یغفر لمن یشاء و یعذّب من یشاء و الله غفور رحیم».[12]

7) «لیس بأمانیکم و لاأمانىّ أهل الکتاب من یعمل سوءاً یجز به و لایجد له من دون الله ولیاً و لا نصیراً».[13]

8) «فمن یعمل مثقال ذرّة خیراً یره ¡ و من یعمل مثقال ذرة شراً یره».[14]

روایات:

1) شیخ طوسى ره روایت مى کند که: «جمعى از مفوّضه و مقصّره کامل بن ابراهیم مدنى را به خدمت امام حسن عسکرى(علیه السلام) فرستادند. کامل مى گوید من به خودم گفتم از امام درباره بهشت نرفتن هر کس که با من هم عقیده نیست، سؤال خواهم کرد. مى گوید وقتى بر حضرت وارد شدم و لباس سفید ظریفى بر اندام او دیدم در دلم گفتم چگونه ولىّ خدا و حجت او، خود لباس نرم و ملایم مى پوشد و به ما دستور مى دهد که از پوشیدن چنین لباسهایى خوددارى کنیم و به دیگران کمک کنیم!؟ امام(علیه السلام) در حالى که تبسمى بر لب داشت فرمود: اى کامل! ـ در این هنگام آستین خود را بالا زد و دیدم زیر آن لباس سیاه خشنى پوشیده است که مماس با بدن شریفش است ـ این براى خداست و آن براى شما. من سلام کردم و کنار درى که بر آن، پرده اى آویزان بود نشستم که ناگاه بادى وزید و گوشه پرده را کنار زد و نوجوانى را آن سوى پرده دیدم که گویا پاره ماه است. سنّ او حدود چهار سال بود. نوجوان مرا که دید فرمود اى کامل بن ابراهیم! من به خود لرزیدم و به ذهنم رسید که بگویم لبّیک یا سیدى; سپس فرمود نزد ولىّ خدا و حجّت او و باب ]علم [او آمده اى از او سؤال کنى که آیا جز هم کیشان تو کسى وارد بهشت مى شود؟ گفتم آرى و اللّه، ایشان (همان نوجوان) فرمود: اگر چنین باشد که بهشتیان بسیار اندک خواهند بود، به خدا قسم کسانى که به آنها حقّیه گفته مى شود ]نیز [داخل بهشت خواهند شد. گفتم آقاى من آنان کیانند؟ فرمود کسانى اند که به خاطر محبتى که به على ](علیه السلام)[ دارند، به حق او قسم مى خورند، در حالى که نه حق او را مى دانند و نه فضل او را...».[15]

2) صدوق(رحمه الله) از امام صادق(علیه السلام) نقل مى کند که فرمود: «إنّ الرجل لیحبّکم و مایدرى ماتقولون فیدخله الله الجنّة...».[16]

3) عیاشى در تفسیر خود از امام صادق(علیه السلام) در تفسیر آیه 98 سوره نساء (إلاّ المستضعفین) نقل مى کند که فرمود: «لایستطیعون سبیل أهل الحق فیدخلون فیه و لایستطیعون حیلة أهل النصب فینصبون; قال هولاء یدخلون الجنة بأعمال حسنة و باجتناب المحارم الّتى نهى الله عنها و لاینالون منازل الأبرار».[17]

4) قمى(رحمه الله) در تفسیر خود از ضریس کناسى نقل مى کند که مى گوید به امام باقر(علیه السلام)گفتم: فدایت شوم! حالِ گنه کارانى که مى میرند، در حالى که امام بر حق ندارند و با ولایت شما اهل بیت آشنا نیستند أمّا خدا و رسول را قبول دارند چگونه است؟ حضرت فرمود: «أما هولاء فإنهم فى حُفرهم لایخرجون منها، فمن کان له عمل صالح و لم یظهر منه عداوة فإنّه یخدّ له خدّ[18] إلى الجنة التى خلقها الله بالمغرب فیدخل علیه الرّوح فى حفرته إلى یوم القیامة حتى یلقى الله فیحاسبه بحسناته و سیئاته فإمّا إلى الجنّة و إمّا إلى النار... فأمّا النّصّاب من أهل القبلة فإنه یخدّ له خدّ إلى النار التى خلقها الله بالمشرق فیدخل علیه اللّهب والشرر والدخان و فورة الجحیم إلى یوم القیامة ثم مصیرهم إلى الجحیم».[19]

5) صدوق(رحمه الله) از امام صادق(علیه السلام) و آن حضرت از پدرش، از جدش از امیرالمؤمنین(علیه السلام)نقل مى کند که فرمود: «إنّ للجنة ثمانیة أبواب، باب یدخل منه النبیون والصدیقون و باب یدخل منه الشهداء والصالحون و خمسة أبواب یدخل منه شیعتنا و محبّونا،... و باب یدخل منه سائر المسلمین ممّن شهد أن لا إله إلاّ اللّه و لم یکن فى قلبه مقدار ذرّة من بغضنا أهل البیت».[20]

گفتارى از شهید مطهرى(قدس سره):

«آیات و روایاتى که دلالت مى کند اعمال منکران نبوت یا امامت مقبول نیست، ناظر به آن است که آن انکارها از روى عناد و لجاج و تعصّب باشد. اما انکارهایى که صرفاً عدم اعتراف است و منشأ عدم اعتراف هم، قصور است نه تقصیر، مورد نظر آیات و روایات نیست. این گونه منکران از نظر قرآن کریم مستضعف و مرجون لأمر الله به شمار مى روند. بنا به نظر حکماى اسلام از قبیل بوعلى و صدرالمتألهین، اکثریت مردمى که به حقیقت اعتراف ندارند قاصراند نه مقصر، چنین اشخاصى اگر... خداشناس باشند و به معاد اعتقاد داشته باشند و عملى خالص قربة إلى الله انجام دهند پاداش نیکِ عمل خویش را خواهند گرفت».[21]

 

n 2. «همچنین در حدیث معروف نبوى که تفترق اُمّتى على ثلاث و سبعین فرقة... مسلمانان از جهت احکام اخروى به دو دسته تقسیم شده اند یک دسته از آنان اهل نجات اند و دسته دیگر اهل دوزخ».[22]

موضوع تفرّق امت اسلام به 73 فرقه و دوزخى بودن 72 فرقه و اهل نجات بودن یک فرقه که همان فرقه شیعه امامیّه باشد به روشنى اى که ناقد محترم وانمود کرده است نیست; زیرا:

اولا در روایاتى که از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل شده است و راویان یکى از آنها سلمان و ابوذر و مقداد مى باشند، از تفرّق امّت به سه فرقه یاد شده است: «فرقة أهل حق لایشوبونه بباطل... و فرقة أهل باطل لایشوبونه بحقّ... و فرقة أهل ضلالة مذبذبین لا إلى هؤلاء و لا إلى هؤلاء...».[23] حدیث دیگرى از امام صادق(علیه السلام) روایت شده است که مى فرماید: «...حقاً على الله أن یدخل الضُّلاّل الجنّة».[24]

ثانیاً در حدیثى که مرحوم کلینى آن را در کافى از امام باقر(علیه السلام) نقل کرده، چنین آمده است: «.. تفرّقت هذه الاُمّة بعد نبیّها(صلى الله علیه وآله)على ثلاث وسبعین فرقة; اثنتان و سبعون فرقة فى النّار و فرقة فى الجنّة. و من الثلاث و سبعین فرقة، ثلاث عشرة فرقة تنتحل ولایتنا و مودّتنا اثنتاعشرة فرقةً منها فى النار و فرقة فى الجنّة...».[25] نظیر این حدیث را طبرسى در احتجاج از امیرالمؤمنین(علیه السلام) نیز نقل کرده است.[26] همچنان که سُلیم بن قیس هلالى با تفصیل بیشترى، آن را از مولى أمیرالمؤمنین(علیه السلام) و از رسول اکرم(صلى الله علیه وآله)نقل مى کند.[27]

ثالثاً از سلمان فارسى رضوان الله علیه نقل شده است که گفت: «پس از آن که امیرالمؤمنین(علیه السلام) از تفرّق امت اسلام به 73 فرقه و بهشتى بودن یک فرقه خبر داد به آن حضرت گفته شد: «أرأیت من قد وقف فلم یأتمّ بکم و لایضادّکم و لم ینصب لکم و لم یتولّکم و لم یتبرّأ من عدوّکم و قال لاأدرى، و هو صادق؟ قال(علیه السلام): لیس أولئک من الثلاث و السّبعین فرقة، إنّما عنى رسول الله(صلى الله علیه وآله) بالثلاث و السّبعین فرقة، الباغین النّصابین... فأما من وحّداللّه و آمن برسوله(صلى الله علیه وآله) و لم یعرف ولایتنا و لا ضلالة عدوّنا و لم ینصب شیئاً... فهذا ناج. و هذه الطبقة بین المؤمنین و بین المشرکین هم أعظم النّاس و جلّهم و هم أصحاب الحساب و الموازین و الأعراف... فأمّا المؤمنون ]یعنى الفرقة الواحدة الخاصّة[ فینجون و یدخلون الجنّة بغیر حساب و إنّما الحساب على أهل هذه الصّفات بین المؤمنین و المشرکین».[28]

با ندیده گرفتن اجمالى که از ناحیه روایات یاد شده در دو بند «اوّلا» و «ثانیاً» دامن گیر حدیث مورد نظرِ ناقد محترم مى شود و با فرض باقى ماندن آن حدیث در میدان دلالت، پر واضح است که مقتضاى جمع عرفى بین عام و خاص، تقدم حدیث سلمان و امثال آن که موافق با ظواهر کتاب نیز هست بر روایات عامّ است; اعم از آن دسته اى که مردم را به دو گروه اهل نجات و اهل عذاب تقسیم مى کند و ناقد محترم به آن نظر دوخته اند و دسته اى دیگر که مردم را به سه گروه تقسیم مى کند: اهل حق و اهل باطل و گمراهان. بنابراین، چه روایات عام بر جاى بمانند و چه قبل از برخورد با روایت خاصّ به دلیل اجمال یا تعارض و تساقط از میان بروند، حاصل مطلب در این باره، این است که مردم در روز قیامت بر سه دسته اند: دسته اول شیعیان خلّص اند که بى درنگ، وارد بهشت مى شوند ـ جعلنا الله منهم ـ دسته دیگر بُغات و نواصب اند که قطعاً جهنمى اند و دسته سوم که اکثریت عظیم را تشکیل مى دهند، کسانى اند که به حسابشان رسیدگى خواهد شد; خواه شیعه باشند یا غیرشیعه.

n 3. «...مدارا و نرمى در برخورد، هرگز به معناى عدول از مواضع ثابت و قطعى، و دست برداشتن از حق و حقیقت نیست و قرآن کریم درباره این لغزش هشدار داده است که ودّوا لوتدهن فیدهنون...».[29]

نخست، یادآور مى شوم که تمسّک جستن ناقد محترم به آیات یادشده قرآنى بر خواسته اى که دارد، نارواست، زیرا لازمه آن ـ العیاذ بالله ـ عمل نکردن پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) به دستور قرآن است، زیرا همه مى دانند که آن بزرگوار در دوران پیامبرى خود آن گونه که آقاى ناقد در اینجا پسندیده اند، رفتار نمى کرد. و چون این پندار پذیرفتنى نیست، ناچار برداشتِ آقاى ناقد از این آیات، نادرست است; چنانکه روشن خواهد شد.

سپس از جناب ناقد مى پرسیم آیا آشکار نساختن آنچه را که انسان به آن معتقد است و عمل نکردن بر وفق آن، و بالاتر، اظهار و عمل برخلاف و بر ضدّ آن، چنانچه مصالح مهم و اساسى آنچه را که گفته شد ایجاب کند، عدول از مواضع ثابت و قطعى و دست برداشتن از حق و حقیقت است؟! قرآن و عقل به جاى خود; روایات را بنگرید:

1) مرحوم مجلسى در بحار از محاسن برقى از ابابکر حضرمى نقل مى کند که گفته است: «امام باقر(علیه السلام) به من فرمودند گمان مى کنم تو اگر کسى را ببینى که به على(علیه السلام) دشنام مى دهد چنانچه بتوانى بینى او را مى برى ]خرد مى کنى[! گفتم آرى; حضرت فرمود چنین نکن ]نباش[، سپس فرمود من گاهى که صداى مردى را مى شنوم که به على(علیه السلام)دشنام مى دهد پنهان مى شوم و آنگاه که بس کرد، به سوى او مى روم و با او مصافحه مى کنم».[30]

2) همانند حدیث گذشته را ابن مسکان از امام صادق(علیه السلام) گزارش مى کند و بنابر گفته او، امام(علیه السلام) در پایان مى فرماید: «...سراغ او مى روم، به او سلام و با او مصافحه مى کنم».[31]

3) سُلیم بن قیس هلالى در کتاب خود از امیرالمؤمنین(علیه السلام) روایت مى کند که فرمود: «واللّه لو نادیتُ فى عسکرى هذا بالحق الذى أنزل الله على نبیه و أظهرته و دعوت إلیه و شرحته و فسّرته على ما سمعت من نبىّ الله(صلى الله علیه وآله) فیه، ما بقى فیه إلاّ أقلّه و أذلّه و أرذله و لاستوحشوا منه ولتفرقوا عنّى».[32]

4) طبرسى(رحمه الله) در احتجاج، از امام صادق(علیه السلام) نقل مى کند که فرمود: «أقبل أمیرالمؤمنین(علیه السلام) و معه ناس من أهل بیته و خاصّ من شیعته، فصعد المنبر فحمدالله و أثنى علیه و صلّى على نبیه(صلى الله علیه وآله) ثم قال: لقد عملت الولاة قبلى بأمور عظیمة خانوا فیها رسول الله(صلى الله علیه وآله) متعمدین لذلک، ولو حملتُ الناس على ترکها و حوّلتها إلى مواضعها الّتى کانت علیها على عهد رسول اللّه(صلى الله علیه وآله)لتفرّق عنّى جندى حتّى أبقى وحدى إلاّ قلیلا من شیعتى الذین عرفوا فضلى و إمامتى من کتاب الله و سنّة نبیّه(صلى الله علیه وآله). أرأیتم لو أمرتُ بـ  ... واللّه لقد أمرت الناس أن لایجمعوا (لایجتمعوا) فى شهر رمضان إلاّ فى فریضة، فنادى بعض عسکرى ممن یقاتل دونى و سیفه معى أتّقى به فى الإسلام و أهله: غُیّرَتْ سُنَّةُ عُمَر... حتى خفت أن یثورَ بى ناحیة عسکرى...».[33]

5) مانند حدیث بالا را کلینى(رحمه الله) در کافى شریف آورده است.[34]

6) عیاشى(رحمه الله) در تفسیر خود از یکى از دو امام (صادقَیْن)(علیهما السلام) گزارش مى کند به این گونه که در زمان حضور امیرالمؤمنین(علیه السلام) در کوفه، کسانى نزد آن حضرت آمدند و درخواستِ امام جماعت براى ماه رمضان ]یعنى نمازهاى مستحبىِ شب هاى ماه مبارک رمضان [نمودند. حضرت همکارى نکرد و آنان را از اقامه چنین نماز جماعتى نهى فرمود. شب که شد شروع کردند به سردادن شعار "ابکوا فى رمضان"، "وا رمضاناه"! حارث أعور و جمعى دیگر نزد امام(علیه السلام) آمدند و گفتند مردم شیون مى کنند و از برخورد شما ناراحت اند. امام(علیه السلام)فرمود: «دعوهم و مایریدون، لیصلّى بهم من شاؤوا».[35]

7) مجلسى(رحمه الله) در بحار از تهذیب شیخ طوسى(رحمه الله) نقل مى کند که: «لما قدم أمیرالمؤمنین(علیه السلام) الکوفة أمر الحسن بن على أن ینادى فى الناس لاصلاة فى شهر رمضان فى المساجد جماعةً. فنادى فى الناس الحسن بن على(علیه السلام) بما أمره به أمیرالمؤمنین(علیه السلام). فلمّا سمع الناس مقالة الحسن بن على(علیه السلام) صاحوا: "واعمراه، واعمراه"، فلمّا رجع إلى أمیرالمؤمنین(علیه السلام) قال له ما هذا الصوت؟ فقال یا أمیرالمؤمنین الناس یصیحون "واعمراه واعمراه". فقال أمیرالمؤمنین(علیه السلام) قل لهم: صلّوا».[36]

روایات تقیّه نیز با فراوانى بسیار، بر آنچه به روشنى از روایات گذشته به دست مى آید ـ و چنانکه اشاره شد کتاب و عقل و عقلا نیز سخنشان در این باره همین است ـ دلالت مى کند و اینک چند نمونه از آنها:

1) عن أبى عمر الأعجمى قال قال لى أبوعبدالله(علیه السلام): «یا أباعمر، إنّ تسعة أعشار الدین فى التقیّة، ولا دین لمن لاتقیة له، والتقیة فى کل شىء...».[37]

2) عن أبى عبدالله(علیه السلام) قال: «کان أبى یقول و أىّ شىء أقرّ لعینى من التقیة إنّ التقیة جُنّة المؤمن».[38]

3) عن أبى عبدالله(علیه السلام) قال: «کلّما تقارب هذا الأمر کان أشدّ للتقیة».[39]

 

n 4. «...نمى توان زیر عنوان وحدت اسلامى و با شعار دور انداختن تعصّب ها از جهات اختلاف در اصول ایمانى و آثار و لوازم آن گذشت».[40]

از ناقد محترم مى پرسیم چه کسى گفته است از اصول ایمانى باید گذشت؟ بله لوازم و آثار ایمانى را باید کاوید و شناخت. راستى دشنام دادن به کسانى که به هر دلیل نزد اکثریت مسلمانان، بزرگ و محترم اند و تحریک احساسات توده ها و ملّت ها از این راه، از لوازم و آثار اصول ایمانى است؟! آیا نه این است که فرهنگ ناب اسلام مالامال از ادب و نزاکت و اخلاق و متانت است؟ و نه این است که قرآن مجید به کار بستن این رویّه را حتى با مشرکان روا ندانسته است؟: خدا مى فرماید: «ولاتسبّوا الذین یدعون من دون الله فیسبّوا الله عدواً بغیر علم»[41] و على(علیه السلام)  دشنام دهى به فرمانبران معاویه را نپسندیده و فرموده است: «إنّى أکره لکم أن تکونوا سبّابین، و لکنکم لوقلتم مکان سبّکم إیّاهم: اللّهم احقن دماءنا و دماءهم و أصلح ذات بیننا و بینهم و اهدهم من ضلالتهم... ]کان أصوب فى القول[».[42] اسلامِ عزیز به بازداشتنِ پیروان خود از دشنام دهىِ به این و آن، بسنده نکرده، بلکه دست یازى به این کارِ خود به خود زشت را بر علیه مقدسات، آنگاه که موجب فرونشستن آتش فتنه شود نیز، روادانسته است:

قرآن مى فرماید: «من کفر باللّه من بعد إیمانه إلاّ من أُکره و قلبه مطمئنّ بالإیمان...»،[43] و امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرموده است: «ألا و إنّه ]یعنى معاویة [سیأمرکم بسبّى و البراءة منّى، فأما السّبّ فسبّونى فإنّه لى زکاة و لکم نجاة...».[44] در خور دقت است که بنا بر چند حدیث معتبر، ائمه(علیهم السلام) جمله «و أمّا البراءة فلاتبرّؤوا منّى» را که سیّد رضى(رحمه الله)، در نهج البلاغه و برخى دیگر از محدّثان در دنباله حدیث یاد شده بالا آورده اند، تحریف شده دانسته و گفته اند: أمیرالمؤمنین(علیه السلام) نفرموده است «فلاتبرّؤوا منّى» بلکه درباره برائت سکوت کرده و فرموده است: «و أمّا البراءة فإنّى على دین محمّد».[45]

n 5. «...مراد و نتیجه وحدت دست برداشتن از حقایق براى ایجاد وحدت تاکتیکى نیست، بلکه وحدت در مسیر حقیقت است...».[46]

مراد از وحدت و نتیجه آن همه جا یکسان نیست; اگر همگرایى و اتحاد، بین پیروان یک عقیده و صاحبان یک مرام و مسلک برقرار شود، مراد و نتیجه وحدت و اتّحاد همان است که در سخن ناقد محترم یاد شده است; ولى اگر صاحبان دو یا چند ایده و مرام بخواهند با هم متحّد شوند، روشن است که وحدت آنان نمى تواند در مسیر یک حقیقت باشد و تنها یک وحدت تاکتیکى است. پیروان ایده حق نیز بر همین پایه مى توانند با دیگرانى که بر حق نیستند متحّد شوند، بدون اینکه از اصول حقانیّت خود دست بردارند. اتحاد پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در سال هاى آغازین هجرت با فرقه هاى گوناگون همین گونه بوده است و قرآن کریم نیز به روشنى آن را روا دانسته است: «قل یا أهل الکتاب تعالوا الى کلمة سواء بیننا و بینکم...».[47] از ناقد محترم مى پرسیم، چگونه است که قرآن مجید خواستار هم گرایىِ مسلمانان با پیروان سایر ادیان است و ما پیروان قرآن و امّت اسلام نمى توانیم در کنار یکدیگر قرار گیریم و با هم سازگار باشیم؟ به دیگر سخن مى پرسیم، پشتوانه این گفته شما که «مراد و نتیجه وحدت... وحدت تاکتیکى نیست بلکه وحدت در مسیر حقیقت است» چیست؟ و چرا وحدت تاکتیکى مردود است؟ لزوم روى آوردن به وحدت با هم نوعان، یک امر بدیهى، فطرى، عقلى، عقلایى و شرعى است و «المیسور لایسقط بالمعسور». ما باید تلاش کنیم همه انسان ها، پیرو دین اسلام و مذهب حق جعفرى شوند و در این راه گام خواهیم برداشت إن شاءاللّه و به این و آن تعارف نخواهیم کرد، اما سخن بر سر این است که وقتى چنان یکپارچگى اى نیست، با دیگران چگونه باید بود؟ و پیشبرد آن هدف با چه شیوه یى میسّر است؟

 

n 6. «مقتضاى برابرى کتاب خدا و أهل بیت پیامبر خدا، عصمت آنان از لغزش هاى علمى و عملى است...».[48]

گمان نمى کنم هیچ شیعه مذهبى در حقّانیّتِ این گزینه، دودل باشد. ولى پرسش از آقاى ناقد، این است که چنانچه مسلمان یا مسلمانانى این عقیده حق را نپذیرفتند و به آن گردن ننهادند چه باید کرد؟ آیا جز جنگ و دشمنى و کشمکش راه دیگرى نیست؟ آیا رویّه ائمه معصومین(علیهم السلام) در این باره چه بود؟ آیا پذیرفتنى است که با بى دین و کمونیست و هندو و گبر و جهود و ارمنى بشود زندگى و سازش کرد و متحد شد، ولى با مسلمانى که خدا و پیغمبر و قرآن و قبله و نماز و روزه و حج و زکات و غیره را قبول دارد، نه؟ آن هم با این استدلال که عصمت اهل بیت(علیهم السلام) و لوازم آن را قبول ندارد و به این دلیل که «وحدت تاکتیکى مردود است و وحدت باید در مسیر حقیقت باشد»!! مرحوم کلینى در اصول کافى از معاویة بن وهب نقل مى کند که گفت: «قلت له:[49] کیف ینبغى لنا أن نصنع فیما بیننا و بین قومنا و بین خلطائنا من النّاس ممّن لیسوا على أمرنا؟ قال: تنظرون إلى أئمتّکم الّذین تقتدون بهم فتصنعون ما یصنعون، فو اللّه إنّهم لیعودون مرضاهم و یشهدون جنائزهم و یقیمون الشّهادة لهم و علیهم و یؤدّون الأمانة الیهم».[50]

 

n 7. «دین و آیین و معارف خود را از کدام طرف بگیریم...؟».[51]

پاسخ این است که از همان کسانى که تاکنون مى گرفته ایم; یعنى از ائمه اهل البیت(علیهم السلام); اما آیا نمى شود به این عقیده حق و ایده درست بدون نفى و طرد و سبّ و لعن دیگران پاى بند بود و با روش قرآنى یعنى بالحکمة و الموعظة الحسنة و الجدال الأحسن، دیگران را نیز به این راه راست و رویه نیکو فراخواند؟!

