نگاهى به چشم انداز تقریب

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسنده


گفتوگوى شماره 9 و10 فصل نامه هفت آسمان با آیت اللّه واعظ زاده خراسانى را تحت عنوان «چشم انداز تقریب مذاهب اسلامى» مفید و جالب و آن را هماهنگ با آموزه ها و روش اهل بیت(علیهم السلام) یافتم. گو اینکه اگر با نظر نقّادى به آن بنگریم بر چند نکته آن مى توان انگشت خرده گیرى گذاشت، و کدام گفتار و نوشته انسان هاى غیرمعصوم از هرگونه ضعف و نقصانى برى و عارى است؟ اما اگر منصفانه به آن نگاه شود آن را گفتمانى نغز و آکنده از عشق به عظمت اسلام و مسلمانان مى توان یافت. این کجا و عامل تضعیف عقاید مذهبى دانستن آن کجا! بشکند قلم و قدم و دهانى که در راه سست کردن بنیان هاى اصیل اعتقادى اسلام و تشیع به کار رود، و سرفراز باد آن کس که با شکستن حصار عوام زدگى و فروگذارى دام عوام فریبى درپى کشف حقایق اسلام ناب محمّدى(صلى الله علیه وآله) و تشیع خالص علوى برآید و به عنوان فردى از «الّذین یبلّغون رسالات اللّه ویخشونه ولایخشون أحداً إلاّ اللّه وکفى باللّه حسیبا»[1] در میدان تبلیغ حقیقت دین و دین حقیقى که برترین گونه جهاد فى سبیل اللّه است پاى گذارد.

طلاب علوم دینى و علماى ما، باید همواره این هشدار دردمندانه شهید مطهرى(قدس سره)را به یاد داشته باشند که به دلیل وابستگى مالى به مردم در معرض جدّى مرضِ عوام زدگى هستند، مرضى که خود موجب مرض دیگرى به نام عوام فریبى مى شود و این دو با تأثیر و تأثر متقابل رشد مى کنند. حال، این سیر تصاعدى سر از کجا درآورد، خدا مى داند! افرادى از ما گهگاه در زمینه هاى فکرى عقیدتى و یا عملى چیزى بر زبان یا قلم مى آورند که از پشتوانه اى استوار برخوردار نیست، اما این گفته یا نوشته چون سنگى که در استخر آبى بیفتد موجى به راه مى اندازد که آرام سازى آن در توان موج آفرین نمى باشد. مشکل اساسى از این جا آغاز مى شود که او از زمزمه موج خوشش بیاید و تا تب و تاب موج مى رود که فرو بنشیند باز هم سنگ دیگرى و خیزش موج تازه اى و همچنین... از ثمرات شوم این تعامل ناپسند، سروده هاى کفرآمیزى است که اخیراً گرم کننده بازار برخى از مدّاحان شده است.

ما شیعیان و رهروان مذهب حقّ جعفرى، که خود را ـ به حق ـ پیرو راستین قرآن مجید نیز مى دانیم، به دلیل اهتمامورزى قرآن به مسأله وحدت امّت، چنانکه مى فرماید: «واعتصموا بحبل اللّه جمیعاً ولاتفرّقوا»[2]، «... ولاتکونوا من المشرکین; من الّذین فرّقوا دینهم وکانوا شیعاً کل حزب بما لدیهم فرحون»[3] و... و هم به دلیل دنباله روى از رهبران معصوم خود، و نیز به این دلیل که خواه ناخواه در اقلیت قرار داریم; باید در همزیستىِ مسالمت آمیز با دیگر مسلمانان کوشا باشیم. اگر چنین نکنیم، علاوه بر سرپیچى از دستورات قرآن و اهل بیت، برانگیزنده دشمنى و درگیرى دیگر مسلمانان با خود شده ایم. و چون در این صورت، دلیلى بر درستى شیوه برخورد و عملکرد خود نداریم، نتیجه چنین درگیرى نابربرى، شکست و اضمحلال ما خواهد بود. تازه ترین خبرى که هشدارى است به تیزکنندگان شمشیر اختلاف، فتواى شیخ عبداللّه جبرین، یکى از علماى بزرگ و عضو دارالافتاى عربستان است، در پاسخ به استفتایى که درباره مجزى بودن پرداخت زکات و صدقات به فقراى شیعه، از او شده است. او مى گوید: «... ]زکات [نباید به کافر و بدعت گذار پرداخت شود و رافضیان به چهار دلیل بدون شک کافرند و نباید به آنان صدقه داد: طعن و اهانت به قرآن کریم، اهانت به صحابه رسول](صلى الله علیه وآله)[، تکفیر اهل سنّت و غلوّ نسبت به على](علیه السلام) [وفرزندانش. لذا اگرصدقه به ایشان پرداخت شده باشد باید اعاده شود; زیرا این صدقه به کسى داده شده که از آن براى کفر کمک مى گیرد و در حال جنگ با اسلام وتسنّن است;پرداخت زکات به این گروه حرام است».[4]گفته مى شود: وى فتواهاى دیگرى نیز بر ضدّ شیعه صادر کرده که از جمله آن مباح شمردن قتل شیعیان است.[5]

