فر/ فرّه

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسندگان

1 استادیار دانشگاه علامة طباطبایی

2 کارشناس ارشد فلسفة اسلامی

چکیده

مقالة حاضر ترجمة مقالة «فر/فرّه» از دایرة‌المعارف ایرانیکا است. نویسندة آن یکی از متخصصان معروف در رشتة فرهنگ و زبان­های باستانی است و تاکنون چندین اثر از این شرق‌شناس ایتالیایی به زبان فارسی ترجمه شده است. این مقاله یکی از جامع‌ترین منابعی است که در مورد مفهوم «فر» در ایران باستان نوشته شده است. این کلمه که به صورت‌های مختلف به کار رفته است، بر مبنای محتمل‌ترین ریشه‌شناسی و نیز کارکرد معنایی آن، به معنای «شکوه» است. این واژه که همچنان در زبان فارسی به کار می‌رود در سرود ملی ایران نیز به کار رفته است؛ همچنین در فلسفة شیخ اشراق، در اصطلاح «خرّة کیانی» مشاهده می‌شود. در این مقاله ریشه‌های زبان‌شناختی و سیر تحول این کلمه و معنای لغوی و اصطلاحی آن بررسی شده است.
 

کلیدواژه‌ها


خوَرنَه (XѵARƎNAH)، بر مبنای محتمل­ترین ریشه­شناسی و نیز کارکرد معنایی آن ــ که از طریق کاربردهای مختلف این کلمه در عبارت­ها و متن­های گوناگون زبان­های ایرانی به دست آمده است ــ از نظر لغوی به معنای «شکوه» است. این واژه به غیر از زبان اوستایی و پهلوی ــ که در آنها با حرف «خـ » (Xѵ-، h-)[i] آغاز شده است (خوَرنَه xѵarənah- و خوَرَّه xwarrah) ــ در تمام گویش­های ایرانی، با حرف «فـ » آغاز می­شود.[ii] به نظر می­رسد که همواره در کتیبه­های فارسی میانة مربوط به دورة ساسانی و نیز در خط پهلوی (که در هر دو به صورت هزوارش آرامی GDE نوشته می­شود)، این کلمه با حرف «خـ » آغاز شده است؛ اگرچه فلیپ ژینیو  (Philippe Gignoux)نسبت به این مسئله ابراز تردید کرده است.[iii]

 

کاربرد خورنه در زبان‌های ایرانی

واژة خورنه از قرن نهم پیش از میلاد به صورت فَرنَه (farnah-) در اسامی خاص
مادی، در اسامی فارسی باستان مانند: vindafarnah- به معنای «کسی که فرّه را می‌یابد»[iv]
ــ که مشابه واژة اوستایی viδa.xѵarənah- است[v] ــ و همچنین در روایاتِ اکدی و
ایلامی و یونانی به کار رفته است.[vi] در میان زبان­های ایرانی میانه، در زبان سغدی
به صورت farn، در بلخی fa(r)o و در خُتنی به صورت phārra، و پس از آن در گویش‌های دیگوری و ایرونیِ زبان آسی نیز به ترتیب به صورت farnو farnä (به
معنای صلح، شادی، فراوانی، بخت و اقبال) مشاهده شده است که نشان از نوعی زیربنای فرهنگی سکایی ـ سرمتی و آلانی دارد.[vii] به غیر از فارسی در میان زبان‌های ایرانی جدید احتمالاً این واژه در پشتو به صورت nwar به معنای «خورشید» باقی
مانده است.[viii]

در سغدی بودایی و ختنی، این واژه به معنای «جایگاه و مقام بودا» است[ix] که
با همین معنا وارد زبان تخاری شده است؛ این معنا از مفهوم اصلی «شأن و منزلت»
یا «جایگاه اعلا» مشتق شده است.[x] در سغدی مانوی frn (به معنای بخت و
اقبال)، برای نام‌گذاری پنج نور نخستین به کار رفته است که مطابق با haunā سریانی، b’mپارتی، qut ترکی و xiàng چینی است؛[xi] همچنین در نام δynyfrn نیز ظاهر
شده است.[xii]

این واژه به زبان ارمنی نیز وارد شده است؛ در این زبان p`aṙk` معانی متغیری را
از «شکوه، افتخار، ‌شهرت» و احتمالاً «بخت و اقبال»[xiii] گرفته تا «عقیده و نظر» در
بر دارد.[xiv]

معنای «بخت (نیکو)»، که به‌یقین یک تحول ثانویة ریشه­شناختی است،
دارای شواهد متعددی در ترجمه­های مختلف این اصطلاح در زبان­های غیرایرانی
است؛ البته این‌گونه کلمات، طیف وسیعی از ظرایف و معانی خاص را نیز در بر
می­گیرند و عبارت‌اند از: gd آرامی، tychē یونانی، lakmī، rīś سانسکریت[xv]
و qut ترکی.[xvi]

در زبان فارسی جدید، هر دو صورت کلمه وجود دارند؛ یعنی هم صورتی که با «فـ» و هم صورتی که با «خـ» (خرّه) شروع می­شود، اما صورتی که با «فـ» آغاز می‌شود،‌ در متون ادبی‌ رایج­تر است.[xvii] فر صفتی الاهی ‌و شاهانه است که اوصاف زیر را نیز به همراه دارد «کیانی، کِیی، شاهی، شاهنشاهی، ایزدی»،[xviii]‌ و در عباراتی چون «فر و اورنگ» به‌کار رفته ‌که احتمالاً از عبارت کهن farnah utā abifarnangam* گرفته
شده است.[xix]

علاوه بر نقش اسمی، شواهدی از کاربرد وصفی این واژه نیز وجود دارد که می­توان آنها را تا کلمة harnahant-* (به معنای «باشکوه و پرتلألؤ») در ایران باستان پی­گرفت و در اوستا به صورت xѵarənaƞѵhat- مشاهده کرد. به غیر از صورت xwarrahōmand (GDE’wmnd) در پهلوی، تمام صورت­های این واژه در زبان‌های ایرانی از farnahant-* یا
-farnaxwant* مشتق شده­اند؛ برای مثال کلمة «فرّخ» در فارسی میانه (به معنای نیک‌بخت، خجسته و شاد)[xx] در کتاب­های زرتشتی پهلوی به صورت plhw آوانویسی شده است. فرّخ در متون مانوی به صورت frwx و prwx[xxi] آمده است و امروزه نیز در فارسی به همین معنا وجود دارد. همچنین در فارسی میانه، شواهدی از وجود مشتق‌های «فرّخ» یعنی farroxīh و به‌ندرت xwarrahīh[xxii] و نیز xwarrahōmandīh وجود دارد. hṷ- آغازین در برخی از نام­های خاص ارمنی به صورت xooh و xoṙox،[xxiii] و علاوه بر این در عنوان برخی از اسامی شخصیت­های ساسانی و اسامی مکان­ها به کار رفته است.[xxiv] نام فارسی میانه خوَرَّه که در اسامی مکا­ن­ها به کار رفته است، در عربی بیشتر به صورت خُرَّه ظاهر شده است.[xxv]

