مفهوم اساسی دین ودایی

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسندگان

1 دانشجوی دکتری زبان و فرهنگ های باستانی

2 پژوهشگر دانشگاه ادیان و مذاهب

چکیده

نویسنده به دنبال آن است که اساس دین ودایی را توضیح دهد؛ او بهترین راه را برای این کار توجه به کیهان‌زایی دین ودایی می‌داند؛ بنابراین به اسطورة مبدأ جهان می‌پردازد: در آغاز فقط آب وجود داشت که حامل نطفة زندگی در خود بود بعد زمین به وجود آمد که در حالت نامتعین بود اما این حالت نامتعین چندان نپایید و با مرحلة دوم کیهان‌زایی به پایان رسید. این مرحله با تولد ایندره در بیرون از جهان نخستین آغاز شد. نویسنده کارکرد اسطوره‌ای ایندره را محدود به خلق جهان دوگانه می‌داند که در آن خیر و روشنایی در برابر شر و تاریکی قرار دارد. در ادامة مقاله به جنگ بین اسوره‌ها، خدایان جهان نخستین ودایی، و دِیوها به همراه سرکرده‌ای آنها، ایندره، می‌پردازد که تداعی‌کنندة دوگانگی راه یافته به جهان خدایان ودایی است. در پایان مقاله نیز از ادوار جهانی و نابودی جهان سخن می‌گوید.

کلیدواژه‌ها


مفهوم اساسی دین ودایی بدون شک موضوعی غیرمعمول برای پژوهش است؛
چراکه دست‌کم متضمن سه فرض است: نخست اینکه زمان پژوهشی عام‌تر دربارة
این دین فرارسیده است؛ دوم اینکه مفهومی اساسی در واقع وجود دارد؛ و سوم
اینکه می‌توان چیز قابل‌توجهی دربارة آن بیان کرد. شاید بتوان دربارة هر یک از
این فرض‌ها چون و چرا کرد. نوشتة حاضر نشان می‌دهد که به نظر من چگونه
در وضعیت کنونی پژوهش‌های ودایی، بحث دربارة عقیدة اصلی تعالیم ودایی ممکن گشته است.[i]

 

2

من فکر می‌کنم کلید شناخت این دین را باید در کیهانزایی آن جست‌وجو کرد؛ یعنی در اسطوره‌ای که به ما می‌گوید این جهان در زمان آغازین چگونه به وجود آمده است. اهمیت بنیادی این اسطوره از آنجاست که هر لحظۀ مهم در زندگی را تکراری از آن فرآیند آغازین قلمداد می‌کرده‌اند. پس این اسطوره تنها داستان اتفاقاتی که در زمان‌های دور رخ داده و یا توضیح منطقی اینکه چگونه این جهان به وضع کنونی‌اش درآمده، نبوده است. مبدأ جهان پیش‌نمونة مقدسی است که نو به نو شدن مکرّر و بی‌پایان حیات و این جهان را نشان می‌دهد.

باری، ناگزیر به این جنبة اسطوره بعداً بازخواهیم گشت. فعلاً بگذارید ببینیم که اسطوره دربارة مبدأ جهان به ما چه می‌گوید.

در آغاز فقط آب وجود داشت، اما این آب‌های به اصطلاح نخستین، در خود، حامل نطفة زندگی بودند.[ii] کلوخ کوچکی از زیر به بالا آمد و بر سطح آب شناور شد. آن کلوخ روی سطح گسترش یافت و به کوهی مبدل گشت و این آغاز پیدایش زمین بود، اما زمین همچنان روی آبها شناور ماند.[iii] روایت دیگری هست که در آن برترین خدا، پدر جهان، است که گِل را توده می‌کند؛ ولی بود یا نبود این خدا فقط اهمیتی جانبی دارد؛ زیرا جهان نخستین، به خودی خود، مقدس بوده و برای اینکه فرآیند این پیدایش اتفاق بیفتد، نیازی به آفریدگار نبوده است. به یک معنا می‌شود گفت که اعتقاد داشته‌اند که اشیا خود وجود دارند.

اما جهان، در این مرحله نخست، که به صورت کوه نشان داده شده است،
هنوز واحدی نامتعیّن بود. شاعران گهگاه از تاریکی به‌عنوان مرحلة آغازین
سخن می‌رانند، اما معلوم است که این سخن فقط تلاشی است برای توضیح آنچه
در بیان کلمات نمی‌گنجد. هیچ‌کدام از تضادهایی که جزئی از جهان محسوس ما
هستند هنوز وجود نداشتند؛ نه آسمان بود نه زمین، نه روز و نه شب، نه روشنایی و
نه به معنای واقعی کلمه تاریکی. و نه هنوز آن تقابلی وجود داشت که نزد
انسان باستانی مشخص‌ترین مظهر دوگانگی جهانی در حیات بشری بود، یعنی
تقابل فراگیر میان مرد و زن، مذکر و مونث. به همین جهت است که این اسطوره،
در همین مرحلۀ پیدایش، گهگاه به موجودات ابتدایی دو جنسی اشاره دارد که به
دیگر موجودات هستی می‌بخشند. اسطوره، در آمیختن نقش‌های پدر و مادر، به
واقع منسجم و در شیوۀ خود منطقی است. گروه ویژه‌ای از خدایان، اسوره‌ها (Asuras)،
را با این مرحلۀ نخست مربوط می‌دانستند. اهمیت فراوان آنها پس از این روشن
خواهد شد.

