حقیقتِ شمس تبریزی

نوع مقاله: مقاله پژوهشی

نویسندگان

کارشناس ارشد عرفان اسلامی، دانشگاه آزاد اسلامی نیشابور

چکیده

ویلیام چیتیک، نویسنده و پژوهش‌گر توانای عرفان و تصوف در آمریکاست. وی در این نوشتار به شیوه­ای محققانه پس از مقدمه­ای مختصر، به تشریح ویژگی‌های شخصیتی و برخی دیدگاه‌های شمس تبریزی پرداخته، به گونه­ای موجز خواننده را با لایه‌های درونی و شخصیت تو در توی او آشنا می‌کند. چیتیک می‌کوشد تصویری روشن­تر از شمس در ذهن خوانندگان ایجاد کند. نقل‌قول­هایی که نویسنده در این مقاله به آن استناد کرده، علی‌رغم ایجاز، حاکی از ژرفای اندیشة شمس تبریزی است. لحن تا حدودی تلخ و گزندة این شیخ، همچون دارویی است که شفا و سلامت را در پی دارد و بی‌گمان دیدار او با مولانا، آن زمان که وقتش در رسید، طوفانی بود که هر چه را مولانا ساخته بود به ویرانی مبدل ساخت. صراحت و نفوذ کلام شمس و به قول خودِ وی با «گفتنِ آنچه گفت» شاعر، اندیشمند و عارفی بزرگ را تقدیم جهانیان کرد که تاکنون نظیری نیافته است.

کلیدواژه‌ها


کمتر کسی است که نام مولانا را شنیده باشد و با نام شمس تبریزی (مفقودشده در 643 ه‍/1246م) آشنا نباشد. اطلاعات قطعی ما دربارة او بسیار اندک است. تنها چیزی که کاملاً روشن است ورود او به قونیه است که نقطه‌عطفی تعیین‌کننده در زندگی مولانا بود و منجر به سرودن اشعار الهامی شد. با توجه به اهمیت اشعار مولانا برای اسلام ایرانی، می‌توان به راحتی نتیجه‌گیری کرد که شمس نقشی مقدر از جانب خدا در تاریخ اسلام ایفا کرد. سید حسین نصر در پژوهشی دربارة مولانا، که قریب چهل سال پیش منتشر شد، به این نکته اشاره کرده است:

تردیدی نیست که شمس برای مولانا فقط مرشد یا استاد تصوف نبود، چون مولانا سال‌ها پیش از ملاقات با او سلوک عملی در تصوف داشت، بلکه چنین به نظر می‌رسد که شمس فرستاده‌‌ای الاهی با نفوذی معنوی بود که به یک معنا حالات درونی مولانا را در قالب شعر «جنبة بیرونی بخشید» (نصر و دیگران، 1389: 16).

حکایات شمس و مولانا در ادبیات عامیانة غرب، بیشتر بر وجه شورانگیز داستان شمس معطوف است­؛ ما با تصویری از یک عاشق شیدای خداوند مواجهیم که به رسوم اجتماعی و دینی کاملاً بی­اعتنا بود. تنها طی چند سال اخیر دانشمندان غربی مبادرت به بررسی دقیق مهم‌ترین مرجع حیات و آموزه‌های او (مقالات) کردند؛ مقالات، کتابی هفتصد صفحه‌ای است که در طبعی نفیس در 1990 میلادی پژوهش‌گر ایرانی، محمدعلی موحد کار تصحیح انتقادی مقالات را به انجام رساند. این کار بسیار دشوار بود، زیرا نسخه‌های خطیِ اصلی حاصل یادداشت‌های پراکنده­ای بود که ظاهراً افراد مختلف در خلال صحبت‌های او برمی‌داشتند. هیچ نسخة منقّحی فراهم نبود و متن سرشار از تقطیعات، حذفیات و ارجاعات مبهم بود. همانند فیه ما فیهِ مولانا بسیاری از سخنان داستان‌گونه‌اند. درصد نسبتاً بالایی (از این سخنان) پیشینة شخصی او و استادان و شیوخ مختلفی را که او ملاقات کرده بود بازگو می‌کند. گرچه در داستان‌ها آمده است که مولانا بیشتر وقتش را تنها با شمس صرف می‌کرد، مسلماً خود مولانا مقالات را مکتوب نکرده و در بسیاری موارد، متن حاکی از این است که ضمن سخن گفتن شمس، افراد زیادی حضور داشتند.[i]