بررسی معنایی

معانی اولیة فر (فرّه) یا خوَرنه در تفاسیر سنتی، «شکوه»، «عظمت»، «تلألؤ» و «درخششِ» مرتبط با آفتاب و آتش در نظر گرفته شده است. همچنین می­توان در آن، تحولات معنا­شناسی و معانی ثانویة ریشه­شناسی مرتبط با بهروزی، بخت (نیک) و عظمت (شاهانه) را نیز تشخیص داد.[xxvi] مفهوم «جایگاه رفیع» که به‌طور خاص در سغدی و ختنی قابل ذکر است، در پس تفسیر جدید این اصطلاح (یعنی تفسیر آن در معنای «منزلت») نهفته است.[xxvii] بیلی (H.W. Bailey) تفسیر سنتی را وارونه کرد[xxviii] و پیشنهاد داد که معنای اولیة آن را «بخت» در مفهوم «امور خوب و سعادت» در نظر بگیریم. دوشن­گیمن (Duchesne-Guillemin)[xxix] و نویسندة این مقاله[xxx] معتقدند باید به تفسیر اولیه، که توافق دوباره‌ای بر سر آن به وجود آمده است، بازگشت.[xxxi] در حقیقت به نظر می­رسد مناسب­ترین ترجمه برای این کلمه، «شکوه» باشد، یعنی همان معنایی که شروو
(P. O. Skjærvø) برای آن پیشنهاد کرده است.[xxxii]

 

ریشه‌شناسی

احتمالاً کلمة فر­ (فرّه) /­ خوَرنَه از لحاظ ریشه­شناسی با واژة ایرانی xar/n، (به معنای «خورشید») مرتبط است که به همراه پسوند اسم خنثا­ساز: -nah- به کار رفته است.[xxxiii] نظریة لارینگال (چاکنایی­ها) در اوستای گاهانی باعث شده است برخی از دانشمندان، این ریشه­شناسی را رد کنند؛ چراکه خوَرنَه تنها باری که در گاهان ذکر شده است، دو هجایی است؛[xxxiv] در حالی که اگر این پسوند به /hu?ar/ اضافه شده بود،[xxxv] این کلمه باید سه هجایی می­بود.[xxxvi] البته این استدلال، تک‌هجایی بودن huuarӛ در یسنا 50: 10،[xxxvii] یا کاربرد این اصطلاح در متن­های مختلف اوستایی و غیراوستایی را در نظر نگرفته است. به همین دلیل این دانشمندان، ریشه­شناسی­های دیگری را که به لحاظ نظری ممکن‌اند، رد کرده­اند[xxxviii] و در نتیجه ترجیح داده­اند که این کلمه را ترجمه نکنند.[xxxix] این موضع­گیری اغراق‌آمیز دربارة این لغت گاهانی که تنها یک بار به کار رفته، بر مبنای بازسازی وزن بیت نخست از یسنا 51: 18 استوار است.[xl]

مالاندرا (W.W. Malandra) گرچه به برخی از مشکلات صرفیِ (مورفولوژیک) ربط دادن واژة اوستایی خوَرنَه به نام خورشید اشاره می­کند،[xli] اما ترجمة این کلمه به «شکوه» و همچنین، بازسازی فعل ایرانی هُوَر (به معنای «درخشیدن» و معادل با کلمة نادر Svar هندی باستان که دارای همین معنا است) را بر اساس این کلمه منتفی نمی‌داند.[xlii] ثابت شده است که فرض دوشن­گیمن[xliii] و بویس (Boyce)[xliv] که hvar ختنی را به معنای «تابیدن» در نظر گرفته، و آن را از لحاظ نظری با [hwlg] xwarg پهلوی
(اخگر) مترادف دانسته­اند[xlv] صحیح نیست؛ زیرا اساس آن واژة فرضی hvaraka*
است.[xlvi] معادل ختنی «اخگر» -skara است که با aṅgāra در سانسکریت مترادف
است.[xlvii] ترجمة پازند آن: xurg، فارسی یهودی:xwwrg ، فارسی دری: خُلگ و
ترجمة خَرگ، سغدی آن: ɣrwy (به معنای «اخگر» با قلب-w-) است؛[xlviii] واژة
پهلوی خُوَرگ (xwarg) گاهی به دلیل خلط با واژة خوَرَّه به صورت هزوارش
GDE نوشته شده است، برای مثال این مسئله در عبارتی از بندهش (ص124، 1: 10) مشاهده می­شود.[xlix] نویسندة این مقاله پس از بررسی نظریة جدید آلموت هینتسه
(Almut Hintze)،[l] برای این کلمه، ریشة فعلی har* به معنای «سوختن و دود کردن» را پیشنهاد می­کند.[li]

علت کاربرد هر دو صورت واژه با «خـ » و «فـ » آغازین را می­توان ناهمگونی آوایی دانست.[lii] این تغییر را نمی‌توان در زبان اوستایی یافت؛ زیرا در آنجا hṷ- آغازین خیلی زود از h پایانی و h و h میان واکه­ها متمایز شده است، چنان‌که این مطلب در کلمات xѵarənӧ، arənaȠH-ѵx و xѵarənaȠѵhat- مشخص است.[liii] باید اینکه [برخی] farnah- در فارسی باستان را (به دلیل تبدیل /hv/* ایرانی باستان به f* مادی ــ که بر سر این مطلب اتفاق نظر وجود دارد ــ)[liv] وام­واژه­ای مادی یا سکایی[lv] دانسته­اند، مورد تجدید نظر قرار گیرد؛ زیرا به احتمال زیاد صورت ایرانی باستان آن حاوی hṷ- آغازین بوده که
در اوستایی نیز حفظ شده است.[lvi] واژة فارسی میانه xwarrah (xwarnah>*)، به احتمال
از صورت اوستایی آن به‌عنوان اصطلاحی دینی، و متناسب با اصطلاح روحانیان زرتشتی گرفته شده است؛ به این معنا که با توجه به آنچه ابن­مقفع[lvii] دربارة زبان­های تاریخی ایران بیان کرده است،[lviii] این لغت، دری نیست، بلکه لغتی «پارسی» است. واژة فارسی باستان فرنَه (farnah-) در فارسی میانه به صورت فر/فرّه تداوم یافته و دارای شواهدی در فارسی میانه مانوی است؛[lix] همچنین فارسی جدید آن نیز به صورت فر/فرّه است.[lx]