 

n 8. «این که شکل دولت در زمان غیبت و مواد قانونى آن چگونه است کاملا مبتنى بر بحث خلافت و امامت است...».[52]

اگر چنین است، امروزه ما چگونه اقلیّت هاى مذهبى و پیروان دیگر ادیان و بى دینان را در جمهورى اسلامیمان پذیرفته ایم و آنان چگونه حکومت جمهورى اسلامىِ شیعى را پذیرفته اند؟ و بالاتر از این، امیرالمؤمنین(علیه السلام) در دوران خلافت ظاهرىِ خود، چگونه غیر معتقدان به خلافتِ بلافصل و ولایت منصوصه خود را که آنان از قضا در اکثریت عظیم نیز بودند[53] پذیرفت و آنان چگونه او و حکومت او را پذیرفتند؟ اجازه بدهید همانگونه که امیرالمؤمنین(علیه السلام) در دوران خلافت ظاهرى، اولویّت اول کارىِ خود را یک دست کردن مردم از جهت اعتقاد به خلافت و امامت قرار نداد، ما نیز چنین نکنیم و ما و شما این دلسوزى را براى جمهورى اسلامى نداشته باشیم که از حکومت على(علیه السلام)مقدّس تر باشد.

 

n 9. «ماهیّت اعتقاد اهل تسنّن درباره شیخین، همان ماهیّت امامتى است که امامیّه مطرح مى کنند».[54]

با پافشارى بر این دیدگاه که کیان امامت امامان شیعه(علیهم السلام) نصب و نصّ است مى گوییم: هیچ راوى و عالم و کتاب معتبرى در جهان اسلام چنین نگاهى به خلافت شیخین نکرده است و با این واقعیّت، نمى دانم انگیزه ناقد محترم از شکستن چنین تخم لقى در دهان فرصت طلبان چه مى باشد. أبومنصور عبدالقادر بغدادى در کتاب الفرق بین الفِرَق مى گوید: «در امّت اسلام، بستن پیمان امامت با امام از راه اجتهاد است و پیغمبر(صلى الله علیه وآله) شخص معیّنى را به امامت نامزد نکرده است به خلافِ رافضیان که گفته اند وى به نص صریح و صحیح، على ](علیه السلام)[ را به امامت، نامزد فرمود...».[55] علاّمه امینى(رحمه الله)مى فرماید: «امت اسلام ـ در رابطه با نصّ رسول خدا(صلى الله علیه وآله) ـ از دو گروه خارج نیستند; یک دسته مى گویند نص بر خلافت على(علیه السلام) وارد شده است و دسته دیگر مى گویند اصلا نصّى بر خلافت احدى وجود ندارد. بله دروغ هایى به شکل روایت در برخى کتب آمده است که علماى عامّه نیز بر ساختگى بودن و دروغ مسلّم بودن همه آنها تأکید ورزیده اند».[56] احتمالا منشأ اشتباه ناقد محترم، عبارت ماوَردى در الأحکام السّلطانیّة است ـ و یا عبارت دیگرى مثل آن ـ  ماوَردى مى گوید: «الإمامة تنعقد من وجهین: أحدهما باختیار أهل الحل و العقد و الثانى بعهد الإمام من قبلُ».[57] روشن است که مراد از امام در «عهد امام قبلى» که گاهى از آن به «نصّ امام قبلى» نیز تعبیر مى کنند، رسول الله(صلى الله علیه وآله)نیست، بلکه مقصود ابوبکر است و خواسته اند با این ضابطه، خلافت عمر را که دلیلى جز نصب و نصّ أبى بکر نداشته است تصحیح کنند; وگرنه، هیچ کس نگفته است که رسول اکرم(صلى الله علیه وآله)ابوبکر را به جانشینى خود برگزیده اند، بلکه برعکس، همه مورّخان نوشته اند ابوبکر در هنگام مرگ مى گفت اى کاش از پیامبر پرسیده بودم که خلافت بعد از شما از آنِ چه کسى است.[58] بنابراین تعبیر «نصب و نصّ» که گاهى در تعابیر علماى عامّه در اثبات خلافتِ بعضى از خلفاى راشدین به کار برده شده است هیچ گونه ارتباطى با عقیده شیعه درباره خلافت حضرت على(علیه السلام) ندارد و این دو تعبیر تنها تشابه لفظى دارند و بس.

 

n 10. «در این آیه، پیش گویى مى کند که آن کسى که بر زمام امر، مسلّط خواهد شد، از همان گروه فى قلوبهم مرض است...».[59]

جرأت آقاى ناقد در نسبت دادن معناى دلخواه خود به آیه شریفه، آن هم، به صورت مسلّم و به گونه اى که گویا از بُطنان عرش خبر دارد، شگفت آور است. مفسّران براى کلمه «تولّیتم» در آیه مبارکه «فهل عسیتم إن تولیتم أن تفسدوا فى الأرض...»،[60] دو معنا را محتمل دانسته اند: یکى پشت کردن به میدان جنگ و اسلام و احکام آن; و دیگرى تصدّى حکومت. از قضا، مفسّر کبیر علاّمه طباطبایى(قدس سره) در تفسیر گران قدر المیزان، معناى اول را ترجیح داده، معناى دوم را به دلیل سیاق آیات بعید دانسته اند.

 

n 11. «اگر بناست صحابه الگوى رفتارى و مرجعیّت علمى براى مسلمانان باشند، چگونه مى توان بدون بررسىِ سیره شان از آنان، درس گرفت... ما نباید بدانیم در سقیفه بنى ساعده چه منطق دینى اى به کار گرفته شد، چرا عدّه اى از صحابه آن را نپذیرفتند؟ چرا...؟ چرا...؟».[61]

این سخن آقاى ناقد یادآور مَثَلى است که مى گوید «خود مى کشى و خود تعزیه مى گردانى»! از ایشان مى پرسیم چه کسى گفته است که بنا است صحابه الگوى رفتارى و مرجع علمىِ مسلمانان باشند؟ ایده استوار ما این است که باید ائمه اهل البیت(علیهم السلام)الگوى رفتارى و مرجع علمى همه مسلمانان بلکه همه آدمیان باشند، و ما مدّعیان پیروى از آنان، چنانچه نیک رفتارى پیشه کنیم، دور نیست که با توجه به اجماعى که بین مسلمانان بر فضیلت و أفضلیّت آن انسان هاى پاک و برجسته، وجود دارد، در تحقّق این خواسته کامیاب شویم. ولى سوگمندانه مى گویم گویا بسیارى از ما داعیه داران تشیّع، ستیزه جویى و خشونت عُمَرگونه[62] را بر هر اصل و دستور شرعى ـ عقلایىِ دیگر ترجیح مى دهیم. نمودهایى از ترویج این رویّه، در نقد این ناقد محترم نیز دیده مى شود. قرآن مجید راز کامیابىِ پیامبر اکرم اسلام(صلى الله علیه وآله) را نرم خویىِ آن حضرت معرّفى مى کند و مى گوید: «فبما رحمة من اللّه لنت لهم و لو کنت فظّاً غلیظ القلب لانفضّوا من حولک».[63]این کتابِ انسان ساز در رویارویى با فرعون نیز سفارش به نرم گفتارى مى کند و مى گوید: «و قولا له قولا لیّناً لعلّه یتذکر أو یخشى».[64] پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله) مى فرماید: «أمرنى ربّى بمداراة الناس کما أمرنى بأداء الفرائض».[65] از امام صادق(علیه السلام) گزارش شده است که فرمود: «جاء جبرئیل الى النّبى(صلى الله علیه وآله)فقال: یا محمّد ربک یقرؤک السّلام و یقول لک: دارِ خَلقى».[66]و هم او از رسول خدا(صلى الله علیه وآله)نقل مى کند که فرموده است: «لو کان الرّفق خَلقاً یُرى، ما کان ممّا خلق الله شىء أحسنَ منه».[67] همچنین از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است که فرمود: «من کان رفیقاً فى أمره نال مایرید من الناس».[68] حدیث هشداردهنده دیگرى را ـ هر چند به ذائقه تندخویان خوش نمى آید ـ  کلینى و صدوق (رحمت خدا بر آن دو باد) در کافى و أمالى آورده اند که چنین است: «عن أبى جعفر(علیه السلام) قال: فى التوراة مکتوب فیما ناجى الله عزّوجلّ به موسى بن عمران(علیه السلام) یا موسى اکتم مکتوم سرّى فى سریرتک و أظهر فى علانیتک المداراة عنّى لعدوّى و عدوّک من خلقى و لاتستسبّ لى عندهم بإظهار مکتوم سرّى، فتشرک عدوّک و عدوّى فى سبّى».[69] در حدیث دیگرى آمده است که به امام صادق(علیه السلام) گفته شد ما مردى را در مسجد مى بینیم که آشکارا به دشمنان شما اهل بیت دشنام مى دهد; حضرت فرمود: «ما له لعنه الله تعرّض بنا، قال الله و لاتسبّوا الذین یدعون من دون الله...».[70] همچنین از آن حضرت نقل شده است که فرمود: «لاتسبّوهم فإنّهم یسبوکم و من سبّ ولىّ الله فقد سبّ الله».[71]

امید است بر ناقد محترم روشن شده باشد که سخن نه ـ العیاذ باللّه ـ در کنار گذاشتن اهل بیت(علیهم السلام) است و نه در الگو و مرجع قرار دادن صحابه و نه در بستن دَرِ این دانش که کَى و کجا چه گذشت. بلکه سخن در این است که باید در گفتار و رفتار، از قرآن و اهل بیت(علیهم السلام) الگو گرفت و دست آوردِ کاوش هاى علمى را به گونه اى حکمت آمیز و دل پذیر به کار انداخت; «ادعُ إلى سبیل ربّک بالحکمة والموعظة الحسنة»، و سخن آقاى واعظ زاده نیز ـ ظاهراً ـ همین است.

سختگیران ممکن است در بدبرخوردىِ خود به ظاهر آیاتى چون «لاتجد قوماً یؤمنون بالله والیوم الآخر یوادّون من حادّ الله و رسوله ولو کانوا آباءهم أو أبناءهم أو إخوانهم أو عشیرتهم...»[72] و «یا أیها النبى جاهد الکفار والمنافقین و اغلظ علیهم»[73] چنگ بزنند که در این صورت باید به آنان گفت آیا شما از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و اصحاب برگزیده و اهل بیت طاهرین او مسلمان ترید؟ آیا نه این است که آن بزرگواران با سرانى که شما با ملت هایى به دلیل هوادارى از آن سران، بى مهرى مى کنید، این چنین رفتار نمى کردند. قضا را، که در شأن نزول آیه 22 سوره مجادله، گفته شده است این آیه درباره ابوبکر نازل گردید، آنگاه که چون شنید پدرش أبى قحافه ـ درحالى که همچنان مشرک بود ـ به پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)دشنام مى دهد، به صورت او آنچنان سیلى زد که نقش بر زمین شد.[74]

این گزینه را هم نباید ندیده گرفت که کسانى بگویند مخالفان در درازاى تاریخ در بدرفتارى با شیعه پیشتاز و بالادست بوده اند و ستیز شیعیان همیشه بازدارنده بوده است و نه روى آور. در پاسخ این پندار به جاى سخن پردازى و گفتوگو به یادکردِ بیتى که منسوب به امیرالمؤمنین(علیه السلام) است و چند حدیث دیگر، بسنده مى کنم و مى گویم: "تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل". بیت و چند حدیث مورد نظر این است:

ولقد أمرّ على اللّئیم یسبّنى***فمضیتُ ثمّةَ قلت لایعنینى

شیخ طوسى(رحمه الله) از یکى از روات به نام أبوعلى، نقل مى کند که گفته است: به امام صادق(علیه السلام) گفتم امام جماعت ]مسجد[ ما از مخالفان و با همه ما شیعیان، دشمن است ]تکلیف من از جهت شرکت در جماعت چیست؟ [حضرت فرمود: «حرف او چه ضررى به تو مى زند؟ تو اگر درست کار باشى از او به مسجد سزاوارترى، بنابراین اولین کسى باش که به مسجد وارد مى شود و آخرین کسى باش که از مسجد خارج مى شود و أَحْسِنْ خُلْقَکَ مع الناس و قُلْ خَیراً».[75]

برقى از ابن سنان نقل مى کند که گفت: سمعت أباعبدالله(علیه السلام) یقول: «أُوصیکم بتقوى الله عزوجل و... قولوا للنّاس حسناً، عودوا مرضاهم وَ اشْهَدوا جنائزَهم و أشْهِدُوا لهم و علیهم و صلّوا معهم فى مساجدهم».[76]

على بن جعفر از برادرش موسى بن جعفر(علیه السلام) نقل مى کند که فرمود: «صلّى حسن و حسین ]الحسن و الحسین[ خلف مروان و نحن نصلّى معهم».[77] به دو روایتى که در پیرامون نقد 3 از امام باقر و امام صادق(علیهما السلام)، بازگو شد نیز، نگاه شود.[78]

 

n 12. «گفته اند متأسفانه یکى از اشکالات ما این است که براى فتوحات اسلامى ارزشى قائل نیستیم...».[79]

قلم آقاى ناقد در این بند، گویا عنان از دست ایشان ربوده و سرکشى پیش گرفته است; زیرا على(علیه السلام) را در طول 25 سال خانه نشینىِ خود، مخالفِ جنگ هاى مسلمین با شرق و غرب معرفى مى کند و همچنین امام حسن و امام حسین(علیهما السلام)را در دوران حیات پدر و پس از آن; فتوحات دوران خلفا را نمایشى از چهره خون ریز و بى رحم و نسل کش و ثروت اندوز و غارت گر از اسلام معرفى مى کند و نویسندگان غربى را در چنین صورت سازى اى از اسلام، حق به جانب مى شناسد. این قلم همچنین ماهیت جنگ هاى پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را با این کشورگشایى ها کاملا متفاوت مى داند و مى نویسد جنگ هاى مسلمین با کفار در زمان پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)، در مردم نسبت به اسلام جاذبه ایجاد کرد و جنگ هاى خلفا ترس و وحشت و تنفّر; اینها فتوحات نبود بلکه ایجاد سدّ و مانع در راه انتشار اسلام بود و به همین دلیل، دین اسلام تاکنون سراسر کره خاکى را دربرنگرفته و وعده الهى تحقق نیافته است. این قلمِ مهارگسیخته آورده است: «چگونه براى اسلام جاذبه مى مانَد، اگر معاویه بر بخش وسیعى از بلاد اسلامى، حاکم و یا فرماندهىِ جنگ با خالد بن ولید باشد؟ اگر بناست خالد بن ولید سیف الاسلام باشد، همان بهتر که این سیف در غلاف باشد». و بالاخره در پایانِ این بند، مى نویسد: «آیا فکر نمى کنید این جنگ ها... یک نوع سرگرمى براى مردم بوده است تا آنها متوجه انحراف عظیم تر نشوند؟»!

شگفت آور است گفتارى اینچنین، مگر نه؟ گو اینکه پژوهشگرى خوش نام و پرتلاش نیز پیشتر، چنین گفته باشد.[80] پاسدارى از حق به ما دستور مى دهد نگاهى هر چند گذرا به این داورى بیاندازیم و چنین خواهیم کرد; اما خوب است پیش از آن، آیه اى از کتاب خدا را نصب العین قرار دهیم که مى فرماید: «یا أیها الذین آمنوا کونوا قوّامین للّه شهداء بالقسط و لایجرمنّکم شنئان قوم على ألاّ تعدلوا اعدلوا هو أقرب للتقوى و اتقوا الله إنّ الله خبیرٌ بما تعملون».[81] ما بررسى کوتاه خود را از جنگ هاى دوران خلفا با سه پرسش از ناقد محترم در این باره، انجام مى دهیم:

پرسش یکم: شما با این دیدگاه، کمک هاى على(علیه السلام) به خلفا در انبوهى از رخدادها، و راهنمایى هاى سرنوشت ساز او به آنان در هنگامه هاى بحرانى ـ به ویژه در چند جنگ مهم که اکنون مورد کاوش ماست ـ را و نیز شرکت حسنین(علیهما السلام)و چند تن از خوب ترین اصحاب رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و امیرالمؤمنین(علیه السلام) در برخى از جنگ هاى خلفا را و نیز مسئولیت پذیرى اینان در حکومت خلفا را چگونه توجیه مى کنید؟ به نمونه هاى زیر نگاه کنید:

1) ابوبکر در سال اول خلافت خود مى خواست خود به جنگِ با مردم کِنده ـ که گفته مى شد از دین برگشته اند ـ برود; على(علیه السلام) او را از این کار بازداشت و فرمود بهتر است دیگران را بفرستد و خود در مدینه بماند.[82]

2) سید رضى(رحمه الله) در نهج البلاغه آورده است: «و من کلام له(علیه السلام) و قد شاوره عمر فى الخروج إلى غزو الروم: ...إنّک متى تسر إلى هذا العدوّ بنفسک فتلقهم فتُنکب، لاتکن للمسلمین کانفة دون أقصى بلادهم، لیس بعدک مرجع یرجعون إلیه، فابعث إلیهم رجلا مِحرباً و احضر معه أهل البلاء والنصیحة; فان أظهرک الله فذاک ما تحبّ و إن تکن الأُخرى کنتَ ردءاً للنّاس و مثابةً للمسلمین».[83]

3) هم او مى گوید: «و من کلام له(علیه السلام) و قد استشاره عمر فى الشخوص لقتال الفُرس بنفسه: «...مکان القیم بالأمر مکان النظام من الخَرز یجمعه و یضمّه... فکن قطباً و استدر الرّحا بالعرب، فإنک إن شخصت من هذه الأرض انتقَضَتْ علیک العرب من أطرافها و أقطارها حتى یکون ماتدع من العورات أهمّ إلیک ممّا بین یدیک. إنّ الأعاجم إن ینظروا إلیک غداً یقولوا هذا أصل العرب، فإذا اقتطعتموه استرحتم، فیکون ذلک أشدّ لکلبهم علیک و طمعهم فیک...».[84]

خدا را، آیا اگر على(علیه السلام) دیدگاه شما ـ آقاى ناقد ـ را درباره جنگ هاى خلفا داشت، نمى توانست از ارائه رهنمودهاى سودبخش و سرنوشت ساز، خوددارى ورزد؟! آیا او ناچار به گفتن بود آن هم گفتار خوب و سازنده؟

4) همچنین سید رضى(رحمه الله) مى نویسد: «رُوى أنه ذُکر عند عمر بن الخطاب فى أیامه حلىُّ الکعبة و کثرته، فقال قوم لوأخذته فجهزّت به جیوش المسلمین کان أعظم للأجر و ما تصنع الکعبة بالحلّى; فَهَمَّ عمر بذلک و سأل عنه أمیرالمؤمنین(علیه السلام)فقال(علیه السلام): إن هذا القرآن أُنزل على النبى(صلى الله علیه وآله) والأموال أربعة: أموال المسلمین... والفىء... والخمس... والصدقات... و کان حلىُّ الکعبة فیها یومئذ فترکه الله على حاله و لم یترکه نسیاناً... فأَقِرَّه حیث أقره الله و رسولُه. فقال عمر لولاک لافتضحنا، و ترک الحلىّ بحاله».[85]