خدا را، آنان که امروز به ستون استوار انقلاب و نظام جمهورى اسلامى تکیه کرده و درجهت تفرقه و تشتت، دادِ سخن مى دهند باید حساب آن روزى را بکنند که خداى ناکرده افولى در ستاره اقبال رخ دهد; آن روز ــ که خدا آن را نیاورد ــ دست هاى کینه و انتقام از هرسو دراز خواهد شد و آنگاه «نه از تاک نشان مانَد و نه از تاکْ نشان».

بگذریم، در این نگاه، نخست نکات قابل نقد و سپس نمونه هایى از نکات خوب و راهگشاى این گفتوگوى ارزنده رایادآورمى شوموازخداوند منّان هدایت وتوفیق مى طلبم.

 

الف) نکات قابل نقد

1. «مسأله نص بر ولایت على(علیه السلام) ... به مسأله یى اجتهادى و فرعى تبدیل شد».[6] اگر مراد از اجتهادى بودن مسأله، محتمل الخطا بودن حکم آن است و اینکه مسأله نصّ بر ولایت على(علیه السلام) نزد شیعه نیز، به مسأله یى اجتهادى ــ با این خصوصیت که ذکر شد ــ تبدیل شده است، بر نظرِ ابراز شده، نقد جدّى و اساسى وارد است. زیرا مسأله خلافت بلافصل على(علیه السلام) و ولایت او و دیگر ائمه اهل البیت(علیهم السلام) نزد شیعه، از اصول یقینى است و نه اجتهادىِ جایزالخطا. در جاى دیگر که مى گویند: «مباحث اختلافى ... همه از قبیل اجتهادات است»،[7] چنانچه عمومیّت «مباحث اختلافى» مسأله امامت را شامل شود، به آن ــ نیز ــ همین نقد، وارد است.

2. «این حرف هاى تازه اى که برخى طرح مى کنند مثل این که پیغمبر یک دختر بیشتر نداشته است... خلاف صریح قرآن است: یا أیها النبى قل لأزواجک وبناتک...[8]».[9]مى گوییم: تعبیر «بنات» در آیه مورد اشاره، صریح در اینکه پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)دختران متعدد داشته است نیست همان گونه که تعبیر «نساء» در آیه مباهله[10]، صریح در این که در قضیّه مباهله زنان متعدد حضور داشته اند نیست و تعبیر «راکعون» در آیه «إنّما ولیّکم اللّه ورسوله والّذین آمنوا الّذین یقیمون الصلاة ویؤتون الزکاة وهم راکعون»[11]، صریح در اینکه افراد متعدّد موردنظر بوده اند، نیست.

3. «اگر ]على(علیه السلام)[ نسبت به حقوق خود مدّعیاتى داشت...».[12] به کار بردن واژه «مدّعا» درباره حق مسلّم على(علیه السلام) شایسته و مناسب نیست.