آشکار است که این مرحلۀ نخست کیهان‌زایی، به­‌ هیچ‌­وجه یک اسطورۀ آفرینش نیست؛ زیرا چیزهایی از پیش وجود داشتند که وجود آنها را مسلّم می‌شمردند. نخستین اندیشمندان ودایی که در ریگ­‌ودا نشانی از آنها بر جای مانده، از این موانعی که بر سر اندیشه‌شان بوده کاملاً آگاه بوده‌اند. آخرین واژه‌های یک سرود فلسفی چنین است: «این هستی از کجا به وجود آمده است... این را تنها، ناظر این جهان می‌داند ــ و چه بسا که حتی او هم نداند».[iv]

 

3

این وحدت نامتعین ناگهان با مرحلۀ دوم کیهانزایی به پایان رسید. این مرحله با تولد ایندره (Indra)، در بیرون از جهان نخستین آغاز شد. نگفته‌اند که او از کجا آمده است و متون نیز دربارة‌ این مسئله سکوت کرده‌اند و بیشتر از جزئیات سخن گفته‌اند، چنان‌که گویی این قسمتی از شخصیت اوست که «از ناکجا» آمده است.[v] کارکرد اسطوره‌ای ایندره محدود است به اینکه باعث شده جهانی دوگانه همراه با اشکال و صور متعین، از بی‌نظمی نامتعیّن اولیه بیرون زند. ایندره نیز یک آفریدگار در معنای عهد عتیقی کلمه نیست و حتی روایاتی وجود دارند که این فرآیند را زاییدۀ بعضی نیروهای درونی و فارغ از هر گونه دخالت خدایی می‌دانند. بهتر آن است که عمل برجستة او را ــ که ما بر آن نظری دقیق‌تر خواهیم انداخت ــ به «صنع» (عمل دمیوژری Demiurgicact) تعریف کنیم. او فرآیندی را در جهان نخستینِ مادة بی‌شکل آغاز می‌کند که به‌واسطة آن، جهانِ بالقوه به جهانِ واقعی بدل می‌شود، و در آن روشنی به وجود می‌آید و با تاریکی تضادی را تشکیل می‌دهد. در آن جهان زندگی در کنار مرگ وجود دارد و خیر با شر موازنه‌ای می‌سازد. ایندره هیچ چیز را نمی‌آفریند بلکه مانند نوعی نیروی مغناطیسی عمل می‌کند که، طبق گفتة یکی از متون، همة نیروها و همة موجودات جهان را به یکی از دو قطب هستی متمایل می‌کند.[vi] شاید بتوان این فرآیند را یک تکامل (Evolution) در معنای اصیل واژه نامید. به هر صورت، اگر کسی این اسطوره را اسطورة آفرینش بنامد (همان‌طور که نگارنده ترجیح می‌دهد چنین کند)، باید این نکته را مد نظر داشته باشد که این واژه در اینجا با تسامح به کار رفته است.

امّا ریگ ودا، بنا بر دلایل خاصی تنها با این مرحلة دوم پیدایش جهان سر و کار دارد. از اشاره‌های پراکنده در سرودها تصویر زیر را می‌توان بازسازی کرد.

صنع ایندره ظاهراً مشتمل بر دو بخش مختلف است که به ترتیب با تپه (یا تل) نخستین، و درخت زندگی ارتباط دارند. اجازه دهید نگاهی به اولی بیندازیم. تپه
(یا تل)، که هنوز روی آب‌های نخستین شناور است، به پایین میخکوب شده است و باید آن را گشود. امّا یک نیروی مقاومت قوی در این کوه وجود دارد، و بنابراین
جنگ قهرمانانۀ ایندره، اگرچه گهگاه گفته‌اند که با کوه است، ولی غالباً بر ضد این نیرو است، که آن را ورتره (vrtra) می‌خوانند (مانع ومقاومت). در اسطوره، نیروی مقاومت را در اژدها تشخص می‌بخشند، و از این رو ایندره باید مانند سن ژرژ (Saint George)
و دیگر قهرمانان اسطوره‌ای اژدها را بکشد. با این حال، نباید فراموش کرد که
این اژدها، که آن نیز ورتره نامیده می‌شود، تنها نمایانگر جنبه‌ای خاص از کوه
نخستین است، یعنی مقاومتی که ایندره باید بر آن غلبه کند تا بتواند تپه را بشکافد. در این جنگ ایندره پیروز می‌شود. او اژدها را می‌کشد و از تپه که به زور باز شده، زندگی با دو جنبه‌اش، یعنی آب و آتش، بیرون می‌جهد. در اسطورۀ آفرینش، آب را با چهار رودخانه نشان می‌دهند که از ستیغ کوه در چهار جهت مختلف جریان می‌یابند، و آتش را با خورشید نشان می‌دهند که از کوه یا آب‌ها سر بر می‌زند. در همین زمان کوه
دیگر از شناور بودن خارج می‌شود. کوه که اکنون (چنان‌که متون می‌گویند)[vii] پشتیبانی پیدا کرده است، در همة جهات آغاز به گسترش می‌کند تا به وسعت زمین می‌رسد.
با این همه، کوهْ نخستین مرکز کیهانی و میخی که زمین را در جایش نگه می‌دارد،
باقی می‌ماند.

امّا بخش دوم کار ایندره که با درخت زندگی ارتباط دارد؛ ایندره در اینجا به‌عنوان ستون نگهدارندة آسمان عمل می‌کند که تا این وقت روی زمین افتاده بود. ایندره با چنین کاری دوگانة آسمان و زمین را می‌آفریند. از دیدگاه اسطوره‌شناسی این رخداد، رخدادی مجزا نیست؛ زیرا تقابل بین آسمان و زمین تنها جنبه‌ای ویژه از دوگانگی عام است. پس با سر بر کردن خورشید در آسمان، تقابل بین روشنی و تاریکی به وجود می‌آید که متناظر با تقابل بین زندگی و مرگ است.