تعاریف

از برخی از عبارات اوستا مشخص می­شود که فر (فرّه)/ خوَرنَه، نیرویی رازآلود یا قدرتی درخشان با ماهیتی آتشین است.[lxi] در یشت 10: 127 خوَرنَة (uɣra-) «قدرتمند» کیانی با «آتش سوزان» (tarš yō upa.suxtōā) یکی دانسته شده است که در جلوی گردونة مهر حرکت می­کند.[lxii] در تفسیر ژینیو از ارداویراف­نامه[lxiii] خوَرَّه «بدون وقفه می‌سوزد».[lxiv] شرح و تفسیر bāmīg (به معنای «درخشان و باشکوه») در زند وندیداد[lxv] (21:1) کلمة xwarrahōmand است،[lxvi] که با ترادف b’m در پارتی میانه مانوی و frn در سغدی مانوی تطابق دارد.[lxvii] در زادسپرم[lxviii] (3: 82) آتش مقدس به‌صورت خورّهی معرفی شده است که «همچون صاحب­خانه­ای که خانة خویش را اداره می­کند، در آتش بهرام سکنا گزیده است» (mehmānīh andar Wahrām ātaxš čiyōn kadagxwadāy abar xānag)؛[lxix] و گفته شده است که خوَرَّه زرتشت از آسمان نازل شده و در لحظة تولد زرتشت «به صورت آتش»
(pad ātaxš ēwēnag) پدیدار شده است.[lxx] پیوند تنگاتنگ میان خوَرَّه و آتش و نور را می‌توان از بسیاری از عباراتی که در متون مختلف به کار رفته­اند دریافت،[lxxi] البته نمی‌توان به‌سادگی آنها را معادل یکدیگر دانست. در حقیقت ترجمة معمول خوَرَّه به نور، گمراه‌کننده است؛[lxxii] زیرا خوَرَّه و rōšnīh (نور) را نمی­شود به جای یکدیگر به
کار برد.

 محققانی که ریشه­شناسیِ مطرح‌شده از سوی بیلی در مورد واژة خوَرَّه را پذیرفته‌اند، این واژه را با نیرویی رازآلود نیز مرتبط می­دانند[lxxiii] و معتقدند در این واژه تحولی معناشناختی از «فواید زندگی» به «سعادت»، و سپس به «بخت» و تجسم بخت به صورت ایزدی نورانی و در نهایت به معنای doxa یونانی (به معنای «شکوه») و نور عربی صورت گرفته است؛ البته این عقیده کاملاً هم مجاب‌کننده نیست.[lxxiv] در حقیقت تمایل به تلقی خوَرنَه به‌مثابة مرجعی عینی، امری انتزاعی («فواید زندگی»)، و یا ماده[lxxv] مطمئناً باعث می­شود دانشمندان «نیرویی (جادویی یا روحانی)» را که به‌یقین در مفهوم ایران باستانیِ آن وجود داشته است نادیده بگیرند و یا کم‌اهمیت تلقی کنند. تفسیری عرفانی از این مفهوم نیز در اندیشة دینی و فلسفی ایران اسلامی[lxxvi] مطرح شده است.[lxxvii]

خوَرَّه با ستارگان و روشنان فلکی،[lxxviii] اهوره­مزدا،[lxxix] امشاسپندان،[lxxx] و ایزدان،[lxxxi] که شامل مهر[lxxxii] می­شوند، ارتباط دارد و به مفهوم «نیروی حیات‌بخش خلاّق» نیز با آب­های دریای فراخکرت[lxxxiii] و رودخانة هیرمند Haētumant[lxxxiv] و هوم[lxxxv] و «تخمة موجودات» مرتبط است.[lxxxvi] بنابراین، مفهومی به معنای حالت بالقوه و نطفه­ای و جنینی دارد که دوشن گیمن[lxxxvii] در آنْ عناصر مایع آتشین و تخم حیات،[lxxxviii] یعنی عناصری از فیزیولوژی ابتدایی را که در یونان و روم و هند نیز رایج بوده‌اند، بازشناخته است. بنابراین خوَرنَه جزئی از ماهیت انسانی و الاهی است[lxxxix] که «وظیفة شخصی» (خویشکاری)،[xc] یا «کار شخصی»[xci] را به انسان محول می­کند. «خویشکاری» مفهومی بنیادی در جهان‌شناسی و اخلاقیات زرتشتی است[xcii] و شِدِر (H. H. Schaeder) آن را معادل autopragía یونانی تفسیر کرده است.[xciii] دقیقاً خوَرنَه به معنای جزئی از ماهیت انسانی و الاهی، به مانویت منتقل شده و در آنجا به معنای یکی از پنج نور به کار رفته است. بنابراین خوَرنَه اوستایی یا خوَرَّه پهلوی نیرویی معنوی است که قبل از خلق «بدن» یا «شخص» وجود دارد.[xciv] این مفهوم، هر موجود یا گروهی از موجودات را به سوی انجام وظایف شخصی‌شان هدایت و ترغیب می‌کند. خورّهی که به روحانیان (آسرونان) تعلق دارد agrīft یا agrīftar (به معنای «نامحسوس و غیرقابل درک »؛ به اوستایی: āgərəpta-) معرفی شده است و به نظر می‌رسد که بر طبق متون دینی،[xcv] امری کاملاً معنوی و کسبی است که از طریق «دانش» (dānāgīh) و «آموزش» (frahang) کسب می­شود. این مفهوم معادل خوَرنَه است که در اوستا به صورت axvarəta- به کار رفته است، یعنی‌صفتی با ریشه­شناسی‌نامعلوم[xcvi] که بیلی بازسازی ریشه‌شناختی‌خود را بر اساس آن استوار ساخته است.[xcvii] همچنین خوَرَّه­ کیانیان (به‌اوستایی: kauuaēm xvarənō)، خوَرَّه ایرانیان[xcviii] (به اوستایی: airiianəm یا airiianąm xvarənō)
و خوَرَّه دین «خوَرَّه بزرگ دین پاک و راستین» (wuzurg xwarrah ī abēzag rāst dēn) نیز
وجود دارند.[xcix]