4. «این احتمال را هم بدهید که... هرکه هرچه را مى خواست به او ]= ابوهریره [نسبت مى داد. دقیقاً مثل حضرت صادق...».[13] تشبیه ابوهریره به امام صادق(علیه السلام) مناسب نیست.

5. «مثلا آن قدرتى که خلیفه دوم براى پیشبردِاسلام به خرج داد درتوان هیچ کس دیگرى نبود که آن گونه عمل کند...».[14] بدیهى است این اطلاق و عموم به هیچوجه درست نیست وقدرت هیچ کس بعد ازپیامبراکرم(صلى الله علیه وآله) قابل مقایسه با قدرت حضرت على(علیه السلام) نبوده است.

6. «اگر حضرت على و امام حسین](علیهما السلام)[ هم الآن بودند براى عاشورا گریه نمى کردند; براى فلسطین... گریه مى کردند».[15] باید گفت براى عاشورا گریه مى کردند و براى فلسطین هم. یادآور مى شود ایشان این جملات را از شهید مطهرى ــ رضوان اللّه علیه ــ نقل مى کنند و روشن است که جنبه منفى جمله، موردنظر نبوده است.

7. در جاهاى متعدّد از حضرت على(علیه السلام) با احترام لازم نام برده نشده است و ظاهراً دلیل آن خطا و غفلت است و نه قصد و عمد.

یک جا نیز به سخن پرسشگر محترم اشکال وارد است و آن، جایى است که مى گوید: «در نهج البلاغه هم اشاره اى به این مطلب (قضیه غدیر) نیست».[16] اگر مراد ایشان اشاره به خصوص حادثه غدیر باشد، ظاهراً چنین است; لکن اولا نهج البلاغه در برگیرنده همه گفته ها و نوشته هاى على(علیه السلام) نمى باشد و آن حضرت در جاهاى مختلف ــ بنابر آنچه در کتب دیگر نقل شده است ــ به داستان غدیر خم استناد و به آن احتجاج کرده است، مانند: «یوم الرّحبه» و «مع الرّکبات» و غیر آن.[17] ثانیاً مهم، محتواى حدیث غدیر یعنى خلافت بلافصلِ على(علیه السلام) نسبت به رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) است که نهج البلاغه پر است از اشاره و تصریح به این معنا، مانند: خطبه هاى 3 و 74 و نامه هاى 28 و 62 و حکمت 190.

 

ب) نکات خوب و راهگشا

1. «وحدت اسلامى مانند توحید یک رکن است... هیچ عملى، از اعمال مسلمین، هیچ عبادتى و هیچ مودتى نباید با اساس اسلام، که توحید ربّ است، مباینت داشته باشد. اگر هر نوع عملى... جهت گیرى توحیدى نداشته باشد درحقیقت نوعى دشمنى با خداست. در بعد اجتماعى هم... مسئله وحدت امت اصل و محور است و در همه فعالیت هاى فرهنگى و علمى و در کلام، فلسفه، فقه، حدیث و رجال باید این شاخص بر همه حاکم باشد... قرآن نیز این دو را به هم مربوط کرده است و مى فرماید: «إنّ هذه أمتکم أمة واحدة وأنا ربّکم فاعبدون[18]».[19]

2. «مرحوم آخوند ]خراسانى[ در جایى مى گوید ما در اصول با همه مسلمان ها شریکیم. اختلاف ما در فروع است».[20]

3. «اصول همان کلیاتى است که در زمان رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) و پس از وى همه مسلمان ها همان را قبول داشتند و در راه آن شهید مى شدند».[21]

4. «آیت اللّه بروجردى اصرار داشت که ما باید حدیث ثقلین را معیار قرار دهیم نه احادیث خلافت را. الآن خلافتى در بین نیست که بر سر آن دعوا کنیم».[22]