نقش اسطوره‌ای ایندره محدود به همین شاهکار است. شاعران مکرر در مکرر می‌گویند که او اژدها را می‌کشد، زمین را می‌گسترد و آسمان را بالا می‌برد، و این است همة آنچه دربارة ایندره به ما می‌گویند. با این حال، در عمل آفرینش او، نکتة جذاب ویژه‌ای وجود دارد، و همین‌جاست که ما به ارتباط او با درخت زندگی برمی‌گردیم. این درخت متعلق به جهان دوگانه است؛ زیرا همان ستون جهانی‌ای است که در مرکز جهان، آسمان و زمین را جدا نگه می‌دارد. از این رو، درخت زندگی باید هنگامی که آسمان از زمین جدا شد، برخاسته باشد. نتیجة مسلم آن است که ایندره در همان لحظه‌ای که آسمان را «راست نگه داشته بود»، باید با درخت یکسان بوده باشد. از سوی دیگر، قرائن کافی وجود دارد که نشان می‌دهد ایندره در کل با درخت کیهانی و مرکز جهان هیچ‌گونه ارتباطی ندارد. از این رو یکسانی او با ستون در لحظة آفرینش، آن هنگام که خودش به معنی واقعی کلمه محور جهان «بود»، باید یک صفت زودگذر بوده باشد. این استنباط را آگاهی‌‌هایی دربارة جشن ایندره که البته متعلق به زمان‌های بسیار متأخرترند تأیید می‌کنند. از این آگاهی‌ها درمی‌یابیم که برافراشتن هر سالة یک تیرک برای بزرگداشت ایندره در زمان جشن سال نو،[viii] هنوز مرسوم بوده است. جذاب‌ترین خصوصیت جشن این است که در مدت چند روزی که تیرک را افراشته نگاه می‌داشتند و پرستش می‌کردند، آن را همسان با ایندره می‌پنداشتند و گهگاه آن را به همین نام می‌خواندند. مهم اینجا است که پس از هفت روز تیرک را پایین می‌کشیدند، به یک سو می‌نهادند و به رودخانه می‌انداختند، و این ممکن نبوده است مگر آنکه خویشکاری آن خدایی که نامش هم بر این تیرک است، پس از مدت زمانی به پایان رسیده باشد؛ این مهر تأیید دیگری است بر استنباط به‌دست‌آمده از شواهد ودایی که به موجب آنها ایندره خدای فصلی بوده، عمل اسطوره‌ای او شامل آفرینش و نوکردن جهان و آیین گشایش سال نو است.

این بدان معنی نیست که خدا در بقیة سال اصلاً حضور نداشته است. همان‌طور که گفتیم ایندره دقیقاً پس از زایشش، اژدها را کشت. همچنین هرگاه خوانندگانش می‌خواسته‌اند بر نیروهای مخالف در اشکال گوناگون، همچون بومی‌های پناه‌گرفته در دژهایشان یا دیوهای بیماری چیره شوند، برای یاری آنان حاضر می‌شده است. حتی شاعرِ آرزومندِ الهامْ ذهن خود را نسخه‌ای از عالم صغیر، از زمینی که بر روی اقیانوس زیرزمین ایستاده، می‌دانست و از خدا می‌خواست که مقاومت درونی آن زمین را در هم بشکند تا الهام از اقیانوس دلش به بیرون روانه شود.[ix]

 

4

تا اینجا هرچه گفتیم در توصیف نقش ایندره در آفرینش جهان گفتیم. با این حال،
این امر تنها یک جنبه از مسئلة پیدایش است. ظاهراً محققان تاکنون درنیافته بودند که جنبة دیگری هم هست که هستة اصلی تصور ودائیان دربارة جهان است و آن مسئلة اسوره‌ها است.

همان‌طور که گفتیم اسوره‌ها خدایان جهان نخستین بوده‌اند. چون ایندره قدرت بازدارندگی این جهان نخستین را می‌شکند، طبعاً این سوال پیش می‌آید که چه بر سر آنها و جهانشان می‌آید؟

تا آنجایی که به جهان آنها مربوط است، پاسخ روشن است: پس از اینکه نیروهای زندگی آزاد شدند، جهان نخستین تبدیل به زمین مقدس می‌شود و به همراه آسمان دو نیمة کیهانی را می‌سازند. ولی هنگامی که زندگی خود را بر روی سطح زمین آشکار کرد، جهان زیرزمینی و همچنین آب‌های نخستینی که تصور می‌شود زمین روی آن قرار دارد نیز وجود داشتند. این نیز بخشی از جهان نظم‌یافته‌ای است که حاصل عمل آفرینش ایندره است. اما همان‌طوری که خواهیم دید خصوصیّت اصلی آن کاملاً از بین نرفته و عنصری مبهم در آفرینش باقی مانده است.

اما دربارة‌ خود اسوره‌ها؛ اسوره‌ها مسئلة اصلی دین ودایی‌اند. پس از اینکه ایندره جهان دوگانه را آفرید، اسوره‌ها دیگر فقط خدایان باقی نماندند، بلکه دوگانگی به جهان خدایان هم گسترش یافت. همراه با ایندره گروه نوینی از خدایان به وجود آمدند. نام آنها، دِیوه‌ها (Devas / واژة کهن هندواروپایی برای خدایان آسمانی) است. بدین‌ترتیب دِیوه‌ها در برابر خدایان جهان نخستین قرار گرفتند، و جنگ ایندره، رئیس و سردستة دِیوه‌ها، بر ضد اژدها به احتمال بسیار جنگ علیه اسوره‌ها هم تلقی می‌شده است. در واقع متون متأخر ودایی هیچ اشاره‌ای به جنگ ایندره ندارند ولی به جای آن همیشه از جنگ کیهانی میان دِیوه‌ها و اسوره‌ها سخن می‌گویند. دشمنی آنها حالتی تراژیک دارد؛ زیرا دِیوه‌ها برادران جوان‌تر اسوره‌ها هستند. اینکه گروه جوان‌تر برتر از کهن‌ها درآمده است، در نظام‌های سازمان اجتماعی الگویی ناشناخته نیست.