5) علامه امینى(رحمه الله) در الغدیر و دیگران موارد بسیارى را برشمرده اند که على(علیه السلام)به یارى خلفا مى شتافت و آنها را از فرو افتادن، نگاه مى داشت و راه کارها را به آنان نشان مى داد.[86] عمر نقش بى مانندِ على(علیه السلام) را در بر سرپا ماندن خود این چنین یاد کرده است: لولا علىّ لهلک عمر; لولا علىّ لضلّ عمر; لولاک لافتضحنا; لاأبقانى الله بأرض لست فیها یا أباالحسن; کاد یهلک ابن الخطاب لولا على بن أبى طالب; أعوذ بالله من معضلة لاعلى بها; اللهم لاتبقنى لمعضلة لیس لها ابن أبى طالب; اللهم لاتنزل بى شدیدةً إلاّ و أبوحسن إلى جنبى; عجزَتِ النساء أن تلدن مثل على بن أبى طالب لولاه لهلک عمر; رُدّوا قولَ عمر إلى علىّ لولا على لهلک عمر; لاأبقانى الله بعد ابن أبى طالب; یا أباالحسن أنت لکلّ معضلة و شدة تُدعى; أباحسن لاأبقانى اللّه لشدة لست لها و لا فى بلد لست فیه; یا ابن أبى طالب فمازلت کاشف کل شبهة و موضع کل حکم; أعوذ بالله من معضلة لیس لها أبوحسن و أتعوّذ بالله من معضلة لیس لها أبوالحسن.[87] عمر برخى از این گفته ها را بارها و بارها گفته است.[88] نویسنده اى مى نویسد: «امیرالمؤمنین(علیه السلام) در 25سال حاکمیت ابوبکر و عمر و عثمان چون مشاورى صادق، تمامى مصلحت ها و مسایل را به آنها گوشزد مى کرد و... صادقانه نکات مورد نیاز را به آنها تذکر مى داد...».[89]

6) امیرالمؤمنین(علیه السلام) از عملکرد خود در رخداد محاصره عثمان توسط مردمِ به تنگ آمده، که به کشته شدن او کشیده شد، چنین یاد مى کند: «والله لقد دفعتُ عنه حتى خشیتُ أن أکون آثماً».[90] و تاریخ نویسان امام حسن و امام حسین(علیهما السلام)را از معدود افرادى نام برده اند که در ایام محاصره عثمان، فعالانه از او دفاع، و از جان او حفاظت مى کردند،[91]تا آنجا که مى نویسند: «حسن بن على(علیه السلام)... در روز قتل عثمان بر در خانه او ایستاده و از وى دفاع کرده بود تا حدّى که پیکرش از خون رنگین شده بود... ]او [در دفاع از عثمان جنگ سختى کرد به طورى که خود عثمان او را بازمى داشت; ولى او همچنان به جنگ ادامه مى داد و جان خود را براى او در خطر مى انداخت و این در همان موقعیت خطیرى بود که دیگران به عثمان حتى نزدیک نشده و خویشاوندانش او را واگذاشته بودند... على(علیه السلام) با همه خشم و نارضاییش دو پسر خود (حسن و حسین) را با آن آبرو و اعتبارى که در جامعه مسلمانان داشتند، و همچنین خدمتکارانش را فرستاد تا از پیش آمدهاى غیرعادلانه و خصومت آمیز جلوگیرى کنند و هنگامى که خبر یافت مردم، خانه عثمان را محاصره کرده و از رسیدن آب به وى ممانعت نموده اند، سه مشک آب براى وى فرستاد، و به حسن و حسین گفت شمشیرتان را بردارید و بر در خانه عثمان بایستید و مگذارید کسى به او آسیب رساند. در این جریان، پیکر حسن بن على از خون رنگین شد و قنبر، غلام على، مجروح گشت».[92]

7) رخدادنگاران همچنین گفته اند، حسنین(علیهما السلام) در فتح طبرستان ایران که در سال 30 هجرى در زمان عثمان روى داد، شرکت نمودند.[93] برخى از دانشمندان جنگ هاى بیشترى را نام مى برند که امام حسین(علیه السلام) در آن شرکت کردند.[94]

8) هم آنان گفته اند امیرالمؤمنین(علیه السلام) بارها به هنگام نبودِ عمر در مدینه ـ که به بازدید جبهه هاى جنگ مى رفت و یک بار نیز براى امضاى عهدنامه با مردم بیت المقدس به آن سرزمین رفت ـ جانشینىِ اورا درمدینه پذیرفت.[95] درباره فرماندهىِ جنگ ها توسط على(علیه السلام)ــ هر چند به دلیل سر باززدن او از پذیرش فرماندهى جنگ قادسیه که به حضرتش پیشنهاد شده بود،[96] مى توان گمان برد که خود او زیر بار نمى رفت، همچنانکه حکومت شامات (فلسطین، بیت المقدس و...) را که از سوى عمر عرضه شد رد کرد[97]  ــ این گزینه نیز پذیرفتنى است که خلفا از روى کار آمدن على(علیه السلام) هر چند در برخى و بخشى از امور دلخوش نبودند; زیرا مى ترسیدند در خارج از مرکز به محورى تبدیل شود و فراروى خلیفه بایستد. این یک سیاست رسمى و جدى عمر نه تنها درباره على(علیه السلام) که درباره چهره هاى برجسته دیگر نیز، بود.[98] ابوبکر و عثمان هم سراسر تابع عمر بودند.[99]

9) و نیز گفته اند سلمان فارسى فرماندارى مدائن را، و عمار بن یاسر ــ رحمة الله علیهما ــ فرماندارى کوفه را، هر دو از سوى عمر، پذیرفتند.[100]

10) هم آنها نوشته اند که عمار در چند جنگ خلفا از جمله در جنگ یمامه به فرماندهى خالد بن ولید شرکت کرد;[101] همچنانکه مقداد بن الأسود، دیگر صحابى خوب رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، در فتح مکه ــ در زمان رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) ــ یکى از پرچمداران گروهى بود که خالد بن ولید فرماندهىِ آنان را به عهده داشت.[102]

11) و نیز نوشته اند حُجر بن عدىّ بن حارث، صحابى ارجمند رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و از بزرگان اصحاب امیرالمؤمنین و امام حسن(علیهما السلام)، هم در سپاهى که شام را گشود و هم در سپاهى که قادسیه را ــ و هر دو در زمان عمر روى داد ــ یکى از جنگجویان و از برجسته ترین سربازان بود.[103]

12) همچنین گفته اند عدىّ بن حاتم طائى که از خوبان اصحاب پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بود ــ آنچنان که از یاران پابرجاى امیرالمؤمنین(علیه السلام) نیز ــ در جنگ هاى نخیله، قادسیه، مدائن، جلولاء، نهاوند و شوشتر حضور، و سمت فرماندهى داشته است.[104]

13) عبدالله بن خلیفه طائى نیز که از بزرگان یاران على(علیه السلام) است در جنگ هاى عُذَیب، جلولاء، نهاوند و شوشتر از جنگجویان بنام بوده است.[105]

14) صعصعة بن صوحان که از یاران نامدار على(علیه السلام) است، روزى در روزگار خلافت عمر، عمر را که در مشکلى سخت، گرفتار آمده بود، یارى رساند و گره از کار او باز نمود.[106]

راستى با این نمونه ها که به گمان، مشتى از خروار است، همچنان باید براین ایده پاى فشرد که جنگ هاى خلفا، گونه اى سرگرمى براى مردم بوده است و سد و مانع، در راه انتشار اسلام؟! آیا پذیرفتنى است که درباره همکارىِ بزرگمردانى چون سلمان و عمّار و حُجر بن عدىّ و عدىّ بن حاتم و دیگران، گفته شود که اینان به حقایق امور و به رأى أئمه(علیهم السلام) آگاه نبوده اند؟![107]

پرسش دوم: شما ــ آقاى ناقد محترم ــ با این دیدگاه که مى گویید: «اگر بناست خالد ابن ولید سیف الاسلام باشد همان به که در غلاف باشد» با مأموریت هاى همین خالد ابن ولید از سوى شخص رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) چه مى کنید؟ مگر نه این است که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) او (خالد بن ولید) را:

1) در فتح مکه که در سال هشتم هجرت، روى داد به فرماندهى میمنه سپاه که یکى از مهم ترین و بزرگترین بخش لشکر بود و افراد پنج قبیله را دربرمى گرفت، گماشت و مقداد، آن صحابى برجسته رسول الله(صلى الله علیه وآله)، یکى از دو پرچمدار او بود، در حالى که ابوذر غفارى در همین واقعه فرماندهى گروهى کمتر از 31 گروه خالد را بر عهده داشت.[108]

2) پس از فتح مکه، (او را) به فرماندهىِ گروهى به سوى بنى جذیمة فرستاد و در این مأموریت بود که خالد شمارى از مردان بنى جذیمه را در حالى که تسلیم شده بودند ــ و به قولى مسلمان هم بودند[109] ــ از روى کینه شخصى، از دمِ تیغ گذراند.[110]

3) و نیز پس از فتح مکه (او را)، به نخله براى شکستن بت «عُزّى» و ویران سازى بتخانه مربوطه، اعزام فرمود.[111]

4) در جریان جنگ تبوک که در سال 9 هجرى رخ داد (او را) به سرکردگىِ گروهى، سراغ اُکَیدر پادشاه دومة الجندل فرستاد.[112]

5) و نیز (او را) در سال دهم به فرماندهى گروهى به سوى بنى الحارث بن کعب فرستاد.[113]

6) در همان سال، (او را) به فرماندهى دسته اى به سوى بنى عبدالُمدان در نجران فرستاد.[114]

7) همچنین (او را) در رأس سریّه اى به یمن فرستاد.[115]

8) او را به عنوان سفیر نزد قبیله دیّان و بنى قنان فرستاد.[116]

به یاد داشته باشیم که بیشتر این مأموریت ها پس از جنایت فجیعى است که خالد ابن ولید درباره بنى جذیمه مرتکب شده است.

پرسش سوم درباره شناسنامه یى است که ناقد محترم از جنگ هاى خلفا و فتوحات آنان به دست داده اند. پرسش این است که آیا به راستى، دیدگاه اسلام و پیشوایان معصوم همین است که ایشان نشان مى دهند؟

درباره جنگ هاى نام برده سخن بسیار است و ما اینجا از سر ناچارى، نیم نگاهى به آن خواهیم انداخت و آنچه را که مى بینیم در چهار بخش، بازگو خواهیم کرد:

بخش یکم: پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) پیشاپیش و بارها، همین فتوحاتى را که مورد اعراض و اعتراض ناقد محترم قرار گرفته است ستوده، و به آن بشارت داده است:

سلمان فارسى(رحمه الله) مى گوید: در جریان جنگ احزاب به کارِ کندن خندق مشغول بودیم که ناگاه به سنگى بزرگ برخوردیم و آن، کارِ ما را دشوار ساخت. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) کلنگ مرا گرفت و سه بار به آن سنگ زد که هر بار برقى جهید. گفتم پدر و مادرم فداى تو باد، این برق چه بود؟ گفت مگر تو هم آن را دیدى؟ گفتم آرى، گفت خداى متعال با نخستین برق، کشور یمن; و با برق دوم، شام و مغرب زمین; و با برق سوم، مشرق زمین را براى من فتح کرد.[117] عمرو بن عوف همین رخداد را به گونه زیر گزارش مى کند: «...چون سلمان ماجراى آن برق ها و تکبیر آن حضرت به دنبال آنها را پرسید، پیامبر در حالى که دیگران نیز مى شنیدند پاسخ داد: کلنگ نخست را که زدم و برق جهید در آن برق، قصرهاى حیره و مدائن را... مشاهده کردم و جبرئیل به من خبر داد که امت من آن کاخ ها را فتح خواهند کرد; در دومین برق کاخ هاى سرخ سرزمین روم برایم آشکار شد و جبرئیل به من خبر داد که امت من بر آنها چیره مى شوند; و در سومین برق، قصرهاى صنعا را دیدم و جبرئیل مرا خبر داد که امتم آن قصرها را مى گشایند. پس بشارت باد شما را».[118]

عدىّ بن حاتم مى گوید: «آنگاه[119] که به پیشگاه رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آمدم و در آن دیدار، مسلمان شدم پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به من گفت: اگر فزونىِ دشمن و کمىِ مسلمانان نمى گذارند، مسلمان شوى به خدا سوگند، روزى فرامى رسد که بر اثر گسترش اسلام و فزونىِ مسلمانان، زنى تنها از قادسیه به حج مى رود، در حالى که از کسى نمى ترسد و کسى به او کار ندارد; روزى فرارسد که نیروهاى اسلام تمام این کاخ هاى پرزرق و برق بابِل را بگشایند و...».[120]

آقاى ناقد ممکن است بگوید ما فتوحاتِ انجام شده در زمان خلفا را مصداق این روایات و این بشارت ها نمى دانیم. معناى این سخن این است که ـ نعوذ باللّه ـ اسلامِ جارى در این مناطق، اسلام نیست و مسلمانان این نواحى نیز مسلمان نیستند!!

بخش دوم: أئمه أهل البیت(علیهم السلام) به جنگ هاى خارجىِ مسلمین ــ به صورت کلى ــ به دید مثبت مى نگریسته اند. برخى از پشتوانه هاى این برداشت، دلایلى است که در زیر مى آوریم:

الف) دلواپسى هاى امیرالمؤمنین(علیه السلام) درباره جنگ هاى مسلمانان در روزگار خلفا و دلبستگىِ وى به پیروزىِ آنان در آن جنگ ها و نیز گره گشایى هاى او از کار خلفا که زمامدار جنگ ها نیز بوده اند.

ب) شرکت حسنین(علیهما السلام) در برخى از جنگ ها.

ج) شرکت برخى از اصحاب بلندآوازه رسول اکرم و ائمه(علیهم السلام) چونان سلمان و عمّار و حُجر بن عدى، در فتوحات و اداره مناطق فتح شده، که بى تردید این اقدام از چنین نخبگانى، بدون موافقت امام معصوم(علیه السلام) نبوده است.

د) دفاع امام مجتبى(علیه السلام) از عثمان در روزهاى محاصره، اقدامى که بى شک، برآمده از دستور و یا ــ دست کم ــ رضایت امیرالمؤمنین(علیه السلام) نیز بوده است. این گزینه و مانند آن از این رو در برداشتِ ما مؤثر است که بدانیم جنگ هاى خارجى در رأس برنامه هاى خلفا به ویژه عمر و عثمان بوده است.

هـ.) خرید و فروش بردگانِ به دست آمده از همان جنگ ها ـ و جنگ هاى بعدى ـ توسط ائمه معصومین(علیهم السلام) و تصرف در غنائمِ فتوحات، بر اساس ضوابط مربوطه.

و) روایات رسیده از ائمه(علیهم السلام) درباره جنگ و جهاد که نگاه برخى از آنها به جنگ هاى جارى در زمان صدور روایت، غیرقابل انکار است.[121] تنها در «ابواب جهاد العدوّ» جلد 11 وسائل الشیعة، نزدیک به 300 روایت نقل شده است.

ز) دعاهاى ائمه اطهار(علیهم السلام) درباره مرزداران و رزمندگان.[122]

بخش سوم: راز پیشرفت اسلام در جهان و نشستن آن بر دلها، پیش از آنکه بیرونى باشد، درونى است و براى یافتن و شناختن آن، درون این دین را باید کاوید و نه بیرون آن را. جنب و جوش در اینجا دینامیکى است و نه مکانیکى. آئین اسلام، مانند درخت تناورى است که دست قدرت خدا ــ بىواسطه ــ آن را در دامنه کوهى بزرگ و بلندبالا، رویانده باشد، درختى که نه به آبیارىِ این و آن وابسته است و نه به مراقبت دهقان و باغبان; نه از گرما باک دارد و نه از سرما. این ویژگى را خداى جهان آفرین به اسلام و قرآنِ خودش داده و گفته است: «هو الذى أرسل رسوله بالهدى و دین الحق لیظهره على الدّین کلّه و لو کره المشرکون»;[123] «یریدون لیطفئوا نوراللّه بأفواههم واللّه متمّ نوره و لو کره الکافرون»;[124] «و یریدالله أن یُحق الحقّ بکلماته و یقطع دابر الکافرین ¡ لیحق الحق ویبطل الباطل و لو کره المجرمون»[125] و نیز فرموده است: «إنّا نحن نزّلنا الذّکر و إنّا له لحافظون».[126]خداى بزرگ نقش پیامبر گرامیش را نیز در این باره، در برابر خواستِ خود ناچیز شمرده و فرموده است: «و ما محمّد إلاّ رسول قدخلت من قبله الرسل أفإن مات أو قتل انقلبتم على أعقابکم»;[127] «إنّک لاتهدى من أحببت ولکنّ الله یهدى من یشاء و هو أعلم بالمهتدین»[128]; «لیس علیک هدیهم و لکنّ الله یهدى من یشاء».[129]

راستى اگر نبود این ویژگى خدادادىِ اسلام، آیا باورکردنى بود که با کردار ما مسلمانان، این دین همچنان زنده و نه زنده که این چنین پویا و بالنده بماند؟! رویکرد چشمگیر مردم در این سو و آن سوى جهان، به اسلام، از رویدادهاى خیره کننده این روزهاست و کیست که نداند چه سرمایه هاى بزرگى در راه شکست و سرکوب آن به کار گرفته شده است؟

بنابراین اگر دیدیم دین خدا، اسلام، به دست زید و عمرو که ما از آنان دلخوش نیستیم، رونق گرفت ـ و یا در گذشته، چنین شده است ـ نباید روى در هم کشیم و «قیصریه اى را براى دستمالى به آتش بکشیم». زیرا این دین حقِ خداست که بر پاى ایستاده است و پیشاپیشِ دیگران به جلو مى رود و دلها و جانها را خواه ناخواه مسخّرِ خود مى کند. کوتاه سخن اینکه هر یک از عواملى که در هر زمان، نقشى در پیشرفت اسلام عهده دار شوند، اگر کنار بروند، جاى آنان را دیگران پرمى کنند. خدا مى فرماید: «فإن یکفر بها هولاء فقد وکّلنا بها قوماً لیسوا بها بکافرین»[130] و مى فرماید: «ماننسخ من آیة أو ننسها نأت بخیر منها أو مثلها ألم تعلم أنّ الله على کل شىء قدیر».[131] شگرف تر اینکه گاهى مردان و زنانى که خود بدکار و بى دین اند در پیشرفت اسلام، نقش آفرین مى شوند و این بهترین و گویاترین گواه بر این است که اسلام، خود، پویا و پیشرو است. پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) مى فرماید: «إنّ الله یؤید هذا الدّین بالرّجل الفاجر»[132] و هم او مى فرماید: «إنّ الله یؤید هذا الدّین بأقوام لاخلاقَ لهم».[133]

جواهر لعل نهرو، از رهبران فقید هند، خاصیت دینامیکىِ اسلام را در پیشرفت و پویایى، زیبا بیان مى کند; او مى گوید: «شگفت انگیز است که این نژاد عرب که در طول قرونِ دراز، انگار در حال خفتگى به سر مى بردند و ظاهراً از آنچه در سایر نواحى، اتفاق مى افتاد، جدا و بى خبر بود، ناگهان بیدار شد و با نیرو و قدرتى شگرف دنیا را تهدید کرد و زیرورو ساخت. سرگذشتِ عرب ها و داستان اینکه چگونه به سرعت در آسیا و اروپا و آفریقا، توسعه یافتند و فرهنگ و تمدن عالى و بزرگى به وجود آوردند، یکى از شگفتى هاى تاریخ بشرى مى باشد».[134]

سپس مى گوید: «اسلام پیام برادرى و برابرى را براى تمام کسانى که مسلمان مى شدند همراه داشت و بدین قرار یک نوع دموکراسى براى مردم به وجود مى آورد. این پیام برادرىِ اسلامى در مقایسه با مسیحیت فاسدِ آن زمان نه فقط براى اعراب، بلکه براى مردم بسیارى از کشورهاى دیگر هم که مسلمانان به آنجاها مى رفتند، جذبه بسیار داشت».[135]

هم او مى گوید: «مذهبى که او ـ محمد(صلى الله علیه وآله) ـ مردم را بدان مى خواند، به خاطر سادگى و صراحتش و به خاطر رنگ دموکراسى و برابرى اى که با خود داشت، توده هاى مردم را در کشورهاى همسایه جلب مى کرد; زیرا آنها روزگارى دراز در تحت تسلّط قدرت مطلقه پادشاهان مستبد و روحانیان و پیشوایان مذهبى مستبد به سر مى بردند. آنها از نظام قدیمى، فرسوده شده بودند و براى یک تغییر وضع، آمادگى داشتند. اسلام این تغییر را به آنان عرضه مى داشت و از طرف آنها هم استقبال مى شد; زیرا از بسیارى جهات، وضعشان را بهتر مى ساخت و بسیارى از مفاسد قدیمى را پایان مى داد. اسلام... این احساس را در هر فرد مسلمان به وجود مى آورد که او عضو یک جامعه اخوت و برادرىِ بزرگ است. به این جهت بود که اعراب از یک پیروزى به پیروزىِ دیگرى نایل مى شدند و اغلب بدون جنگ و مقاومت پیروز مى گشتند. عرب ها در ظرف بیست و پنج سال پس از رحلت پیغمبرشان تمامى ایران و سوریه و ارمنستان و قسمتى از آسیاى مرکزى را از یک سو، و مصر و قسمت هایى از شمال آفریقا را از سوى دیگر فتح کردند. مصر به آسان ترین صورت در مقابل عرب ها سقوط کرد...».[136]

یک پژوهشگر سرشناس کشورمان نیز یکى از عوامل نابودىِ امپراتورى بزرگ ایران را در مدّتى کوتاه به دست عرب ها که ساز و برگ آنچنانى اى نداشتند، این چنین نام مى برد: «نشر مبادى اسلام در ایران، و سادگى و بى پیرایگى این دین، به خصوص اصل عدالت و مساوات، که مردمان، این مساوات را مى دیدند و بشارت آن را به این و آن مى دادند».[137]

بخش چهارم: عملکرد مسلمانان در جنگ ها و فتوحات به خوبى قابل دفاع است و با نادیده گرفتن لغزش هایى اندک که مانند آن در هر درگیرىِ دیگرى نیز به چشم مى خورد، مى توان از مجموعه جنگ هاى مسلمانان ـ و نه هر آنچه در آن جنگ ها گذشته است مو به مو ـ  دفاع کرد; و بر این پایه، مى توان گفت که بى مهرى هاى ناقد محترم و غیر او در این باره از سر انصاف نمى باشد. این درست است که کاستى ها و فزونى هایى در این جنگ ها بدون شک از این و آن سر زده است; اما باید پذیرفت که «جنگ جنگ است» و «در جنگ، نان و حلوا تقسیم نمى کنند». تاریخ چه جنگى را سراغ دارد که بتوان درباره آن، مو را از ماست کشید؟ آیا درست است که ما با اثرپذیرى از دشمنان غربىِ بدسگال، بافته هاى پوچ آنان را بازگو کنیم؟! آیا مى دانیم که اینان خودچه پرونده سنگین، سیاه و هولناکى دارند؟ بگذریم از وحشى گرى هاى غربیان در جاى جاى دنیا، آیا مى دانیم که اینان در جنگ هاى 175 ساله صلیبى اى که خودْ آتش آن را افروختند، بر مسلمانان در خاورمیانه و فلسطین چه جنایاتى رواداشتند؟ تاریخ از یادکردِ آن شرم دارد!!