5. «چون سیاستمداران غالباً اهل دین نبوده اند به دین و مذهب نگاهى ابزارى داشته اند. ما هنوز وارث آثار سوء اختلافات مذهبى عثمانى ها و صفوى ها هستیم. بزرگ ترین اثر آن، ذهنیّتى است که براى شیعه و سنّى درست شده است که نه فقط عموم مردم بلکه حتى علما تحت تأثیر آن بوده اند. برخى از علماى عراق و ایران در این زمینه ذهنیت هایى عجیب و غریب دارند که بى تردید نتیجه آن تضادهاست. اینان هرگز سعى نکرده اند تا این ذهنیت را زایل کنند و خود اسلام را معیار قرار دهند».[23]

6. «اگر ما زمام کار را در اختیار احساسات خود قرار بدهیم خواه احساسات تند سلفى و سنّى گرى ــ که ریشه آن در سعودى است و بعدها بسط پیدا کرده و تا پاکستان رسیده و الآن بروز و ظهورش در طالبان است ــ و خواه همین عواطف شیعى ــ که در قم و در جاهاى دیگر اوج گرفته است ــ در آینده نه تنها تقریب و وحدتى در کار نخواهد بود که اصلا تضاد و دعوا و جنگ پیش خواهد آمد; یعنى دقیقاً همین اتفاقى که هم اینک در افغانستان رخ داده است».[24]

7. «اگرباب تکفیربازشودتقریباًشایدکسى پیدا نشود که براى تکفیرش بهانه اى نباشد».[25]

8. «اگر این باب باز شود آنان هم مى گویند وقتى شما مثلا قائل به عصمت امام هستید و مى گویید که به امام چیزهایى القا مى شده است، پس قائل به تداوم وحى پس از پیامبر اکرم هستید، چون بدین ترتیب آنها مسائل را به طور مستقیم از خدا مى گیرند».[26]

9. «هیچ گاه ائمه ما نمى گفتند کسى که امامت ما را قائل نیست از دین خارج است».[27]

10. «روایات ذمّ عمدتاً در مقابل تبلیغات بنى امیّه است».[28]

11. «آنان ]اهل سنّت[ با اهل بیت دشمن نیستند، بلکه منکر برخى از عقاید ما درباره ایشان اند; ولى اگر کسى منکر این عقاید شد آیا کافر است؟[29]».[30]

12. «این افراط هایى که الآن هست با مشى علماى گذشته سازگارى ندارد».[31]

13. «الآن به نظر مى رسد یک نوع تشیع افراطى حتى در رادیو و تلویزیون مملکت ترویج مى شود».[32]

14. «این احتمال را بدهید که این تندروى ها اساساً به قصد مبارزه با انقلاب است».[33]

15. «خیال مى کنیم که این لعن ازاصول وازارکان اصلى تشیّع وبلکه اصول اسلام است».[34]

16. «مسئله تصوّف زمینه خوبى است براى مبارزه با افکار و گرایش هاى وهابیّت. مى توان از این زمینه ها استفاده کرد، ولى متأسفانه ما عملا مرتکب اشتباه و تندروى مى شویم; فکر مى کنیم همین که آنان به اهل بیت ارادت دارند، پس مى توان کلّ عقاید شیعه... را به آنان منتقل کرد. از این راه، آنان را از خود مى رانیم».[35]

17. «با این روشى که ماداریم تشیع را تعریف مى کنیم... هرگزنمى توانیم پیش برویم».[36]

18. «آیا راه محبت اهل بیت براى تقریب و براى تشیّع بهتر است یا راه لعن و طعن که حتى همان محبّ اهل بیت نیز زیر بار شما نرود و بگوید شما منحرف هستید و اگر پیامبر نتوانست چهارنفر را تربیت کند پس در دوران رسالتش چه کرد؟! این طرز فکر شما اهانت به پیامبر(صلى الله علیه وآله) است. مرحوم آقاى مطهرى رضوان اللّه علیه مى گفت...».[37]

19. «طلاّب جوان باید به آقایانى که این قبیل افکار تند را نشر مى دهند بگویند ما باید در عالم اسلام نقش داشته باشیم و باید در مصالح و مفاسد مسلمین اثرگذار باشیم; پس باید عواطف آنان (مسلمین) را در نظر بگیریم».[38]