پس از اینکه ایندره اژدها را کشت، که خود نشانه‌ای است از شکست اسوره‌ها، این دو دسته، دِیوه‌ها و اسوره‌ها، مجبور به سازش با یکدیگر شدند. آنچه پس از این پیش می‌آید سرنوشت‌سازترین پدیده در کل کیهانزایی ودایی است. ظاهراً ممکن نبود همة اسوره‌ها را در کیهان نظم‌یافته جا داد. تنها برخی از مهم‌ترین اسوره‌ها، مانند ورونه، پادشاه اسوره‌ها، به دستة دیگر پیوستند و در کنار دِیوه‌ها قرار گرفتند؛ اما بقیة آنها از زمین طرد شدند و در جهان زیرین پناه گرفتند (شکل 1). ما این را مرهون کهنگی ریگ ودا هستیم که در آن نشان روشن و مستقیمی از این شکاف در گروه اسوره‌ها باقیمانده است. در این کهن‌ترین متن هنوز تمایزی میان devāv āsurā(اسوره‌هایی که دِیوه شده‌اند) و از سوی دیگر، āsurā ádevāh (اسوره‌هایی که دِیوه نیستند) وجود دارد. این نکته پیش‌تر توجه یکی از دانشمندان نکته‌سنج سدة نوزدهم[x] را جذب کرد، ولی چون طبیعت واقعی اسوره‌ها، تا آنجا که به نظر من می‌آید، همیشه بد فهمیده شده است، ممکن نشد که معانی ضمنی این تمایز آشکار شود. تنها در پرتو کیهانزایی، ارتباط کامل آن آشکار می‌شود. اگرچه طبیعت اصلی اسوره‌ها بدون یاری این آگاهی‌های به‌دست‌آمده از ریگ‌ودا پیش‌تر شناخته شده، ولی این آگاهی‌های اخیر نیز تأییدی بر درستی این بازسازی هستند، و اینکه توجه به آنها مطلوب و ارزشمند است.

 

 

اسوره‌ها (ورونه و دیگران)

 

مرحله یک

جهان نخستین

کیهان نظم‌یافته

آشوب

دیوه‌ها

 

 

ایندره و دیگران

ورونه و دیگران

اسوره‌ها

مرحله دوم

جهان دوگانه

جهان برین

جهان زیرین

 

 

           

 

شکل 1

من واژة «بازسازی» را به کار می‌برم؛ زیرا در متون ودایی متأخر به‌زحمت می‌توان نشان مستقیمی از چیزی که اینجا ترسیم شد به دست آورد. در این متون، دیگر ورونه را هرگز اسوره ننامیده‌اند و این اصطلاح به دیوهای رانده‌شده‌ای اختصاص یافته است که به جنگ کیهانزایی آنها با دِیوه‌ها در این نوشته‌ها، اشاره کردیم. امّا ورونه یک دِیوه شده بود و به اندازة ایندره و دیگر دیوه‌ها مورد احترام بود، هرچند هنوز بعضی از اوصاف شوم را داشت. تنها یک بررسی ژرف‌تر آشکار می‌کند که اگرچه لقب اسوره که بر ورونه اطلاق می‌شده مدت‌ها قبل تابو شده بوده است، ولی با این همه ورونه، همچنان بسیار مبهم‌تر از آن چیزی بوده است که معمولاً تصور می‌شود. امّا اینکه سیرت ورونه را مکرر در مکرر نادرست دریافته‌اند، ناشی از بی‌توجهی دانش‌پژوهان دین ودایی نیست؛ زیرا در دهه‌های اخیر مطالعات بیشتری به ورونه اختصاص یافته است تا مثلاً به ایندره؛ و به‌تازگی به درستی گفته‌اند که ورونه مسئله‌ای دردسرساز در بررسی‌های ودایی است.[xi]

از این رو شخصیت ورونه، حتی در قالب این طرح‌های کلی، باید تا حدی بیشتر از ایندره ما را به خود مشغول کند. نخست، باید یادآور شد که انتقال ورونه به دِیوه‌ها یک پدیدة تک‌افتاده و بی‌ارتباط با پدیده‌های دیگر نیست؛ بلکه بازتاب الگویی کلیشه‌ای است. ضمناً بی‌فایده نیست اگر نسبت به تصور نادرست فعلی از اسوره‌ها ــ یعنی آن تصوری که آنها را دیوهایی می‌داند که شخصیت شر به خود گرفته‌اند ــ هشدار دهیم. نباید فراموش کرد که جهان آنها جهانی شکل نگرفته است، حیاتی است بالقوه، ماده‌ای است که کیهان از آن شکل گرفته است. اسوره‌ها فرشتگان هبوط‌کرده نیستند، بلکه خدایان بالقوه‌اند. گاه گفته‌اند که یک اسوره به میل خود جهانش را ترک می‌کند و به سوی دِیوه‌ها می‌رود و گاه می‌گویند دِیوه‌ها که بدون یاری فلان اسوره، در دستیابی به آرزویشان ناتوان هستند، او را «فرامی‌خوانند». در اینجا معلوم است که اسطوره به محدودیت‌ها و قید و بندهای قدرت‌های جهان نظم‌یافته اشاره می‌کند.

مسئلة دوم، هنگامی که ورونه می‌خواهد دِیوه شود، ایندره به او پیشنهاد حکمرانی می‌دهد.[xii] ظاهراً ــ و این تفسیر متداول است ــ ورونه در اینجا با وعدة پادشاهی فریفته می‌شود. در واقع منظور این است که ورونه «سرور آب‌ها» می‌شود، و سرور آب‌ها تا مدت‌ها بعد، لقب سنتی او است؛ اما در این زمان‌های متأخر دیگر معنای حقیقی این کارکرد او معلوم نبوده، چراکه این اصطلاح را بیشتر به «سرور اقیانوس» تفسیر می‌کردند. در اینکه معنای اصلی به‌کلی چیز دیگری بوده است نمی‌توان تردید چندانی به خود راه داد. در ودا عبارت «آب‌ها»، اولاً و اساساً، بر آب‌های اولیه‌ای دلالت می‌کند که زمین بر آن قرار گرفته است و می‌توان ثابت کرد که از این آب‌ها بوده که ورونه به فرمانروایی رسیده است. بنابراین ورونه، حتی پس از وارد شدن به کیهان نظم‌یافته، کارکردی مرتبط با اصلش ــ که همان خدای جهان نخستینِ بی‌شکل باشد ــ داشته است. از این به بعد او در جهان زیرین، در ریشه‌های درختِ زندگی و نزدیک به آب‌های کیهانی زیرزمینی یا در درون آنها، زندگی می‌کند.[xiii]

مسئلة سوم، به نظر می‌رسد دشواری‌هایی که ورونه برای پژوهش‌های جدید ایجاد کرده، تا حد زیادی به این دلیل است که بیهوده کوشیده‌اند خدایی را که مشخصة اصلی‌اش مبهم‌بودنش است در قالب عباراتی منطقی و غیرمتناقض توصیف کنند. تناقض‌های درونی او واقعاً راه را بر هر گونه تلاشی برای تعریفی کاملاً منطقی می‌بندد.