نهرو مى گوید: «سپاه صلیبى ها اجتماع در هم آمیخته و شگفت انگیزى از مردم مذهبى و معتقد، با بدترین و فاسدترین مردم بود که براى هرکار و هرجنایتى آمادگى داشتند. در واقع این صلیبى ها یا بسیارى از آنها... پست ترین و ناشایسته ترین جنایت ها را مرتکب شدند. بسیارى از آنان در همان راهِ عزیمت خود، چنان سرگرم غارت و چپاول و بدرفتارى گشتند که هرگز حتى به حدود فلسطین هم نرسیدند...»![138]

آلبرماله، تاریخ نگار نامدار جهان مى نویسد: «ریاست عالیه جنگ صلیب با خود پاپ بود[139] و... به پاپ نوشت: اگر مى خواهید بدانید با دشمنانى که در بیت المقدس به دست ما افتادند چه معامله شد، همین قدر بدانید که کسان ما در رواق سلیمان و در معبد، در لجّه اى از خون مسلمانان مى تاختند و خون تا زانوى مرکب مى رسید.[140] عموم روایات بر قتل عام شهادت مى دهد. تقریباً ده هزار مسلمان در معبد، قتل عام شدند و هر کس در آنجا راه مى رفت تا بند پایش را خون مى گرفت. از کفار ]مسلمانان[ هیچ کس جان سالم به در نبرد و حتى زن و اطفال خردسال را هم معاف ننمودند... پس از کشتار، نوبت به غارت رسید; کسان ما چون از خون ریزى، سیر شدند به خانه ها ریختند و هر چه به دستشان افتاد ضبط کردند. هر کس چه فقیر و چه غنى به هر جا وارد مى شد، آن را ملک طلق خود مى دانست و این رسم چنان جارى بود که گویى قانونى است که باید مو به مو رعایت شود».[141] وى در ادامه مى نویسد: «... ریشار کوردولیون (پادشاه انگلستان) دو سال دیگر در ارض اقدس ماند و آثارى از خود بروز داد، چنانکه... از زندگیش به وحشت مى افتادند مثلا یک بار 2600 نفر اسیر را سربرید زیرا فدیه آنها سرِ موقع نرسیده بود...».[142]

غربى ها این داعیه داران تمدّن و فرهنگ در جریان جنگ هاى وحشت بار صلیبى، به قتل و غارت مسلمانان بسنده نکردند; نهرو مى نویسد: «بعضى از آنها در راه، به کشتار و قتل عام یهودى ها پرداختند و بعضى ها حتى برادران مسیحىِ هم مذهب خود را نیز قتل عام مى کردند. به علت این بدرفتارى ها و زشت کارى ها، گاهى اوقات دهقانان کشورهاى مسیحى که بر سر راه صلیبى ها بودند، بر ضدّ ایشان قیام مى کردند و ایشان را از سرزمین خود اخراج مى کردند».[143] او همچنین مى نویسد: «یک گروه از صلیبى ها به قسطنطنیّه]مسیحى نشین [رفتند و آن شهر را مسخّر ساختند... در قسطنطنیّه نیز خونریزى و قتل عام مهیبى صورت گرفت و قسمتى از خود شهر به دست مبارزان صلیبى آتش زده شد».[144] و آلبرماله در این باره مى نویسد: «قشون صلیب در موقع تصرف قسطنطنیه خود را مجاهدِ وحدتِ دیانت مى دانست و شهر را به مناسبت عصیانى که به پاپ مىورزید، مستحق تاراج مى شمرد».[145] او مى افزاید: «در تاراج قسطنطنیه، قشون، مانند اقوام جاهل معامله کرد; مثلا مرمرها را خرد نمود، آثار مستظرفه را شکست تا سیم و زر و احجار کریمه آن را ببرد، مجسمه هاى مفرغى را که شاهکارهاى هنرنمائى قدیم بود ذوب کرد تا پول از آن، سکه کند...».[146]

خوب، اینک ببینیم ناظران بى طرف و تاریخ نگاران منصف، درباره فتوحات اسلامى و جنگ هاى مسلمانان چه مى گویند.

آلبرماله فرانسوى که تاریخ دان و تاریخ نویس معتبر و مشهور جهانى است مى نویسد: «... مردم روم و فلسطین و شام و مصر، زیر بار مالیات، فرسوده، و به بهانه کفر و زندقه نیز مورد آزار بودند و از فرطِ آزردگى، از شورش، ابا نداشتند و عرب را که میانه روى پیشه کرده، به اغماض و مماشات سلوک مى کرد، منجى خود مى دانستند. علاوه بر این، در میان ملل مغلوبه و مخصوصاً قوم بربر بسیارى اسلام آوردند و براى اعتلاى این دین، وارد جانبازى شدند، چنانکه طارق ـ فاتح اسپانیا ـ شخصاً بربر و قشون او نیز مرکب از 300 نفر عرب و 12000 بربر بود».[147]

ویل دورانت مى گوید: «وقتى که اعراب فاتح، در قرن هفتم ]میلادى[ به مصر و خاور نزدیک هجوم بردند، نیمى از نفوس آن قسمت ها مقدمشان را گرامى داشتند; زیرا آنان را آزاد سازنده خود از قید ظلم دینى، سیاسى و اقتصادىِ پایتخت بیزانس[148] مى دانستند».[149]

ادوارد براون پس از بازگویىِ سخن پرفسور آرنولد که رفتار ستمگرانه موبدان زرتشتى و پادشاهان ایرانى کینه شدیدى در دل بسیارى از ایرانیان برانگیخته بود و از این رو استیلاى عرب به منزله رهایى ایران و ایرانیان از چنگال ظلم و ستم تلقى مى گردید، خود مى افزاید: «مسلم است که قسمت اعظم کسانى که تغییر مذهب دادند، به طیب خاطر و به اختیار و اراده خودشان بود. پس از شکست ایران در قادسیّه، فى المثل 4000 سرباز دیلمى (نزدیک بحر خزر) پس از مشاوره تصمیم گرفتند به میل خود اسلام آورند و به قوم عرب ملحق شوند. این عده در تسخیر جلولا به تازیان کمک کردند و سپس با مسلمین در کوفه سکونت اختیار کردند و اشخاص دیگر نیز گروه گروه به میل و رغبت به اسلام گرویدند».[150]

شهید مطهرى رضوان الله علیه مى نویسد: «... وقتى ایران به دست مسلمانان فتح شد، مردم ایران نه تنها عکس العمل مخالفى از خود نشان ندادند، خود براى پیشرفت اسلام، زحمات طاقت فرسایى کشیدند».[151]

دکتر ناصرالدین صاحب الزّمانى مى گوید: «توده مردم نه تنها در خود، در برابر جاذبه جهان بینى و ایدؤلوژىِ ضدتبعیض طبقاتىِ اسلام، مقاومتى احساس نمى کردند، بلکه درست در آرمان آن، همان چیزى را مى یافتند که قرنها به بهاى آه و اشک و خون، خریدار و جان نثار و مشتاق آن بودند و عطش آن را از قرنها در خود احساس مى کردند».[152]

جلال آل احمد نوشته است: «اسلام پیش از آنکه به مقابله ما بیاید این ما بودیم که دعوتش کردیم... اهل مدائنِ تیسفون نان و خرما به دست در کوچه به پیشواز اعرابى ایستاده بودند که به غارت کاخ شاهى و فرش بهارستان مى رفتند».[153]

دکتر شهیدى در همین باره مى گوید: «... این مردم ایران بودند که دیگر نمى توانستند فشار بیشترى را تحمل کنند و براى خود مخلّصى مى طلبیدند. این مخلّص بانگ مسلمانى بود که نخست در متصرفات عربى ایران و سپس در مرزهاى جنوب و غرب این کشور شنیده شد».[154]

او همچنین مى گوید: «به طور خلاصه، سادگى و بى پیراگى و عدالت اسلامى را علل اصلى در همه فتوحات مى توان دانست... مردمى که در درّه اردن و فلسطین ساکن شدند مسیحیت را قبول کردند. مردم مصر نیز پیرو این دین گردیدند... هنگامى که مسلمانان به این سرزمینها رسیدند و در مقابل جزیه، مسیحیان را در دین و آداب دینى آزاد گذاشتند و آنان خود را از فشار کلیساى کاتولیک رها دیدند، نَفَسى به راحتى کشیدند و براى آنکه دوباره به زیر سلطه رومیان نروند، با عرب در برانداختنِ آنان همکارى کردند. از روزهاى فتح این سرزمین (سوریه) سندى در دست است که رفتار عادلانه عرب را بر این مردم در مقابل سختگیرى رومیان به خوبى نشان مى دهد. ابوعبیده جرّاح که از جانب عمر، فرماندهى سپاهیانِ مأمورِ سوریه را به عهده داشت، چون شنید هراکلیوس سپاه بزرگى را براى نبرد با او آماده کرده است، به حاکمان خود در شهرهاى فتح شده، دستور داد، آنچه از مسیحیان به عنوان جزیه گرفته اند به آنان برگردانند و به ایشان بگویند ما این مال را براى آن گرفتیم که شما را در مقابل دشمن نگهبانى کنیم. اکنون سرنوشت ما معلوم نیست و ممکن است شکست بخوریم و نتوانیم تعهد خود را انجام دهیم. مسیحیان که چنین رفتارى را از فاتح سرزمین خود دیدند گفتند ما خواهان پیروزى شما بر رومیان هستیم; زیرا اگر آنان به جاى شما بودند نه تنها چنین مالى را پس نمى دادند، بلکه آنچه را هم داشتیم از ما مى گرفتند».[155]

از بلاذرى نقل شده که در فتوح البلدان نوشته است: «زمانى که مسلمانان شهر حمص را به تصرف در آوردند، اما پس از آن، خود را درگیر جنگ یرموک دیدند و احتمال دادند که نتوانند از آن جان سالم در ببرند، خواستند خراجى را که براى یک سال از مردم شهر گرفته بودند به آنان بازپس بدهند... مردم حمص گفتند ولایت و عدالت شما براى ما دوست داشتنى تر از ظلمى است که در آن، به سر مى بردیم; ما در کنار شما از شهر دفاع خواهیم کرد. درباره نبطى ها نیزتصریح شده است که سخت بامسلمانان همکارى مى کردند و ازآنجا که رومى ها به آنان ظنین نبودند به نفع مسلمانان جاسوسى مى کردند».[156]

با در یاد نگه دارىِ آنچه گذشت ـ که خود مشتى از خروار است ـ بار دیگر به سخن آقاى ناقد درباره جنگ هاى مسلمانان نگاه مى کنیم; پس از آن، نمونه اى از آنچه مى تواند پایه و مایه این گونه اظهارات باشد، و سپس دیدگاه شهید مطهرى(رحمه الله) را درباره این نوع نگرش، از نظر مى گذرانیم:

آقاى ناقد مى گوید: «آیا فکر نکرده ایم که چهره اسلامِ خون ریز و بى رحم و نسل کُش و ثروت اندوز و غارت گر که در کتب اروپاییان پر است، محصول همین فتوحات برق آسا و کشورگشایى هاى بى ضابطه بوده است».[157]

از سِرجان ملکم انگلیسى گزارش شده است که مى نویسد: «پیروان پیغمبر عربى از پایدارى و لجاجى که ایرانیان در دفاع ملک و مذهب خویش نمودند، چنان در خشم بودند که چون ]به پیروزى [دست یافتند، هر چیزى را که موجب تقویت ملیت دانستند، عرضه تخریب و هلاک ساختند; شهرها با خاک یکسان و آتش کده ها با آتش سوخته شد و موبدان را... از دم تیغ گذراندند و کتب فضلاى ملّت... ]را[ به معرض تلف آوردند».[158]

شهید مطهرى(قدس سره) با این نگاه و پندار چنین برخورد مى کند: «آنچه این ـ به اصطلاح ـ مورّخ مى گوید، خیلى تازگى دارد; زیرا در هیچ سند و مدرک تاریخى یافت نمى شود; ناچار باید فرض کنیم که این مورّخ به سند و مدرکى دست یافته است که چشم احدى آن را ندیده و دست احدى به آن نرسیده است و مصلحت هم نبوده است که آن سند و مدرک افشا شود. آرى ناچاریم چنین فرض کنیم; زیرا اگر چنین فرضى نکنیم، ناچاریم خداى ناخواسته در حسن نیت و کمال صداقت و نهایت راستگویى این مورّخ عظیم الشأن... اندکى تردید روا داریم و چنین چیزى چگونه ممکن است؟! آنچه این مورّخ در اسناد و مدارک غیرمرئى اى که جز در آرشیو وزارت امور خارجه انگلستان پیدا نخواهد شد، یافته است، این است که: اولا برخلاف گفته همه مورخین، ایرانیان در دفاع از ملک و مذهب، پایدارى و لجاج مى نمودند و با آن همه پایدارى ها و لجاج ها و با آن جمعیت فراوان که بالغ بر صد و چهل میلیون ]نفر[ در آن عصر تخمین زده شده است و با آن همه ساز و برگ ها، از یک جمعیت چهل، پنجاه هزار نفرىِ عربِ پابرهنه که از لحاظ عدد کمتر از یک دهم سربازان تحت السّلاح ایران بودند و از لحاظ ساز و برگ جنگى طرف مقایسه نبودند و به فنون جنگىِ آن روز نیز چندان وارد نبودند، شکست خوردند، پس قطعاً این شکست را طبق اظهارات این نویسنده باید به حساب پفیوزىِ ملّت ایران گذاشت، نه به حساب نارضایتىِ آنها از حکومت و آیین و نظامات داخلىِ خود و نه به حساب جاذبه آیین و ایدئولوژىِ جدید به نام اسلام! ثانیاً شهرهاى ایران ]که[ به وسیله اعراب مسلمان با خاک یکسان شده است، این شهرها در کجا بوده و چه نامى داشته است و در کدام کتاب تاریخ نام آن ها برده شده است؟! جوابش را خود سرجان ملکم باید بدهد.[159] ثالثاً... اینکه مورّخینى مانند مسعودى و مقدّسى و غیر آنان نوشته اند که تا زمان آنها (در حدود قرن چهارم) هنوز آتشکده ها باقى و پابرجا بوده است و حتى امراى مسلمان ضمن پیمان عهد، متعهّد مى شدند که معابد اهل کتاب و از آن جمله مجوس را حفظ کنند، مطلبى است که آقاى سر جان ملکم نمى خواهد بحثى درباره آن بکند...».[160]

صلاح الدّین ایوبى نیز که کلاهى از نمد مهرورزىِ آقاى ناقد به دست آورده است،[161]در سخن دیگران به گونه اى دیگر شناسانده شده است:

نهرو درباره وى مى گوید: «صلاح الدین جنگاور دلیرى بود که به خاطر مردانگى و جوانمردیش مشهور مى باشد، حتى سربازان صلیبى که با صلاح الدین جنگیده اند، جوانمردى و مردانگىِ او را ستوده اند... ]این[ پادشاه مسلمان با آنکه سخت گرفتار و سرگرم جنگ هاى صلیبى بود، مدارس و بیمارستان هاى متعددى بنا کرد».[162]

آلبر ماله نیز درباره صلاح الدین گفته است: «سلطان صلاح الدین در تقوى و رشادت و سخا نظیر مشهورترین خلفاى عرب است».[163]

مرحوم دهخدا درباره او مى نویسد: «چون اهل صلیب به پاره یى از سواحل قدس و شام استیلا یافته بودند وى به قصد ممانعت به کرّات حمله  و هجوم شدید آغاز کرد و شکست عظیمى بدانها داد. در آن زمان، متعصبان صلیبى مانند بلاى ناگهانى از هر طرفِ فرنگستان به ممالک مسلمانان هجوم آورده بودند; ولى در سایه رشادت و شجاعت صلاح الدّین آن آفت از مسلمانان دفع شد و چند تن از سلاطین و پرنس هاى نامىِ ایشان اسیر این قهرمان گردیدند... او مردى جسور، شجاع، عادل، کریم، رؤوف، دانا به علوم زمان و حتى علم طبّ بود و فضایل وى را اروپاییان هم انکار نمى کنند و الفضل ما شهدت به الأعداء... ]اروپائیان در دوران جنگ هاى صلیبى[ در اثر مشاهده عمران و آبادى در ممالک اسلامى در عهد صلاح الدّین، از خواب غفلت بیدار شدند و به سامان دادن کارهاى خود پرداختند».[164]

آقاى ناقد در دنباله تعبیرات بى پایه و غیرمنصفانه خود درباره جنگ هاى مسلمانان مى نویسد: «حقیقت این است که شیوه هشتاد جنگ پیامبر(صلى الله علیه وآله) با این کشورگشایى ها کاملا متفاوت بود».[165]

با تصحیح عدد 80 به 109،[166] نگاه زودگذرى به جنگ هاى پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) خواهیم کرد تا ببینیم آیا «حقیقت» همان است که ناقد محترم ابراز داشته اند و یا چیز دیگرى است؟

1) در شوّال سال اول هجرت براى اولین بار پرچم جنگ و جهاد در اسلام برافراشته شد و پیامبر(صلى الله علیه وآله)گروهى را به فرماندهى عموزاده خود، عبیدة بن الحارث ابن عبدالمطّلب، به سوى مشرکان قریش روانه کرد. در این سریّه، سعد بن أبى وقّاص ــ ظاهراً خودسرانه و خارج از نظامِ فرماندهى ــ تیرى به سمت مشرکان پرتاب کرد و آن تیر به عنوان اولین تیرى که در اسلام از کمان خارج شده است، در تاریخ ثبت شد».[167]

2) در رجب سال دوم هجرت، پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) عمه زاده خود عبدالله بن جحش را در رأس یک گروه 8 یا 12 نفره به یک مأموریت اطلاعاتى فرستاد. یکى از افراد این گروه هنگامى که آنان با کاروانى از قریش برخوردند، با تیراندازىِ خودسرانه، یک نفر از قریشیان به نام عمرو بن حضرمى را کشت و سپس مسلمانان دو نفر از مشرکان را اسیر کردند و اموال آنان را به غنیمت گرفتند و به مدینه آمدند. این اقدام در آخرین روز ماه رجب که از ماه هاى حرام است واقع شد. رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) از شنیدن ماجرا ناراحت شد و گفت من که شما را به جنگ ــ آن هم در ماه حرام ــ نفرستاده بودم، چرا چنین کردید؟ و از این رو، به غنائم آنان دست نزد تا اینکه آیاتى نازل شد و مشکل را حل کرد.[168]

3) در شوّال سال سوم هجرت که جنگ احد روى داد، پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) عبدالله ابن جُبَیر را به سرکردگىِ پنجاه نفر به نگهبانى از دهانه مهم کوه عینین گماشت و فرمود شما اینجا را رها نکنید و نگذارید دشمن از اینجا نفوذ کند، خواه ما پیروز شویم و یا مغلوب. اگر کشته شدیم ما را یارى ندهید و اگر پیروز شدیم و به جمع آورىِ غنائم پرداختیم با ما همراه نشوید. ولى آنگاه که سپاهیان اسلام پس از درگیرىِ کوتاهى پیروز شدند و با فرار مشرکان به جمع آورىِ غنائم پرداختند، اکثر افراد تحت امر عبداللّه محل مأموریت خود را رها کردند و به جمع کردن غنیمت روى آوردند. در این هنگام، خالد بن ولید که آن نقطه مهم را از اول زیر نظر داشت، با مشاهده کم شدن نگهبانان آن، عده اى از مشرکین را فرا خواند و به آن، یورش برد و با کشتن افراد باقى مانده در آن دهانه حساّس، از کوه سرازیر شد و به کشتار مسلمانان پرداخت. شکست مسلمین در جنگ احد از همین نافرمانىِ افراد تحت امر عبداللّه بن جبیر ناشى شد.[169] قرآن مجید نیز از این نافرمانى به عنوان عصیان یاد کرده است: «... و عصیتم من بعد ما أریکم ماتحبّون».[170]