یکی از برجسته‌ترین ویژگی‌های شخصیتی شمس که در مقالات نمایان است، اطمینان کامل او در باب رتبة معنوی و متعالی خویش است. به گفتة نصر، او شک نداشت که «فرستاده‌ای الاهی با نفوذی معنوی» است. بیانات او در مورد خودش، آنه ماری شیمل را بر آن داشت تا از «غرور معنوی عظیم» وی سخن به میان آورد. خواننده‌ای که چندان همدلی نداشته باشد، چه بسا بر آن شود که او را متکبر یا به طرز زننده‌ای گزافه‌گو بخواند، اما شمس کاملاً متوجه بود که سخنانش برای کسانی که از حالات درونی او بی‌خبر بودند، چگونه جلوه کند. وی می‌گوید:

این مردمان را حق است که با سخنان من اِلف ندارند. همه سخنم به وجهِ کبریا می­آید. همه دعوی می‌نماید. قرآن و سخن محمد (ص) همه به وجه نیاز آمده است، لاجرم همه معنا می­نماید.

سخنی می­شنوند نه در طریق طلب و نه در نیاز. از بلندی به مثابه­ای که برمی‌نگری، کلاه می­افتد. اما، این تکبر در خدا هیچ عیب نیست. و اگر عیب کنند، چنان است که گویند «خدا متکبر است». راست می­گویند. و چه عیب باشد؟ (تبریزی، 1377: 139).[ii]و [iii]

متن مملو از مطالبی است که ادعاهای شمس را غیرمتعارف جلوه می‌دهد. در اینجا چند مورد از این عبارات را می‌آوریم:

آن کس که به صحبت من ره یافت، علامتش آن است که صحبت کردن دیگران بر او سرد شود و تلخ شود؛ نه چنان‌که سرد شود و همچنین صحبت می­کند، بلکه چنان‌که نتواند با ایشان صحبت کردن (همان: 74).

وجود من کیمیایی است که بر مس ریختن حاجت نیست. پیش مس برابر می‌افتد، همه زر می­شود (همان: 148).

مرا در این عالم با این عوام هیچ کاری نیست؛ برای ایشان نیامده­ام. این کسانی که رهنمای عالم­اند به حق انگشت بر رگ ایشان می­نهم (همان: 82).

وقتی مشایخ طوایف به نزد من آیند، باید هر آنچه عمل کرده­اند از آغاز از سر گیرند.

من از آنها نیستم که چیزی را پیشباز روم ... خدا بر من ده بار سلام می‌کند، جواب نمی­گویم، بعد ده بار بگویم، «علیک» و خود را کر سازم (همان: 273).[iv]

بخشی از افسانة شمس که تا حدودی در مقالات تأیید شده، این است که او از علم تعلّمی [مدرسی، در مقابل علم تجربی] بهرة چندانی نداشته است. هرچند این بدان معنا نیست که وی اُمّی بوده؛ چراکه اشارات مکرر او به معلمان خود و استفادة وی از منابع سنتی نشان‌دهندة این امر است که شمس به خوبی از علوم اسلامی بهره‌مند بوده است. حتی این مسئله معلوم می‌کند که او مدتی در مکتب‌خانه معلمی کرده و آن مدرسه آن‌قدر بزرگ بوده که چندین معلم و یک مدیر داشته است. افزون بر این، در عبارات فراوانی شمس به دانش فقهی خود اشاره می‌کند:

چنان‌که، آن فلان دوست مرا پرسیدند جهت ما که: او فقیه است یا فقیر؟ گفت، هم فقیه هم فقیر. گفت، پس چگونه است که همه سخن از فقه می­گوید؟ جواب داد که، زیرا فقر او از آن سردستی­ها نیست که با این طایفه بشاید گفتن. آن را دریغ باشد با این خلق گفتن. سخن را به طریق علم بیرون می­برد، و اسرار را به طریق علم و در پرده علم می­گوید، تا سخن­های او گفته نشود (همان: 326).