واژة خوَرَّه به‌عنوان نوعی ضمانت و نیز به‌عنوان نشانه­ای از موفقیت، به‌سرعت معنای «بخت (نیک)» را به خود گرفت و بدین طریق افرادی که از آن برخوردار بودند، قادر به انجام مأموریت­ها یا نقش­های ویژة خود شدند. یشت متعلق به خوَرنَه[c] که در آن خوَرنَه شخصیتی ایزدی یا الاهی یافته است،[ci] شامل فهرست بلندی از ایزدان و انسان­هایی است که با بهره­گیری از خورّهی که متعلق به آنان (yaţ asti + gen.) و یا همراه آنان (yaţ upaƞhacaţ + acc.)­ بوده است، وظایف خود را انجام ­داده­اند. این یشت که برخی از محققان در آن آثاری از حماسة هندوـ‌­اروپایی در مورد آتش نهفته در آب[cii] یافته­اند، مجموعه و ترکیبی (سنتزی) مهم از تاریخی مقدس ارائه می­دهد که موضوع بنیادین آن خوَرَّه سلسلة کیانیان است.[ciii]

این یشت به ستایش از خوَرَّه­های زیر پرداخته است: اهوره­مزدا،[civ] امشاسپندان،[cv] ایزدان،[cvi] هوشنگ،[cvii] طهمورث[cviii] و جم، که سه مرتبه خورَّه را از دست داد. هنگامی که خوَرَّه از دست جم بیرون رفت، به ترتیب به مهر، فریدون و گرشاسپ رسید؛[cix] همچنین پس از آنکه آذر و ضحاک ــ که به ترتیب مأموران سپنته­ مینو و انگره مینو[cx] هستند ــ به دنبال آن بودند، اپام­نپات[cxi] آن را به دست ­آورد. دریای فراخکرت، اَریه­ها (آریایی­ها)[cxii] و افراسیاب نیز در حسرت به دست آوردن آن بودند. این یشت همچنین به ستایش از خوَرَّه کیانیان پرداخته است که «بر ساحل دریاچة کیانسِه که آبشخورش از رودخانة هیرمند است، جایی که کوه اوشیذا قرار گرفته است»  (yaϑa zraiiō yaṱ kasaēm haētumatəm yaϑa gairiš yō ušiδȧ)، حکومت می­کردند؛[cxiii] به‌ویژه کی‌خسرو،[cxiv] زرتشت،[cxv] ویشتاسپ،[cxvi] و سوشیانس پیروز «استوَت اَرته».[cxvii] بندهای 53-54 از یشت 19 اهمیت خاصی دارند؛ چراکه در آنها اهوره‌مزدا به زرتشت اطلاع می­دهد که «هر انسانی» برای رسیدن به سود و موفقیت باید در جست‌و‌جوی خوَرَّه باشد.[cxviii] از سوی دیگر بندهای 1 تا 8 شامل فهرستی از کوه­ها هستند که احتمالاً دلیل نام‌گذاری کل سرود به نام زامیاد یشت (به معنای «نیایشی برای ایزد زمین») را توجیه می­کند. معلوم نیست که این بخش­ها به‌طور قطع به متن اولیه تعلق داشته باشند[cxix] ولی دلایل خوبی داریم که قائل شویم ارتباط خوَرَّه با کوه­ها بی­معنا نبوده است؛ چراکه در تمام اسطوره­ها، کوه­ها محل منبع الهام ربانی هستند،[cxx] و همین پیوند در افسانة ترکی اویغوری «کوه بخت و اقبال» دیده می­شود.[cxxi]

در تلفیق مذهبی­ که در دورة هلنیستی رخ داد، مفهوم کیانی خوَرنَه به‌سرعت با مفهوم بخت و اقبال شاهی آمیخته شد.[cxxii] اگرچه خوَرنَه در تلقی هخامنشیان از پادشاهی کاریزمایی وجود داشته، اما مفهومی محوری نبوده است؛ در واقع مفهوم خورنَه در کتیبه­های هخامنشی نیامده است.[cxxiii] پیام اصلی در این کتیبه­ها انتصاب شاه به خواست اهوره‌مزدا (vašnā auramazdāha) است که احتمالاً منشأ بین‌النهرینی دارد. با این حال آثاری از مفهوم ایرانی خوَرَّه، حتی در زمان نخستین پادشاهان ایران، وجود داشته است؛ از Fōs داریوش سوم (336-331 قبل از میلاد) گرفته،[cxxiv] که به احتمال بسیار فرّه درخشان شاه است،[cxxv] تا «آتش» شخصی هر یک از شاهان،[cxxvi] و احتمالاً عقاب طلایی که بر مبنای نظر کورتیوس روفوس (Curtius Rufus)[cxxvii] با ارابه­های الاهی و سلطنتی همراه بوده است.[cxxviii] جنبه­های خورشیدی پادشاهی هخامنشی[cxxix] را می­توان به‌سادگی با مفهوم خورنَه یا فرنَه مرتبط دانست. نشانه­هایی از این مفهوم نیز در «مشروعیت»­بخشی به شاهان هخامنشی وجود دارد.[cxxx] این بن­مایة بنیادین از پادشاهی ایران، که نوعی کاریزمای خاندانی و موروثی است[cxxxi] و به هر حال ممکن بود از دست برود، ریشة عقایدی شد که در دورة هلنیستی و رومی رایج بود؛ برای مثال می‌توان tychē basileōs و fortuna regia و احتمالاً فرّه شاهی در توخة (tychē) سلوکی­ها، خاندان‌های شاهی کاپادوکیا و پُنتوس، آنتیوخوس کوماگنه­ای اول در کتیبة نمرود داغ،[cxxxii] و در میان پادشاهانْ کوشانیان را از این موارد دانست.[cxxxiii] مفهومی که از فرّه در فرهنگ و به‌ویژه در حماسه‌های ایران اسلامی باقی مانده است، همان مفهوم سلطنتی و سنتی است که ساسانیان درک می­کردند.[cxxxiv]