نمایی از شخصیت اساساً پرابهام او را می‌توان در ارتباط او با اسوره‌های رانده‌شده، برادران سابقش، پیدا کرد. چنان‌که گذشت همة اسوره‌هایی که در جهان سازمان‌یافته جایی نیافته بودند، به جهان زیرین گریختند، یعنی به همان دنیایی که ورونه در
آنجا ساکن بود. به نظر من، متون ودایی به‌عمد، این واقعیت را از قلم انداخته‌اند؛ اما
این پرسش ناگزیر پیش می‌آید که میان ورونه و اسوره‌ها چه نوع رابطه‌ای وجود
داشته است.

پاسخ این پرسش خیلی بعد در مهابهاراته داده شده است. کتاب در قطعه‌ای به شکلی ساده ورونه را نشسته در قصر زیرزمینی‌اش وصف می‌کند، در حالی که اسوره‌ها چون ملازمانی در گرد اویند.[xiv] بیان اینکه نویسندگان این قسمت‌ها به هنگام نگارش این سطور دقیقاً چه می‌اندیشیده‌اند سخت است؛ اما روشن است که دیگران باید از این صمیمیت میان یک دَیوة مورد احترام و اسوره‌ها شگفت‌زده شده باشند، و [به همین دلیل] از آنجا که اسوره‌ها حضور داشته‌اند و قابل حذف هم نبوده‌اند، ورونه را به زندانبانی تبدیل کرده‌اند که اسوره‌های به بندکشیده را بپاید.[xv]

حقیقت‌داستان ــ هرچند هرگز به‌طور آشکار بیان نشده‌است ــ مشخصاً این‌بوده که او حتی‌پس از اینکه به یک دِیوه بدل شده، همچنان روابط سری با برادران رانده‌شده‌اش را حفظ کرده است. این ما را به یاد قصه‌ای ودایی دربارة دین‌مردی(Priest) می‌اندازد که آشکارا برای دِیوه‌ها مراسم به پا می‌داشت ولی در پنهانی دین‌مرد اسوره‌ها بود.[xvi]

 

5

حالا به نقطة اصلی این اسطوره می‌رسم. اسوره‌ها رانده شده بودند اما نابود نشده بودند. آنها جزئی از کیهان نبودند، اما برای وجود و جهان نظم‌یافته تهدیدی همیشگی بودند، و همچنان به حضور غیرمجاز خود ادامه می‌دادند.

لازم نیست انسان روان‌شناس باشد تا به این فرض برسد که راندن آنها احتمالاً ــ اگر به اصطلاحات فرویدی سخن بگوییم ــ یک سرکوب (Repression) بوده است و اگر سرکوبی در کار بوده، پیامد قهری آن باید اضطراب یا آشفتگی کیهان باشد. البته چنین نتیجه‌گیری‌ای، اگر درست هم باشد، این حقیقت را نادیده می‌گیرد که راندن آنها تنها جنبة موقتی داشته است. در مقاطعی مشخص جنگ میان اسوره‌ها و دِیوه‌ها از سرگرفته می‌شود (و به نظر من از شواهد ریگ ودا می‌شود استنباط کرد که این زمان همان آغاز هر سال نو است). در سطح اجتماعی، این جنگ را با نبردهایی دوباره به اجرا درمی‌آورند که می‌توان آنها را به تکرار نزاع کیهانی، و به‌نوعی آیینی‌شدن ستیزه‌جویی بشر، تفسیر کرد.

با این حال من خود را به مسائل نظری محدود می‌کنم و بحث دربارة جنبه‌های اجتماعی این مراسم تقدیمی ((Potlatch-like را به آنهایی که صلاحیت بیشتری دارند واگذار می‌کنم. عجالتاً باید دربارة یک نکته توضیحی بدهم که مورد تأکید من نیست اما نمی‌توان آن را نادیده گرفت، چراکه به نظر می‌آید مشخصاً نتیجة بحث پیشین است، و آن جایگاه ورونه در زمان بحران است که ظاهراً گذر به سال نو را باعث می‌شود. اگر در این زمان است که اسوره‌ها به زمین بازمی‌گردند و جنگ خود با دیوه‌ها را از سر می‌گیرند و اگر در پایان این دوره است که نظم جهان دوباره به وضع پیشین بر‌می‌گردد به همان نحوی که در آغاز زمان برقرار بود، پس یک نتیجه‌گیریْ اجتناب‌ناپذیر خواهد بود، و آن این است که ورونه در این روزها دشمن ایندره است و می‌بایست دوباره آشتی کند. به عبارت دیگر، توطئة پنهانی او با اسوره‌ها که نشانه‌هایی از آن را در آثار بعدی یافته‌ایم، باید به اتحاد آشکار کوتاه‌مدتی تبدیل شده باشد. درنگ زیاد بر این نکته سودی ندارد؛ زیرا ریگ ودا هیچ مدرکی در تأیید این نتیجه به دست نمی‌دهد. گفته‌اند علّت آن صرفاً این است که بیشتر سرودهای ریگ ودا را برای مراسم سال نو سروده‌اند که طی آن ورونه شوم و خطرناک است. ظاهراً از همین‌جاست که ذکر همة آنچه به جنبه‌های تاریک‌تر ورونه مربوط است در این سرودها منع شده است. هرچند معتقدم که این مطلب اساساً صحیح است؛ اما روشن است که به‌ندرت می‌توان از سکوت عمدی، چیزی را اثبات کرد و هیچ سودی در بحث دربارة مطالبی که صریحاً بیان نشده‌اند وجود ندارد.