4) در قضیّه حدیبیّه در سال ششم هجرت پس از آنکه پیمان صلح بسته شد، پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به مردم فرمود از احرام خارج شوید; امّا کسى اطاعت نکرد. پیامبر(صلى الله علیه وآله) سه بار این دستور را تکرار کرد و کسى ترتیب اثر نداد. پیامبر(صلى الله علیه وآله) به خیمه خود رفت و از مردم نزد أم سلمه ــ که در آن سفر همراه او بود ــ گله کرد...».[171]

5) عمرو بن أمیّه ضَمرى از سفر یا سریّه اى که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) او را به آن، فرستاده بود به مدینه بازمى گشت که در راه، دو نفر را از روى بدگمانى و بدون دلیلى موجّه، کشت; و از قضا آن دو نفر از قبیله اى بودند که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) با آنان پیمان عدم تعرّض بسته بود. براى تهیه دیه همین دو نفر بود که پیامبر(صلى الله علیه وآله) به بنى النضیر مراجعه کرد و در آنجا مورد سوءقصد یهودیان قرار گرفت.[172]

6) غلام رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به هنگام بازگشتِ مسلمانان از جنگ خیبر، با تیرى که پرتاب کننده آن مشخص نشد کشته شد. مردم گفتند بهشت بر او گوارا باد; ولى پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود بالاپوشى را که بر تن داشت، از غنائم دزدیده بود و همین او را جهنّمى کرد. یکى از کسانى که این سخن را شنیده بودند، گفت: یا رسول الله من هم خودسرانه دو بند کفش از غنائم برداشته ام...[173]. عدد سربازان اسلام در این جنگ 1200 نفر بود.[174]

7) در جریان فتح مکّه با این که رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) فرماندهان سپاه ده هزار نفرى خود را فراخواند و تصمیم خود را مبنى بر مسالمت آمیز بودن فتح مکّه، به آنان فهماند. سعد ابن عباده که یکى از فرماندهان و پرچم داران بود با شعار «الیوم یوم الملحمة، الیوم تُستَحل الحُرمة» (امروز روز جنگ است، امروز جان و مال شما بر ما حلال است) وارد مکه شد. آنگاه که این خبر به پیامبر(صلى الله علیه وآله) رسید، بى درنگ سعد را بر کنار فرمود.[175]

در همین قضیّه (فتح مکّه) گروهى که خالدبن ولید فرماندهى آنان را به عهده داشت، 28 نفر از مکّیان را در درگیرى هاى هنگام ورودِ به شهر، از پاى در آوردند.[176]

8) پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در بازگشت از مکّه پس از فتح آن، خالد بن ولید را به سرکردگى شمارى از سربازان اسلام به منظور تبلیغ و ترویج دین و نه جنگ و خون ریزى به سوى بنى جذیمة بن عامر فرستاد و دستور داد خونى نریزد و از درِ جنگ وارد نشود. اما خالد بر آنان تاخت و شمارى از آنان را کشت و شمارى دیگر را به اسیرى گرفت و شبانگاه به افراد تحت امر خود دستور داد، هرکس اسیرى دارد، او را بکشد که برخى از آنان چنین کردند. تاریخ نویسان گفته اند این بندگان خدا مسلمان بودند و همان شب، اذان گفته و نماز خوانده بودند.[177]

9) در سال دهم هجرى هنگامى که على(علیه السلام) در مأموریت یمن به سر مى برد، در پایان مأموریت شنید که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)براى انجام مراسم حج (همان که بعدها حجة الوداع نامیده شد) راهىِ مکه شده است، با سربازان تحت امر خود راهىِ مکه شد و در بین راه، فرماندهىِ گروه را به یکى از افراد آن سپرد و خود براى دیدار پیامبر(صلى الله علیه وآله) و پیوستن به او در مناسک حج، دوان دوان روانه مکه شد. پیامبر(صلى الله علیه وآله)، على(علیه السلام) را پس از دیدار و روشن شدن برنامه هاى حج به سوى همراهان خود بازگرداند تا او خودش آنان را به مکّه برساند. على(علیه السلام) آنگاه که طبق دستور، نزد گروه برگشت، جامه هایى که بابت جزیه از مردم نجران گرفته بودند تا به پیامبر(صلى الله علیه وآله) برسانند را، در برِ سربازان دید. على(علیه السلام) از این کردار، سخت برآشفت و جامه ها را از تنِ آنان در آورد و براى سپردن به پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)بسته بندى نمود.[178]

10) پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در واپسین روزهاى زندگى، لشکر انبوهى به فرماندهى اسامة ابن زید، براى رفتن به سوى روم آماده ساخت و سران مهاجر و انصار را با ذکر نام به پیوستن به آن، مأمور کرد و در روزهایى که در بستر بیمارى آرمیده بود، بارها بر راه افتادن آن لشکر تأکید ورزید. ولى سوگمندانه، سران قوم، و خود اسامه، این پا و آن پا کردند و به بهانه بیمارىِ پیامبر(صلى الله علیه وآله)از رفتن سرباز زدند و هرگز دستور پیامبر(صلى الله علیه وآله) را اجرا نکردند و نرفتند.[179]

آنچه گفته شد نمونه هایى بود از نافرمانى هایى که در دهه نخست هجرت و در روزگار زندگانى پیامبر(صلى الله علیه وآله) از مسلمانان سر مى زد و برخى از آنها آنچنان که دیده شد در کنار چشم و گوش پیامبر(صلى الله علیه وآله) رخ مى داد. با اطمینان مى توان گفت که جستوجو، نمونه هاى بیشترى را به دست مى دهد; چنانکه بى تردید همه آنچه بوده، گزارش نشده است. رفتار لشکریان امیرالمؤمنین و امام مجتبى(علیهما السلام) با آن دو پیشواى معصوم نیز داستان هاى بس غم انگیز دیگرى دارد.

خوب، از ناقد محترم براى بار دیگر، مى پرسیم:

وقتى یک گروه هشت یا دوازده نفره به سرکردگىِ عموزاده رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به مأموریت مى رود و دست به کارى ناخواسته و ناشایست مانند کشتن دو نفر در ماه حرام بدون دستور فرماندهى کل، بلکه با نافرمانى از دستور بازدارنده او مى زند;

وقتى یک نفر در بازگشت از مأموریتِ واگذار شده از سوى پیامبر(صلى الله علیه وآله)، دو نفر را بى جهت مى کشد;

وقتى غلام پیامبر(صلى الله علیه وآله) در کنار آن حضرت، به بیت المال دستبرد مى زند;

وقتى در فتح مکه یک فرمانده مورد اعتماد بر خلاف دستور پیامبر(صلى الله علیه وآله)، شعارهاى تند و رعب آور سرمى دهد و فرمانده دیگرى خون ریزى مى کند و دستور بازدارنده رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را ندیده مى گیرد;

وقتى فرمانده اى از به کاربستن دستور پیامبر(صلى الله علیه وآله) سرپیچى مى کند و شمارى از مردم بى گناه ـ و احتمالا مسلمان ـ را با ناجوانمردى و سنگدلى، به خاک و خون مى کشد;

وقتى سربازان تحت امر فرماندهى چونان على(علیه السلام)، بى باکانه به بیت المال دست درازى مى کنند;

و بالاخره وقتى دستورِ از پسِ دستورِ پیامبر بزرگ خدا(صلى الله علیه وآله) در روانه شدن سپاه اسامه، کارگر نمى افتد;

شما از فرماندهان و سربازان شرکت کننده در جنگ ها و فتوحات اسلامى که گاهى عدد آنان به شصت هزار نفر مى رسیده است،[180] چه انتظارى دارید؟ به ویژه اگر فاصله دور و دراز بین رسول الله(صلى الله علیه وآله) و خلفا را از لحاظ محبوبیت و نفوذ کلام و جهات دیگر در نظر بگیرید. آیا با همه این ملاحظات، باز هم مى توان گفت: «حقیقت این است که شیوه جنگ هاى پیامبر(صلى الله علیه وآله)با این کشورگشایى ها کاملا متفاوت بوده است»؟![181]

 

n 13. «گفته مى شود یکى از موانع بزرگ در راه وحدت اسلامى سبّ و لعن صحابه در بین امامیّه است... آیا اینها به معناى تصحیح اَعمال دشمنان اهل بیت(علیهم السلام) و خوب دانستن آنان است، یا به معناى از بین بردن حالت نفرت در بین مسلمانان، یا به معناى جست و جو نکردن در پرونده دشمنان و سکوت در برابر سیره آنهاست یابه این معناست که در برخورد با پیروان آنها نباید احساساتشان را به آتش کشید که باعث فتنه هاى اجتماعى و دور شدن آنها از اهل بیت پیامبر(صلى الله علیه وآله)بشود؟».[182]

به نظر این جانب جز گزینه اول، دیگر گزینه هایى که ناقد گرامى مطرح کرده اند همه درست است; بهویژه گزینه دوم و چهارم. بى تردید، دانشمندى بزرگ و پیرو مکتب اهل بیت(علیهم السلام) مانند آیة اللّه واعظ زاده خراسانى ـ که من تاکنون ایشان را از نزدیک ندیده ام و تنها با پاره ایى از آثار علمى و فکرىِ وى آشنا شده و ستایش مقام معظم رهبرى دام ظلّه درباره او را شُکوهنده یافته ام ـ [183] در راه تصحیح اَعمال دشمنان اهل بیت(علیهم السلام)، گام نمى گذارد; بلکه به نظر مى رسد سخن او این است که:

اولا: باید ببینیم آیا پیروان مذاهب گوناگون اسلامى که توده هاى میلیونىِ مسلمانان را تشکیل مى دهند، دشمنان اهل بیت اند؟ نه، هرگز; آنان دوست داران اهل بیت اند و دوستىِ بسیارى از آنان با اهل بیت کمتر از دوستىِ ما شیعیان با آنان ـ (علیهم السلام) ـ نیست. چرا باید ما سرِ بى صاحب بتراشیم و چرا یک میلیارد مسلمان را به ناحق دشمن اهل بیت قلمداد کنیم و سپس در صدد مبارزه با آنان برآییم؟!

آیا اهل بیت(علیهم السلام) دشمن واقعى اى که نه تنها با اهل بیت، که با قرآن و اسلام، دشمن است و آن استکبار جهانى به سرکردگىِ آمریکاى جهان خوار و صهیونیسمِ جنایت پیشه است ندارند؟! و آیا سلاحى کارى تر و برنده تر از جدایى و تفرقه ما مسلمانان براى این دشمنِ خطرناک و مشترک، وجود دارد؟ چرا باید ما به دست خود سلاح به دست دشمن بدهیم و تیشه به ریشه خود بزنیم؟ فقیه و عارف روشن ضمیر آیة اللّه العظمى بهجت دام ظلّه مى فرماید: «تمام گرفتارى هاى مسلمانان از تفرقه و جدایى میان آنان است. ما باید تلاش گسترده اى را براى ایجاد وحدت بین مسلمانان صورت دهیم که در این حال، موفق خواهیم بود. دشمنان همّت خود را مصروفِ آن کرده اند تا با دادن رشوه به زمامداران، زمینه اختلاف بین مسلمانان را فراهم کنند که هوشیارىْ توطئه آنان را نقش بر آب مى کند».[184] رهبر فرزانه مان نیز مى گویند: «در برهه کنونى، آشکارا احساس مى کنیم که دست هاى تفرقه افکن بر تلاش خود افزوده اند و با تحریک احساسات فرقه اى در جهت عکس آرمان برادرى و اتحاد، به تکاپویى شیطنت آمیز سرگرمند. شناسایى این ترفندها و در پیش گرفتن شیوه هاى عالمانه و برخاسته از تدبیر، در خنثى کردن آن، از جمله نیازهاى مبرم کنونى است».[185] شهید مطهرى(قدس سره) مى فرماید: «یکى از ابتلائات مسلمین این است که... گذشته از پاره اى اختلافات عقیده اى، دچار توهمات بیجاى بسیارى درباره یکدیگر مى باشند. در گذشته و حال، آتش افروزانى بوده و هستند که کوشش شان بر این بوده و هست که بربدبینى هاى مسلمین نسبت به یکدیگر بیفزایند. تهدیدى که از ناحیه سوء تفاهمات بیجا و خوب درک نکردن یکدیگر متوجه مسلمین است بیش از آن است که از ناحیه خود اختلافات مذهبى متوجه آنها است. مسلمانان از نظر اختلافات مذهبى طورى نیستند که نتوانند وحدت داشته باشند، نتوانند با یکدیگر برادر و مصداق إنّما المؤمنون إخوة بوده باشند، زیرا خدایى که همه پرستش مى کنند یکى است، همه مى گویند لا إله إلاّ اللّه، همه به رسالت محمد(صلى الله علیه وآله) ایمان دارند و نبوت را به او پایان یافته مى دانند و دین او را خاتم ادیان مى شناسند، همه قرآن را کتاب مقدس آسمانى خود مى دانند و آن را تلاوت مى کنند و قانون اساسى همه مسلمین مى شناسند، همه به سوى یک قبله نماز مى خوانند و یک بانگ به نام اذان برمى آورند، همه در یک ماه معین از سال که ماه رمضان است روزه مى گیرند، همه روز فطر و اضحى را عید خود مى شمارند، همه مراسم حج را مانند هم انجام مى دهند و با هم در حرم خدا جمع مى شوند و حتى همه خاندان نبوت را دوست مى دارند و به آنها احترام مى گذارند. اینها کافى است که دلهاى آنها را به یکدیگر پیوند دهد و احساسات برادرى و اخوت اسلامى را در آنها برانگیزد ولى... ولى امان از سوء تفاهمات، امان از توهمات و تصورات غلطى که فِرَق مختلف درباره یکدیگر دارند و امان از عواملى که کارى جز تیره تر کردن روابط مسلمانان ندارند...»![186]یک استاد محترم به تازگى در پیرامون این دیدگاه که: «موضوع مودّت اهل بیت چون در قرآن ]کریم [هم آمده، از ضروریات اسلام است و به نظر مى رسد شیعیان نمى دانند ]که [اهل سنت هم به مودّت اهل بیت قائل هستند»، گفته است: «بله، این حقیقتى است. در اینجا دو مسأله وجود دارد یکى مسأله وهّابى ها و دیگرى اکثریت مسلمانان که دوستدار و عاشق اهل بیت اند که باید این دو را از یکدیگر کاملا متمایز کرد. اهل سنّت در مواردى، بیشتر از شیعه، اهل بیت را دوست دارند... بنده پس از مطالعات زیاد متوجه شدم که مشکل بزرگ وهابیان مسأله توسل است، آن ها با پیامبر(صلى الله علیه وآله) و حضرت على و اهل بیت(علیهم السلام) مخالف نیستند; اما آنها اشتباهى در معنا و مفهوم توسّل دارند... نباید تمام اینها را در ردیف مخالفان اهل بیت قلمداد کنیم... آنها هم به شیعیان، غالى یا رافضى مى گویند که از نظر ما همه آنها مطروداند; اما متأسفانه برخى از اهل سنّت این کلمه را به کل شیعه، تعمیم داده اند. به هرحال بیشترین احادیث را در فضایل اهل بیت، در میان کتب اهل سنّت مى یابیم و حتى کتاب بزرگ الغدیر علامه امینى، همه احادیثش در باب فضایل اهل بیت، از کتب اهل سنّت اخذ شده است... در جلد اول تفسیر کبیر فخر رازى آمده است که ما هرچه را فراموش کنیم این را فراموش نمى کنیم که قول على(علیه السلام) بر قول صحابه دیگر اولویت دارد; زیرا پیامبر فرموده اند: علىٌ مع الحق والحق مع علىّ... به تعبیر امام راحل(رحمه الله) نباید همه را به یک چوب برانیم، باید فرق بگذاریم بین سنّىِ ناصبىِ طرفدارِ یزید و کسانى که موافق اهل بیت اند... ما متأسفانه بسیارى از دوستان را در ردیف دشمنان قلمداد کرده ایم».[187]

ثانیاً اگر در گذشته هاى دور، کسانى فریضه مهم مودّت اهل بیت(علیهم السلام) را رعایت نکرده اند، آیا ما از توده هاى مسلمانان در درازاى روزگار مى خواهیم که تاوان آن را پس بدهند؟ آیا این نه همان است که گفته اند: «به کرمان خطا کرد آهنگرى   به کاشان زدند گردن مسگرى»؟!

بله، دور نیست که بسیارى از مسلمانان سنى مذهب، از ما شیعیان خوششان نیاید، اما ما نباید این را به معناى دشمنى با اهل بیت(علیهم السلام) تفسیر کنیم; ما باید حساب خودمان را از اهل بیت(علیهم السلام) جدا کنیم همان گونه که کلّ مسلمانان باید حساب خودشان را از اسلام و قرآن جدا کنند (اسلام به ذات خود ندارد عیبى   هر عیب که هست از مسلمانىِ ماست). اینکه خوش نیامدن آنان از ما به معناى بى مهرىِ آنان به اهل بیت(علیهم السلام) باشد، در صورتى درست بود که ما همانگونه مى بودیم که اهل بیت مى خواستند، در حالى که ما چنین نیستیم و یا در صورتى درست بود که ناخشنودىِ آنان (مسلمانان دیگر) از ما شیعیان، به خاطر دلبستگى و مهرورزىِ ما به اهل بیت(علیهم السلام) مى بود; در حالى که این دوفرض نیز درست نیست; زیرا آنان نیز چون ما، اهل بیت(علیهم السلام) را دوست دارند. از این رو باید رمز و راز مسأله را در جاى دیگرى پیدا کرد و آن شاید، در بدبرخوردى ها و تندى ها، خودپسندى ها و خردمندانه رفتار نکردن هاى بسیارى از ما نهفته باشد; همان که نمونه اش امروزه مى تواند روضه خوانى هاى آتشین و بى پرده ما بویژه در کنار بقیع و دیگر مواقف حج و عمره و پخش آن و امثال آن از صدا وسیماى سراسرى و برون مرزى و اینترنت باشد، کارى که بى تردید به نفع اسلام و مکتب اهل بیت(علیهم السلام) نیست و گمان نمى رود که این روش ها مورد تأیید ائمه(علیهم السلام)باشد. پیش از این از حدیثى یاد کردیم که چون به امام صادق(علیه السلام) گزارش مى شود که مردى در مسجد، آشکارا، دشمنان شما اهل بیت را سبّ و لعن مى کند، مى فرماید: «ما له لعنه اللّه تعرّض بنا...».[188]

کنکاشى در کتاب خدا و رفتار و گفتار رهبران دینىِ معصوم، به ما مى آموزد که یکى از خواسته هاى اسلام از پیروان خود، در کنار خداترسى و پرهیزکارى، ادب، متانت و خرد  ورزى در سخن و کردار است و این خواسته ها از شیعیان دو چندان است. آموزه دیگر این که جایگاه هرکس را در پیشگاه خدا، با ترازوى حقیقت و واقعیّت مى سنجند و لاف و گزاف دراین عرصه، ارزشى ندارد. و دیگر اینکه خودپسندىِ دینى همان گونه ناپسند است که خودپسندىِ اخلاقى.