20. «مذهب یعنى طریق، یعنى راهى به اسلام...».[39]

21. «ائمه اربعه ]اهل سنّت[ از لحاظ سیاسى شیعه بودند، چون عقیده شان این بود که خلیفه باید از آل على](علیه السلام) [باشد و در راه این عقیده سختى هم کشیده اند. هیچ یک از اینان از خلفا حمایت نمى کردند... خیلى تلاش کردند تا ابوحنیفه سمت قضاوت و مفتى گرى منصور را قبول کند، اما نپذیرفت. این درست نیست که بر فراز منبرها بگویند که ابوحنیفه را مطرح کردند تا در قبال حضرت صادق(علیه السلام) دکان باز کند یا او از حکومت پول مى گرفته است. ابوحنیفه همیشه به حضرت صادق و به اهل بیت](علیهم السلام)[ احترام مى گذاشت و خودش ثروتمند بود و نسبت به بنى عباس خوش بین نبود. روش امام شافعى در علاقه به اهل بیت و نیز آثار احمد حنبل در فضائل اهل بیت](علیهم السلام)[ گواه علاقه آنان به اهل بیت(علیهم السلام) است».[40]

22. «قاهره از لحاظ عواطف از تهران شیعه تر است».[41]

23. «شیعه ها براى فقه شان از صاحب شریعت دلیل دارند و آن همین حدیث ثقلین است، اما بقیه مذاهب دلیل خاصّى ندارند».[42]

24. «اگر ]کسى[ بغض على(علیه السلام) در دلش باشد حتماً مسلمان هم نیست».[43]

25. «حدود هشتاد و پنج درصد میان روایات ما و روایات آنها همگرایى وجود دارد. اگر تفاوت هایى هم هست مثل تفاوت هایى است که در نقل هاى مختلف از ائمه خودمان وجود دارد».[44]

26. «قرآن که بحمداللّه مشترک است; قرآن و روایاتِ مشترک را مبناى کار قرار بدهیم و در مابقى، هرکسى به روایات خودش عمل بکند، همان چیزى که در مورد مقلّدان مراجع مختلف مى گوییم».[45]

27. «چرا مادقتّى را که درفقه اعمال مى کنیم دراین گونه بحث هابه کارنمى گیریم ومسئله موافقت ومخالفت کتاب را درقبول این احادیث ]احادیث ذمّونفى [ملاک قرارنمى دهیم؟».[46]

28. «تقریرهاى مختلفى... درباره ولایت وجود دارد ]احکام، معارف، خلافت ظاهرى و خلافت باطنى[».[47]

توضیح: ممکن است ظاهر عبارت اخیر این باشد که تقریرهاى مذکور قسیم و در عرض هم اند و مثلا کسى چون آیت اللّه بروجردى(قدس سره) که روى حجیّت فتاوى ائمه(علیهم السلام)اصرار مىورزیده، نظرى به مسئله خلافت ظاهرى نداشته است و همچنین امام خمینى(قدس سره) که صاحب نظریه معارف معرّفى شده است و... در حالى که تصریح صاحب سخن (آقاى واعظ زاده) مانع این برداشت و تفسیر است، او مى گوید: «همان طرفداران خلافت على(علیه السلام) خودشان چهار دیدگاه دارند: آقاى بروجردى... امام خمینى... و... و...».

29. «سیدشرف الدین ]رضوان اللّه علیه[ هم این احتمال را داده است که شرایط آن گونه ]تعجیل در تعیین خلیفه پس از رحلت رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) با توجه به خطر منافقان [اقتضا مى کرده است».[48]

30. «اگر ما این موارد را به حساب آوریم آن وقت مى توانیم یک تاریخ مشترک، یک حدیث مشترک و یک فقه مشترک یا مقارن درست کنیم».[49]

یادآور مى شود که پشتوانه نکات مزبور و انبوه نکات دیگرى که در این گفتوگو نهفته است، دلایل عقلى و نقلى و تجربه و تاریخ است; ولذا پیشنهاد مى شود این اثر ارزشمند به عنوان یک متن درسى در حوزه هاى علمیه و دانشگاه ها مورد درس و بحث قرار گیرد.     واللّه المستعان

 



[1]. الاحزاب / 39.