بی‌اعتنایی شمس به علم تعلّمی نه تنها متوجه فقها و علمای ظاهر، بلکه متوجه مجالس صوفیان نیز بود. حتی او در عبارتی به ما می­گوید که جمع فقها را به جمع صوفیان ترجیح می­دهد:

اول با فقیهان نمی­نشستم، با درویشان می­نشستم. می­گفتم، آنها از درویشی بیگانه­اند. چون دانستم که درویشی چیست و ایشان کجایند، اکنون رغبت مجالستِ فقیهان بیش دارم از این درویشان. زیرا فقیهان باری رنج برده­اند. اینها می­لافند که درویشیم. آخر، درویشی کو؟ (همان: 249).

عمدة شکوة شمس از درویشان این بود که آنها طبق رسالت متعالی‌شان عمل نمی‌کردند. او در عبارتی خاصِ خود می­نویسد:

سخن عاشقان هیبتی دارد ... آن عشق را می­گویم که راستین باشد، و آن طلب که راستی باشد. ... خاک کفش کهن عاشق را ندهم به سر «عاشقان» و «مشایخ» روزگار (همان: 91).

در عبارتی دیگر، او به کثرت اساتید دروغین و به فهم درست وظیفة خودش اشاره می‌کند. شمس خود را گربه‌ای می‌دانست که برای خلاصی اسلام از شرّ موش‌ها آمده است:

اغلب این شیوخ راهزنان دین محمد (ص) بودند. همه موشان خانة دین محمد (ص) خراب­کنندگان بودند. اما، گربگان خدای را از بندگان عزیز که پاک­کنندگان این موشان­اند. صدهزار موش گرد آیند، زهره ندارند که در گربه بنگرند، زیرا که هیبت گربه نگذارد که ایشان جمع باشند (همان: 613).

آنچه افرادی را که صرفاً با داستان‌های شمس آشنا هستند به تعجب وا می‌دارد این است که صفت مهمی که شمس مستمعان خود را بدان ترغیب می‌کند «متابعت» است؛ یعنی پیروی از سنت حضرت محمد (ص). قطعاً او در ذهن خود این آیة قرآن را مدّ نظر داشته است: قُل إن کُنتُم تُحبّونَ الله فَاتَّبِعونی یُحبِبکُمُ الله(آل عمران: 31).

احوال عاشق را هم عاشق داند؛ خاصه چنین عاشقان را که در متابعت می­روند. اگر متابعت را نشان دهم، نومیدی آید بزرگان را نیز. «متابعت» آن است که از امر ننالد. و اگر بنالد، ترک متابعت نگوید (تبریزی، 1377: 119).

نیازی به گفتن نیست که تصور شمس از متابعت همیشه با تصور جانبدارانة فقها و وعاظ مطابقت ندارد. با این حال، این امر مسلماً مستلزم متابعت از شریعت از روی توجه است. برای مثال، به این عبارت دقت کنید:

«قالَ النَّبیُّ، عَلَیه السَّلامُ، «لا صَلوةَ الاّ بِقِراءةِ ]القُرانِ[» و قالَ، «لاصلوةَ الاّ بِحضورِ القَلبِ». قومی گمان بردند که چون حضور قلب یافتند، از صورت نماز مستغنی شدند. و گفتند، «طَلَبُ الوَسیلَةِ بَعدَ حُصولِ المَقصُودِ قبیحٌ». بر زعم ایشان، خود راست گرفتیم، که ایشان را حال تمام روی نمود، و ولایت و حضور دل. با این همه، ترکِ ظاهرِ نماز نقصانِ ایشان است.