نمونه هاى زیر را از متون دینیمان بنگرید:

پروردگار عالمیان مى فرماید: «لیس بأمانیّکم ولاأمانىّ أهل الکتاب من یعمل سوءاً یُجْزَ به»[189] و هم او مى فرماید: «قالت الأعراب آمنّا قل لم تؤمنوا ولکن قولوا أسلمنا ولمّا یدخل الإیمان فى قلوبکم»[190] و مى فرماید: «ومن الناس من یعجبک قوله فى الحیاة الدّنیا ویُشهد اللّهَ على ما فى قلبه وهو ألدّ الخصام»[191] و مى فرماید: «مثل الّذین حُمّلوا التوراةَ ثم لم یحملوها کَمَثلِ الحِمارِ یَحمِلُ أسفاراً»[192] و مى فرماید: «فمن یعمل مثقال ذرة خیراً یره ¡ ومن یعمل مثقال ذرة شرّاً یره».[193]

پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) فرموده است: «أیّها الناس إنه لیس بین اللّه وبین أحد نسب ولا أمر یؤتیه به خیراً أو یصرف عنه شرّاً إلاّ العمل، ألا لایدّعینَّ مدّع ولایتمنّینَّ متمنٍّ; والّذى بعثنى بالحق لاینجّى إلاّ عمل مع رحمة، ولو عصیتُ لهویتُ; اللّهم قد بلّغت».[194]

امام باقر(علیه السلام) فرموده است: «اعملوا یا شیعة آل محمد; ما بیننا وبین اللّه من قرابة ولا لنا على اللّه حجّة ولایقرَّب إلى اللّه إلاّ بالطّاعة. من کان مطیعاً نفعتْه ولایَتُنا، ومن کان عاصیا لم تنفعه ولایَتُنا... لاتغترّوا ولاتفتروا...».[195]

امام صادق(علیه السلام) فرموده است: «لیس من شیعتنا من قال بلسانه وخالفنا فى أعمالنا وآثارنا; ولکن شیعتنا من وافقنا بلسانه وقلبه واتبع آثارنا وعمل بأعمالنا، أولئک شیعتنا... لیس من شیعتنا من یکون فى مصر یکون فیه آلاف ویکون فى المصر أورع منه».[196]

هم او فرموده است: «معاشرَ الشیعه کونوا لنا زیناً ولاتکونوا علینا شیناً. قولوا للناس حسناً واحفظوا ألسنتکم وکفّوها من الفضول و قبح القول».[197]

ونیز فرموده است: «إنّ أصحابى أولوا النُّهى والتُّقى، فمن لم یکن من أهل النُّهى والتُّقى فلیس من أصحابى».[198]

امام باقر(علیه السلام) فرموده است: «سمعت جابرَ بن عبداللّه الانصارى یقول: لو نُشر سلمان وأبوذر رحمهما اللّه لهؤلاء الذین ینتحلون موّدتکم أهلَ البیت، لقالوا: هؤلاء کذّابون، ولو رأى هؤلاء أولئک، لقالوا: مجانین».[199]

امام حسین(علیه السلام) در واکنش به گفته مردى که به آن حضرت گفت من از شیعیان شما هستم فرمود: «إنّ شیعتنا من سلمت قلوبهم من کلّ غشّ وغلّ ودَغل، ولکن قل أنا من موالیکم ومحبّیکم».[200]

امام صادق(علیه السلام) مى فرماید: «کان على بن الحسین(علیه السلام) قاعداً فى بیته إذ قرع قوم علیهم الباب فقال یا جاریة انظرى من بالباب، فقالوا قوم من شیعتک، فوثب عجلا حتى کاد أن یقع، فلمّا فتح الباب ونظر إلیهم رجع فقال کذبوا فأین السّمت فى الوجوه؟ أین أثر العبادة؟ أین سیماء السّجود...».[201]

همانند برخورد امام سجاد(علیه السلام) را، امام رضا(علیه السلام) با شمارى از مدّعیان، داشته است و داستان آن این است: «لمّا جعل المأمون إلى على بن موسى الرّضا ولایةَ العهد، دخل علیه آذِنُه وقال إنّ قوماً بالباب یستأذنون علیک ویقولون نحن شیعة على. فقال(علیه السلام)أنا مشغول فاصرفهم فصرفهم فما کان من الیوم الثانى جاؤوا وقالوا کذلک مثلها فصرفهم إلى أن جاؤوا هکذا یقولون ویصرفهم شهرَین. ثم أیسوا من الوصول وقالوا للحاجب: قل لمولانا إنّا شیعة أبیک علىّ بن ابى طالب(علیه السلام) وقدشَمِتَ بنا أعداؤنا فى حجابک لنا، ونحن ننصرف هذه الکرّة ونهرب من بلدنا خجلا وأنفة ممّا لحقنا، وعجزاً عن احتمال مَضض ما یلحقنا بشماتة الأعداء! فقال علىّ بن موسى الرضا(علیه السلام) ائذن لهم لیدخلوا، فدخلوا علیه فسلّموا علیه فلم یردَّ علیهم ولم یأذن لهم بالجلوس! فبقوا قیاماً فقالوا: یا ابن رسول اللّه ما هذا الجفاء العظیم والاستخفاف بعد هذا الحجاب الصعب؟ أىّ بقیّة تبقى منّا بعد هذا؟ فقال الرضا(علیه السلام): اقرؤوا: وَما أصابَکُمْ مِنْ مُصیبَة فَبِما کَسَبَتْ أیدیکُمْ وَیَعْفُو عَنْ کَثیر[202] وما اقتدیت إلاّ بربّى عزّوجلّ فیکم وبرسول اللّه وبأمیرالمؤمنین ومن بعده من آبائى الطاهرین(علیهم السلام)، عتبوا علیکم فاقتدیت بهم. قالوا لماذا یا ابن رسول اللّه؟ قال لدعواکم أنکم شیعة أمیرالمؤمنین علىّ بن أبى طالب(علیه السلام). ویحکم إنّما شیعته الحسن والحسین وأبوذر و سلمان والمقداد وعمّار ومحمد بن أبى بکر الّذین لم یخالفوا شیئاً من أوامره ولم یرکبوا شیئاً من فنون زواجره. فأما أنتم إذا قلتم إنکم شیعته وأنتم فى أکثر أعمالکم له مخالفون، مقصّرون فى کثیر من الفرائض، متهاونون بعظیم حقوق إخوانکم فى اللّه، و تتقون حیث لاتجب التقیّة، وتترکون التقیة حیث لابدّ من التقیّة، فلو قلتم إنّکم موالوه ومحبّوه والموالون لأولیائه والمعادون لأعدائه لم أنکره من قولکم ولکن هذه مرتبة شریفة ادّعیتموها، إن لم تصدّقوا قولکم بفعلکم هلکتم إلاّ أن تتدارککم رحمة من ربّکم. قالوا یا ابن رسول اللّه فإنّا نستغفراللّه ونتوب إلیه من قولنا، بل نقول کما علّمنا مولانا: نحن محبّوکم ومحبّو أولیاءکم ومعادو أعداءکم، قال الرضا(علیه السلام): مرحباً بکم یا إخوانى وأهل ودّى ارتفعوا ارتفعوا ارتفعوا، فمازال یرفعهم حتى ألصقهم بنفسه. ثم قال لحاجبه کم مرةً حجبتَهم؟ قال ستّین مرّة، فقال لحاجبه فاختلف إلیهم ستین مرة متوالیة فسلّم علیهم واقرأهم سلامى فقد مَحَوْا ما کان من ذنوبهم باستغفارهم وتوبتهم واستحقّوا الکرامة لمحبّتهم لنا وموالاتهم; وتفقّدْ أمورهم وأمورعیالاتهم فأوسعهم بنفقات ومبرّات وصلات ورفع معرّات».[203]

کوتاه سخن این که حساب ما مدّعیان تشیّع از حساب اهل بیت(علیهم السلام) جداست و خرده گیرى دیگر مسلمانان از ما به معناى دشمنى و یا کم مهرىِ آنان با این بزرگواران نمى باشد; همچنان که جفا و ستم پیشینیانِ بسیار دورِ گروه هاى مسلمان را، نمى توان به حساب این بى گناهان گذاشت. دو حدیث هشداردهنده دیگر به ما مدّعیان پیروى از ائمه اهل البیت(علیهم السلام) را بشنوید:

حدیث یکم را مرحوم کلینى در کافى آورده است: «قال أبوالحسن(علیه السلام) لو میّزتُ شیعتى لم أجدهم إلاّ واصفة ولو امتحنتهم لما وجدتهم إلاّ مرتدّین ولو تمحصّتهم لما خلص من الألف واحد ولو غربلتهم غربلة لم یبقَ منهم إلاّ ما کان لى. إنّهم طال ما اتّکوا على الأرائک فقالوا نحن شیعة علىّ، انّما شیعة علىّ من صدَّقَ قولَه فعلُه».[204]

حدیث دیگر را مرحوم مجلسى در باب «صفات الشیعة وأصنافهم وذم الاغترار والحثّ على العمل» در بحارالأنوار آورده است: «عن أبى عبداللّه(علیه السلام) قال إنّ ممن ینتحل هذا الأمر لمن هو شرٌّ من الیهود والنصارى والمجوس والّذین أشرکوا».[205]

شهید مطهرى رضوان اللّه علیه مى فرماید: «گروهى از عوام شیعه صرفاً انتساب ظاهرى به امیرالمؤمنین(علیه السلام) را براى نجات، کافى مى شمارند و این فکر عامل اساسى بیچارگىِ شیعه در عصر اخیر به شمار مى رود».[206] و نیز مى فرماید: «یکى از عوامل انحطاط و تباهى اجتماعات مسلمان در عصر حاضر، غرور عجیبى است که در آنان در دوره هاى متأخّر پدید آمده است. اگر از این افراد پرسیده شود که آیا اعمال نیک غیرشیعه مورد قبول درگاه خدا واقع مى شود، بسیارى از آنها جواب مى دهند: نه. و اگر از آنان پرسیده شود که اعمال بد و گناهان شیعه چه حکمى دارد، جواب مى دهند: همه بخشیده شده است».[207] سپس مى فرماید: «افرادى که تحت تأثیر وساوس شیطانى قرار گرفته و به این دل خوش کرده اند که ناممان در میان نام هاى دوستان على بن أبى طالب(علیه السلام)است... باید بدانند که خیلى کور خوانده اند، پرده غفلت جلو چشمشان را گرفته است، روزى چشم باز خواهند کرد که خود را غرق در عذاب جان فرساى الهى ببیند و دچار چنان حسرتى گردند که اگر امکان مرگ بود هزارها بار مى مردند. پس امروز از خواب غفلت بیدار شوند و توبه نمایند و مافات را جبران کنند».[208] و در پایان این بررسى، مى فرماید: «به طور کلّى در باب عقاب گناهان... هیچ یک از آنها مخصوص کافران یا مسلمانان غیرشیعه نیست...».[209]

ثالثاً ملازمه اى را که از دیدگاه ما شیعیان، بین محبّت اهل بیت(علیهم السلام) و پیروى صد در صد از آنان برقرار است، بسیارى از مسلمانان قبول ندارند، و این امر بنا بر ضرورت مذهب، ضررى به مسلمان بودن آنان نمى زند.[210]

اینجا دو پرسش جدید رخ مى نماید: 1) چرا چنین است؟ و چرا این توده هاى مسلمان که به فضایل و برترىِ اهل بیت(علیهم السلام) اذعان دارند و به آنان عشق مىورزند، در فقه و معارف دین از آنان پیروى نمى کنند؟[211] 2) آیا ما شیعیان مى توانیم به گونه اى عمل و تبلیغ کنیم که مسلمانان دیگر به این کانون علم و فضیلت، روى آورند و از این کوثر زلال بنوشند و سیراب شوند؟

پاسخ استاد واعظ زاده خراسانى و بزرگان دیگر ـ بنابر آنچه از گفته ها و نوشته هاى آنان به دست مى آید ـ به پرسش دوم «آرى» است، مشروط به اینکه ما، وقت زیادى صرف مسأله اول نکنیم و یا دست کم درباره آن به گونه اى بحث کنیم که افراد و جمعیت ها را سَرِلج نیاندازیم، و این پاسخى است عقلایى و حکیمانه. اینک یک بار دیگر به گزینه هایى که ناقد محترم در این بند از نقد خویش، پیش روى مى نهد نگاه کنید.

 

n 14. «گفته اند که اعتقاد امامیّه به اینکه امامان اهل بیت(علیهم السلام) از غیب مطلع اند یک نوع غلوّ و ادعاى نبوت براى آنان است».[212]

اگر مفهوم این سخنِ آقاى ناقد، نسبت دادن چنین پندارى به استاد واعظ زاده خراسانى در گفتوگوى هفت آسمان است، باید گفت انسان از این سخن، به یاد «خسن و خسین دختران مغاویه اند» مى افتد، مى توان به گفتار استاد مراجعه نمود.

* * *

فهرست نقدهایى که در این نوشتار، بر این نقد و ناقد محترم داشتیم چنین است:

نقد 1. قبولى اعمال و نجات اخروى در انحصار شیعیان نیست.

نقد 2. معناى حدیث «تفترق أُمّتى...» آن نیست که جناب ناقد پنداشته اند.

نقد 3. لازمه عدول نکردن از مواضع، این نیست که نظر حق، نسنجیده و نابه جا اظهار شود.

نقد 4. دشنام دادن از لوازم ایمان نیست.

نقد 5. وحدت تاکتیکى ـ همانند وحدت حقیقى ـ مطلوب ومقبولِ عقل و شرع است.

نقد 6. منکر برخى مقامات اهل بیت(علیهم السلام) ــ بسان مقام عصمت ــ را، نمى توان دشمن اهل بیت قلمداد کرد و نباید با او دشمنى کرد، چه آن که خود آنان ـ (علیهم السلام) ـ چنین نظرى نداشته و چنین برخوردى را با وى، از ما نخواسته اند.

نقد 7. دین و آیین خود را ـ به توفیق پروردگار ـ تنها از ائمه اهل بیت(علیهم السلام) خواهیم گرفت، خیال همه و از جمله آقاى ناقد، راحت باشد.

نقد 8. شکل دولت در زمان غیبت، ترتّب بر بحث خلافت و امامت ندارد.

نقد 9. ماهیت اعتقاد اهل سنت به خلافت شیخین هیچ گونه شباهتى به اعتقاد امامیّة به امامت اهل بیت(علیهم السلام) ندارد.

نقد 10. بى باکى در تفسیر قرآن مجید، کار درستى نیست.

نقد 11. هم رفتار و هم سفارش معصومین(علیهم السلام) هم زیستىِ مسالمت آمیز با دیگر مسلمانان را به ما مى آموزد و روشن است که حساب نواصب ـ اگر امروزه وجود خارجى داشته باشند ـ و نیز حُکام ستم پیشه، از حساب توده ها و مردم مسلمان جداست.

نقد 12. چهره اى که با قلم آقاى ناقد براى جنگ ها و فتوحات خلفا، ترسیم شده است، واقع نما نیست.

نقد 13. تحریک احساسات مسلمانان با پافشارى بر سبّ و لعن کسانى که به هر دلیل نزد آنان بزرگ و محترم اند، چه توجیهى دارد؟ بهویژه که دیگر مسلمانان ـ همانند ما ـ دوستدار اهل بیت(علیهم السلام)اند. گله مندىِ مسلمانان سنّى مذهب از ما شیعیان به معناى بى مهرىِ آنان به اهل بیت(علیهم السلام) نیست چون حساب ما از اهل بیت، جداست.

نقد 14. چه کسى به علم غیب ائمّه(علیهم السلام) خرده گیرى کرده است؟

 

ب) نقدى بر مقاله «دعوت به همبستگى پایدار»[213]

چون نقد پیشین ناخواسته، به درازا کشید، خواهم کوشید که این نقد هرچه بیشتر، فشرده و کوتاه باشد.

ناقد محترم مى گوید: «باید خستو شد که مباحث آیة اللّه واعظ زاده خراسانى... آسیب پذیرىِ نگره رایج تقریب را عیان تر ساخت...».[214]

مى گویم: باید هستو شد که آقاى ناقد نخواسته و یا نتوانسته است مراد آیة اللّه واعظ زاده را آن گونه که هست دریابد، زیرا:

n 1. مى گوید: «شالوده تقریب راستین عقیده مندى به این گوهر است که تقریب مذاهب و هم بستگىِ مسلمانان یک حقیقت و امر دینى است نه تمهیدى مصلحت اندیشانه و عرفى براى تقویت جبهه اسلام...».[215]

مى گویم: سبحان اللّه! چه ناسازگاریى بین این دو گزینه است؟ چه اشکالى دارد که هم آن باشد و هم این؟ بدین معنا که اگر وحدت حقیقى میسّر شد، چه بهتر و اگر نشد، دست کم وحدت مصلحت اندیشانه دنبال شود.

n 2. مى گوید: «آیة اللّه واعظ زاده... استدلال ها و استناداتى را به میان مى آورند که برخى از آنها در ترازوى باورشناسى، چندان وزنى ندارند».[216]

مى گویم: مثلا؟

n 3. مى گوید: «ایشان بدین مسأله مهم پاسخ نگفته اند که چگونه شخصى که به حقّانیّت مطلبى، قطع پیدا کرد، باید با حکم عقل، مخالفت کند و حجیت قطع را نادیده بگیرد و طرف دیگر را محکوم به بطلان نکند؟».[217]

مى گویم: آقاى ناقد! این شما هستید که به این مسأله مهم پاسخ نگفته اید که آیا هر قطعى هر چند ناشى از جهل مرکب باشد ـ دقت کنید ـ مستلزم بطلان نظر مخالف و طرف مقابل است؟ و صاحب آن، حق دارد هرکسى را که چنین قطعى ندارد متهم به پیروى از باطل کند؟ استاد واعظ زاده بدون شک، حجیت قطع را نادیده نمى گیرند و آن را براى شخص قاطع و هر شخص دیگرى که چنین قطعى داشته باشد حجّت مى دانند; ولى آیا قطع قاطع براى همگان حجّت است; حتى کسى که قطع به خلاف و یا ظنّ معتبر به خلاف داشته باشد؟ جناب آقاى ناقد! تلخ است اما پرسیدنى است که هرگاه کسى قطع پیدا کرد که شما مسلمان نیستید، تکلیف شما و ما، که چنین قطعى نداریم بلکه قطع به خلافِ آن داریم، چیست؟ و بُرد و قلمروِ قطع او چه اندازه است؟

جناب آقاى ناقد، قاطع به امرى، به خاصیّت قطع که همانا حجیت است أخذ مى کند; اما از همه نمى خواهد که با او هم عقیده شوند، و اگر چنین خواسته یى داشت و با او همراهى نکردند، حق ندارد آنان را متهم به پیروى از باطل کند. به تعبیر دیگر، حجیت قطع براى قاطع، به معناى حجیت آن براى همه و مجوز اِبطال طرف دیگر و متهم کردن دیگران به پیروى از باطل نیست; مگر اینکه مقطوعٌ به از یقینیّات و بدیهیّات (اوّلیات، فطریات، متواترات، مشاهَدات، تجربیّات و مانند اینها) باشد که در اصطلاح شرع به آنها «ضروریات» گفته مى شود; امورى که بى تردید موردنظر استاد واعظ زاده خراسانى نبوده است. نگویید مسأله «ولایت» ناشى از حدیث شریف غدیر و غیر آن از ضروریات است; زیرا مى گوییم: درست است که این مسأله از ضروریات است; اما بنابر اجماع علماء امامیّة از ضروریات مذهب است و نه دین[218]، تا آنجا که برخى از بزرگان احتمال داده اند که عدم اعتقاد به آن از ضروریّات دیگر مذاهب اسلامى باشد;[219] و بنابراین منکر آن، خارج از مذهب شیعه خواهد بود و نه غیرمسلمان. استناد شما ـ جناب آقاى ناقد ـ به مباحثات علمى علماى عالَم که براى مجاب کردن و اثبات خطاى یکدیگر است، مغالطه اى بیش نیست; زیرا مجاب کردن یکدیگر و اثبات خطاى طرف مقابل در مباحثات علمى، هرگز آهنگ توهین، تفسیق و تکفیر نداشته است و ندارد. آقاى واعظ زاده هم مى گویند مذاهب اسلامى با هم، همین گونه بحث کنند، دشمنى و صف بندى چرا؟

n 4. مى گوید: «امیرالمؤمنین(علیه السلام)... هیچ گاه در نقد انحرافات آن روزگار پرده پوشى روا نداشت».[220]

مى گویم: اگر همدان دور است کَرتو نزدیک است. لطفاً چند نمونه از این شیوه رفتارى مولى أمیرالمؤمنین(علیه السلام) نشان دهید.

n 5. مى گوید: «این داورى درباره شرف الّدین به خوبى گرایش آیة اللّه واعظ زاده را به مسکوت نهادن برخى مسائل در روند تقریب نشان مى دهد».[221]

مى گویم: بر فرض که چنین داورى اى درباره آیة اللّه واعظ زاده درست و منصفانه باشد، آیا چنانچه عالِمِ آگاه و با تدبیر و دلسوزى، مصلحت اسلام و مسلمین و تشیّع و شیعه را در مسکوت نهادن برخى مسائل تحریک آمیز و تنش زا دانست ـ همان سان که در ما نحن فیه، بنابر نقل ثقة وتفسیر ناقد محترم، بزرگانى مانند کاشف الغطا و صدر و خوانسارى و مغنیه[222] رحمة اللّه علیهم أجمعین چنین مى پنداشته اند ـ آیا باید بر او تاخت و به او جفا نمود؟ و یا باید قدر او را چونان دیده بانى امین و تیزبین که راه و چاه را نشان مى دهد، دانست و او را سپاس گفت؟! آیا نه این است که ممکن است در شرایطى مسکوت نهادن مسأله اى حتى اگر مانند توحید و نبوت، از مسائل بنیادین و اساسى باشد نیز، وظیفه و تکلیف باشد؟ خدا مى فرماید: «مَن کفرَ باللّه مِنْ بَعد إیمانه إلاّ من أُکره وقلبُه مُطمئنٌّ بالإیمان».[223] اجازه دهید بى پرده بپرسم که آیا چنانچه روزى ـ خداى نکرده ـ  خطرى جدّى یکى از این دو را نشانه رفت: اسلام را یا تشیّع را؟ به این معنا که حفظ مذهب شیعه مستلزم زوال اسلام و قرآن شد ـ که روشن است در این صورت، بقاى مذهب هم معنایى نخواهد داشت ـ تکلیف چیست؟ و مکتب اهل بیت(علیهم السلام) به ما چه مى آموزد؟ شک نیست که در چنین شرایطى حفظ اسلام مقدّم است. به نظر مى رسد کسانى چون کاشف الغطاء را این وظیفه بدیهى و سترگ نگران کرده بود و بى شک، اگر او امروز در بین ما بود، صداى زنگ خطر را با گوش تیز خود مى شنید.

n 6. مى گوید: «باید پرسید کدام عالم و محقق شیعى لعن یا دشمنى با صحابه را با این اطلاق توصیه کرده است».[224]