فر (فرّه)/ خورنَه نه‌تنها با مفهوم بخت و اقبال سلطنتی، بلکه با مفهوم «بخت» در معنای عام­تر آن نیز مطابقت دارد. این نکته را می­توان، برای مثال، از هزوارش آرامی GDE دریافت که در کتیبه­ها و کتاب­های پهلوی، «فرّه» را با آن می­نویسند[cxxxv] و این کار احتمالاً ادامة سنتی است که در دورة هخامنشیان آغاز شده است.[cxxxvi] شاید بتوان نوشته و نقشی که بر روی یک لوح کوچک نقره­ای در کلکسیون فروغی در تهران (مربوط به اواسط قرن سوم پیش از میلاد) است را سندی از تفسیر فر­ (فرّه)/ خورنَه به مفهوم سریانی اقبال (gd) دانست.[cxxxvii]

 مطابقت میان gd آرامی و tychē یونانی پدیده­ای مهم از مواجهة فرهنگ­های مختلف است که هم بر اساس مفهوم آرامی بخت و اقبال و هم بر اساس باورهای سنتی مربوط به خدایان نگهبان قبیله، خانواده، آبادی، چشمه و یا شهر شکل گرفته است.[cxxxviii] مفهوم gd به‌طور وسیع در تُدمر، در الحضر،[cxxxix] در میان نبطی­ها، در تلمود بابلی و متون سریانی،[cxl] و همچنین در مجموعه مدارک اندک از آیین­های عربستان شمالی و مرکزیِ پیش از اسلام وجود دارد.[cxli]

اگرچه gd آرامی ظاهراً بسیار قدیمی است[cxlii] و مفهوم خورنَه یا فرنَه مسلماً در همان منطقه­ای رواج داشته که gd آرامی در آن رواج داشته است، اما نمی­توان به‌یقین گفت که مفاهیم بین‌النهرینی مرتبط با جلال الاهی بر آن تأثیرگذار بوده است؛[cxliii] هرچند رابطة میان نور و نیروی زندگی و نیز رابطة میان جلال و پادشاهی که در این مفاهیم بین‌النهرینی وجود دارند، خصوصیت­های مشترک زیادی با مفهوم ایرانی آن دارند. از سوی دیگر، ممکن است مفهوم tejas هندی باستان، به معنای جلال و نیروی نور و آتشِ منتسب به پادشاهی، نیز با فرّه مطابقت داشته باشد.[cxliv]

 

تمثال‌نگاری

تمثال‌نگاری فر(فرّه)/ خورنَه بسیار مورد بحث قرار گرفته است.[cxlv] همة نظریه­های پیشنهادی قابل قبول نیستند؛ مثلاً ارتباط آن با قرص بالدار خورشید که در هنر هخامنشی مکرراً دیده می­شود،[cxlvi] و یا ارتباط آن با حلقه­ای که در صحنه­های اعطای منصب دیده می­شود.[cxlvii] در مقابل، دو مضمون زیر برای ترکیب اطلاعات به دست‌آمده از طریق متن و تمثال­نگاری مناسب هستند: ]1[. تصاویر شخصیت­های مرتبط با نور و آتش؛ برای مثال بدن انسانی که انواری از آن ساطع می­شود و یا دست‌کم اطرافش را احاطه کرده است،[cxlviii] و ]2[. تصویر پرندة شکاری که ممکن است عقاب یا باز باشد.[cxlix] اولین گروه از تصاویر، نمایانگر ماهیت آتشین و درخشان خوَرنَه است که از ادوار قدیم در متن­ها به آن اشاره شده است.[cl] گروه دوم از تصاویر، از فرض گرفتن خورنَه به شکل پرنده، در هنگام ترک جم به وجود آمده­اند؛[cli] این گروه، نوعی تغییر شکل به شمار می­آیند که همانند تغییر شکل ایزد بهرام، خدای پیروزی هستند.[clii] چنین تصویری بر یکی از سکه­های کوشانیان دیده می­شود که احتمالاً در آن به افسانة اوستایی جم اشاره شده است.[cliii] بر اساس قرائت نولدکه (Theodor Nӧldeke) و آنتیا
(E. K. Antia) از کلمة WARRAG * در کارنامة اردشیر[cliv] و مقایسة آن با عبارت مشابه آن در شاهنامه،[clv] خورَّه به شکل قوچ (غُرم) نیز ظاهر شده است. *



* با تشکر از دکتر احمدرضا قائم­مقامی، استادیار دانشگاه تهران، که ترجمة حاضر را مطالعه و اصلاح نمودند.



[i]. علامت خط تیره در کنار برخی از کلمات به این معنا است که آن کلمه قابل صرف است اما آن را بدون شناسه‌ها و پایانه‌های صرفی در نظر گرفته‌اند.

علامت ستاره‌ای که در کنار برخی کلمات مشاهده می‌شود به این معنا است که آنها از نظر زبان‌شناسی بازسازی شده‌اند و به صورت ذکر شده در متون مختلف به کار نرفته‌اند.

علامت سؤال در کلمه به این معنا است که حرف موردنظر ابهام خوانشی یا نگارشی دارد. (م)

[ii]. با خورّه و خرّه در فارسی دری مقایسه و همچنین به ادامة مقاله مراجعه شود.

[iii]. 1986, pp. 9-10; cf. Gnoli 1989a, pp. 152-53.

[iv]. Mayrhofer, 1979, no. 57.

[v]. Mayrhofer, 1977, no. 365.

[vi]. برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد اسامی مرکبی که فرّه جزء دوم آنها است رک:

 Hinz, 1975, pp. 94-95; cf. p. 297.

[vii]. Miller, p. 248; Bailey, Zoroastrian Problems, pp. xxii, 63; Abaev, 1949, p.71; idem, 1958, pp. 421-22; idem, 1960, pp. 16-17; Benveniste, 1959, p. 127; cf. Litvinskij.

[viii]. nmar, lmar with dissimilation n-m>l-m, perhaps explainable by metathesis, nasalization, or both: *farnah > n°far(n); Skjærvø 1989a, pp. 403, 405, 407; cf. Morgenstierne, p. 54.