اکنون به مسئلة اسوره‌های رانده‌شده بازمی‌گردم. ما به جای اینکه در تصورات خودساختة روان‌شناسانه زیاده‌روی کنیم، می‌توانیم مسائل اصلی دین ودایی را با عباراتی که شاعران، به کار می‌برند بیان کنیم. این شاعران در واقع دو واژه دارند که به‌خوبیِ هرچه تمام‌تر افکارشان را دربارة وجود می‌نمایاند. یکی sát است که در اصل به معنای «وجود، آنچه هست» است و بر جهان محسوس، کیهان نظم‌یافته، دلالت می‌کند. دیگری ásat به معنای «ناموجود» است، متضادِ sát که بر جهان مادة بی‌شکل (هیولی) و بر عدم تعیّن دلالت دارد. اسطورة کیهانزایی نسبت آنها را با هم نسبت توالی می‌داند؛ عباراتی از قبیل «در نخستین دورة دِیوه‌ها، sát از ásat زاییده شد»[xvii] یا «رشی‌ها (عارفان) در جست‌وجویی همراه با بصیرت در دل خویش، مبدا sát را در ásat یافتند»[xviii] نشان‌دهندة این نسبت توالی هستند.

با توجه به تفسیری که در اینجا آوردیم، ممکن است این پرسش پیش بیاید که شاعران ودایی تا چه اندازه از جهت همین حالات متوالی (از ásat به sát)، به مسئله می‌اندیشیده‌اند و چقدر به رابطه‌ای منطقی بین آن دو متوجه بوده‌اند ــ یعنی اینکه به وجود آمدن حالت اول را لازمة حالت دوم بپندارند. در حقیقت، واژه‌ای را که من «مبدأ» ترجمه کردم معانی ضمنی گوناگونی دارد و می‌توان آن را به «خویشی، رابطه و بند» نیز تعبیر کرد.

شاعر ودایی هر طور که دربارة مسائل تفسیری که ما با آن دست و گریبانیم فکر کرده باشد، این سؤال، سؤالی بجا است؛ چون این اسطوره تنها گویای توالی دو حالت مختلف نیست. در حقیقت، ظهور کیهان نظم‌یافته پایانی بر وجود جهان ásat نیست. در واقع، مسئلة اسوره‌ها در اینجا در پوشش عبارات مختلف تکرار می‌شود. ásat، بی‌نظمی جهان نخستین، کاملاً جای به «کیهان» (sát) نمی‌سپرد، بلکه همچنان در حواشی این جهان تهدیدی دائمی برای وجود کیهان است.

اگر قدری پیش‌تر بروم و جرئت کنم که این فلسفه را به اصطلاحاتی جدیدتر برگردانم، باید بگویم که نظم جهان، آن طوری که هندیان ودایی می‌دیده‌اند، توازنی ناپایدار میان قدرت‌های کیهان (Cosmos) وهیولی (Chaos) بوده است، و این جهان تنها بخشی از یک دنیای بسیار وسیع‌تر بوده که جهان بی‌تعیّن و بسیط ساده (هیولی) را نیز شامل می‌شده است.

 

6

«پیدایش» در عقیدة هندیان با وضعی آغاز می‌شود که در چنین عباراتی وصف شده است: «در آغاز هیچ چیز نبود جز آب‌ها» و «نه ásat بود نه sát».[xix] مرحلة بعد، جهان نخستینِ ását بود. این جهان ásatدر نهایت به جهان ما بدل می‌شود که ساحت جنگ و جدال است، همراه با یورش سالیانة اسوره‌ها وásatسرکوب‌شده به نظم استقراریافته، که عبارت است از جهانِ sát و جهان دِیوه‌ها.

کشمکش هم آخرین کلام اسطورة ودایی دربارة ماهیت عالم نیست. معتقدم طرحی که پس از این می‌آورم آن قدر استوار هست که بشود آن را در اینجا عرضه کرد.

 در یکی از سرودهای فلسفی ریگ ودا عبارت « ásat و sát در بالاترین آسمان»[xx] آمده است. عبارت «در بالاترین آسمان» در این سرودها بسیار آشناست. گاهی مقصود از آن، آشکارا، جایی فراسوی دوگانگی این جهان است؛ مثلاً هنگامی که می‌گویند ایندره آسمان و زمین را در بالاترین آسمان نگه می‌دارد. این بی‌شک همان گام سوم یا بالاترین گام ویشنو است که از چشم مخلوق فانی پنهان است. سال‌ها پیش کوشیدم تا ثابت کنم که ویشنو در ودا یار زیردست ایندره نیست، بلکه به احتمال بسیار، خدایی اصلی بوده که از خود ایندره نیز اهمیت بیشتری داشته است.[xxi] دو گام نخست ویشنو بیان‌کنندة رابطة او با دو بخش متضاد کیهان هستند، امّا گام سوم وی آن جهان متعالی است که در آن دو بخش متضاد در کلیتی شامل و جامع به یگانگی می‌رسند. با ملاحظة این موضوع، می‌توانیم گفته‌های شاعران را دربارة « ásat و sát در بالاترین آسمان» درک کنیم. مقصود جهانی فراسوی تضاد کیهانی است که در آن sát و ásat در وحدتی شامل حل می‌شوند (شکل 2). از این لحاظ، ویشنو باید از قدیم‌ترین زمان‌ها، خدایی برتر از ورونه و ایندره بوده باشد؛ چراکه او فراسوی دوگانگی‌ای است که در شخصیت آن دو وجود دارد.[xxii]

تمامی، ویشنو و دیگران

کیهان نظم‌یافته

آشوب

دیوه‌ها                 sát,

 

ایندره و دیگران

ورونه و دیگران

ásat

اسوره‌ها

جهان برین

جهان زیرین

 

شکل 2

«بالاترین آسمان» اصطلاحی خاص در زبان شعری ریگ‌ودا است. متون کلامی بعدی از «آسمان سوم» سخن می‌گویند. از آنجا که هرگز از آسمان نخست و دوم یاد نمی‌شود و عدد سه طبق سنت، مفهوم تمامیت را نشان می‌دهد، شکی نیست که دو اصطلاح «بالاترین آسمان» و «آسمان سوم» بر یک مفهوم دلالت می‌کنند. مفهوم جهان متعالی برخی مسائل دشوار اسطوره‌شناسی ودایی را توضیح می‌دهد که به هر حال به علت بیش از حد فنی بودن آن در اینجا از آن می‌گذریم.