مى گویم: راستى شما از سخنان آقاى واعظ زاده اطلاق مى فهمید؟! گمان نمى کنم حتى یک کودک دبستانى هم چنین برداشتى از گفته هاى ایشان داشته باشد، شما هم ندارید، پس چرا وقت خود و دیگران را مى گیرید؟

n 7. مى گوید: «آنچه اساسى و اندیشه برانگیز است، پرسمان روایىِ لعن و حدود و ثغور آن است... آیا لعن کردن کسانى که موجب آزار اهل بیت شده اند یا حقوق ایشان را غصب کرده اند رواست یا نه؟ و در چه حدودى و به چه شکلى؟».[225]

مى گویم: آنچه بیشتر، اساسى و اندیشه برانگیز است، این پرسمان است که آیا روایىِ موردنظر، مطلق است یا مشروط؟ بى تردید، باید پاسخ داد که این روایى، مشروط به عدم تزاحم آن با امرى مهم تر است. سپس مى پرسیم آیا حفظ اساس دین و اسلام مهم تر است یا حفظ و اجراى این حکمِ روا؟ شک نیست که حفظ اسلام مهم تر است. پس آنگاه مى پرسیم چنانچه مجتهد عادلى یافت شود که از دید او، اساس دین و بیضه اسلام با اجراى چنین حکمى آسیب مى بیند، تکلیف او و مقلّدانِ او ـ  و اگر او، ولىّ امر و مصدر حکم است، تکلیف همگان با حکم او ـ چیست؟ نگویید هیچ خطرى از این بابت، متوجه اسلام نیست; زیرا گفته مى شود که این تشخیص شما است (با فرض اینکه صلاحیّت تشخیص داشته باشید) اجازه دهید صاحب نظرى مانند آیة اللّه واعظ زاده هم، تشخیص موضوعى و صغروىِ خود را داشته باشند و در صورتى که ایشان و هر صاحب نظر دیگرى تشخیص دهد که خطرى از این ناحیه، متوجه اسلام مى شود، تکلیف آنان مشخص است و ایراد و اشکالى به حکم و کبراى مسأله وارد نیست.

n 8. مى گوید: «متعجّبم که آیة اللّه واعظ زاده مسائلى از این دست را به این آسانى و آسان گیرى برگزار مى کنند».[226]

مى گویم: زهى ساده اندیشىِ شگفت انگیز، از سوى شما، آقاى ناقد محترم!

n 9. مى گوید: «این دغدغه مندى (نسبت به فلسطین) چه منافاتى با سوگوارى عاشورا دارد؟».[227]

مى گویم: این عبارت را آقاى واعظ زاده از شهید مطهرى(رحمه الله) نقل کرده اند و عبارت از آنِ وى است، به آثار آن مرحوم مراجعه فرمایید.

n 10. مى گوید: «نشنیده ام که اگر کسى موجب گرویدن دیگرى به اسلام شد و آنگاه خود از مسیر اسلام انحراف یافت (یا انحراف داشت) باید انحراف او را سهل گرفت و واکنشى نشان نداد!».[228]

مى گویم: بسیار خوب، نباید سهل گرفت و باید سخت گرفت; اما آیا مطلقاً و در هر شرایطى و با پرداخت هر هزینه اى؟! آیا دیدگاه عقل و شرع، سخت گیرىِ مطلق است؟ و آیا پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و امیرالمؤمنین و دیگر ائمه هدى(علیهم السلام) آن گونه که شما مى گویید عمل کرده اند؟!

n 11. مى گوید: «من این سخنان آیة اللّه واعظ زاده (پیروان مذاهب اسلامى باید این حقیقت را باور کنند که مذهب عین دین نیست...) را چندبار خواندم و سرانجام...».[229]

مى گویم: سخن ایشان بسیار روشن است و آن همان است که علماى امامیّه از دیرزمان، همگى اصول اعتقادات را به اصول دین و اصول مذهب تقسیم کرده اند. اى کاش شما به این مطلبِ واضح، توجه مى کردید و با حرف هاى بى مبنا و خارج از اصطلاح، فرصتها را ضایع نمى کردید; حرف هایى از این دست که: «حاصل اجتهاد از نظر هر مجتهد، عین دین است... وقتى دین پژوهان و مجتهدان شیعه در مسأله]یى [اجتهاد مى کنند... اگر نتیجه اى به دست بیاورند که... این دستاورد حجیت داشته، موجب قطع و یقین شود، چگونه مى توان انتظار داشت که اجتهاد کننده بدان ]به آن[ ملتزم نشود و اگر هم، رأى دین تلقى نشود، چگونه مى توان به آن، ملتزم شد... بیشترین مسائل مورد اختلاف مذاهب اسلامى مسائلى است که اهل هر مذهب با اجتهاد خویش (اعم از صحیح و غلط) به آن رسیده اند و ـ به درست یا نادرست ـ یقین کرده اند که آیین پیامبر در این مورد، مطابق با دستاورد ایشان بوده است. شاید بتوان با استدلال متقابل، به این قطع و یقین، خدشه وارد کرد; ولى دعوت به ترک این یقین، مخالفت با بدیهیّات عقلى است... هر مجتهدى مذهب و دستاورد اجتهاد خود را مطابق با دین رسول اکرم(صلى الله علیه وآله)مى بیند و این ثمره طبیعىِ اجتهاد است...»![230] گفته هاى شما جناب آقاى ناقد، یادآورِ سخن کسى است که گفته بود: «لفظ مى گویم و معنا ز خدا مى طلبم».

n 12. مى گوید: «فرضاً مسأله نصّ بر أئمّه اثناعشر(علیهم السلام) وقتى به تواتر و... نزد شیعه اثبات مى شود و عالمان دین یقین مى کنند که نظر و حتى قول پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) همین بوده است، چگونه مى توان این مطلب را به یک باورِ قابل تردید (به طورى که آیة اللّه واعظ زاده از آراى مذاهب برداشت مى کنند) فروکاست؟».[231]

مى گویم: اولا آقاى واعظ زاده مسأله نصّ بر ائمه اثنا عشر(علیهم السلام) را به یک باور قابل تردید فرونکاسته اند و ظاهراً این تهمتى است به ایشان، که اگر لازم دیدند از خود، دفاع خواهند کرد;[232] و ثانیاً آیا این مطلبى که ما شیعیان به آن، یقین داریم، بالاخره جزء اصول دین و مورد اتفاق همه مذاهب اسلامى است؟ و یا جزء اصول مذهب و مورد اختلاف بین مذاهب است؟ آیا اگر کسى این واقعیّت را بازگو کند و بگوید این اصل یقینىِ مذهب شیعه جزء اصول دین اسلام و مورد وفاقِ همه مذاهب اسلامى نیست، فروکاستن آن به یک باور قابل تردید است؟ جلّ الخالق!

n 13. مى گوید: «به یقین، سخن خلیفه دوم بدین ]به این[ معنا که حجّت تمام نشد و مردم نفهمیدند که مقصود پیامبر چیست، پذیرفتنى نیست...».[233]

مى گویم: شما سخنان آقاى واعظ زاده را نقد مى کنید یا سخنان خلیفه را؟ اگر خلیفه دوم چنین و چنان گفته است، تقصیر آقاى واعظ زاده چیست؟ ایشان نه تنها آن را تأیید نمى کنند، بلکه بلافاصله پس از نقل آن مى گویند: «به نظر من در دوران خلافت خلفاى ثلاثه، مسأله غدیر و ولایت چندان مطرح نبود و گویا مردم تدریجاً آن را فراموش کرده بودند، بعد وقتى على](علیه السلام) [سرِ کار آمد آن را دوباره زنده کرد».[234]

آیا این عبارت صریح نیست در این که مسأله ولایت على(علیه السلام) یک حقیقت و واقعیت عینى بوده است؟ آقاى واعظ زاده به همین مقدار بسنده نمى کنند و در این باره مى گویند: «... براى اینکه... به عنوان یک حقیقت اسلامى باقى بماند».[235]

n 14. مى گوید: «از این جهت به طرح و نقد گفتار ایشان (آقاى واعظ زاده) دست یازیدم که نشان دهم چگونه بخش هاى روشنِ صورت مسأله را بر هم زده اند و به زلالىِ مباحث، آسیب رسانده اند».[236]

مى گویم: «تبارک الّذى بیده المُلک وهو على کُلّ شىء قدیر... الّذى خلق سبعَ سماوات طباقاً ماتَرى فى خَلق الرَّحمن من تفاوُت فَارْجِعِ البَصرَ هَل تَرى مِنْ فُطور ¡ ثُمَّ ارجعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ یَنقَلِبْ إلیکَ البصرُ خاسِئاً وهو حَسیر».[237]

 

توضیح و درخواست

بنده، این نوشته و نیز نوشته پیشین (نظرى به چشم انداز تقریب) را براى چاپ و نشر ننگاشته بودم، و چون دست اندرکاران ارجمند «هفت آسمان» ـ پس از اطلاع از آن دو ـ بر چاپ آنها اصرار ورزیدند، موافقت خود را مشروط به صلاحدید یکى از مراجع معظّم تقلید (دامت أظلالهم) نمودم و آنگاه که موافقت معظمٌ له ـ پس از بررسى هر دو نوشته ـ به دست آمد، با چاپ آنها موافقت کردم.

اینک از علماى اعلام دردمندانه مى خواهم براى وحدت اسلامى و هماهنگى امت اسلام که یکى از دو رکن مهم این آیین الهى است فکرى اساسى و جدّى بنمایند و نگذارند عوام و کودکان، نقش آفرین این عرصه مهم و حسّاس و حیاتى باشند. علماى راستین، چنانچه اوضاع را مهار نکنند، ممکن است روزى ـ خداى ناکرده ـ چشم باز کنیم و ببینیم بى بهرگانِ از دانشِ دین، یا گرفتار آمدگانِ در چنبره عصبیّتِ مذموم، و یا مرعوب شدگانِ فوج و موجِ عوام، همه چیز را به باد داده اند. شما اى علماى دین، مگر نه وارثان محمد(صلى الله علیه وآله)اید که چتر رحمت و رأفتش همه را زیر بال و پر گرفت؟ و على(علیه السلام) که غالیان نابخرد را در آتش قهر سوزاند؟ و امام صادق(علیه السلام) که مقدّس نماهاى بى بهره از عقل و ایمان را طرد و نفرین فرمود؟! شما تا کى در برابر فروماندن مهم ترین مصلحت اسلام و مسلمین، و بزرگترین خطر تهدید کننده شیعه و تشیّع، سکوت و تحمّل مى کنید و اجازه مى دهید که در حضور و محضر شما، هر گوینده و سراینده یى به خود حق دهد هر چه خواست بگوید و هر قلم به دستى هر چه خواست بنویسد و چون فتیله یى دنیاى اسلام بر باروت نشسته را به آتش بکشد؟! مگر نه این است که حجّت خدا، امیرمؤمنان على(علیه السلام) در برابر بى تابى و گله گذارى فاطمه زهراء(علیها السلام) در آن دمى که مؤذن صلا مى داد: «أشهد أنّ محمداً رسول اللّه» فرمود: «اگر مى خواهى این بانگ بماند باید بنشینم و بردبارى پیشه کنم»؟ آیا ارادتورزى به حضرت زهراء(علیها السلام) ـ که جانِ ما فداى قدر و قبر ناشناخته اش بادا ـ تنها به این است که هر چه پرسوز و پرگدازتر روضه او را بخوانیم و از صدا و سیما در سراسر کشور و جهان پخش کنیم؟ آیا دفاع از فلسطین و مکه و مدینه و نیل و فرات و دین و قرآن، اقتضا نمى کند که علماى طراز اول ما به راه افتند و در ممالک اسلامى با همطرازان خود، دوستانه و برادرانه، به رایزنى بپردازند و براى نجات اسلام و مسلمین و کشورهاى اسلامى از چنگال خونین استکبار و صهیونیسم فکرى بکنند؟! «فواللّه ما غُزِىَ قوم قطُّ فى عُقر دارهم إلاّ ذَلّوا».[238] قال اللّه تعالى: «وَاعتصموا بحبل اللّه جمیعاً ولاتفرّقوا و اذکروا نعمتَ اللّه علیکُم إذ کنتُم أعداءً فألّفَ بینَ قلوبکم فأصبحتم بنعمته إخواناً و کنتم على شَفا حُفرة مِنَ النّار فأنقذَکُمْ منها کذلک یُبَیّنُ اللّهُ لکم آیاتِهِ لعلّکم تهتدون ¡ وَلْتَکُنْ منکُم أُمّةٌ یدعونَ إلى الخَیْرِ و یَأمرونَ بالمَعْروفِ و یَنْهَوْنَ عن المنکر و أولئک هُمُ المُفْلِحُونَ ¡ و لا تکونوا کالّذینَ تَفَرَّقوا وَ اخْتَلَفُوا من بَعْدِ ما جاءَ هُمُ البیّناتُ و أولئک لَهُمْ عَذابٌ عَظیم»[239]. صدق اللّه العلىّ العظیم و لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه.

 



[1] . السجده / 10 و 11.

[2] . نوشته مورد اشاره در همین شماره، با موافقت نویسنده محترم، با عنوان «نگاهى به چشم انداز تقریب» به چاپ رسیده است (هفت آسمان).

[3] . هود / 88.

[4] . چاپ شده در هفت آسمان، ش11، پاییز / 1380، ص163.

[5] . همان، ص164، س13.

[6] . عن محمد بن مارد قال قلت لأبى عبداللّه علیه السلام حدیث روى لنا أنّک قلت إذا عرفت فاعمل ماشئت، فقال قدقلت ذلک. قال قلت و إن زنوا أو سرقوا أو شربوا الخمر؟ فقال لى إنا الله و إنا إلیه راجعون، واللّه ما أنصفونا أن نکون أُخِذْنا بالعمل و وُضع عنهم; إنّما قلتُ إذا عرفت فاعمل ماشئت من قلیل الخیر و کثیره فإنه یقبل منک» (اصول کافى، ج2، ص464). در حدیث دیگرى است که یکى از اصحاب امام صادق علیه السلام بى دینى بعضى از شیعیان و اباحى گرىِ آنان را نزد آن حضرت یادآور شد و گفت اینان مى گویند دین همان عقیده است; امام را که شناختى هر چه مى خواهى بکن! امام علیه السلام فرمود: «إنا الله و إنّا الیه راجعون تأوّل الکفرة ما لایعلمون، و إنّما قیل اعرف و اعمل ماشئت من الطاعة...» (مستدرک الوسائل، ج1، ص174).

[7] . القلم / 35 تا 37.

[8] . آل عمران / 20.

[9] . فصّلت / 33.

[10] . الانعام / 162 و 163.

[11] . الاحزاب / 35.

[12] . آل عمران / 128 و 129.

[13] . النساء / 123.

[14] . الزلزلة / 7 و 8.

[15] . شیخ طوسى(رحمه الله)، الغیبة، ص246، ح216.

[16] . بحارالأنوار، ج69، ص159، ح7.

[17] . تفسیر عیاشى، ج1، ص268، ح245.

[18] . الخدّ: الجدول (المعجم الوسیط).

[19] . المیزان، ج5، ص59.

[20] . الخصال، باب الثمانیة، ح6.

[21] . عدل الهى، ص370.

[22] . هفت آسمان، ش11، ص164، س22.

[23] . بحارالأنوار، ج28، باب افتراق الأُمّة، ح16 و 22.

[24] . اصول کافى، ج2، ص383.

[25] . بحار الأنوار، ج28، باب افتراق الاُمّة، ح21.

[26] . الاحتجاج، چاپ النّعمان نجف، ج1، ص391.

[27] . کتاب سُلیم بن القیس، چاپ الهادى قم، ج2، ص605، 803 و 913.

[28] . همان، ص603.

[29] . هفت آسمان، ش11، ص165، س14.

[30] . بحارالأنوار، ج72، ص400.

[31] . همان، ص399.

[32] . کتاب سلیم بن القیس، چاپ الهادى قم، ج2، ص703.

[33] . الاحتجاج، چاپ النعمان، ج1، ص392.

[34] . الروضة، ح21.

[35] . تفسیر العیاشى، سورة النساء، ح272.

[36] . بحارالأنوار، ج34، ص181، ح981.

[37] . همان، ج72، ص423، ح82، در ذیل این حدیث، چند مورد استثنا شده است که توجیه مرحوم مجلسى در آن باره خواندنى است.

[38] . همان، ص432، ح94.

[39] . همان، باب التقیة والمداراة، ح37 و 97.

[40] . هفت آسمان، ش11، ص166، س11.

[41] . الانعام / 108.

[42] . نهج البلاغة، خ/206.

[43] . النحل، 106.

[44] . نهج البلاغه، خ57.

[45] . اصول کافى، ج2، ص219; قرب الاسناد; تفسیر عیّاشى و...

[46] . هفت آسمان، ش11، ص166، س18.

[47] . آل عمران، 64.

[48] . هفت آسمان، ش11، ص168، س16.

[49] . یعنى امام صادق(علیه السلام) (شهید مطهرى(رحمه الله)).

[50] . اصول کافى، ج2، ص636، ح4.

[51] . هفت آسمان، ش11، ص174، س24.

[52] . همان، ص175، س2.

[53] . به احادیث یاد شده در نقد 3 نگاه شود.

[54] . هفت آسمان، ش11، ص175، س18.

[55] . ترجمه الفرق بین الفرق از دکتر مشکور، ص253.

[56] . الغدیر، ج5، ص333.

[57] . الأحکام السّلطانیة، ج1، ص6.

[58] . تاریخ طبرى، چاپ دارالکتب العلمیة، بیروت، سال 1408 هـ .ق.، ج2، ص353; مروج الذهب، ج2، ص302; الإمامة و السّیاسة، ج1، ص24.

[59] . هفت آسمان، ش11، ص177، س18.

[60] . محمد(صلى الله علیه وآله) / 22.

[61] . هفت آسمان، ش11، ص178، س18.

[62] . امیرالمؤمنین علیه السلام درباره عمر مى فرماید: «فصیّرها ]یعنى الخلافة [فى حوزة خشناء یغلُظ کَلْمها و یخشُنُ مسُّها...» (نهج البلاغة، خ3). ابن أبى الحدید مى گوید: «کان فى أخلاق عمر و ألفاظه جفاء و غُنجُهیّة ظاهرة» (شرح نهج البلاغة، ج1، ص183). محمد بن جریر طبرى مى گوید: «در گرماگرمِ درگذشتِ ابوبکر، صداى گریه و زارىِ زنان از مجلس عزایى که عایشه براى پدرش در منزل خود به پا کرده بود به گوش عمر رسید. عمر سراغ آنها رفت و آنان را از ادامه این برنامه، منع کرد و چون گوش نکردند به هشام بن ولید گفت برو داخل و أمّ فروه خواهر أبوبکر را نزد من بیاور. هشام خواست داخل شود، عایشه مانع شد و گفت اجازه نمى دهم به خانه من درآیى. عمر گفت من به تو اذن داده ام; مأموریّتت را اجرا کن. هشام داخل شد و أم فروه را از داخل مجلس نزد عمر آورد. عمر با تازیانه به جان أم فروه افتاد. زنها که اوضاع را چنین دیدند دست از عزادارى کشیدند» (تاریخ طبرى، ج2، ص349). درباره خلیفه عمر همچنین گفته اند: «در روز اول خلافت خود گفت خدایا! من تندخو هستم مرا نرم گردان و درباره چوب دستى او گفته اند که از شمشیر حجّاج، ترسناک تر بوده است. او نسبت به زنان، سختگیرى خاصّى داشت; به آنها اجازه نمى داد در نماز صبح و عشاء حضور یابند و یک بار که در صفوف زنان مى گذشت، بوى عطرى از آنان به مشامش رسید، گفت اگر مى دانستم این بو از کیست با وى چه و چه مى کردم. گفته اند زنى که در آنجا معطر بود، از ترس بول کرد; چنانکه روزى زنى با دیدن او بچه خود را سقط کرد; و مردم از عبدالرحمن بن عوف خواسته بودند به وى بگوید که دختران در خانه نیز از او هراس دارند. عمر اسلام را تنها از زاویه سخت گیرى مى شناخت و به دلیل همین خشونت مزاجى و تندخویى ـ با اینکه شجاع نبود ـ به جهاد بیش از دیگر احکام اسلام اهمّیت مى داد و از همین رو حىّ على خیرالعمل را از اذان، حذف کرد. به خاطر همین تندى معمولا کسى که سؤالى از او داشت جرأت پرسیدنِ آن را از او نمى کرد و از عثمان یا دیگرى مى خواست که سؤال او را مطرح کند. سخت گیرى و خشونت عمر باعث شد که یکى از سرانى که خطایى کرده بود از مکه به شام بگریزد و از اسلام روى برتابد. مردم دیده بودند که عمر به یکى از فرزندانش که لباس زیبایى پوشیده بود، کتک مفصّلى زد و فرزند دیگرش را که شراب خورده بود، با اینکه در مصر بر او حدّ شرعى جارى شده بود، آنقدر زد که مُرد». (تاریخ خلفاء، صص65 تا 69)

[63] . آل عمران / 159.

[64] . طه / 44.

[65] . اصول کافى، ج2، ص117.

[66] . همان.

[67] . همان، ص120.

[68] . همان.

[69] . همان، ص117; بحارالأنوار، ج13، ص328 و ج72، ص438.

[70] . بحارالأنوار، ج71، ص217.

[71] . همان، ج72، ص439.

[72] . المجادلة / 22

[73] . التوبة / 73 و التحریم / 9.

[74] . المیزان، ج19، ص228.

[75] . وسائل الشیعة، ج5، ص382، ح6.

[76] . همان، ح8.

[77] . همان، ص383، ح9.

[78] . بحارالأنوار، ج72، ص399 و 400، ح39 و 40.

[79] . هفت آسمان، ش11، ص179، س1.