«این کمال حال که تو را حاصل شد رسول را - صلّی الله علیه - حاصل شد، یا نشد؟» اگر گوید نشد، گردنش بزنند و بکشندش. و اگر گوید، «آری، حاصل شده بود،» گوییم: «پس چرا متابعت نمی­کنی- چنین رسولِ کریمِ بشیری نذیرِ بی­نظیر، السراج المنیر ]و سراجا منیرا (الاحزاب: 46)[».

اگر اینجا ولی­ای از اولیای خدا باشد، که ولایت او درست شده باشد بر تقدیری که هیچ شبهه نمانده باشد، و این رشیدالدین، که ظاهر نشده است ولایت او، آن ولی ترکِ ظاهر گوید، و این رشیدالدین مواظبت نماید بر ظاهر، من پیروی این رشیدالدین کنم و بر آن سلام نکنم (همان: 140).

البته متابعت از پیغمبر (ص) مستلزم چیزی بیش از انجام سادة نمازهای روزانه است و حتی در کانون انجام فریضة نماز جای دارد. همان‌گونه که شمس بیان می­کند «متابعت محمد (ص) آن است که او به معراج رفت؛ تو هم بروی در پی او» (همان: 645). پس رمز متابعت راستین با «خدا حاضر بودن» است. شمس این مسئله را با اشاره به حدیثی که اغلب در مجالس صوفیه ذکر شده، توضیح می‌دهد «یک ساعت تفکر بهتر است از شصت سال عبادت» (همان: 208). این حدیث به سوءتعبیر افراد مسامحه‌کار در متابعت، که مورد انتقاد شمس هستند، معطوف است. در تفسیر آن، وی به حدیثی که نماز را معراج مؤمن می‌داند، توجه دارد:

تفکر ساعة خیر من عبادة ستین سنة؛ مراد از آن «تفکر» حضور درویش صادق است، که در آن عبادت هیچ ریایی نباشد. لاجرم آن به باشد از عبادتِ ظاهرِ بی­حضور. نماز را قضا هست، ]فقدان[ حضور را قضا نیست.

فقرای محمدی در این کوشند که: لا صلوة الا بحضور القلب. نه که صورت آن رها کنند خوش آمدِ نفس را. در شرع ظاهر، لا صلوة الا بفاتحة الکتاب.

در حضور اگر جبرییل بیاید، لُرس[v] خورد. (پیامبر) هنوز به حضور نرسیده بود که گفتش، «بیا!» (جبرییل) گفت، «نه، لو دنوتُ اُنملة لاحترقتُ (همان: 208ـ209).

دانش شمس اغلب در تفسیرهای مکرر او از آیات قرآن آشکار می­شود. وی گاهی اوقات از دیگر مفسران نقل قول می‌کند؛ با این همه تفسیر خودش را پیش گرفته و گاهی کاستی‌های دسته‌ای از تفاسیر تحت‌اللفظی معمول را که مورد مطالعة افراد هستند به سخره می‌گیرد. همان‌گونه که او در عبارتی چنین بیان می‌کند: «ترجمة تحت‌اللفظ همه کودکان پنج‌ساله خود بگویند».

در عبارتی دیگر، او حتی تفاسیر خود را، که مسلماً باید موجب گیجی اذهان بسیاری از مستمعانش شده باشد، به سخره می‌گیرد:

گفتند، «ما را تفسیر قرآن بساز». گفتم، «تفسیر ما چنان است که می‌دانید نه از محمد (ص)، و نه از خدا. این «من» نیز منکر می‌شود مرا. می‌گویمش، «چون منکری؟ رها کن، بروف ما را چه صُداع می­دهی؟» می‌گوید، «نه، نروم. همچنین می‌باشم مُنکر»، اینکه نَفسِ من است- سخن من فهم نمی‌کند». چنان‌که آن خطاط سه­گون خط نبشتی. یکی، او خواندی لاغیر. یکی هم او خواندی هم غیر. یکی، نه او خواندی نه غیرِ او. آن منم که سخن گویم. نه من دانم، و نه غیرِ من (همان: 250-251).