به جای درنگ بر بالاترین آسمانِ ویشنو در ریگ ودا، بحث را با سخنی چند دربارة تحول دین هندی در دوران پس از ودا به پایان می‌رسانم. بی‌گمان در این دوره دین‌های بیگانة غیرآریایی تأثیر زیادی داشته‌اند. با این حال، اگر از دیدگاهی کلی بنگریم به نظر می‌رسد تأثیر آنها ناچیز بوده است. بهترین کار برای نشان دادن مسیر اصلی این تحول آن است که مبنا را بر مفهومی قرار دهیم که گرچه فقط در منابع متأخر آمده، ولی به احتمال بسیار از ادوار قدیم‌تر باز مانده است؛ و آن عقیده به این است که ویشنو هشت ماه از سال را در جهان برین است. در این مدت، او به‌عنوان دیوه در امور کیهانی شرکت می‌جوید. امّا در چهار ماه باقیمانده، در جهان زیرین است و در آنجا در حالی که به مار جهان تکیه داده، بر سطح آب‌های زیرزمینی خوابیده است. از قضا، رابطة نزدیکی میان خواب و جهان زیرزمین وجود دارد. باید این باور را، که تا زمان‌های اخیر باقی مانده است، بشناسیم تا بتوانیم بفهمیم که چگونه در دورة قدیم، این فرآیند سالیانه را در نسبت‌های بسیار بزرگ به مرتبة یک جهانسال فرا افکندند؛ یعنی همان‌طور که در باور ودایی جهان در پایان هر سال با مداخلة نیروهای بی‌نظمی در معرض تهدید قرار می‌گیرد، در این باور متأخر هم، در پایان یک دوره از ادوار جهان، مقدر می‌شود که این جهان نابود شود و به وضعیت نخستین بی‌نظمی‌اش بازگردد.

پس از آنکه جهان با همة خدایانش نابود شود، آنچه می‌ماند آب‌های کیهانی است و بر روی آنها خدای ویشنو، که روی مار جهانی خوابیده است و در خود، جهان بالقوة تازه‌ای با خدایانی دوباره زنده‌شده دارد.[xxiii]

از این منظر، جنگ همیشگی میان بی‌نظمی و کیهان از بین نرفته است، ولی مفهوم ودایی‌جنگ‌های دوره‌ای بین اسوره‌ها و دیوه‌ها ــ و به همراه آن آیین نبردهای ‌سالانه ــ در اینجا به مفهوم یک همسازی (هارمونی) متعالی جای سپرده است؛ همسازی‌ای که در آن کشمکش‌ها و خصومت‌های هستی ما، در شخصیت یک خدا که پس از همة فراز و نشیب‌های جهان گذرا همچنان برقرار می‌ماند، مرتفع شده است.



[i]. این مقاله متن یک سخنرانی من است که برای مخاطبانی بدون آشناﻳﻰ قبلی با دین ودایی ایراد کرده‌ام. از همین‌جاست که تمرکز بر خطوط اصلی، گاهی اوقات منجر به برخی ساده‌سازی‌ها در ارائة مطالب متون شده است؛ مثلاً برای روشن بودن بحث تنها به ورونه اشاره شده است؛ زیرا دیگر آدیتیه‌ها به این مسئله ارتباطی نداشته‌اند. فکر می‌کنم فقط در پایان مقاله، در ساده‌سازی افراط کرده‌ام، یعنی آنجا که سعی کرده‌ام خدای جامع همه چیز را در ویشنو بجویم و شرح کنم. در اینجا سخنرانی، بدون تغییری اساسی چاپ شده است؛ زیرا بهترین صورت برای بازگویی فشردة مطلب اصلی دین ودایی آن طوری که به نظر من می‌آید ظاهراً همین است. این نوشته خود مبتنی بر پژوهشی است که در جایی دیگر چاپ خواهد شد. بنابراین، در پانوشت‌ها تنها چند مرجع افزوده شده است.

[ii]. Āpah؛ رجوع شود به:

Sylvain Lévy, La doctrine du sacrifice danse les brâhmanas (Paris, 1898), pp. 13, n.3; 159, n.3.

مثلاً مقایسه شود با:

India Major, congratulatory Volume Gonda (Leiden, 1972), p.145,n.1; F. B. J. Kuiper, “Cosmogony and Conception: A Query”, History of Religions 10 (1970):99.

 

[iii]. برای مراجع مثلاً رجوع شود به: Kuiper, pp.100ff., 109-10.

[iv]. Rigveda X.129.7.

[v]. در خصوص تردید دربارة منشا ایندره رجوع شود به: Rigveda II .12.5(kúha séti),X.73.10.

[vi]. Baudhāyana Śrautasūra XVIII.469p.401, line11:

«هنگامی که دِیوه‌ها و اسوره‌ها به جنگ بزرگ دست زدند، همة این موجودات به دو گروه بخش شدند؛ برخی به سوی دِیوه‌ها رفتند و دیگران به سوی اسوره‌ها».

[vii]. دربارة pratisthā (یعنی «پشتیبان») رجوع شود به: Kuiper, pp.109-10.

[viii]. دربارة کلیّت آن رجوع شود به:

J. J. Meyer, Trilogie altinidischer Mächte und Feste der Vegetation (Zürich and Leipzig, 1937) 3:4,113; and Mahābhārata I. 57. 18, gate samvatsare, ("در پایان سال").

[ix]. دربارة‌ درهم شکستن "مقاومت" درونی (Vrtrá) رجوع شود به:

Indo-Iranian Journal 8(1964): 125.