[ix]. Bailey, Zoroastrian Problems, pp. 56-57; idem, Dictionary, p. 261; idem, 1982, p. 51.

[x]. Agnean parn, as in puttiśparn, Kuchean perne; Bailey, Zoroastrian Problems, pp. 57, 227; for Khot. Phārra, see Emmerick, p. 213; cf. Skt. Lakṣana and Chinese xiàng; for BSogd. Prn, attested with the meaning “fortune, majesty,” see MacKenzie, 1976, part II, p. 122.

[xi]. Gershevitch 1961, par. 224; cf. Asmussen, p. 163; Bryder, p. 129; Schmidt-Glintzer, pp. 128, 144, s.vv. hsiang, miao-hsiang.

[xii]. cf. Man. Mid. Parth. δyn frh, Man. Mid. Pers. frh ‘y dyn; Sundermann, 1979, p. 102; for Turk. nom qutї “glory of the religion”, see Klimkeit, pp. 234 ff.; Schaeder, 1933, p. 357; Henning, 1942, p. 240; Bryder, p.116.

[xiii]. Hübschmann, Armenische Grammatik, p. 254; Bailey, Zoroastrian Problems, pp. 38-39; Ajello.

[xiv]. derived from the customary translation of Greek doxa with p´aṙk´; Bailey, Zoroastrian Ploblems, p. 62.

[xv]. Bailey, Zoroastrian Problems, pp. xviii, 22, 39-40.

[xvi]. Hansen, p. 15; Bailey, Zoroastrian problems, pp. 54-55; cf. Bombaci.

[xvii]. لغت‌نامه دهخدا، صص. 499، 883-884.

[xviii]. Bailey, Zoroastrian problems, pp. xxii, 62.

[xix]. Gershevitch, 1985, p. 194; *abifarnanga- “endowed with majesty”.

[xx]. Mid. Pers. epigraphic plhw, Parth. Prnhw.

[xxi]. frh, prh “glory”, all forms common in Man. Mid. Parth. as well; Boyce, 1977, pp. 39-40.

[xxii]. in a calque of Av. pouru.xѵarənah-; AirWb., col. 903; Nyberg, Manual II, pp. 162, 221.

[xxiii]. Hübschmann, Armenische Grammatik, p. 43; Bailey, Zoroastrian Problems, pp. xxi, 2.

[xxiv]. Gignoux, 1986, pp. 187-88; cf. Henning, “Mitteliranisch”, p.45 n. l.

[xxv]. Gnoli, 1989a, pp. 153-54.

[xxvi]. برای دیدن خلاصه­ای از تفاسیر اولیه رک:

 Bailey, Zoroastrion Problems, pp. 75-77.

[xxvii]. Gershevitch, 1992, p. 168, n.7.

[xxviii]. Zoroastrian Problems, pp. xxiii-xxiv, 1-77; cf. idem, 1956; idem, 1959, pp. 79-81; cf. Lentz, 1962; Gropp, pp. 34-35.

[xxix]. 1963; 1983.

[xxx]. Gnoli, 1962; idem, 1963; idem, 1984.

[xxxi]. see, e.g., Malandra, 1972, pp. 315-16; Itō; Gignoux, 1976-77, pp. 220-21; Boyce, Zoroastrianism II, p.17, n.23; Jacobs, 1987, p.243; Skjærvø, 1989b, pp. 127-28.

[xxxii]. 1989b, p. 128, in response to Gignoux, 1986, p. 9.

[xxxiii]. Duchesne-Guillemin, 1963; idem, 1992, pp. 135-36.

[xxxiv]. Y. 51.18; see Pirart, 1986; Kellens and Pirart, I, pp. 70-75; cf. Monna, p.89.

[xxxv]. gen. sing. /hu?anh/< *suH-r, *suH-en-s; Beekes, 1988, pp. 15, 89, 123; idem, 1984, p.7.

[xxxvi]. Kellens and Pirart, II, p. 236; III, p. 262.

[xxxvii]. cf. Monna, pp. 83-84 and n.3; Kellens and Pirart, II, p. 235.

[xxxviii]. e.g., xѵarənah- = hu+; cf. Bailey, Zoroastrian Problems, pp. xxiii-xiv; Imoto, p. 73, arguing for derivation of the Gathic hapax xѵarənå < *hu-arnāh, considered a homonym of xѵarənah-, “a magical power one obtains after eating the sacramental food, the corn spirit, the first fruits”; cf. Av. xѵar “to eat”.

[xxxix]. Kellens and Pirart, I, p. 184; Pirart, 1992, pp. 5-6 and passim.

[xl]. cf. Bailey, Zoroastrian Problems, p. xxiv; for translations of bisyllabic xѵarənah- as “distinguished power; glorious, majestic”, see Monna, p. 194; AirWb., col. 1873; cf. Reichelt, p. 204; Insler, p. 107; as “imperial splendor” or “glory”, see Humbach, 1959, I, p. 155, II, p. 92; idem, 1991, I, p. 190, II, p. 233; and as more quwstionable “shining fortune”, see Lommel, 1971, p. 175.

[xli]. 1983, p. 89.

[xlii]. cf. Itō.

[xliii]. 1980, p. 60, n. 7.

[xliv]. Zoroastrianism, II, p.17, n.23.

[xlv]. MacKenzie, 1971, p. 95; Nyberg, Manual, p. 220.

[xlvi]. Emmerick and Skjærvø, pp. 178-79.

[xlvii]. Henning, 1943-46, p. 728.

[xlviii]. cf. Bailey, Zoroastrian Problems, p. xxvi, for Kurdish xōlī “ashes”.

[xlix]. p. 124, 1. 10; cf. Bailey, Zoroastrian Problems, p. 45; but also Henning, 1943-46, p. 729, n. 1.

[l]. 1994, pp. 28-33.

[li]. Gnoli, 1996.

[lii]. چنان که شِروو پیشنهاد کرده است (1983a): farnah، farnahant < *harnah، *harnahant به واسطة ناهمگونی h-h()>f-h()

[liii]. Skjærvø, 1983a, p. 256.