[2]. آل عمران / 103.

[3]. الرّوم / 31 و 32.

[4]. برگزیده اخبار، شماره 16، مورخ 7/9/80، ص13.

[5]. همان.

[6]. هفت آسمان، ش9 و 10، ص15.

[7]. همان، ص25.

[8]. الأحزاب / 59.

[9]. هفت آسمان، ش9و10، ص26.

[10]. آل عمران / 61.

[11]. المائدة / 55.

[12]. هفت آسمان، ش9 و10،ص11.

[13]. همان، ص40.

[14]. همان، ص 45.

[15]. همان، ص32.

[16]. هفت آسمان، ش9و10، ص38.

[17]. الغدیر، ج1، ص166ـ196.

[18]. الانبیاء / 92.

[19]. هفت آسمان، ش9و10، ص10ـ13.

[20]. همان، ص32.

[21]. همان، ص15.

[22]. همان، ص18.

[23]. همان، ص11.

[24]. همان، ص23ـ24.

[25]. همان، ص13.

[26]. همان، ص14.

[27]. همان، ص18.

[28]. همان، ص35.

[29]. امام خمینى(قدس سره) در یکى از آثار فقهى خود مى فرمایند: «وأما الاعتقاد بالولایة فلاشبهة فى عدم اعتباره فیه ]فى الإسلام[ وینبغى أن یعدّ ذلک من الواضحات لدى کافّة الطائفة الحقّة إن أُرید بالکفر المقابل له مایطلق على مثل أهل الذّمّه من حرمة ذبیحتهم وتزویجهم، ضرورةَ استمرار السّیرة من صدر الإسلام إلى زماننا على عشرتهم ومؤاکلتهم وأکل ذبائحهم والصلاة فى جلودها وترتیب آثار سوق المسلمین على أسواقهم من غیرأن یکون ذلک لأجل التقیّة وذلک واضح... بل یمکن دعوى الإجماع أو الضرورة بعدم نجاستهم... فلایراد بذبیحة المسلمین ولابسوقهم وبلادهم إلاّ ما هو الأعمّ من الخاصّة والعامّة لولم نقل باختصاصها بهم لعدم وجود السّوق فى تلک الأعصار للشیعة کما هو ظاهر. کما أن المراد من إجماع المسلمین فى کتب أصحابنا هو الأعمّ من الطّائفتین. هذا مع ماتقدم من ارتکاز المتشرّعة خلفاً بعد سلف على إسلامهم. وأمّا الأخبار... فمحمولة على بعض مراتب الکفر فإن الإسلام والإیمان والشرک أُطلقت فى الکتاب والسّنة بمعان مختلفة ولها مراتب متفاوتة ومدارج متکثرة کما صرّحت به النصوص ویظهر من التدبر فى الآیات... فالإمامة من أصول المذهب لاالدین...

          ومن بعض ما ذکر یظهر حال الدّعوى الأُخرى لصاحب الحدائق وهى أنهم منکرون للضّرورى من الإسلام ومن کان کذلک فکافر... وفیها أولا أن الإمامة بالمعنى الذى عند الإمامیة لیست من ضروریات الّدین، فاِنّها أى الضروریّات عبارة من أمور واضحة بدیهیة عند جمیع طبقات المسلمین ولعلّ الضرورة عند کثیر على خلافها فضلا عن کونها ضرورة. نعم هى من أُصول المذهب ومنکرها خارج عنه لاعن الإسلام. وأما التمثیل بمثل قاتلى الأئمة(علیهم السلام) وناصبیهم غیرمربوط بالمدّعى. وثانیاً أن منکر الضرورى بوجه یشمل منکر أصل الإمامة لادلیل على نجاسته من إجماع أو غیره بل الأدلّة على خلافها کما تقدم الکلام فیها... نعم لایمکن الجمع بین الاعتقاد بالنبوة مع عدم الاعتقاد بشىء من الأحکام وهذا بخلاف بعضها ضروریاً کان أو غیره لأجل بعض الشبهات والاعوجاجات. فإذا عُلم أن فلاناً اعتقد بالأصول الثلاثة: الألوهیة والتوحید والنبوة بل المعاد على قول والتزم بما جاء به النبى(صلى الله علیه وآله) إجمالا الذى هو لازم الاعتقاد بنبوّته لکن وقع فى شبهة من وجوب الصلاة أو الحج وتخیل أنّهما کانا واجبین فى أول الاسلام مثلا دون الأعصار المتأخرة، لایقال إنه لیس بمسلم فى عرف المتشرّعة ویدل على إسلامه الأدلّة الدالة على أن الإسلام هو الشهادتان...