[80] . سیدجعفر مرتضى العاملى، الحیاة السیاسیة للإمام الحسن علیه السلام، چاپ 1363، ص117 تا 140.

[81] . المائدة / 8. همچنین نگاه شود به المائدة / 2، و النساء / 135.

[82] . رسول جعفریان، تاریخ خلفا، ص38.

[83] . نهج البلاغة، خ134. ترجمه: «هنگامى که عمر با على علیه السلام درباره حضور خودش در جبهه هاى جنگ با رومیان رایزنى کرد آن حضرت فرمود: اگر شما خود به جبهه بروى وشکست بخورى ]و کشته شوى [براى مسلمانان پناهى نمى ماند و کسى نیست که به او مراجعه کنند. پس بهتراست مردى جنگ آزموده را بفرستى ومردانى تجربه دار وکارآمد وخیرخواه را با او گسیل دارى تا اگر خدا تو را پیروز کرد که غرض حاصل است و اگر شکستى عارض شد تو پناه مردم و مرجع مسلمانان باقى بمانى».

[84] . نهج البلاغة، خ146. ترجمه: «عمر با على علیه السلام درباره حضور شخص خودش در میدان نبرد با ایرانیان به رایزنى پرداخت. امام علیه السلام به او فرمود: موقعیت زمامدار موقعیت نخى است که دانه هایى را با آن به نظم آورده باشند (مثل بند تسبیح و دانه هاى آن)... تو همچون محور آسیاب در جاى خود بمان و آسیاى جنگ را با مردم بچرخان. تو اگر خود از مرکز حکومت خارج شوى اولا قبایل اطراف کوس استقلال خواهند زد و از زیر بار حکومت بیرون خواهند رفت; درنتیجه مشکلاتى که در مرکز به وجود مى آید بیش از مشکلات جنگ با دشمن خارجى خواهد شد و ثانیاً بیگانگان آنگاه که تو را در جبهه پیش روى خود ببینند خواهند گفت این ریشه اعراب است اگر او را قطع کنیم راحت مى شویم و این باعث تلاش دوچندان آنان براى از پاى درآوردن تو خواهد شد».

[85] . نهج البلاغة، خ270.

[86] . الغدیر، ج6، ص83 تا 325; فضائل الخمسة، ج2، ص306 تا 338 و شبهاى پیشاور، ص408 تا 412.

[87] . الغدیر، ج6، ص327; شبهاى پیشاور، ص409. در این کتاب نام 30تن از دانشمندان بزرگ سنى مذهب آورده شده است که این گفته هاى عمر را در کتاب هاى خود نوشته اند.

[88] . همان.

[89] . على محمد بشارتى، از ظهور اسلام تا سقوط بغداد، ص144.

[90] . نهج البلاغة، خ240.

[91] . تاریخ طبرى، ج2، ص674; ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، ج3، ص81 و 88.

[92] . شیخ راضى آل یس، صلح امام حسن، ترجمه آیة الله خامنه اى دام ظلّه، چاپ 1348، ص120 تا 122، متن و پاورقى; محدث قمى ره، تتمة المنتهى، ص14.

[93] . تاریخ طبرى، ج2، ص607; کامل ابن اثیر، ج3، ص54; البدایة والنهایة، ج7، ص174.

[94] . آیة الله هاشمى رفسنجانى مى گوید: «امام حسین علیه السلام در جنگ هایى که خلفا در اطراف مرزهاى اسلام داشتند شرکت مى کردند، در جنگ هاى جزیرة العرب، در جنگ هاى افریقا، در جنگ هاى با رومى ها و با خیلى از مرزها و منجمله جنگى در ایران در جنگى که مسلمان ها به منطقه طبرستان لشکرکشى کردند... (جمهورى اسلامى، 14/1/81، ص11).

[95] . تاریخ طبرى، ج2، ص381 و 449; رسول جعفریان، تاریخ خلفا، ص106.

[96] . تاریخ خلفا، ص115; مروج الذّهب، ج2، ص310.

[97] . بشارتى، از ظهور اسلام تا سقوط بغداد، ص129.

[98] . تاریخ خلفا، ص71.

[99] . همان، ص77 پاورقى 1.

[100] . همان، ص70 و 71.

[101] . همان، ص31.

[102] . آیة الله جعفر سبحانى، فروغ ابدیت، ص721.

[103] . صلح امام حسن علیه السلام، ص446; تاریخ خلفا، ص119.

[104] . صلح امام حسن علیه السلام، ص485.

[105] . همان، ص493.

[106] . همان، ص489.

[107] . گفته شده است: «وبالنسبة لاشتراک بعض المخلصین من کبار الصّحابة فى الفتوح، فالظّاهر أنهم کانوا غافلین عن حقیقة الأمر... مع عدم اطلاعهم على رأى الأئمة(علیهم السلام) فى هذه الفتوحات»! (سیدجعفرمرتضى، الحیاة السیاسیة للإمام الحسن(علیه السلام)، ص140).

[108] . دکتر آیتى(رحمه الله)، تاریخ پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)، ص560; فروغ ابدیت، ص721; سیره ابن هشام، ج4، ص49.

[109] . تاریخ یعقوبى، ج2، ص61.

[110] . دکتر آیتى، تاریخ پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)، ص578; فروغ ابدیت، ص739; سیره ابن هشام، ج4، ص71.

[111] . تاریخ پیامبر اسلام، ص574; سیره ابن هشام، ج4، ص79.

[112] . تاریخ پیامبر اسلام، ص632; فروغ ابدیت، ص784; سیره ابن هشام، ج4، ص169.

[113] . تاریخ پیامبر اسلام، ص247; سیره ابن هشام، ج4، ص239.

[114] . تاریخ پیامبر اسلام، ص247; رسولى محلاتى، زندگانى حضرت محمد(صلى الله علیه وآله)، ج3، ص181.

[115] . تاریخ پیامبر اسلام، ص247; زندگانى حضرت محمد(صلى الله علیه وآله)، ج3، ص181، پاورقى; سیره ابن هشام، ج4، ص291.

[116] . تاریخ پیامبر اسلام، ص482; تاریخ یعقوبى، ج2، ص78.

[117] . دکتر آیتى(رحمه الله)، تاریخ پیامبر اسلام، ص384; سیره ابن هشام، ج3، ص230.

[118] . رسولى محلاتى، زندگانى حضرت محمد(صلى الله علیه وآله)، ج2، ص175.

[119]. در سال نهم هجرت.

[120] . آیة الله سبحانى، فروغ ابدیت، ص770; سیره ابن هشام، ج4، ص227.

[121] . به احادیث زیر نگاه شود: وسائل الشیعة، ج11، أبواب جهاد العدوّ، ب5، ح2; ب9، ح1; ب10، ح2; ب26، ح1. مثلا آخرین حدیث (ب26، ح1) که صحیحه است و از تهذیب شیخ طوسى(رحمه الله) نقل شده است، متن آن در تهذیب، چنین است: «عن أحمد بن محمد بن أبى نصر عن أبى الحسن الرضا علیه السلام قال: ذُکر له رجل من بنى فلان، فقال: إنما نخالفهم إذا کنا مع هولاء الذین خرجوا بالکوفة، فقال قاتلهم، إنما ولد فلان مثل الترک والروم و إنماهم ثغر من ثغور العدو فقاتلهم» (تهذیب الاحکام، ج6، کتاب الجهاد و سیرة الإمام، ب11، ح3).

[122] . مانند دعاى امام سجاد علیه السلام (دعاى بیست و هفتم صحیفه سجادیه): «اللهم صلّ على محمد و آل محمد و حصّن ثغور المسلمین بعزّتک و أید حماتَها بقوتک... و اعضدهم بالنصر... و أنسهم عند لقائهم العدوّ ذکر دنیاهم الخدّاعة الغرور... و اجعل الجنّة نصب أعینهم... اللّهم وقوّ بذلک مِحال أهل الإسلام و حصّن به دیارهم... اللهم اغز بکلّ ناحیة من المسلمین على من بإزائهم من المشرکین و أمْدِدهم بملائکة من عندک مردفین... اللّهم و اعمم بذلک أعداءَک فى أقطار البلاد من الهند و الرّوم و الترک و الخزر و الحبش و النّوبة و الّزنج و السّقالبة والدّیالمة و سائر أمم الشرک... اللّهم و أیّما غاز غزاهم من أهل ملّتک أو مجاهد جاهدهم من أتباع سنّتک لیکون دینک الأعلى و حزبک الأقوى و حظّک الأوفى فلقّه الیسر وهیّىء له الأمر و تولّه بالنّجح.... اللّهم و أیّما مسلم أهمّه أمر الإسلام و أحزنه تحزّب أهل الشرک علیهم فنوى غزواً أو همّ بجهاد فقعد به ضعف... فاکتب اسمه فى العابدین و أوجب له ثواب المجاهدین و اجعله فى نظام الشهداء و الصالحین...».

       نمونه دیگر بخشى از دعاى وداع ماه مبارک رمضان است که در آن مى خوانیم: «اللّهم انصر جیوش المسلمین و استنقذ أُساراهم و اجعل جائزتک لهم جنّات النعیم...» (بحار الأنوار، ج95، ص184).

       نمونه دیگر بخشى از خطبه نماز جمعه است که در آن، خطیب مى گوید: «اللّهم انصر جیوش المسلمین و عساکر الموحّدین، اللّهم وأعلِ حوزَتهم و منارَهم و آمِن سُبُلَهم...» (مصباح کفعمى، چاپ بیروت، سال 1422، ص944).

[123] . التوبة / 33 و الصّف / 9.

[124] . الصّفّ / 8.

[125] . الانفال / 7 و 8.

[126] . الحجر / 9.

[127] . آل عمران / 144.

[128] . القصص / 56.

[129] . البقرة / 272.

[130] . الأنعام / 89.

[131] . البقرة / 106.

[132] . فروع کافى، ج5، ص19.

[133] . صحیح بخارى، ج3، ص1279; احیاء العلوم، ج1، ص43.

[134] . نگاهى به تاریخ جهان، ج1، ص317.

[135] . همان، ص321.

[136] . همان، ص323.

[137] . تاریخ تحلیلى اسلام تا پایان امویان، دکتر شهیدى، ص107.

[138] . نگاهى به تاریخ جهان، ج1، ص423.

[139] . آلبرماله، تاریخ قرون وسطى، ج4، ص222.

[140] . نهرو نیز مى نویسد: «بالاخره صلیبى ها توانستند... به فلسطین برسند. شهر بیت المقدس به چنگ آنها افتاد و مدت یک هفته در آن شهر، کشتار ادامه داشت و قتل عام و خونریزى هولناکى صورت گرفت. یکى از فرانسویان که خود شاهد آن وضع بوده است مى گوید، در زیر سردرِ مسجد به قدرى خون جمع شده بود که از زانو تجاوز مى کرد و تا دهانه اسب مى رسید» (نگاهى به تاریخ جهان، ج1، ص423).

[141] . آلبرماله، تاریخ قرون وسطى، ج4، ص226.

[142] . همان، ص231.

[143] . نگاهى به تاریخ جهان، ج1، ص423.

[144] . همان، ص424.

[145] . آلبرماله، تاریخ قرون وسطى، ج4، ص235.

[146] . همان، ص234.

[147] . همان، ص104.

[148] . امپراتورى روم شرقى.

[149] . تاریخ خلفا، ص111.

[150] . خدمات متقابل اسلام و ایران، ص104.

[151] . همان، ص105.

[152] . همان.

[153] . تاریخ خلفا، ص126.

[154] . تاریخ تحلیلى اسلام تا امویان، ص99.

[155] . همان، ص109.

[156] . تاریخ خلفا، ص110.

[157] . هفت آسمان، ش11، ص179، س7.

[158] . خدمات متقابل اسلام و ایران، ص176.

[159] . از آقاى ناقد محترم مى پرسیم جز پیمان شکنى اى که سعید بن عاص در گشودن دژى در طبرستان و در پى آن، کُشتن تنى چند از مردانِ پناه گرفته در آن دژ، که در برخى نوشته هاى تاریخى ما (مانند تاریخ طبرى) آمده است و موارد بسیار نادر دیگرى که در مقایسه با دیگر جنگ هاى دنیا ناچیز است و ما بعداً خواهیم گفت که در جنگ هاى خود رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) و امیرالمؤمنین و امام حسن(علیهما السلام) نیز تخلّفات قابل ملاحظه اى از جانب سربازان و افراد تحت امر سر مى زده است، جاهایى که سپاه اسلام خون ریزى و بى رحمى و نسل کشى و ثروت اندوزى و غارت گرى کرده است کجاها است؟ آنها را نام ببرید. اندوه زا و شگفت آور است که ایشان مى گوید: «ما هر چه را در کتب شرق شناسان آمده است صحیح نمى دانیم، ولى با منابع تاریخى اسلامى خودمان چه کنیم؟ آنها را که نمى توانیم مخفى کنیم»!! (ص179، س10).

[160] . خدمات متقابل اسلام و ایران، ص177.

[161] . ایشان درباره صلاح الدین مى گوید: «فتوحات صلاح الدّینى فجایعى به دنبال داشت که قابل اغماض نیست. این کشورگشایى ها که در آنها نه حرمت زنان، کودکان، پیران و نسل بشرى رعایت مى شد و نه منابع کشاورزى... فتوحات نبود، بلکه ایجاد سدّ و مانع در راه انتشار اسلام... بود» (ص179، س22).

[162] . نگاهى به تاریخ جهان، ج1، ص424 و 428.

[163] . تاریخ قرون وسطى، ج4، ص229.

[164] . لغت نامه دهخدا، واژه «صلاح الدین».

[165] . هفت آسمان، ش11، ص179، س11.

[166] . دکتر آیتى، تاریخ پیامبر اسلام، ص238 تا 247.

[167] . تاریخ پیامبر اسلام، ص249; فروغ ابدیت، ص387; سیره ابن هشام، ج2، ص241; تاریخ طبرى، ج2، ص12.

[168] . تاریخ پیامبر اسلام، ص251; فروغ ابدیت، ص389; سیره ابن هشام، ج2، ص252; تاریخ طبرى، ج2، ص15.

[169] . تاریخ پیامبر اسلام، ص313; سیره ابن هشام، ج3، ص70.

[170] . آل عمران / 152.

[171] . رسولى محلاتى، زندگانى حضرت محمد(صلى الله علیه وآله)، ج3، ص48; تاریخ طبرى، ج2، ص124.

[172] . فروغ ابدیت، ص505; زندگانى حضرت محمد(صلى الله علیه وآله)، ج2، ص144; سیره ابن هشام، ج3، ص195; تاریخ طبرى، ج2، ص81.

[173] . فروغ ابدیت، ص661; سیره ابن هشام، ج3، ص252; تاریخ طبرى، ج2، ص138.

[174] . تاریخ پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)، ص515.

[175] . فروغ ابدیت، ص724 و 730; زندگانى حضرت محمد(صلى الله علیه وآله)، ج3، ص93; سیره ابن هشام، ج4، ص49.

[176] . فروغ ابدیت، ص725; تاریخ پیامبر اسلام، ص561; زندگانى حضرت محمد(ص)، ج3، ص94، سیره ابن هشام، ج4، ص50.

[177] . فروغ ابدیت، ص739; تاریخ پیامبر اسلام، ص578; زندگانى حضرت محمد(صلى الله علیه وآله)، ج3، ص105; سیره ابن هشام، ج4، ص70; تاریخ یعقوبى، ج2، ص61.

[178] . فروغ ابدیت، ص830; زندگانى حضرت محمد(صلى الله علیه وآله)، ج3، ص185.

[179] . فروغ ابدیت، ص851; زندگانى حضرت محمد(صلى الله علیه وآله)، ج3، ص196; سیرة المصطفى، ص705.

[180] . خدمات متقابل اسلام و ایران، ص101; تاریخ خلفا، ص116.

[181] . هفت آسمان، ش11، ص179، س11.

[182] . همان، ص180، س14.

[183] . رهبر ارجمند انقلاب اسلامى در حکم مسؤولیت آقاى تسخیرى نوشته اند: «اکنون که جناب علاّمه فرزانه آقاى حاج شیخ محمد واعظ زاده پس از سال ها تلاش مفید در مقام دبیر کلىِ مجمع تقریب مذاهب اسلامى، استعفا کرده اند، ضمن تقدیر صمیمانه از سعى مشکور ایشان...» (جمهورى اسلامى، 1/7/1380، ص4).

[184]. جمهورى اسلامى، 25/1/1381، ص4.

[185]. همان، 1/7/1380، ص4.

[186]. حج، چاپ اول، اسفند 1380، ص 10.

[187]. دکتر بى آزار شیرازى، کیهان فرهنگى، شماره 184، بهمن ماه / 1380، ص12.

[188]. بحارالأنوار، ج71، ص217.

[189]. آل عمران / 123.

[190]. الحجرات / 14

[191]. البقرة / 204.

[192]. الجمعة / 5.

[193]. الزّلزلة / 7 و 8.

[194]. شرح ابن أبى الحدید، ج10، ص183.

[195]. بحارالأنوار، ج65، ص178، ح36.

[196]. همان، ص164، ح13.

[197]. همان، ص151، ح6.

[198]. همان، ص166، ح17.

[199]. همان، ص164، ح14.

[200]. همان، ص156، ح11.

[201]. همان، ص169، ح30.

[202]. الشورى / 30.

[203]. بحارالأنوار، ج65، ص157، ح11.

[204]. روضه کافى، ج2، ص32، ح290.

[205]. بحارالانوار، ج65، ص166، ح19.

[206]. عدل الهى، ص291.

[207]. همان، ص351.

[208]. همان، ص364.

[209]. همان، ص367.

[210]. امام خمینى(قدس سره) مى فرماید: «إنّ الإمامة بالمعنى الّذى عند الإمامیّة لیست من ضروریات الدّین، فانّها ]یعنى الضروریات[ عبارة عن أُمور واضحة بدیهیّة عند جمیع طبقات المسلمین ولعلّ الضرورة عند کثیر على خلافها ]یعنى على خلاف الإمامة عند الإمامیّة[ فضلا عن کونها ضرورة نعم هى من أصول المذهب ومنکرها خارج عنه لاعن الاسلام...» (کتاب الطهارة، ج3، ص325).

[211]. پیروى بى چون و چرا نکردن سنّیان از ائمه ما، به معناى بى اعتنایى آنان به جایگاه بلند این پیشوایان معصوم، نیست چرا که آنان در زمینه هاى گوناگون احادیث بسیارى از ائمه أهل بیت(علیهم السلام) روایت کرده اند. چندتن از علماى نامى ما (استاد سیدجعفر مرتضى حفظه الله و دو درگذشته عالیمقام آیة الله سیدمهدى روحانى و آیة الله احمدى میانجى رحمهماالله) به تازگى در یک کار سترگ مشترک، این گونه روایات را برشمرده و در یک مجموعه 17 جلدى به نام «أحادیث أهل البیت(علیهم السلام)عن طرق أهل السّنة» گرد آورده اند (صحیفه حوزه، ضمیمه روزنامه جمهورى اسلامى، 26 شهریور / 1380، ص 4). شافعى که یکى از پیشوایان چهار گانه أهل سنّت است آنگاه که مى شنود پاسخش به پرسشى، مخالف دیدگاه على(علیه السلام) است مى گوید: «اگر این مخالفت ثابث شود، صورتم را روى خاک مى گذارم و مى گویم اشتباه کردم و دست از گفته ام برمى دارم» (محدّث قمى(قدس سره)، الکنى و الألقاب، ج 2، ص 348). سروده هاى شافعى درباره أهل بیت(علیهم السلام) شگفت آور است; و دیگر پیشوایان أهل سنّت نیز کم و بیش چنین بوده اند.

[212]. هفت آسمان، ش11، ص181، س17.

[213]. چاپ شده در هفت آسمان، ش11، ص191.

[214]. همان، س16.

[215]. همان، ص192، س10.

[216]. همان، ص193، س5.

[217]. همان، س20.

[218]. استاد شهید آیة الله مطهرى(رحمه الله)، آشنایى با علوم اسلامى، ج 2، ص 15، 61 و 62; استاد آیة الله مصباح یزدى، آموزش عقاید، چاپ اول، ج 1، ص 31 و 32.

[219]. امام خمینى(قدس سره)، کتاب الطهارة، ج3، ص325.

[220]. هفت آسمان، ش11، ص195، س7.

[221]. همان، س23.

[222]. همان، ش9 و 10، ص43.

[223]. النحل / 106.

[224]. هفت آسمان، ش11، ص196، س23.

[225]. همان، ص197، س18.

[226]. همان، ص198، س7.

[227]. همان، س24.

[228]. همان، ص200، س12.

[229]. همان، ص201، س10.

[230]. همان، ص201 و 202.

[231]. همان، ص202، س23.

[232]. آیا این گفته آقاى واعظ زاده که: «به نظر من مسأله نصّ بر ولایت على(علیه السلام) در دوران خلفا فراموش شده بود و على ](علیه السلام)[ در زمان خلافتش این مسأله را زنده کرد، براى اینکه... به عنوان یک حقیقت اسلامى باقى بماند» (هفت آسمان، ش 9 و 10، ص 15، ص 9) با آنچه آقاى ناقد به ایشان نسبت داده است سازگار است؟

[233]. هفت آسمان، ش11، ص202، س21.

[234]. همان، ش9و10، ص37، س آخر.

[235]. همان، ص15، س11.

[236]. همان، ش11، ص203، س4.

[237]. الملک / 1 و 3 و 4.

[238]. نهج البلاغه، خ 27.

[239]. آل عمران / 103 ـ 105.