انتقاد شمس از علوم رسمی بدین سبب است که به دلایلی نادرست فرا گرفته می‌شود، یا اینکه مانعی بر سر راه فهم عمیق‌تر است. چنان‌که می­گوید:

که این قوم که در این مدرسه­ها تحصیل می­کنند، جهت آن می­کنند که، «معید شویم، مدرسه بگیریم» گویند، «حُسنیات- نیکو می­باید کردن!» که در این محفل‌ها آن می­گویند تا فلان موضع بگیریم.

تحصیل علم جهت لقمة دنیاوی چه می­کنی؟ این رسن از بهرِ آن است که از چه برآیند، نه از بهرِ آن که از این چه به چاه‌های دگر فرو روند.

 در بند آن باش که بدانی که: «من کی­ام؟ و چه جوهرم؟ و به چه آمدم؟ و کجا می­روم؟ و اصل من از کجاست؟ و این ساعت در چه­ام؟ و روی به چه دارم؟ (همان: 178).

بسیاری از عبارات منقول از شمس به عیوب علمای ظاهر سرشناس، از جمله متکلم بزرگ و مفسر قرآن فخرالدین رازی (وفات 606ه‍/1210م) اشاره دارد:

اگر این معنا­ها به تعلّم و بحث بشایستی ادراک کردن، پس خاکِ عالَم بر سر ببایستی کردن ابایزید را و جنید را از حسرتِ فخر رازی. که صد سال او را شاگردی فخر رازی بایستی کردن (همان: 128).

با این حال، شمس انتقاد خود را حتی دربارة برخی نویسندگان شناخته‌شدة صوفیه، از جمله قشیری بسط می­دهد. توجه داشته باشید که او این کار را در جهت تأکید خود بر ضرورتِ متابعت انجام می­دهد:

کمترین خبری از آنِ مصطفی صلَّی اللهُ علیه و سلَّم ندهم به هزار رساله­های قشیری و قریشی و غیر آن. بی­مزه­اند، بی­ذوق­اند. ذوق آن را در­نمی­یابند (همان: 209).

در جایی دیگر، رازی را دقیقاً به سبب اینکه پیرو واقعی محمد (ص) نبوده، مورد انتقاد قرار داده، می­گوید:

فخر رازی چه زهره داشت! که گفت «محمدِ تازی چنین می­گوید، و محمدِ رازی چنین می­گوید». این مرتدِ وقت نباشد؟! این کافرِ مطلق نبود؟ مگر توبه کند (همان: 288).

باید به یاد داشته باشیم که وقتی شمس بر ضعف آموزش‌های ظاهری تأکید می­کند، مخاطب سخن او کسانی هستند که به همین روش دانش آموخته‌اند. مقصود او این نیست که علوم ظاهر بی­ارزش است. اگر گاهی اوقات مجلس فقها را بر مجلس درویشان ترجیح می­دهد، دقیقاً به این دلیل است که بسیاری از دراویش از اینکه اندکی از علوم اسلامی می‌دانستند، احساس غرور می‌کردند و در عین حال از امور معنوی و الاهی غافل بودند. از قرار معلوم یکی از این قبیل درویشان سیف زنجانی نام داشته است. نام او به ما می­گوید که اهل زنجان، شهری نزدیک تبریز بوده است. شمس درباره او می­گوید:

سیف زنگانی او چه باشد که فخر رازی را بد گوید؟ که او از کون تیزی دهد، همچو او صد هست شوند و نیست شوند. من در آن گورِ او و دهان او حَدَث کنم. همشهری من؟ چه همشهری! خاک بر سرش! (همان: 641).

خلاصه اینکه او حماقت را برنمی­تابید و رفتارهای متظاهرانه مستمعانش را هدف قرار داده و به آنها می‌گوید که خود را برای خدا تهی کنند:

هر که تمام عالِم شد از خدا تمام محروم شد و از خود تمام پُر شد. رومی­ای که این ساعت مسلمان شود بوی خدا بیابد. و او را که پُر است، صد هزار پیغامبر نتوانند تهی کردن (همان: 206).