[x]. رجوع شود به:

P. von Bradke, Dyâus Asura, Ahura Mazdâ und Asuras (Halle, 1885), passim.

[xi]. ببینید:

Louis Renou, in Festgabe für Herman Lommel (Wiesbaden, 1960), p. 122: “le point névralgique des étuds védique”.

[xii]. Rigveda X. 124. 5.

[xiii]. مثلاً رجوع شود به:

Indo-Iranian Journal 8 (1964): 107 ff.; and India Major, pp. 150-51

[xiv]. در مهابهارته نیز ورونه در جهان زیرین قرار دارد؛ رجوع شود به: Mahābhārata III. 160. 10;V. 96. 5; V. 106. 12. برای همراهی اسوره‌ها اور، رجوع شود به: Mahābhārata II. 9. 15-17 . ورونه بر آنها فرمانروایی می‌کند و آنها را حفاظت می‌کند؛

cf. VIII. 45. 32, Bombay ed., pālayann asurānn (against 30. 77, critical ed.), and XII. 4497, Calcutta ed., apām rājye ’surānām ca … prabhum(against XII. 122. 29, critical ed.).

 اگر چه نمی‌توان ثابت کرد که این ضبط‌ها ضبط‌های معتبرند، ولی نسخه‌بدل‌ها در این موارد ممکن است خیلی به کار بیایند.

[xv]. جهان ورونه پناهگاهی برای یاوران ورتره است؛ رجوع شود به:

III. 98. 3, 99. 21, 100. 1, 101. 7 ff.(cf. I. 17. 28).

ورونه، زندانبان اسوره‌های زنجیرشده است؛ رجوع شود به:

III. 42. 6, 27-28. Cf. I. 19. 6, asurānāmca bandhanam (که دربارة اقیانوس گفته شده است).

[xvi]. دربارة داستان ویشوَروپه، رجوع شود به:

Taittirīya Samhitā II. 5. 1; and Jaiminīya Brāhmana II. 153-57.

[xvii]. Rigveda X. 72. 2.

 آفرینش و هر نوسازی جهان را یک فرآیند شکل‌دهی جهان بی‌شکل می‌پنداشته‌اند که یاری اسوره‌ها در آن ضروری است.

[xviii]. Ibid., X.129. 4, sató bándhum ásati nír avindan.

[xix]. رجوع شود به سرود nāsadāsīya-درRigveda X. 129. 1,3 .

[xx]. Rigveda X.5. 7, ásac ca sác ca paramé vyòman dáksasyajánmánn áditer upásthe.

[xxi]. رجوع شود به:

Indological Studies in Honor of W. Norman Brown (New Haven, Conn, 1962), pp. 137-51.

[xxii]. آنچنان‌که از شکل 2 پدیدار است، یک تقسیم دوگانه وجود دارد: یکی تضاد بین ásat و sát؛ و دیگر میان جهان زیرین و جهان برین در همین جهان نظم‌یافته. در متون ودایی ظاهراً شواهدی هست که نشان می‌دهد ویشنو نمایندة کلیّت کیهان است. اگر بازسازی ما و مخصوصاً قرار دادن جهان زیرین در ذیلِ «کیهان» درست باشد (هرچند جهان زیرین با جهان ásat هم بی‌ارتباط نیست)، آن‌گاه این پرسش مطرح می‌شود که آیا ویشنو از همان آغاز sát و ásat، هر دو، را شامل بوده است. امّا آب‌های نخستین؛ آبهای نخستین ظاهراً در زمان گذر ورونه به جهان دیوه‌ها در «کیهان» وارد شده‌اند، امّا در زمان بحران سالیانه با بازگشت نیروهای آشوب، آنها باید به جهان ásat درآیند. در آن زمان ویشنو بر دوگانگی اسوره‌ها و دیوه‌ها (یعنی بر ásat وsát) استعلا می‌یابد، همچنان‌که در آغاز زمان چنین کرده بود، یعنی در آن زمان که جهان دوگانه سر برآورد (به یادداشت 22 رجوع شود). در اسطورة کیهانزایی متأخر نیز که از متلاطم‌شدن دریا سخن می‌گوید (آن‌طوری که در مهابهاراته آمده) ویشنو ورای دو گروهِ اسوره‌ها و دیوه‌هاست. در حدود قرن دهم میلادی که این اسطوره در Bhāgavat a Purāna بازگو شده است، خدایان را ستایندة ویشنو فرانموده‌اند، بدین کلمات: «تو هم sátهستی و هم ásat، جهان دوگانه‌ای و هم از آن دوگانگی برتری» (VIII.12.8). اگرچه این گفته‌ها به کیهانزایی اشاره دارند (یعنی به آن زمانی که در ضمن آن تعالی ویشنو مخصوصاً باید بارز بوده باشد)، ولی با این حال این تعالی جزئی اصلی از «سرشتِ» او است. امّا در باب تناظر میان «آسمان سوم» و جهان ازلی در براهمنه‌ها (مثلاً رجوع شود به Asiatische Studien, 25, 1971:94)، باید گفت که این تناظر ناشی از آن است که در جهان ازلی دوگانگی هنوز وجود ندارد و آسمان سوم برتر از این دوگانگی است. از همین‌جاست که در ماجرای آوردن سومه، به جای آنکه بگویند سومه را از جهان ازلی آورده‌اند می‌توانند بگویند آن را از آسمان سوم آورده‌اند.

[xxiii]. مثلاً رجوع شود به شهود Mārkandeyaدر مهابهاراته (Mahābhārata III. 186. 92 ff). عقیده به اینکه پس از بازگشت به عدم تعیّن نخستین فقط آب‌ها باقی می‌مانند با تصورات کهن‌تر سازگاری دارد؛ همچنین مقایسه شود مثلاً با (Bhāratīya Nātyaśāstra 22 (20). 2):

«هنگامی که خدا (Acyuta) پس از نابود کردن جهان‌ها با نیروی خارق‌العاده خود و تغییر عالم به اقیانوس روی مار می‌خوابد و آن را تختخواب خود می‌سازد...».