[liv]. Lentz, 1926, p. 288; Schaeder, 1930, p. 270; Meillet and Benveniste, pp. 9-10, par. 11, 63 par. 104; Kent, Old Persian, p.9; Hoffmann, p.4; Gershevitch, 1964, p. 28; Brandenstein and Mayrhofer, pp. 43, 118; Mayrhofer, 1968, p. 5; Windfuhr, p. 458; cf. Rossi, pp. 174-75; Schmitt, 1984, pp. 195-96; idem, 1989, p.89.

[lv]. Lecoq, 1987; cf. idem, 1974, p. 57; idem, 1983.

[lvi]. Gnoli, 1990.

[lvii]. در این مورد مدخلی مجزا در دایرة‌المعارف ایرانیکا وجود دارد.

[lviii]. cf. Lazard.

[lix]. also from darī; Henning, “mitteliranisch”, p.97.

[lx]. Gnoli, 1989a.

[lxi]. see, in particular, Duchesne-Guillemin, 1963, Gnoli, 1984.

[lxii]. Duchesne-Guillemin, 1963, p. 228, n. 1; cf. Gershevitch, 1959, pp. 136-37.

[lxiii]. 14.16.

[lxiv]. hamē waxšīd; Gignoux, 1984, pp. 65, 167 and n. 2; cf. Vahman, p. 199.

[lxv]. 1.21.

[lxvi]. Gignoux, 1976-77, p. 221.

[lxvii]. رک: بخش­های پیشین همین مقاله.

[lxviii]. 3. 82; cf. Gignoux and Tafazzoli, pp. 54-55.

[lxix]. Duchesne-Guillemin, 1963, pp. 26, 30.

[lxx]. 5. 1, 8. 8.

[lxxi]. Gnoli, 1962; idem, 1967; idem, 1984.

[lxxii]. Gignoux, 1986, p. 9; idem and Tafazzoli, p. 438.

[lxxiii]. e.g., Lentz, 1961; idem, 1962; idem, 1964; Gropp, pp. 34-35: “elemental force”.

[lxxiv]. see Benveniste, 1942-45, p. 71; Barr; Widengren, 1955, pp. 80-81, n. 56.

[lxxv]. axѵarəta- xѵarənah- “naphtha”, Herzfeld, 1938, pp. 80-89; idem, 1947, I, pp. 176-77, or “amber”, Nagel apud Jacobs, 1987, pp. 228-29, 242.

[lxxvi]. متن حاضر علاوه بر آنکه می­تواند برای محققان رشتة فرهنگ و زبان­های باستانی سودمند باشد، در رشتة فلسفة اسلامی نیز کاربرد دارد. در فلسفة شیخ اشراق، این کلمه در اصطلاح خرّه کیانی (کیان خرّه) به کار رفته است. وی خرّه کیانی را موهبتی الاهی دانسته است که چون به کسی تعلق گیرد، جهان مسخّر وی می‌شود و ریاست طبیعی عالم را به دست می‌آورد. آنچه شیخ اشراق در این زمینه بیان می‌کند با مطالب موجود در اوستا مطابقت دارد. بدین جهت آشنایی با ریشه‌های اصطلاح فرّه در ایران باستان، می‌تواند در تحقیقات فلسفة اسلامی و به خصوص حکمت اشراقی مؤثر باشد. اگر سخنان سهروردی را بخشی از سیر تاریخی اصطلاح فرّه در فرهنگ ایران زمین بدانیم، پیگیری همزمان این اصطلاح در دو حیطة فرهنگ و زبان‌های باستانی و فلسفة اسلامی، به روشن‌تر شدن مفهوم آن کمک می‌نماید. جهت مطالعة بیشتر، نک: مدخل «خرّة کیانی»، نوشتة: سعید انواری، دانشنامة جهان اسلام، ج15.

[lxxvii]. Corbin, 1946; Corbin, 1960.

[lxxviii]. Dādistān ī dēnīg, pt. 1, 25, 35-36.

[lxxix]. Yt. 19. 10.

[lxxx]. qq. v.; Yt. 19. 15.

[lxxxi]. Yt. 19. 22.

[lxxxii]. xѵarənaƞuhastəma- “the most endowed with glory”; Yt. 19. 35; Vd. 19. 15.

[lxxxiii]. Yt. 19. 51, 19. 56-57.

[lxxxiv]. Yt. 19. 66 ff.; aßždāta- “situated in the water”, Duchesne-Guillemin, 1963, pp. 229-30, or “placed in the rains”, Panaino, p. 122.

[lxxxv]. Dādistān ī dēnīg, pt. 1, 36, 86; cf. Bailey, Zoroastrian Problems, p. 72; Gnoli, 1962, p. 102; idem, 1984, pp. 213-15.

[lxxxvi]. gētīgīg tōhrnag; Dēnkard, p. 347, II. 1-22; Zaehner, pp. 369-71; Menasce, p. 328; cf. Gnoli, 1962, p. 103; Duchesne-Guillemin, 1963, p. 30.

[lxxxvii]. 1963, p. 25.

[lxxxviii]. cf. Gnoli, 1962; Eliade.

[lxxxix]. Barr; Duchesne-Guillemin, 1955, p. 96.

[xc]. xwēškārīh; e.g. MacKenzie, 1971, p. 96.

[xci]. Dēnkard, pp, 341, 343; Menasce, pp. 323, 325; Zādspram 3. 75; Gignoux and Tafazzoli, pp. 52-53.

[xcii]. qq. v.; cf. Bailey, Zoroastrian Problems, pp. xix, 35-36; Zaehner, pp. 173, 371; Molé, pp. 434-35.

[xciii]. Reitzenstein and schaeder, p. 230, n. 2.

[xciv]. Pahl. tan; see Zādspram 3.75; Bundahišn, p. 101, 11. 7 ff.

[xcv]. Bundahišn, p. 162, 11. 9 ff; Pahl. Y. 3. 16.

[xcvi]. AirWb., col. 299.

[xcvii]. Zoroastrian Problems, pp. xxvii, 26; cf. Lommel, 1923, pp. 225-33; Duchesne-Guillemin, 1963, pp. 27-8; Gnoli, 1963; Itō; cf. Pirart, 1992, p. 6, n. 3.

[xcviii]. Gnoli, 1989b, pp. 148-49.

[xcix]. Dādistān ī dēnīg, pt. 1, 36. 73; cf. Bailey, Zorostrian Problems, p. 44.

[c]. Yt. 19.

[ci]. Gray, pp. 120-23; Boyce, Zoroastrianism I, pp. 66-68.