شمس سخت مخالف نفاق بود؛ [نفاق در نظر او یعنی اینکه] شخص مملو از نیّات خود است، در حالی که ادعای عبودیت خدا را می­کند:

الله اکبر نماز از بهر قربان است نفس را. تا کی باشد اکبر؟ تا در تو تکبّر و هستی هست، گفتن الله اکبر لازم است، و قصد قربان لازم است. اکنون تا کی بت در بغل گیری به نماز آیی؟ الله اکبر می­گویی، چون منافقان بت را در بغل محکم گرفته­ای (همان: 304).

قسمتی از نفاق این است که بسیاری از مؤمنان می‌کوشند خدا را به خدمت خود گیرند، به جای اینکه خود را تسلیم عبودیت او کنند:

می­گوید: «ای خدا، چنین کن! و ای خدا، چنان مکن!» چنان باشد که می­گویی، «ای پادشاه، آن کوزه را برگیر اینجا بنه!» پادشاه را لالا مبارک خود کرده است! می­فرمایدش، «این مکن و آن بکن! (همان: 266).

هدف صوفیه این است که دوست خدا شوند اما به گمان شمس
بسیاری از درویشانی که او می­شناخت تنها سخن از دوستی با خداوند می­گفتند
و بس:

عجب این دوستی خدا را چگونه چیزی می­دانند اینها. این خدا که
آسمان‌ها آفرید، و زمین آفرید، و این عالَم را پدید آورد - دوستی او
همچنین آسان حاصل می­شود که درآیی پیش او بنشینی، می­گویی و
می­شنوی؟ پنداری تُتماجی است؟ که درآیی و بر آشامی؟ وهم گم می­شود؟ (همان: 237).

در عبارتی شمس به طور موجز، طریق معنوی را منحصر در دو چیز دانسته؛ علم توحید و خلوت با خدا:

فاعلم انه لا اله الا الله ]محمد: 19[. امر است به علم. و استغفر لذنبک ]محمد: 19[ امر است که نفیِ این وجود کن، که این حادث است. و این وجود، که حادث است، چگونه عالمِ قِدَم بیند؟ (همان: 218).

مسلماً چنین علم توحیدی صرفاً دانشی نظری نیست، بلکه این دانش مستلزم تحول روحی است. من این نوشتار را با گفته‌ای به پایان می‌برم که پیام شمس و مولانا را به خوبی جمع‌بندی می‌کند:

گفت: «خدا یکی است». گفتم، «اکنون، تو را چه؟ چون تو در عالم تفرقه­ای؛ صد هزاران ذرّه، هر ذرّه در عالم‌ها، پراکنده، پژمرده، فروفسرده. او خود هست. وجودِ قدیم او هست. تو را چه؟ چون تو نیستی» (همان: 280).



[i]. آنه ماری شیمل در کتاب خود به نام شکوه شمس شمس را با سقراط، که بدون بر جا گذاشتن هیچ نوشته‌ای، الهام‌بخش گران‌مایه‌ترین نوشته‌های افلاطون بودند، همانند کرده است. برای آگاهی بیشتر نک.: شیمل آنه ماری (1370)، شکوه شمس: سیری در آثار و افکار مولانا جلالالدین رومی، ترجمه: حسن لاهوتی، چاپ دوم، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ص44.

[ii]. نقل‌قول‌های مندرج در متن، از نسخه مقالات با تصحیح محمدعلی موحد است.

[iii]و4. عباراتی از این دست دور از ادب بندگی است؛ و برخلاف این قبیل شطحیات، تعلیمات رهبران دینی ما بر رعایت ادب در پیشگاه الهی تاکید دارد.

 

[v]. لُرس: لس، لوس: سیلی، طپانچه. لرس خوردن مرادف است با لت خوردن.

نصر، سیدحسین، چیتیک، ویلیام و شیمل، آنه ماری (1389). گنجینه معنوی مولانا، ترجمه و تحقیق: شهاب‌الدین عباسی، چاپ چهارم، تهران: مروارید.

تبریزی، شمس‌الدین محمد (1377). مقالات، مصحح: محمدعلی موحد، چاپ دوم، تهران: خوارزمی.