          ... ویحتمل أن یکون المراد من ارتداد الناسِ بعد رسول اللّه(صلى الله علیه وآله) إلاّ أربعة أو أقل أو أکثر نکث عهد الولایة ولو ظاهراً وتقیّةً لا الارتداد عن الإسلام وهو أقرب...» (کتاب الطهارّة، چاپ نجف اشرف، سال 1389 هـ   ق، ج3، ص316ـ330).

          خلاصه فرمایش امام(رحمه الله) به فارسى چنین است: «بدون شک اعتقاد به ولایت دخالتى در اسلام ندارد و این مطلبى است که نزد همه پیروان مذهب بر حق امامیّه از واضحات است و مراد از اجماع مسلمانان در کتب علماى امامیه نیز اجماع هر دو طائفه (عامه و خاصّه) است و ارتکاز ذهنى اهل شریعت در تمام نسل ها نیز بر مسلمان دانستنِ منکران ولایت است. بنابراین، روایات و اخبارى که احیاناً ظاهر دیگرى دارند به ناچار باید بر اراده بعضى از مراتب کفر حمل شوند و حاصل این که امامت از اصول مذهب است و نه از اصول دین.

          منکران ولایت را منکر ضرورى نیز نمى توان دانست; چرا که ضروریات دین عبارت از امورى است که نزد تمام طبقات و فرق اسلامى واضح و بدیهى باشد، در حالى که امامت به معناى فوق از امورى است که چه بسا خلاف آن نزد بسیارى از مسلمانان از ضروریات باشد و نه خود آن. آرى، امامت از ضروریات مذهب است و منکر آن خارج از مذهب شمرده مى شود و نه خارج از اسلام.

          اصولا کسى را که به سبب شبهات و کج فکرى منکر بعضى از ضروریات بشود و مثلا بگوید نماز و حج در صدر اسلام واجب بوده اند و نه در این زمان، نمى توان نامسلمان دانست و حکم به کفر او کرد و او را مادام که مقرّ به شهادتین و قائل به الوهیت و وحدانیّت خداوند متعال و بعثت نبى اکرم(صلى الله علیه وآله) باشد باید مسلمان نامید. اصل امامت را نیز مى توان از این قبیل دانست و گفت چه بسا امامت درصدر اول از ضروریات بوده است اما نزد طبقات بعدى به دلیل شدّت اعتمادشان به صدر اول از ضرورى بودن خارج شده است». (به روایات باب 2 از ابواب مقدمات عبادات در وسائل الشیعة و نیز باب 2 از ابواب مایجب فیه الخمس مراجعه شود).

[30]. همان، ص18.

[31]. هفت آسمان، ش9 و 10، ص23.

[32]. همان، ص32.

[33]. همان، ص21.

[34]. همان، ص29.

[35]. همان، ص28.

[36]. همان، ص26.

[37]. همان، ص37.

[38]. همان، ص23.

[39]. همان، ص24.

[40]. همان، ص29.

[41]. همان، ص36.

[42]. همان، ص28.

[43]. همان، ص36.

[44]. همان، ص39.

[45]. همان، ص39.

[46]. همان، ص40.

[47]. همان، ص18 و 19.

[48]. همان، ص39.

[49]. همان، ص41.