[cii]. Dumézil, pp. 21-89.

[ciii]. for kauui- as the dynastic surname of a family whose home was in Sīstān, see Gershevitch, 1959, pp. 185-86.

[civ] Yt. 19. 9-13.

[cv]. 14-20.

[cvi]. 21-24.

[cvii]. 25-26.

[cviii]. 27-29.

[cix]. 30-44.

[cx]. در این مورد، مدخلی مجزا در دایرة المعارف ایرانیکا وجود دارد.

[cxi]. در این مورد، مدخلی مجزا در دایرة المعارف ایرانیکا وجود دارد.

[cxii]. 55-57.

[cxiii]. 65-72.

[cxiv]. 73-77.

[cxv]. 78-82.

[cxvi]. 83-87.

[cxvii]. 88-96; for identification of vərəθrājan- “victorious” as a proper name, see Pirart, 1992, pp. 115-16; but cf. AirWb., col. 1421; Wolff, p. 296; Lommel, 1927, p. 185; Hertel, p. 57.

[cxviii]. Gnoli, 1967, pp. 528-29.

[cxix]. see, e.g., Lommel, 1927, p. 169; Hertel, pp. 1-2; Pirart, 1992, p. 5.

[cxx]. Darmesteter, II, p. 615.

[cxxi]. Qut-taġ; Gnoli, 1982, pp. 260-61.

[cxxii]. Cumont, 1899, I, pp. 284-85.

[cxxiii]. Gnoli, 1974, pp. 72-75.

[cxxiv]. Plutarch, Vita Alexandri 30.

[cxxv]. cf. Cumont, 1899, I, p.285; Widѐngren, 1959, p.255; idem, 1968, pp.76-77; Gnoli, 1974, p.72, n.303.

[cxxvi]. Boyce, Zoroastrianism II, p. 224-25.

[cxxvii]. 3. 3. 16.

[cxxviii]. Boyce, Zoroastrianism II, p. 287.

[cxxix]. cf. Nagel and Jacobs; Jacobs, 1991.

[cxxx]. Ahn, pp. 199-10, 251-52.

[cxxxi]. Gnoli, 1974, p. 73.

[cxxxii]. Cumont, 1899, pp.285-86; idem, 1910, col.434; cf. Pagliaro; waldmann, pp.41, 44 n.16, 122-24, 127.

[cxxxiii]. Gӧbl, 1984, pp. 45-46; Gnoli, 1989c, p. 923.

[cxxxiv]. e.g., the motif of farr-e elāhī or īzadī dispensed by God to the sovereign, Fouchécour, pp. 289-90, 379, 400, 405, and the idea of “the glory of Iran” Frye, 1964, p. 54.

[cxxxv]. Gignoux, 1972, pp. 22, 51; Skjærvø, 1983b, p. 94; MacKenzie, 1971, p. 96; Nyberg, Manual, p. 221; Utas, pp. 1, 41, 61.

[cxxxvi]. Bailey, Zoroastrian Problems, pp. xvi, 39.

[cxxxvii]. gdy; Dupont-sommer; cf. Naveh; Teixidor, 1967, idem, 1973; Bogolyubov; Gnoli, 1995.

[cxxxviii]. see, e.g., Cumont, 1917, p. 265; Février, pp. 38-39; Rostovtzeff; Schlumberger, 1951, pp. 122-23, 135-36; Drijvers, pp. 13, 19; Teixidor, 1979, pp. 17, 25, 60, 88-100; Gawlikowski, 1990a, p. 2639; idem, 1990b, pp. 2668-69.

[cxxxix]. Milik, p. 402: gnd.

[cxl]. Jean and Hoftijzer, p. 47.

[cxli]. cf. Ar. jadd; Dussaud, pp. 110-11; Fahd, pp. 78-79.

[cxlii]. cf. Bottéro, p. 56.

[cxliii]. see, e.g., Sumerian MELÁM, Akkadian melammu; Rӧmer; cf. Cassin, pp. 79, n. 93, 81, n. 101, 133; Castellino, p. 263.

[cxliv]. Vogel; Gonda, 1952, pp. 57-67; idem, 1962, p. 44; idem, 1966, pp. 35-36; cf. Gnoli, 1962, pp. 95-96; idem, 1967, pp. 540-41; idem, 1974, pp. 74-75, n. 317.

[cxlv]. see, e.g., Erdmann; L’Orange, p. 47; Duchesne-Guillemin, 1961, p. 92; Gӧbl, 1962, p. 2; idem, 1971, pp. 10, 11, 49; Azarpay, pp. 112-13; Ghirshman, 1974; idem, 1975; Gall, 1974, pp. 159-60; Calmeyer, 1979; Tanabe, 1984; idem, 1988.

[cxlvi]. Shahbazi, 1977, p. 199-200; idem, 1980; cf. Calmeyer, 1981, p. 55, n. 1; Jamzadeh; Frye, 1984, p. 177; and see also Moorey, p. 146-48; Root, p. 169; Lecoq, 1984.

[cxlvii]. Duchesne-Guillemin, 1979; Vanden Berghe.

[cxlviii]. see, e.g., Gray, p. 123; Azarpay, p. 113; cf. Christensen, Iran Sass., p. 146; for the flaming shoulders of divine beings or kings on Kushan coins, see Rosenfield, pp. 17, 23-24, 29, 157, 197-201; Carter, 1986.

[cxlix]. Harmatta, 1979; idem, 1981, pp. 203-04; Shahbazi, 1984; Grenet.

[cl]. Yt. 10, 127.

[cli]. Yt. 19. 35-36, 19. 82.

[clii]. Yt. 14. 19; cf. Benveniste and Renou, p. 34; Stricker, pp. 318-19; Shahbazi, 1984; Pirart, 1992, p. 48; Carter, 1995, p. 135.

[cliii]. Grenet; Gnoli, 1989c.

[cliv]. 4. 11. 16, 22-23.

[clv]. ed. Mohl, V, P. 288; Bailey, 1959, pp. 79-80; Litvinskij, 1972, p. 271; Chunakova, pp. 45, 50, 91, n. 57; but cf. Nyberg, Manual II, pp. 175, 204.

* * *

از آنجا که مشخصات کتاب‌شناسی منابع این مقاله بسیار طولانی است و در دایرة المعارف ایرانیکا موجود است، در ترجمة حاضر، این بخش حذف گردیده است.